برگه 1
روزمره‌ها, وبلاگ

گويا هرگز كلام پروردگار را نشنيدند يا شنيدند و كار نبستند*

به خدا سوگند «فلان» جامه‌ی خلافت را پوشيد و مى‌دانست خلافت جز مرا نشايد، كه آسياسنگ، تنها گرد استوانه به‌گردش درآيد. كوه بلند را مان‌َم كه سيلاب از ستيغ من ريزان است، و مرغ از پريدن به قله‌ام گريزان. چون چنين ديدم دامن از خلافت درچيدم، و پهلو از آن پيچيدم، و ژرف بينديشيدم كه چه بايد، و از اين دو كدام شايد؟ با دست تنها بستيزم يا صبر پيش گيرم و از ستيز بپرهيزم؟ كه جهانى تيره است و بلا بر همه‌گان چيره؛ بلايى كه پيران در آن فرسوده شوند و خردسالان پير، و دين‌دار تا ديدار پروردگار در چنگال رنج، اسير. چون نيك سنجيدم، شكيبايى را خردمندانه‌تر ديدم، و به صبر گراييدم حالى‌كه ديده از خار غم خسته بود، و آوا در گلو شكسته. ميراث‌َم ربوده‌ی اين و آن، و من بدان نگران. تا آن‌كه «نخستين»، راهى را كه «بايد» پيش گرفت و ديگرى را جانشين خويش گرفت.

– سپس امام مثلى بر زبان می‌راند و اين بيت اعشى برمی‌خواند كه:
روز مرا با حيان، برادر جابر، چه مشابهت؟ و اين دو را با هم چه مناسبت؟ من، همه روز در گرماى سوزان بر پشت شتر بوده و او آسوده، به راحت در خانه غنوده…

شگفتا! كسى كه در زندگى مى‌خواست خلافت را واگذارد، چون اجل‌َش رسيد، كوشيد تا آن را به عقد ديگرى درآرد. خلافت را چون شترى ماده ديدند و هريك به پستانى از او چسبيدند، و سخت دوشيدند، و تا توانستند نوشيدند؛ سپس آن را به راهى درآورد ناهموار، پر آسيب و جان‌آزار، كه رونده در آن، هر دم به سر درآيد، و پى‌درپى پوزش خواهد، و از ورطه به‌در نيايد. سوارى را مانست كه بر بارگير توسن نشيند، اگر مهارش بكشد، بينى آن آسيب بيند، و اگر رها كند سرنگون افتد و بميرد. به‌خدا كه مردم چونان گرفتار شدند كه كسى بر اسب سركش نشيند، و آن چارپا به‌پهناى راه رود و راه راست را نبيند. من آن مدت دراز را با شكيبايى به‌سر بردم، رنج ديدم و خون دل خوردم. چون زندگانى او به سر آمد، گروهى را نامزد كرد، و مرا در جمله‌ی آنان درآورد.
خدا را چه شورايى! من از نخستين چه كم داشتم، كه مرا در پايه‌ی او نپنداشتند، و در صف اينان داشتند، ناچار با آنان انباز، و با گفت‌وگوشان دم‌ساز گشتم. اما يكى از كينه راهى گزيد و ديگرى داماد خود ديد، و اين دوخت و آن بريد، تا سومين به مقصود رسيد و هم‌چون چارپا بتاخت، و خود را در كشت‌زار مسلمانان انداخت، و پياپى دو پهلو را آكنده كرد و تهى ساخت. خويشاوندان‌َش با او ايستادند، و بيت‌المال را خوردند و بر باد دادند. چون شتر كه مهار بَرَد، و گياه بهاران چَرَد، چندان اسراف ورزيد كه كار به دست‌وپاش بپيچيد و پرخورى به خوارى، و خوارى به نگون‌سارى كشيد، و ناگهان ديدم مردم از هرسوى روى به من نهادند، و چون يال كفتار پس و پشت هم ايستادند، چندان كه حسنان فشرده گشت و دو پهلوم آزرده به گرد من فراهم و چون گله‌ی گوسفند سرنهاده به‌هم. چون به كار برخاستم گروهى پيمانِ بسته شكستند، و گروهى از جمع دين‌داران بيرون جستند و گروهى ديگر با ستم‌كارى دل‌َم را خستند. گويا هرگز كلام پروردگار را نشنيدند يا شنيدند و كار نبستند، كه فرمايد: «سراى آن جهان از آن كسانى است كه برترى نمى‌جويند و راه تبه‌كارى نمى‌پويند، و پايان كار، ويژه‌ی پرهيزگاران است.»
آرى. به‌خدا دانستند، ليكن دنيا در ديده‌ی آنان زيبا بود، و زيور آن در چشم‌هاشان خوش‌نما. به‌خدايى كه دانه را كفيد و جان را آفريد، اگر اين بيعت‌كنندگان نبودند، و ياران، حجت بر من تمام نمى‌نمودند، و خدا علما را نفرموده بود تا ستم‌كار شكم‌باره را برنتابند و به يارى گرسنگان ستم‌ديده بشتابند، رشته‌ی اين كار را از دست مى‌گذاشتم و پايان‌َش را چون آغازش مى‌انگاشتم و چون گذشته، خود را به‌كنارى مى‌داشتم، و مى‌ديديد كه دنياى شما را به چيزى نمى‌شمارم و حكومت را پشيزى ارزش نمى‌گذارم.

* خطبه‌ی سوم نهج‌البلاغه معروف به «شقشقیه» که امام علی(ع) آن را نیمه‌کاره می‌گذارد و بیان‌َش را حاصل خشمی می‌داند که زبانه می‌کشد و بعد (به‌دلیل وقفه‌ای که خواندن عریضه‌ی یکی از مردمان پای خطبه در آن می‌اندازد) فرو می‌نشیند.

روزمره‌ها, وبلاگ

چرا به مهدی کروبی رای خواهم داد؟

شيخ تنها گزينه‌ی اصلاح‌طلبی امروز ماست

«با هم براي تغيير، تنها براي ايران» شعار جذابي‌ست. از جنس همان «ايران براي همه ايرانيان»ي که سرمست‌مان کرد و يادمان انداخت همه‌مان از يک پيکره هستيم. هوشمندانه است انتخاب چنين شعاري در زمانه‌اي که «تغيير» نياز جهان امروز است و کليدواژه‌ي ورود به دنيايي که صلح مي‌خواهد و امنيت؛ و ايران، زبان بين‌المللي ايران مي‌تواند بخشي از ثبات جهاني را تامين کند.
وقتي چنين شعاري پيشاني داستان است، مي‌توان پشت سر تصاوير روشني ديد. راست‌َش اين است که تا همين سه ماه پيش ـ‌ دقيق‌ترش را بخواهيد همان‌وقت که خاتمي هنوز کنار نرفته بود ـ اگر مي‌پرسيديد آخرين گزينه‌ات ميان اصلاح‌طلبان چه کسي است، نام کروبي را مي‌آوردم اما امروز درحالي‌که سه هفته مانده به انتخابات اين‌ها را مي‌نويسم، به اين نتيجه رسيده‌ام که شيخ اصلاحات نزديک‌ترين راه به اصلاحي‌ست که در ذهن ما شکل گرفته؛ اصلاحات از جنس خاتمي، که برايش در ۷۶ و ۸۰ هزينه داديم و جنگيديم. در اين مدت پس از کناررفتن خاتمي نه‌تنها من، که دوستان نزديک‌َم هم به گزينه‌ي کروبي رسيده‌اند و حتا اگر معتقد باشند که او آن‌قدر متقاعدکننده نيست که راي خودشان به صندوق‌َش ريخته شود، باز فکر مي‌کنند تنها گزينه‌ي اصلاح‌طلبي امروز ماست. ساده‌اش هماني‌ست که چهارسال پيش بر پيشاني انتخاب مصطفي معين نوشتيم: «تا اطلاع ثانوي». اگر چنين شده است، از آن روست که کروبي نفس انتخابات را جدي گرفته است و کار انتخاباتي مي‌کند و سعي مي‌کند حتا مني را هم که داخل بازي رسانه‌ام، متقاعد کند که مي‌جنگد و مقابل نارسايي‌ها خواهد ايستاد. من متقاعد شده‌ام او براي رسيدن به هدف‌َش جدي‌ست و براي شخص خودم همين کافي‌ست تا راي‌َم مهدي کروبي باشد.
*
درست است. پافشاري شيخ به ماندن، لج خيلي‌هامان را درآورد. مايي که فکر مي‌کرديم انتخاب يکي‌ست و آن هم خاتمي‌ست؛ ولي وقتي سيد کنار کشيد، بازي تغيير کرد. ما انتخاب خاتمي را نمي‌خواستيم، خود او را مي‌خواستيم. حالا ماندن کروبي معني مي‌داد. او ناکامي‌اش در انتخابات قبل را در نداشتن قدرت ارزيابي کرده بود و حالا، روزنامه داشت و حزب و برنامه‌اي مدون که طبق آن پيش آمده بود. کاري هم به حرف‌هاي ديگراني نداشت که در جست‌وجوي جانشين خاتمي، او را نمي‌ديدند. هرچه بود کروبي رئيس مجلس دوراني بود که خاتمي رئيس دولت‌َش؛ اما در هياهو و گردوخاک، کسي شيخ را نديد.
او کار خودش را کرد. گروه مشاوران و معاونان‌َش را تشکيل داد و براي آنهايي ـ همچون من ـ که ميرحسين به دل‌شان نمي‌نشست، آلارم‌هايي فرستاد که توجه را جلب مي‌کرد. تصور معاون اولي غلامحسين کرباسچي ـ با تعريف مرسوم‌َش، نه شبيه آنچه اينجا داشته‌ايم ـ با همراهي جمعي چون مهاجراني، عبدي يا ابطحي حداقل مرا متقاعد کرد که بازي ور تازه‌اي هم دارد اما باز باور نکردم در اين دل‌چرکيني از موسوي که سبب کناررفتن سيد ما بود، مي‌شود روي کروبي حساب کرد. نوبت حرف‌ها و عکس‌العمل‌ها رسيد و باز در کفه‌ي ترازو، شيخ بي‌محاباتر و تندتر از رقيب ظاهرا هم‌گروه نشان داد؛ که حرف‌هايش گاهي بيشتر شبيه آن ور خط بود تا اصلاح‌طلبان. جاهايي شد که کروبي رسما تنها اصلاح‌طلب واقعي جلوه کرد و همان‌جا پي بردم انتخاب‌َم کروبي و همراهان‌َش است، نه شمايل‌هاي بيست‌سال قبل که انگار همين امروز از حافظه‌ي تاريخ بيرون‌شان آورده‌اند؛ حتا اگر شانس‌شان خيلي بيشتر باشد.
شرف اصلاح‌طلبي چيز ديگري‌ست و نمي‌شود آن را به شانس بالاتر فروخت.
*
اما خاتمي و موسوي.
اين روزها به هرکس که گفته‌ام انتخاب‌َم کروبي‌ست، اولين چيزي که پرسيده اين است: «پس خاتمي را که پشت سر ميرحسين ايستاده، ناديده مي‌گيري؟». براي من، داستان واضح است. سيد ما مرد اخلاق است و پاي آن جمله‌ي «يا من، يا ميرحسين» ايستاد. اگر هم حالا طرف آقاي نخست‌وزير ايستاده باز دليل همان است. گفته «يا من، يا ميرحسين» و براي او کنار کشيده و حالا نمي‌تواند با هر منطقي هم که باشد، بگويد کروبي اتفاق بهتري است براي اين سامان. به‌نظرم پيوستن محمدعلي ابطحي به گروه کروبي به اندازه‌ي کافي پيام واضح و روشني باشد براي آنها که تنها حجت‌شان در کنار موسوي بودن، حرف خاتمي و حمايت او از ميرحسين است.
دل‌َم با آن جبهه نيست و برايش دلايل شخصي دارم اما مهم‌ترين‌َش اين است که حضور موسوي بايد يک ۷۶ ديگر در من ايجاد مي‌کرد و چنين نشد. حتا با «سر اومد زمستون…» و لبخندها و وعده‌ها هم موسوي نتوانست خشم آن لحظه را که خاتمي به‌خاطرش کنار کشيد از ذهن من پاک کند. او تصوير مجسم دهه‌ي شصت، براي من و نسلي‌ست که کودکي پرهراس‌َش را زير فشار اقتصادي و بمب و کوپن پشت سر گذاشته. وقتي مي‌گفتيم احمدي‌نژاد يادآور دهه‌ي شصت است، حالا موسوي از دل آن روزها آمده و خود آن دهه است. حرف‌هايش تصوير دوباره‌ي آن روزهاست و اگر يک‌بار بگويد «گشت ارشاد را جمع خواهم کرد» درمقابل با واژه‌هايي که نسل من را به سرحد انفجار مي‌رساند هيچ مشکلي ندارد و به کرات از آنها استفاده مي‌کند. واژگان‌َش هنوز واژگان انقلاب است و نه اصلاحات؛ و انگارنه‌انگار که سي سال گذشته است از آن روزها، و هرچه عزيز، ديگر در دوران ثبات نظام و نياز به رفع مشکلات، جايي جز آرشيو ندارد. به او احترام مي‌گذارم چون مدير لايق آن دوران سخت بوده اما دل‌َم با او نيست و راي‌َم هم.
خواندم که محمد قوچاني جايي نوشته «کروبي مطلوب ما نيست، حقيقت ماست…»؛ و حالا ناگزيرم که همين را تکرار کنم. شيخ همه‌ي خواسته‌ي ما نيست اما تصوير واقعي فضاي دوازده ساله‌اي‌ست که از ۷۶ تا اين لحظه پشت سر گذاشته‌ايم. او ميان طوفان اصلاحات بوده و تصميم گرفته و اصلاح کرده؛ چنان که شعار «تغيير» اگر از آن ميرحسين نيست و شيخ به آن رسيده، به همين دليل است. او اين واژه را از دل اصلاحات به دام کشيده است و خودش و اطرافيان‌َش مقيد به آن‌َند. چيزي که در طرف مقابل پيدايش نمي‌کنم و «شوي سبز»شان هم نمي‌تواند نشانه‌ي قاطعيت در خواستن تحول باشد.
*
۲۲ خرداد به مهدي کروبي راي خواهم داد چون «تنها» اصلاح‌طلبي‌ست که در اين انتخابات به ميدان آمده است و مي‌شناسم‌َش. به خود او که نه؛ به تفکري که کنار و پشت سرش ايستاده و هرروز بر تعداد حاميان‌َش افزوده مي‌شود؛ که عوام‌فريبي مرعوب‌َش نمي‌کند و هيچ نمايشي نمي‌تواند استدلال‌َش را به هم بريزد.
من نه سبز مي‌شوم و نه به هيچ رنگ ديگري درمي‌آيم، که منطق و شعور‌م، نه رنگ، که عقيده و آرمان نياز دارد و تفکر حول شيخ، نزديک‌ترين‌شان به باورهايم است.

روزمره‌ها, وبلاگ

چشم طلب بر آن خم ابرو نهاده‌ايم

شب تو کافه نشسته بودم که يه دختربچه‌ي فال‌فروشِ روسري‌به‌سر اومد سمتَ‌م و صاف دسته‌ي پاکت‌هاش رو گرفت روبروم. هيچي هم نگفت. وقتي ديد عکس‌العمل نشون نمي‌دم خواست بره که صداش کردم. دقت کرديد؟ نه اصرار کرد، نه التماس. انگار حرفِ‌ش اين بود که من قرار بوده فال بخرم و زدم زيرش؛ نه اون که فال آورده. يکي از پاکت‌ها رو بيرون کشيدم. پول رو گرفت و بي حرف رفت. بازش کردم. توش برعکس اين پاکت‌ها که پرِ شعرهاي زيادي معروف جناب حافظ مثِ «يوسف گم‌گشته…» و «بيا تا گل برافشانيم و …» و اين جور چيزاس، يه شعري بود که تا حالا نخونده بودمِ‌ش. گفتَ‌م بذارمِ‌ش اينجا شما هم بخونيد. هرچند بايد حال اردي‌بهشتي اين روزاي منو داشته باشيد تا بيشتر به‌تون بچسبه ولي خود شعر رو هم فارغ از حاشيه‌هاش دوست داشتم…
عمري‌ست تا به راهِ غمَ‌ت رو نهاده‌ايم/ روي و رياي خلق به يك‌سو نهاده‌ايم 
طاق و رواق مدرسه و قال و قيل علم/ در راه جام و ساقيِ مه‌رو نهاده‌ايم
هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده‌ايم/ هم دل بر آن دو سنبل هندو نهاده‌ايم
عمري گذشت تا به اميد اشارتي/ چشمي بدان دو گوشه‌ي ابرو نهاده‌ايم
ما ملك عافيت نه به لشكر گرفته‌ايم/ ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده‌ايم
در گوشه‌ي اميد چو نظاره‌گان ماه/ چشم طلب بر آن خم ابرو نهاده‌ايم
بي زلف سركشَ‌ش سر سودائي از ملال/ هم‌چون بنفشه بر سر زانو نهاده‌ايم
تا سحر چشم يار چه بازي كند كه باز/ بنياد بر كرشمه‌ي جادو نهاده‌ايم
گفتي كه حافظا دل سرگشته‌ات كجاست؟/ در حلقه‌هاي آن خمِ گيسو نهاده‌ايم

روزمره‌ها, وبلاگ, ورزش‌نوشت‌ها

برای قهرمانی‌مان

… و معجزه‌ی خدايی که اميرش را دوست داشت

اين قهرماني متعلق به يک مرد است؛ به امير قلعه‌نويي، که آمد، ايستاد، ماند و جنگيد. براي مردي که اعتقادات‌ و دنياش را قبول ندارم اما مردانگي و تحمل و شناخت‌َش را از فوتبال اين سامان، چرا؛ که اين چندهفته‌ي آخر را زجر کشيد و اين پيروزيِ آخر، هديه‌ي خدا بود به او. خدايي که ژنرال آبي را دوست داشت و اين را ثابت کرد.
نشانه را هم امروز فرستاد، نه هفته‌ي قبل و نه براي مايلي‌کهن. آنچه را که حاجي نارنجي دوست داشت نشانه‌اي به گستره‌ي ايران بداند، ده روز بعد در فاصله‌اي بعيد و در اهواز رخ داد. اصفهاني‌ها سردرگم شدند، به هم ريختند، لشکرشان در هم شکست و اين جز معجزه نبود. معجزه‌ي خدايي که اميرش را دوست داشت و طعنه‌هاي ديگران را به او براي اعتقادات‌َش پاسخ داد. چخوف راست گفته؛ از ميان کسانی که برای دعای باران به تپه‌ها می‌روند تنها آن‌که ‌که چتری با خود مي‌برد، به کارش ايمان دارد.
امروز استقلال قهرمان شد اما اين امير بود که فهميد معجزه رخ داده است. صداي بوق ماشين‌هاي گذري که واکنش آني و بخشي از اعتقاد عامه به آدم‌ها و ارزش‌شان نزد آنها به‌حساب مي‌آيد، غريو شادي خياباني که اين همه سال کمتر براي مردي از آبي‌ها شنيده شده بود، آنچه چندده‌متر آن‌طرف‌ترم در خيابان‌هاي شهرم رخ مي‌دهد، نشان مي‌دهد که استقلالي‌ها هم او را همين‌گونه پذيرفته‌اند و دوست‌َش دارند. اين انرژي ميليون‌ها هوادار بود به‌سوي او و معجزه‌ي خدا در زيباترين روزَش.
قهرماني زير باران در يک روز خوبِ اردي‌بهشتي، از آن ماست و نه هيچ‌کس ديگر؛ که روزهاي سختي را براي اين قهرماني پشت سر گذاشتيم و سعي کرديم ايمان‌مان را به مردي که رويا دارد و براي روياهايش مي‌جنگد، از دست ندهيم.

پي‌نوشت اول: باورم نمي‌شود که در شب تولدم چنين هديه‌اي گرفته باشم. ته بازي بغض کرده بودم و باورم نمي‌شد آن‌چه اتفاق مي‌افتاد، اما اين بهترين هديه‌ي تولدم بود.
پي‌نوشت دوم: مي‌بينيد چقدر زود همه‌چيز عوض مي‌شود؟ از آن کاريکاتور چهارنفره‌ي معرکه‌ي بزرگمهر حسين‌پور، فوتبال خيلي زود اصلاح شد. تيم ملي معقول‌ترين گزينه را بالاي سرش دارد ـ‌نظرم درباره‌ي قطبي عوض نشده اما او کره‌ها را مي‌شناسد و انتخاب‌َش براي همه، بازي «برد/ برد» است‌ـ و جام در تهران ميان دو قطب باقي ماند؛ که رفقا مي‌دانند، به‌نظرم بهترين اتفاق براي فوتبال ماست. حالا نوبت بقيه‌ي داستان است. سه مرد ديگر آن کاريکاتور چه زماني ديگر جلوي چشم‌مان رژه نخواهند رفت؟
پي‌نوشت سوم: … و مگر مي‌شود به شرف مجيد جلالي درود نفرستاد؟
پي‌نوشت چهارم: انديشه شعر تازه‌اي دارد با اين مطلع: «چه پنجشنبه‌ي اردي‌بهشتي خوبي…» و حالا ته همه‌ي اين حرف‌ها مي‌شود نوشت:
چه يک‌شنبه‌ي اردي‌بهشتي خوبي…
چه لحظه‌هاي غليظي/ چه حس مطلوبي

روزمره‌ها, وبلاگ

حلقه‌ی کنفی

صداي تيغ را که مي‌شنوم چشم‌هام را مي‌بندم. درست از فرق سرم، از آن وسط، نقطه‌ي مياني که گمان‌م به‌ش رستن‌گاه مي‌گويند، تيغ را مي‌کشد پايين. تا پايينِ پايين. راه برگشت هم ندارد. دو بار خودش پرسيده «مطمئني؟»؛ دو بار آدم‌هايي که دو طرف‌م نشسته‌اند ـ يکي بهترين رفيق اين سال‌ها و ديگري غريبه‌اي که گويا صاحب اينجاست ـ گفته‌اند «نکن» و من، بعد، به همه‌شان لبخند زده‌ام و گفته‌ام «بزن برادر، بزن».
تيغ که مي‌رسد پايين انگار يک رديف از منفذهاي پوست سرم نفس مي‌کشند. هوا مي‌بلعند و باقي التماس مي‌کنند که نوبت‌شان را جلوتر بيندازم. تازه مي‌فهمم آن حسي که محب‌علي در «نگران نباش» از آن قورباغه‌هاي ريزي که مي‌ريزند توي دل دخترک ترسيم کرده يعني چه. بدن‌َت تشنه‌ي هيجان و ديوانه‌گي‌ست و تو همه‌ را دريغ مي‌کني و مي‌گذاري اين روزمره‌ي نحس هرساعت‌َش را به گُه بکشد. اين‌ها که در فکرم مي‌گذرد، تيغ براي بار دوم هم تا پايين آمده. سوال کليدي اين است؛ چرا تا حالا تجربه‌اش نکرده بودم؟ يادم مي‌آيد در آن هنرستان کوفتي چقدر سر اين موها جنگيديم و بحث کرديم. خيلي بوديم. اين روزها زيادند بچه‌هاي هنرستان که اين طرف و آن طرف مي‌بينم اما دل‌َم براي بهمن تنگ شده. چقدر سر مو جر و بحث کرديم با آن مدير و ناظم‌ها. بهمن کجاست؟ گمان‌َم سه سال شده که آرام گوشه‌اي از بهشت‌زهرا خوابيده و من، اينجا روي صندلي نشسته‌ام و فکر مي‌کنم تيغ‌زدن سر ريسک است يا نه. گُه بگيرد همه‌ي اين زندگي را از سر تا ته‌ش که دل‌خوشي‌هاي قديم‌َت، حالا پشيزي هم ارزش ندارند.
تند و تند بالاي سرم صداي درآمدن تيغ کهنه از غلاف و افتادن‌َش روي زمين و بعد جاسازي تيغ بعدي را حس مي‌کنم و عوض‌َش فکر مي‌کنم به اين عادت عجيب که انگار حتما بايد در خودم هم چيزي را عوض کنم وقتي يک داستاني در زندگي‌م تمام مي‌شود. قرارداد شده و وقتي رعايت‌َش نمي‌کنم عذاب وجدان دارم. بالا سرم مي‌گويد «من که دارم حال مي‌کنم. خودت رو نمي‌دونم…» و من فقط يک چيز در سرم مي‌چرخد. وقت‌َش شده من هم «حلقه‌ي کنفي» خودم را بنويسم. حالا ديگر اندازه‌ي آن بوتيک‌دار خسته و دل‌زده، من هم تصوير و خاطره براي مرور دارم. گيرم مانکن‌هايي نباشند که يکي يکي خاطره زنده کنند. عکس‌هاي اين ظاهرهاي متفاوت که هستند. هرکدام‌شان يک قصه دارند. وقت‌َش شده. بايد بالاخره بنويسم‌شان که يادم نرود…

تهِ فروردين ۸۸

روزمره‌ها, وبلاگ

پیرمرد و دریا

بعضی چیزها هست که دوست داری تا ابد برای خودت نگه داری. برخی حرف‌ها را، برخی دوستی‌ها را، برخی چیزهایی که شنیده‌ای و می‌دانی شاید در جایی دیگر، در موقعیتی دیگر برای تو بازگو نمی‌شده اما حالا که داری‌شان، یک گنج کوچک است برای خود خودت. حرف‌های آن شب پیرمرد برای خودم است؛ با هیچ‌کس هم شریک‌شان نمی‌شوم. فکر نمی‌کنم خودش هم بخواهد آن حال و روز را و همه‌ی آن حرف‌ها را کسی بیرون همان وضع بداند و بشنود. یک‌جوری شبیه فردوس شده‌ام و گنج‌ش. فردوس «ویران می‌آیی» که تازه‌گی‌ها دوباره کشف‌ش کرده‌ام و در خوانش چهارم و پنج‌م، بیش‌تر از قبل هوایی‌م کرده…
رفیق گل‌م، همیشه هم «مثل یک روزنامه‌نگار حرفه‌ای» بودن و عمل کردن خوب نیست. یک‌جاهایی آدم را شبیه…
مهم نیست. هنوز هم در هوای جنوب‌م. همین برای این روزهام، بس.

روزمره‌ها, وبلاگ

نامه‌ای به آقای هيوز

سلام آقاي هيوز. حالتان خوب است؟
مي دانم كه مرا بجا نياورده ايد. طبيعي است. چون شما مرا نمي شناسيد. همانگونه كه تا قبل از اين چند روز، من هم شما را نمي شناختم. شايد قبل از اين كه اين نامه را بخوانيد، عكستان را ديده باشيد و از خودتان پرسيده باشيد كه عكستان در ميان اين نوشته، چه مي كند. صبر كنيد آقاي هيوز. يك به يك، همه چيز را مي گويم.
آقاي هيوز عزيز، من هيچ وقت شما را نمي شناختم. اصلا سنم به شناختن شما قد نمي دهد. سبب آشنايي من با شما كارتوني است كه يكي از نشريات زمان شما، از شما كشيده است و نشريه اي كه من هم در آن قلم مي زنم، پس از 65 سال، آن را بدون شناخت شما، چاپ كرده است. اتفاق عجيبي است. نه؟
شما را به خدا ناراحت نشويد. مي دانم كه همان زمان هم از اين كارتون رنجيده شده ايد اما دوستان من كه شما را نمي شناختند. آنها براي خالي نبودن صفحه يك گفتگو، عكسي را مي خواستند كه آن تصوير را يافته اند. شايد بگوييد حالا پس از اين همه سال و پس از اينكه ما آن عكس را بدون اجازه تان چاپ كرده ايم، چه كارتان داريم.
آقاي هيوز نازنين. براي ما مشكلي پيش آمده است و ما مي خواهيم كه شما بياييد و اعتراف كنيد كه آن كارتون، تصويري از شما است. بياييد و بگوييد كه يك كارتونيست كه با شما دشمني داشته، آن عكس را از شما كشيده و ما را خلاص كنيد. باور كنيد كه اگر شما بياييد، ديگر يك تحريريه خاك گرفته در انتظار نويسندگانش نخواهد بود. باور كنيد كه من ديگر مجبور نيستم، بغض فروخورده بهناز و اشك هاي كنترل شده علي باقري را ببينم و صدايم در نيايد. باوركنيد كه يك اعتراف ساده شما مي تواند لبخندهاي عصبي يك روزنامه در هم شكسته را تبديل به قهقهه هايي مستانه كند. امروز وقتي يكي از بچه ها به سينا قنبرپور گفت، چرا آن قدر اين سو و آن سو مي دوي در حالي كه همه چيز تمام شده، سينا گفت: “تا به حال فاميلي محكوم به اعدام داشته اي؟ اگر داشتي، مي فهميدي كه تا پاي چوبه دار هم براي نجاتش بايد تلاش كني.” آقاي هيوز اگر شما بياييد و اعتراف كنيد، ديگر سينا هم مجبور نيست براي اين فاميل از دست رفته اش گريه كند. آن وقت نيما هم با آن صداي پريشانش از من خبر نمي‌گيرد.
آقاي هيوز.
شما را به خدا، بياييد و اعتراف كنيد و ما را با گناه ناكرده مان تنها نگذاريد…

روزمره‌ها, وبلاگ

… و حكايت دات اينفو شدن ما

حدود يك سال و نيم پيش اگر يك آدم بي معرفتي كه نمي دانم كجا هست و چه مي‌كند، نقيبي دات كام را به اشغال خود در نمي آورد، به قول احسان زودتر از اينها دات كام مي شدم اما اشغال آن زمان اين دامين و بعد پيدا كردن بلاگ اسپات و يك سرور مجاني به نام فري سرورز، همه شوق و ذوق دات كام شدنم را، در خود غرق كرد. اين دات اينفو را هم دو سه ماهي هست، گرفته ام اما تا زمان رسيدن به سالگرد، وسوسه چنداني براي راه اندازي اش نداشتم..
به هر شكل…
نقيبي دات اينفو محصول مشتركي است از نويد خادم عزيز، دامون مقصودي و من. نويد براي بخش وبلاگ – و البته وبلاگ يكي دو نفر ديگر از دوستان، از جمله خود دامون – يك سيستم مديريت شخصي نوشته است. سيستمي كه بيشتر، برآورد نيازهاي يكسال وبلاگ نويسي ما بود و چيزهايي كه لازم داشتيم و البته در نظر گرفتن مشكلات ريزي كه هر چند به چشم نمي آيد اما در اين يكسال، بسيار آزار دهنده بود. سيستم ساده نويد، خيلي از امكانات رويايي براي يك وبلاگ را دارد. امكاناتي كه در عين سادگي فكر مي كنم در خيلي از موارد، سرتر از حتي سيستم هاي پروي بلاگر – و البته دوستان عزيز شركت پرشين بلاگ – باشد.
بايد تشكر كنم از نويد و از دامون…
… و از دوستاني كه در اين دو سه روز راه افتادن اينجا، در نظرخواهي و شفاها، از اين سايت استقبال كرده اند.
ممنون از همه…

باور كنيد اين دو سه روز، اين حرف ها گير كرده بود در گلويم و اگر نمي گفتم، شايد خفه مي شدم. حالا مي توانم سر فرصت به پركردن آرشيو و راه انداختن لينك هاي كنار صفحه و ديگر كارها برسم. من هم از سايت هايي كه هنوز تكميل نشده به راه مي افتند، بدم مي آيد اما در اينجا، به دليل تاريخ سالگرد چاره اي نداشتم. اميدوارم اين كارها چند روزي بيشتر طول نكشد.

روزمره‌ها, وبلاگ

آن درخت هاي كاج بچگي

1) يادم نيست چند سالم بود اما حالا فقط همين در يادم مانده است. يك كارتون محشر با دوبله محشرتري كه صبح و بعدازظهر روزهاي مياني دي هر سال، مهمان برنامه هاي كودك شبكه هاي مختلف تلويزيون بود. هميشه دلم براي آن كارگري كه در شب كريسمس، پولي براي هديه خريدن و حتي سيركردن شكم زن و بچه هايش نداشت، مي سوخت. هميشه وقتي صداي اسكروچ بلند مي شد و سايه اش بر پله ها مي افتاد، مي ترسيدم و هميشه وقتي اين انيميشن معركه شروع مي شد، يك "اه" بلند از تكراري بودن مي گفتم اما بعد، تا پايان ميخكوب تلويزيون بودم. چقدر دلم براي اين انيميشن تنگ شده است…
2) يادم نيست چند سالم بود اما يك همسايه ارمني بسيار مهربان داشتيم كه حتي يك شب كريسمس، مرا بدون درخت كاج – كه بسيار دوستش دارم – نمي گذاشت. هميشه شب هاي سال نوي مسيحي، چراغ هاي رنگارنگ روي درخت كاج بود و عكس هاي كودكي و جوراب هايي كه براي من هم، هميشه چيزي در درونش وجود داشت و من سرخوشانه در همان عالم كودكي، به خودم مي قبولاندم كه بابانوئل وجود دارد و مرا هم خيلي دوست دارد…
3) يادم نيست چند سالم بود وقتي براي اولين بار يك فيلم از تيم برتون ديدم. فكر مي كنم بيشترين تعداد صحنه هاي كريسمس در آثار يك فيلمساز، متعلق به برتون است. هميشه در فيلمش يك صحنه كريسمس – آن هم با آن شور و حال فانتزي – وجود دارد و آدم هايي كه در زير برف، و چتر به دست، به يكديگر مي گويند: merry Christmas . چه اين تبريك ها در تاريكي ابتداي بازگشت بتمن باشد، چه در حال و هواي دوست داشتني ادوارد دست قيچي.
راستي شما از تيم برتون دوست داشتني كودكي ما – نه سازنده فيلمي چون سياره ميمون ها – خبر نداريد؟

حالا مي دانم اما، چند سالم است. حالا مي دانم كه آن همسايه مهربان ارمني، جوراب هاي كريسمس را پر مي كرده نه بابانوئل و حالا اسكروچ و اسكروچ بودن، يكي از تكيه كلام هايمان شده و تيم برتون باز بودن، يكي از عاداتمان.
در ميان همه اين دانستن ها، دلم براي كريسمس هاي بچگي و آن درخت هاي كاج تنگ شده است…
سال نوي مسيحي به شمايي كه چون من از اين روز خاطره داريد و به شمايي كه هموطن مسيحي من هستيد، مبارك باشد.
merry Christmas

روزمره‌ها, وبلاگ

ما چند نفر بوديم يا… من، وبلاگر يكسال دارم

يک سال گذشت. باورتان مي شود؟
ياد روزهاي اول مي افتم. درست زماني که خسته از دوره دانشگاه، خانه نشين شده بودم و با کارت شبانه آرين از سر ساعت 2 تا راس ساعت 8 که قطع مي شد، پاي کامپيوتر بودم و يک زندگي شبانه به تمام معنا را تجربه مي کردم. شش ماه زندگي در ياهو مسنجر و کازا…
بعدتر فهميدم که موجودي به نام حسين درخشان در اين کره خاکي زندگي مي کند. وقتي اين موضوع را فهميدم که دو سه روزي بود وبلاگش را راه انداخته بود و بعد به کازا و ياهو مسنجر يک سرگرمي ديگر هم اضافه شد. وبلاگ خواني. مرور شبانه چند وبلاگ موجود و کشف وبلاگ هاي جديد در ليستي که حسين در کنار وبلاگش منتشر مي کرد. فقط همان روزها بايد لذت به روز شدن آن ليست را کشيده باشيد تا حرفم را بفهميد. متاسفم…
يادداشت هاي سينمايي در دهه اول دي ماه سال گذشته، زماني آغاز شد كه هنوز كمتر كسي با نام واقعي خود مي نوشت و هنوز وبلاگ نويسي به معناي روزنگاري زندگي شخصي بود. يادداشت هاي سينمايي آغاز شد و ادامه پيدا كرد و بي وقفه، تا امروز آمد.
كدامتان يادش مي آيد حرف هاي حسين در آن روزهاي آغازين را كه آرزويش، رسيدن تعداد وبلاگ ها به چهل و بعد به صد بود. هفده هزار وبلاگ رقم جالبي نيست؟

روزي كه فهميدم بايد خانه اي براي خود بنا كنم، هيچ چيز از اچ تي ام ال و كدهاي رنگارنگ و نام هاي عجيب فني نمي دانستم. يك بلاگر بود و يك راهنماي حسين و يك همت يك روزه براي خانه اي كه قرار بود يكي از دلمشغولي هايم شود. آن روزها هيچ كداممان نه دست تندي براي تايپ داشتيم و نه دل شيري براي نوشتن. اصلا نمي دانستيم كه اين خطوطي كه از پي هم بر ديوار اين الواح شيشه اي حك مي كنيم، قانوني هستند يا نه. آن روزها ما آغاز كرديم و ديگراني هم آمدند و جمع كوچكمان بزرگ و بزرگتر مي شد اما صميميتش را حفظ مي كرد. راه افتادن كاپوچينو حاصل بخشي از همين رفاقت ها بود. اما حالا…
كافي است كه كمي تايپ فارسي بلد باشيد. اصلا مشكلي نيست. از ژورناليسم زرد تا ژورناليسم حرفه اي وبلاگ شناس اند و خودآموز ساخت يك وبلاگ از در و ديوار برگ هاي اين نشريات بالا مي رود. تحليل ها و حرف ها و بازي هاي احمقانه هم كه تا دلتان بخواهد هست. ديگر چه مي خواهيد؟
مي دانيد… احساس كسي را پيدا كرده ام كه در يك باغ بزرگ به همراه خانواده و دوستانش نشسته است و بعد به يكباره در هجوم بي وقفه سايه ها، هزاران چشم را در اطراف خود مي يابد كه هر يك بي آنكه محق باشند، وارد باغ و حريم شخصي اش شده اند.
باز هم متاسفم اما…