سلام آقاي هيوز. حالتان خوب است؟
مي دانم كه مرا بجا نياورده ايد. طبيعي است. چون شما مرا نمي شناسيد. همانگونه كه تا قبل از اين چند روز، من هم شما را نمي شناختم. شايد قبل از اين كه اين نامه را بخوانيد، عكستان را ديده باشيد و از خودتان پرسيده باشيد كه عكستان در ميان اين نوشته، چه مي كند. صبر كنيد آقاي هيوز. يك به يك، همه چيز را مي گويم.
آقاي هيوز عزيز، من هيچ وقت شما را نمي شناختم. اصلا سنم به شناختن شما قد نمي دهد. سبب آشنايي من با شما كارتوني است كه يكي از نشريات زمان شما، از شما كشيده است و نشريه اي كه من هم در آن قلم مي زنم، پس از 65 سال، آن را بدون شناخت شما، چاپ كرده است. اتفاق عجيبي است. نه؟
شما را به خدا ناراحت نشويد. مي دانم كه همان زمان هم از اين كارتون رنجيده شده ايد اما دوستان من كه شما را نمي شناختند. آنها براي خالي نبودن صفحه يك گفتگو، عكسي را مي خواستند كه آن تصوير را يافته اند. شايد بگوييد حالا پس از اين همه سال و پس از اينكه ما آن عكس را بدون اجازه تان چاپ كرده ايم، چه كارتان داريم.
آقاي هيوز نازنين. براي ما مشكلي پيش آمده است و ما مي خواهيم كه شما بياييد و اعتراف كنيد كه آن كارتون، تصويري از شما است. بياييد و بگوييد كه يك كارتونيست كه با شما دشمني داشته، آن عكس را از شما كشيده و ما را خلاص كنيد. باور كنيد كه اگر شما بياييد، ديگر يك تحريريه خاك گرفته در انتظار نويسندگانش نخواهد بود. باور كنيد كه من ديگر مجبور نيستم، بغض فروخورده بهناز و اشك هاي كنترل شده علي باقري را ببينم و صدايم در نيايد. باوركنيد كه يك اعتراف ساده شما مي تواند لبخندهاي عصبي يك روزنامه در هم شكسته را تبديل به قهقهه هايي مستانه كند. امروز وقتي يكي از بچه ها به سينا قنبرپور گفت، چرا آن قدر اين سو و آن سو مي دوي در حالي كه همه چيز تمام شده، سينا گفت: “تا به حال فاميلي محكوم به اعدام داشته اي؟ اگر داشتي، مي فهميدي كه تا پاي چوبه دار هم براي نجاتش بايد تلاش كني.” آقاي هيوز اگر شما بياييد و اعتراف كنيد، ديگر سينا هم مجبور نيست براي اين فاميل از دست رفته اش گريه كند. آن وقت نيما هم با آن صداي پريشانش از من خبر نميگيرد.
آقاي هيوز.
شما را به خدا، بياييد و اعتراف كنيد و ما را با گناه ناكرده مان تنها نگذاريد…
دیدگاهتان را بنویسید