به خدا سوگند «فلان» جامهی خلافت را پوشيد و مىدانست خلافت جز مرا نشايد، كه آسياسنگ، تنها گرد استوانه بهگردش درآيد. كوه بلند را مانَم كه سيلاب از ستيغ من ريزان است، و مرغ از پريدن به قلهام گريزان. چون چنين ديدم دامن از خلافت درچيدم، و پهلو از آن پيچيدم، و ژرف بينديشيدم كه چه بايد، و از اين دو كدام شايد؟ با دست تنها بستيزم يا صبر پيش گيرم و از ستيز بپرهيزم؟ كه جهانى تيره است و بلا بر همهگان چيره؛ بلايى كه پيران در آن فرسوده شوند و خردسالان پير، و ديندار تا ديدار پروردگار در چنگال رنج، اسير. چون نيك سنجيدم، شكيبايى را خردمندانهتر ديدم، و به صبر گراييدم حالىكه ديده از خار غم خسته بود، و آوا در گلو شكسته. ميراثَم ربودهی اين و آن، و من بدان نگران. تا آنكه «نخستين»، راهى را كه «بايد» پيش گرفت و ديگرى را جانشين خويش گرفت.
– سپس امام مثلى بر زبان میراند و اين بيت اعشى برمیخواند كه:
روز مرا با حيان، برادر جابر، چه مشابهت؟ و اين دو را با هم چه مناسبت؟ من، همه روز در گرماى سوزان بر پشت شتر بوده و او آسوده، به راحت در خانه غنوده…
شگفتا! كسى كه در زندگى مىخواست خلافت را واگذارد، چون اجلَش رسيد، كوشيد تا آن را به عقد ديگرى درآرد. خلافت را چون شترى ماده ديدند و هريك به پستانى از او چسبيدند، و سخت دوشيدند، و تا توانستند نوشيدند؛ سپس آن را به راهى درآورد ناهموار، پر آسيب و جانآزار، كه رونده در آن، هر دم به سر درآيد، و پىدرپى پوزش خواهد، و از ورطه بهدر نيايد. سوارى را مانست كه بر بارگير توسن نشيند، اگر مهارش بكشد، بينى آن آسيب بيند، و اگر رها كند سرنگون افتد و بميرد. بهخدا كه مردم چونان گرفتار شدند كه كسى بر اسب سركش نشيند، و آن چارپا بهپهناى راه رود و راه راست را نبيند. من آن مدت دراز را با شكيبايى بهسر بردم، رنج ديدم و خون دل خوردم. چون زندگانى او به سر آمد، گروهى را نامزد كرد، و مرا در جملهی آنان درآورد.
خدا را چه شورايى! من از نخستين چه كم داشتم، كه مرا در پايهی او نپنداشتند، و در صف اينان داشتند، ناچار با آنان انباز، و با گفتوگوشان دمساز گشتم. اما يكى از كينه راهى گزيد و ديگرى داماد خود ديد، و اين دوخت و آن بريد، تا سومين به مقصود رسيد و همچون چارپا بتاخت، و خود را در كشتزار مسلمانان انداخت، و پياپى دو پهلو را آكنده كرد و تهى ساخت. خويشاوندانَش با او ايستادند، و بيتالمال را خوردند و بر باد دادند. چون شتر كه مهار بَرَد، و گياه بهاران چَرَد، چندان اسراف ورزيد كه كار به دستوپاش بپيچيد و پرخورى به خوارى، و خوارى به نگونسارى كشيد، و ناگهان ديدم مردم از هرسوى روى به من نهادند، و چون يال كفتار پس و پشت هم ايستادند، چندان كه حسنان فشرده گشت و دو پهلوم آزرده به گرد من فراهم و چون گلهی گوسفند سرنهاده بههم. چون به كار برخاستم گروهى پيمانِ بسته شكستند، و گروهى از جمع دينداران بيرون جستند و گروهى ديگر با ستمكارى دلَم را خستند. گويا هرگز كلام پروردگار را نشنيدند يا شنيدند و كار نبستند، كه فرمايد: «سراى آن جهان از آن كسانى است كه برترى نمىجويند و راه تبهكارى نمىپويند، و پايان كار، ويژهی پرهيزگاران است.»
آرى. بهخدا دانستند، ليكن دنيا در ديدهی آنان زيبا بود، و زيور آن در چشمهاشان خوشنما. بهخدايى كه دانه را كفيد و جان را آفريد، اگر اين بيعتكنندگان نبودند، و ياران، حجت بر من تمام نمىنمودند، و خدا علما را نفرموده بود تا ستمكار شكمباره را برنتابند و به يارى گرسنگان ستمديده بشتابند، رشتهی اين كار را از دست مىگذاشتم و پايانَش را چون آغازش مىانگاشتم و چون گذشته، خود را بهكنارى مىداشتم، و مىديديد كه دنياى شما را به چيزى نمىشمارم و حكومت را پشيزى ارزش نمىگذارم.
* خطبهی سوم نهجالبلاغه معروف به «شقشقیه» که امام علی(ع) آن را نیمهکاره میگذارد و بیانَش را حاصل خشمی میداند که زبانه میکشد و بعد (بهدلیل وقفهای که خواندن عریضهی یکی از مردمان پای خطبه در آن میاندازد) فرو مینشیند.
دیدگاهتان را بنویسید