صداي تيغ را که ميشنوم چشمهام را ميبندم. درست از فرق سرم، از آن وسط، نقطهي مياني که گمانم بهش رستنگاه ميگويند، تيغ را ميکشد پايين. تا پايينِ پايين. راه برگشت هم ندارد. دو بار خودش پرسيده «مطمئني؟»؛ دو بار آدمهايي که دو طرفم نشستهاند ـ يکي بهترين رفيق اين سالها و ديگري غريبهاي که گويا صاحب اينجاست ـ گفتهاند «نکن» و من، بعد، به همهشان لبخند زدهام و گفتهام «بزن برادر، بزن».
تيغ که ميرسد پايين انگار يک رديف از منفذهاي پوست سرم نفس ميکشند. هوا ميبلعند و باقي التماس ميکنند که نوبتشان را جلوتر بيندازم. تازه ميفهمم آن حسي که محبعلي در «نگران نباش» از آن قورباغههاي ريزي که ميريزند توي دل دخترک ترسيم کرده يعني چه. بدنَت تشنهي هيجان و ديوانهگيست و تو همه را دريغ ميکني و ميگذاري اين روزمرهي نحس هرساعتَش را به گُه بکشد. اينها که در فکرم ميگذرد، تيغ براي بار دوم هم تا پايين آمده. سوال کليدي اين است؛ چرا تا حالا تجربهاش نکرده بودم؟ يادم ميآيد در آن هنرستان کوفتي چقدر سر اين موها جنگيديم و بحث کرديم. خيلي بوديم. اين روزها زيادند بچههاي هنرستان که اين طرف و آن طرف ميبينم اما دلَم براي بهمن تنگ شده. چقدر سر مو جر و بحث کرديم با آن مدير و ناظمها. بهمن کجاست؟ گمانَم سه سال شده که آرام گوشهاي از بهشتزهرا خوابيده و من، اينجا روي صندلي نشستهام و فکر ميکنم تيغزدن سر ريسک است يا نه. گُه بگيرد همهي اين زندگي را از سر تا تهش که دلخوشيهاي قديمَت، حالا پشيزي هم ارزش ندارند.
تند و تند بالاي سرم صداي درآمدن تيغ کهنه از غلاف و افتادنَش روي زمين و بعد جاسازي تيغ بعدي را حس ميکنم و عوضَش فکر ميکنم به اين عادت عجيب که انگار حتما بايد در خودم هم چيزي را عوض کنم وقتي يک داستاني در زندگيم تمام ميشود. قرارداد شده و وقتي رعايتَش نميکنم عذاب وجدان دارم. بالا سرم ميگويد «من که دارم حال ميکنم. خودت رو نميدونم…» و من فقط يک چيز در سرم ميچرخد. وقتَش شده من هم «حلقهي کنفي» خودم را بنويسم. حالا ديگر اندازهي آن بوتيکدار خسته و دلزده، من هم تصوير و خاطره براي مرور دارم. گيرم مانکنهايي نباشند که يکي يکي خاطره زنده کنند. عکسهاي اين ظاهرهاي متفاوت که هستند. هرکدامشان يک قصه دارند. وقتَش شده. بايد بالاخره بنويسمشان که يادم نرود…
تهِ فروردين ۸۸
دیدگاهتان را بنویسید