بعضی چیزها هست که دوست داری تا ابد برای خودت نگه داری. برخی حرفها را، برخی دوستیها را، برخی چیزهایی که شنیدهای و میدانی شاید در جایی دیگر، در موقعیتی دیگر برای تو بازگو نمیشده اما حالا که داریشان، یک گنج کوچک است برای خود خودت. حرفهای آن شب پیرمرد برای خودم است؛ با هیچکس هم شریکشان نمیشوم. فکر نمیکنم خودش هم بخواهد آن حال و روز را و همهی آن حرفها را کسی بیرون همان وضع بداند و بشنود. یکجوری شبیه فردوس شدهام و گنجش. فردوس «ویران میآیی» که تازهگیها دوباره کشفش کردهام و در خوانش چهارم و پنجم، بیشتر از قبل هواییم کرده…
رفیق گلم، همیشه هم «مثل یک روزنامهنگار حرفهای» بودن و عمل کردن خوب نیست. یکجاهایی آدم را شبیه…
مهم نیست. هنوز هم در هوای جنوبم. همین برای این روزهام، بس.
دیدگاهتان را بنویسید