يک سال گذشت. باورتان مي شود؟
ياد روزهاي اول مي افتم. درست زماني که خسته از دوره دانشگاه، خانه نشين شده بودم و با کارت شبانه آرين از سر ساعت 2 تا راس ساعت 8 که قطع مي شد، پاي کامپيوتر بودم و يک زندگي شبانه به تمام معنا را تجربه مي کردم. شش ماه زندگي در ياهو مسنجر و کازا…
بعدتر فهميدم که موجودي به نام حسين درخشان در اين کره خاکي زندگي مي کند. وقتي اين موضوع را فهميدم که دو سه روزي بود وبلاگش را راه انداخته بود و بعد به کازا و ياهو مسنجر يک سرگرمي ديگر هم اضافه شد. وبلاگ خواني. مرور شبانه چند وبلاگ موجود و کشف وبلاگ هاي جديد در ليستي که حسين در کنار وبلاگش منتشر مي کرد. فقط همان روزها بايد لذت به روز شدن آن ليست را کشيده باشيد تا حرفم را بفهميد. متاسفم…
يادداشت هاي سينمايي در دهه اول دي ماه سال گذشته، زماني آغاز شد كه هنوز كمتر كسي با نام واقعي خود مي نوشت و هنوز وبلاگ نويسي به معناي روزنگاري زندگي شخصي بود. يادداشت هاي سينمايي آغاز شد و ادامه پيدا كرد و بي وقفه، تا امروز آمد.
كدامتان يادش مي آيد حرف هاي حسين در آن روزهاي آغازين را كه آرزويش، رسيدن تعداد وبلاگ ها به چهل و بعد به صد بود. هفده هزار وبلاگ رقم جالبي نيست؟
روزي كه فهميدم بايد خانه اي براي خود بنا كنم، هيچ چيز از اچ تي ام ال و كدهاي رنگارنگ و نام هاي عجيب فني نمي دانستم. يك بلاگر بود و يك راهنماي حسين و يك همت يك روزه براي خانه اي كه قرار بود يكي از دلمشغولي هايم شود. آن روزها هيچ كداممان نه دست تندي براي تايپ داشتيم و نه دل شيري براي نوشتن. اصلا نمي دانستيم كه اين خطوطي كه از پي هم بر ديوار اين الواح شيشه اي حك مي كنيم، قانوني هستند يا نه. آن روزها ما آغاز كرديم و ديگراني هم آمدند و جمع كوچكمان بزرگ و بزرگتر مي شد اما صميميتش را حفظ مي كرد. راه افتادن كاپوچينو حاصل بخشي از همين رفاقت ها بود. اما حالا…
كافي است كه كمي تايپ فارسي بلد باشيد. اصلا مشكلي نيست. از ژورناليسم زرد تا ژورناليسم حرفه اي وبلاگ شناس اند و خودآموز ساخت يك وبلاگ از در و ديوار برگ هاي اين نشريات بالا مي رود. تحليل ها و حرف ها و بازي هاي احمقانه هم كه تا دلتان بخواهد هست. ديگر چه مي خواهيد؟
مي دانيد… احساس كسي را پيدا كرده ام كه در يك باغ بزرگ به همراه خانواده و دوستانش نشسته است و بعد به يكباره در هجوم بي وقفه سايه ها، هزاران چشم را در اطراف خود مي يابد كه هر يك بي آنكه محق باشند، وارد باغ و حريم شخصي اش شده اند.
باز هم متاسفم اما…
دیدگاهتان را بنویسید