شب تو کافه نشسته بودم که يه دختربچهي فالفروشِ روسريبهسر اومد سمتَم و صاف دستهي پاکتهاش رو گرفت روبروم. هيچي هم نگفت. وقتي ديد عکسالعمل نشون نميدم خواست بره که صداش کردم. دقت کرديد؟ نه اصرار کرد، نه التماس. انگار حرفِش اين بود که من قرار بوده فال بخرم و زدم زيرش؛ نه اون که فال آورده. يکي از پاکتها رو بيرون کشيدم. پول رو گرفت و بي حرف رفت. بازش کردم. توش برعکس اين پاکتها که پرِ شعرهاي زيادي معروف جناب حافظ مثِ «يوسف گمگشته…» و «بيا تا گل برافشانيم و …» و اين جور چيزاس، يه شعري بود که تا حالا نخونده بودمِش. گفتَم بذارمِش اينجا شما هم بخونيد. هرچند بايد حال ارديبهشتي اين روزاي منو داشته باشيد تا بيشتر بهتون بچسبه ولي خود شعر رو هم فارغ از حاشيههاش دوست داشتم…
عمريست تا به راهِ غمَت رو نهادهايم/ روي و رياي خلق به يكسو نهادهايم
طاق و رواق مدرسه و قال و قيل علم/ در راه جام و ساقيِ مهرو نهادهايم
هم جان بدان دو نرگس جادو سپردهايم/ هم دل بر آن دو سنبل هندو نهادهايم
عمري گذشت تا به اميد اشارتي/ چشمي بدان دو گوشهي ابرو نهادهايم
ما ملك عافيت نه به لشكر گرفتهايم/ ما تخت سلطنت نه به بازو نهادهايم
در گوشهي اميد چو نظارهگان ماه/ چشم طلب بر آن خم ابرو نهادهايم
بي زلف سركشَش سر سودائي از ملال/ همچون بنفشه بر سر زانو نهادهايم
تا سحر چشم يار چه بازي كند كه باز/ بنياد بر كرشمهي جادو نهادهايم
گفتي كه حافظا دل سرگشتهات كجاست؟/ در حلقههاي آن خمِ گيسو نهادهايم
دیدگاهتان را بنویسید