شيخ تنها گزينهی اصلاحطلبی امروز ماست
«با هم براي تغيير، تنها براي ايران» شعار جذابيست. از جنس همان «ايران براي همه ايرانيان»ي که سرمستمان کرد و يادمان انداخت همهمان از يک پيکره هستيم. هوشمندانه است انتخاب چنين شعاري در زمانهاي که «تغيير» نياز جهان امروز است و کليدواژهي ورود به دنيايي که صلح ميخواهد و امنيت؛ و ايران، زبان بينالمللي ايران ميتواند بخشي از ثبات جهاني را تامين کند.
وقتي چنين شعاري پيشاني داستان است، ميتوان پشت سر تصاوير روشني ديد. راستَش اين است که تا همين سه ماه پيش ـ دقيقترش را بخواهيد همانوقت که خاتمي هنوز کنار نرفته بود ـ اگر ميپرسيديد آخرين گزينهات ميان اصلاحطلبان چه کسي است، نام کروبي را ميآوردم اما امروز درحاليکه سه هفته مانده به انتخابات اينها را مينويسم، به اين نتيجه رسيدهام که شيخ اصلاحات نزديکترين راه به اصلاحيست که در ذهن ما شکل گرفته؛ اصلاحات از جنس خاتمي، که برايش در ۷۶ و ۸۰ هزينه داديم و جنگيديم. در اين مدت پس از کناررفتن خاتمي نهتنها من، که دوستان نزديکَم هم به گزينهي کروبي رسيدهاند و حتا اگر معتقد باشند که او آنقدر متقاعدکننده نيست که راي خودشان به صندوقَش ريخته شود، باز فکر ميکنند تنها گزينهي اصلاحطلبي امروز ماست. سادهاش همانيست که چهارسال پيش بر پيشاني انتخاب مصطفي معين نوشتيم: «تا اطلاع ثانوي». اگر چنين شده است، از آن روست که کروبي نفس انتخابات را جدي گرفته است و کار انتخاباتي ميکند و سعي ميکند حتا مني را هم که داخل بازي رسانهام، متقاعد کند که ميجنگد و مقابل نارساييها خواهد ايستاد. من متقاعد شدهام او براي رسيدن به هدفَش جديست و براي شخص خودم همين کافيست تا رايَم مهدي کروبي باشد.
*
درست است. پافشاري شيخ به ماندن، لج خيليهامان را درآورد. مايي که فکر ميکرديم انتخاب يکيست و آن هم خاتميست؛ ولي وقتي سيد کنار کشيد، بازي تغيير کرد. ما انتخاب خاتمي را نميخواستيم، خود او را ميخواستيم. حالا ماندن کروبي معني ميداد. او ناکامياش در انتخابات قبل را در نداشتن قدرت ارزيابي کرده بود و حالا، روزنامه داشت و حزب و برنامهاي مدون که طبق آن پيش آمده بود. کاري هم به حرفهاي ديگراني نداشت که در جستوجوي جانشين خاتمي، او را نميديدند. هرچه بود کروبي رئيس مجلس دوراني بود که خاتمي رئيس دولتَش؛ اما در هياهو و گردوخاک، کسي شيخ را نديد.
او کار خودش را کرد. گروه مشاوران و معاونانَش را تشکيل داد و براي آنهايي ـ همچون من ـ که ميرحسين به دلشان نمينشست، آلارمهايي فرستاد که توجه را جلب ميکرد. تصور معاون اولي غلامحسين کرباسچي ـ با تعريف مرسومَش، نه شبيه آنچه اينجا داشتهايم ـ با همراهي جمعي چون مهاجراني، عبدي يا ابطحي حداقل مرا متقاعد کرد که بازي ور تازهاي هم دارد اما باز باور نکردم در اين دلچرکيني از موسوي که سبب کناررفتن سيد ما بود، ميشود روي کروبي حساب کرد. نوبت حرفها و عکسالعملها رسيد و باز در کفهي ترازو، شيخ بيمحاباتر و تندتر از رقيب ظاهرا همگروه نشان داد؛ که حرفهايش گاهي بيشتر شبيه آن ور خط بود تا اصلاحطلبان. جاهايي شد که کروبي رسما تنها اصلاحطلب واقعي جلوه کرد و همانجا پي بردم انتخابَم کروبي و همراهانَش است، نه شمايلهاي بيستسال قبل که انگار همين امروز از حافظهي تاريخ بيرونشان آوردهاند؛ حتا اگر شانسشان خيلي بيشتر باشد.
شرف اصلاحطلبي چيز ديگريست و نميشود آن را به شانس بالاتر فروخت.
*
اما خاتمي و موسوي.
اين روزها به هرکس که گفتهام انتخابَم کروبيست، اولين چيزي که پرسيده اين است: «پس خاتمي را که پشت سر ميرحسين ايستاده، ناديده ميگيري؟». براي من، داستان واضح است. سيد ما مرد اخلاق است و پاي آن جملهي «يا من، يا ميرحسين» ايستاد. اگر هم حالا طرف آقاي نخستوزير ايستاده باز دليل همان است. گفته «يا من، يا ميرحسين» و براي او کنار کشيده و حالا نميتواند با هر منطقي هم که باشد، بگويد کروبي اتفاق بهتري است براي اين سامان. بهنظرم پيوستن محمدعلي ابطحي به گروه کروبي به اندازهي کافي پيام واضح و روشني باشد براي آنها که تنها حجتشان در کنار موسوي بودن، حرف خاتمي و حمايت او از ميرحسين است.
دلَم با آن جبهه نيست و برايش دلايل شخصي دارم اما مهمترينَش اين است که حضور موسوي بايد يک ۷۶ ديگر در من ايجاد ميکرد و چنين نشد. حتا با «سر اومد زمستون…» و لبخندها و وعدهها هم موسوي نتوانست خشم آن لحظه را که خاتمي بهخاطرش کنار کشيد از ذهن من پاک کند. او تصوير مجسم دههي شصت، براي من و نسليست که کودکي پرهراسَش را زير فشار اقتصادي و بمب و کوپن پشت سر گذاشته. وقتي ميگفتيم احمدينژاد يادآور دههي شصت است، حالا موسوي از دل آن روزها آمده و خود آن دهه است. حرفهايش تصوير دوبارهي آن روزهاست و اگر يکبار بگويد «گشت ارشاد را جمع خواهم کرد» درمقابل با واژههايي که نسل من را به سرحد انفجار ميرساند هيچ مشکلي ندارد و به کرات از آنها استفاده ميکند. واژگانَش هنوز واژگان انقلاب است و نه اصلاحات؛ و انگارنهانگار که سي سال گذشته است از آن روزها، و هرچه عزيز، ديگر در دوران ثبات نظام و نياز به رفع مشکلات، جايي جز آرشيو ندارد. به او احترام ميگذارم چون مدير لايق آن دوران سخت بوده اما دلَم با او نيست و رايَم هم.
خواندم که محمد قوچاني جايي نوشته «کروبي مطلوب ما نيست، حقيقت ماست…»؛ و حالا ناگزيرم که همين را تکرار کنم. شيخ همهي خواستهي ما نيست اما تصوير واقعي فضاي دوازده سالهايست که از ۷۶ تا اين لحظه پشت سر گذاشتهايم. او ميان طوفان اصلاحات بوده و تصميم گرفته و اصلاح کرده؛ چنان که شعار «تغيير» اگر از آن ميرحسين نيست و شيخ به آن رسيده، به همين دليل است. او اين واژه را از دل اصلاحات به دام کشيده است و خودش و اطرافيانَش مقيد به آنَند. چيزي که در طرف مقابل پيدايش نميکنم و «شوي سبز»شان هم نميتواند نشانهي قاطعيت در خواستن تحول باشد.
*
۲۲ خرداد به مهدي کروبي راي خواهم داد چون «تنها» اصلاحطلبيست که در اين انتخابات به ميدان آمده است و ميشناسمَش. به خود او که نه؛ به تفکري که کنار و پشت سرش ايستاده و هرروز بر تعداد حاميانَش افزوده ميشود؛ که عوامفريبي مرعوبَش نميکند و هيچ نمايشي نميتواند استدلالَش را به هم بريزد.
من نه سبز ميشوم و نه به هيچ رنگ ديگري درميآيم، که منطق و شعورم، نه رنگ، که عقيده و آرمان نياز دارد و تفکر حول شيخ، نزديکترينشان به باورهايم است.
دیدگاهتان را بنویسید