برگه 1
فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

در مسلخ

صفحه‌ی فیلم heat در فیس‌بوک، این عکس را گذاشته سردرش. عکس یکی از غریب‌ترین «رابطه»های تاریخ سینما را. از آن فلاش‌بک‌های یک‌باره، که پرت‌ت می‌کند وسط فیلم‌هایی که جور دیگری دوست‌شان داری.
یک‌بار درباره‌ی سینمای مایکل مان متن مفصلی نوشته بودم با تیتر «از دست دادن‌ها… نرسیدن‌ها…» و توضیح داده بودم، که آدم‌های بی‌کله‌ی جهان آقای مان، بی‌رحمانه خود را در مسیر «از دست دادن» و «نرسیدن» قرار می‌دهند. مهم‌ترین‌شان؟ همین جناب نیل مک‌کالی «مخمصه»، که بیش از همه‌ی دیگران فیلم‌های مان، هم برای تک‌روی‌ها و دیوانه‌سری‌هاش برهان و منطق دارد، و هم بیش‌تر و باشتاب‌تر از همه‌ی آن‌ها، رو به دره می‌راند و تاوان شیدایی‌اش را پس می‌دهد.
رابطه‌ی نیل و ایدیِ «مخمصه» چیزی ورای سینماست. خود زندگی‌ست. با آن کلیدجمله‌ی نیل که شکل زندگی‌اش را برای ایدی توضیح می‌دهد: «من تنهام اما بی‌کس نیستم» که قرار است به او بفهماند اگر این‌جاست اجازه‌ی نیل را پیدا کرده که درون حریم‌ش باشد، نه این‌که هر زنی را به‌دلیل تنهایی مرد، اجازه‌ی ورود به این خلوت باشد؛ و آن خلوت‌های دونفره‌ی میان التهاب جاری در همه‌ی فیلم، که انگار آدم‌های آن ازدحام در جهانی دیگر هستند، و این‌ها، جایی دیگر.
گمان‌م این را هم قبلن نوشته بودم که در یکی از بارهای چندم تماشا، شاه‌سکانس این رابطه را در شکل تصویرسازی آقای مان و فیلم‌بردار جادوگرش دانته اسپینوتی کشف کردم. جایی که ایدی فهمیده نیل نه یک تاجر، که دزدی حرفه‌ای‌ست، دعواهاش را کرده، نیل را ترک گفته اما بی‌طاقت داشتن‌ش شده و برگشته. یک نمایی هست دم ساحل، که ایدی جلو ایستاده و نیل پشت سرش؛ با هم، کم‌تر از یک‌چهارم راست قاب را پر کرده‌اند و باقی‌ش سکوت است و شب. نیل می‌خواهد ایدی را متقاعد کند که شبیه این را هیچ‌وقت تجربه نکرده و به فرمول همیشه‌گی زندگی‌اش، این‌که «به هرچیزی توی زندگی‌ت که نتونستی در کم‌تر از ۳۰ثانیه ول‌ش کنی، دل نبند» پشت پا زده و می‌خواهد دل ببندد و رها نکند. اصلن بدون آن‌که به فرمول و قاعده فکر کند دل بسته، که این‌جاست، و حالا از ایدی هم همین را می‌خواهد؛ از دخترکی که زندگی معمولی‌اش را یک‌باره برزخ مطلق یافته و باید تصمیم بگیرد معشوق مردی باشد در فرار و شتاب زندگی. ایدی هیچ نمی‌گوید. در تمام مدت نگاه‌ش به ماست، نه به نیل که پشت سرش ایستاده… و بعد، برمی‌گردد، نگاه‌ش می‌کند و چند ضربه‌ی از سر استیصال روی سینه و شانه‌ی نیل می‌زند، که چرا اهلی‌اش کرده، بی‌آن‌که بگوید چه با زندگی‌اش خواهد کرد. همه‌اش همین است. سکوت و شب و ایدی که با حرف‌نزدن‌ش، کل این‌ها را می‌گوید. گفتم که… این یکی از غریب‌ترین رابطه‌هایی‌ست که سینما تا امروز تصویرش کرده. شاید برای همین هم باشد که تقدیر بر این بوده تا خانم امی برنمان دیگر فیلم مهمی بازی نکند؛ تا برای ما، در ذهن ما، همان ایدی‌ِ نیل باقی بماند. تصویر زنی معمولی که می‌تواند با سکوت و آرامش‌ش، باهوش‌ترین و قاعده‌مندترین مرد جهان را به مسلخ ببرد بی‌که خود بداند… بی‌که خود بخواهد.

من در رسانه‌ها, گفت‌وگوها

گفت‌وگو با روزنامه‌ی «قانون» درباره‌ی «پل چوبي»

تحريم پل چوبي به دليل دعواهاي جناحي بود

گروه فرهنگ و هنر، مرسده مقیمی‌ـ
«پل چوبی»، ادای دینی است به سینمای عاشقانه و کلاسیک؛ فیلمی که تلاش می‌کند در شلوغی‌های سیاست و اجتماع سیاست‌زده از حالِ خوبی که تنها با عشق میسر است، سخن بگوید. «مهدی کرم‌پور» تاکنون فیلم‌هایی نظیر «جایی دیگر» ، «چه کسی امیر را کشت؟» و « تهران: سیم آخر» را در کارنامه دارد. «خسرو نقیبی» نیز علاوه بر اینکه بعد از «جایی دیگر» دوست و همراه کرم‌پور بوده است حضورش در مقام یک فیلمنامه‌نویس در کنار کرم‌پور به عنوان یکی از اعضای انجمن منتقدان سینمای ایران سبب شده تا انتظارات منتقدان از پل چوبی بالا برود. انتظاراتی که او معتقد است پل‌ چوبی آن را برآورده می‌کند. وقتی پل چوبی، آخرین فیلم تحریمی حوزه‌ هنری، پس از حدود دو سال روی پرده رفت، با خسرو نقیبی و مهدی‌کرم‌پور تماس گرفتیم تا از فیلمی که سال‌ها دغدغه آن‌ها بوده است و پس از ساخت هم دو سال در محاق توقیف مانده صحبت کنیم؛ آنان نيز با وجود مشغله‌ این روزهایشان با ما به گفت‌وگو نشستند.

   ایده‌ پل چوبی از کجا آمد و چقدر طول کشید تا به فیلمنامه تبدیل شود؟
 نقیبی: مهدی کرم‌پور را از اولین نمایش «جایی دیگر» می‌شناسم. از همان زمان احساس کردم، دغدغه‌های مشترک داریم. بعد از آن بارها از او شنیدم که فیلم مورد علاقه‌اش «کازابلانکا» است. قصه‌ای بر اساس کازابلانکا نوشته بودم که البته ارتباطی با پل چوبی فعلی ندارد. وقتی مهدی آن را خواند نظراتی داد که بر اساس آن نوشته تغییراتی کرد. بعد هر دو با هم قصه‌ای نوشتیم که با بخش دوم پل چوبی شباهت داشت؛ اما مسئله این بود که فکر می‌کردیم، قصه‌ای را که نوشته‌ایم موتور محرک ندارد. حتی وقتی قصه را با فیلم‌های مهم تاریخ سینما نظیر «بر باد رفته»، «دکتر ژیواگو»  و خود «کازابلانکا» مقایسه کردیم، متوجه شدیم در همه‌ آن‌ها یک شرایط اجتماعی بیرونی بر آدم قاهر است که آنان را در شرایط سخت قرار می‌دهد و به اتخاذ تصمیم‌هایی وامی‌دارد. ما همین بستر را در قصه نداشتیم. به همین خاطر دست نگه داشتیم. تا اینکه اتفاقات 88 افتاد و فکر کردیم حالا می‌شود آن قصه را در این بستر تعریف کنیم. به شمال رفتیم و یک ماه متمرکز روی فیلمنامه کار کردیم پس از آن مشاوران مهدی آن را خواندند و پس از آن‌ها خودمان بار دیگر فیلمنامه را مرور کردیم تا به آن چیزی که مطلوبمان بود، رسیدیم.

   زمانی که گروه بازیگران را انتخاب می‌کردید، با توجه به اینکه اکثرا ستاره‌اند به فکر گیشه بودید یا به سبب توانایی‌هایشان آن‌ها را برگزیدید؟
 کرم‌پور: اصلا کسی را به خاطر گیشه انتخاب نکردیم؛ چراکه هیچ‌کدام از این بازیگران ضامن فروش نیستند. بارها شده که در فیلم‌های مختلف از همین بازیگران استفاده شده و به فروش بالایی نرسیده است و بر عکس فیلم‌هایی بوده‌اند که بازیگران مطرحی نداشته‌اند؛ اما چون فیلم‌های خوبی بوده‌اند به فروش بالایی دست یافته‌اند. ضمن اینکه من به عنوان کسی که سه سال رئیس شورای صنفی اکران بودم، می‌دانم که هرگز فیلمی به یک دلیل نمی‌فروشد؛ بلکه مجموعه‌ عوامل است که فروش یک فیلم را تضمین می‌کند. حالا هم فیلم‌ها به سرعت به شبکه‌ نمایش خانگی می‌آید و هم فیلم‌های روزِ دنیا به راحتی در دسترس مردم قرار دارند و اینکه مردم با وجود این شرایط و ترافیک و قیمت بليت  و… با هم قرار بگذارند و برای دیدن فیلمی به سینما بیایند، اتفاق بسیار خوبی است.

   کار کردن با ستاره‌هایی که هر کدام ویژگی‌های خاص خود را دارند، سخت نبود؟
 کرم‌پور: من از ابتدا با بازیگران مطرح و به قول شما، ستاره کار کرده‌ام و هیچ مشکلی هم نداشته‌ام و به نظرم ما باید کسانی را انتخاب کنیم که مردم دوستشان داشته باشند. بازیگران هم همیشه در کارهای من دیده شده‌اند؛ یا جایزه گرفته‌اند یا برای گرفتن جایزه نامزد شده‌اند، مانند مهناز افشار برای همین فیلم پل چوبی.

   مهران مدیری هرچند ایفاگر نقش کوتاهی است؛  اما این نقش کلیدی است و بناست که عامل پیش‌برنده داستان از جمله سفر خارج از کشور شیرین و شک امیر باشد و نقش منفی فیلم نيز هست؛ اما تشابه عجیب حرف زدن مهران مدیری به کاراکتری که در قهوه‌ تلخ ایفا کرده باعث می‌شود، این نقش به کلیت فیلم نخورد. کمی در این باره توضیح می‌دهید؟
 نقیبی: به نظرم باید به بازیگر مجزا از کارهای مختلفش نگاه کرد؛ به هر حال، مهران مدیری خودش است؛ اما در اینجا من آن طرف کمدی مدیری را اصلا نمی‌بینم حتی اگر حالت صحبت کردنش شبیه به یکی از کاراکترهای کمیکش باشد.
کرم‌پور: من قهوه‌ تلخ را ندیده‌ام، بنابراین نمی‌توانم در این مورد چیزی بگویم؛ اما در مورد کار خودم باید بگویم مهران مدیری قراری را که با نقش و متن گذاشته به خوبی اجرا کرده است و من از حضور او در این کار بسیار خوشحالم.

   شنیده‌ام که در کارهای‌تان فضای صمیمی و رفاقت حکمفرماست درباره‌ فضای کار بگویید؟
 کرم‌پور: به نظرم کار خوب، وقتی شکل می‌گیرد که همگی یکدیگر را به رسمیت بشناسیم و رفاقت میانمان باشد، قرار نیست چیزی را به هم اثبات یا تحمیل کنیم. من دوست دارم بازیگرم دیده شود و اصلا قرار نیست فیلمی بسازم که خودم در آن دیده شوم و به همین دلیل بازیگرانم، همیشه به من اعتماد می‌کنند و می‌دانند که دیده شدن آن‌ها را دوست دارم؛ چراکه آن‌ها تجلی اندیشه‌ من هستند. البته علاوه بر این فضای دوستانه نظم هم وجود دارد. در همه‌چیز فیلمبرداری، صدا، متن، میزانسن، حتی پوسترها و … حضور دارم و بر همه‌ این‌ها نظارت می‌کنم تا درست انجام شود. به نظرم مدت‌هاست دوره‌ مدیریت فردی گذشته است، الان در سراسر دنیا مدیریت به صورت گروهی انجام می‌شود.

   با توجه به گفته‌های آقای نقیبی، شما برای پرداخت فیلمنامه نیاز به یک بستر سیاسی ـ اجتماعی داشتید؛ اما برخی معتقدند که اشاره‌های پل چوبی به جریانات 88 برای جذب مخاطب بوده، آیا همین‌طور است؟
 خسرو نقیبی: چه کار سختی!
کرم‌پور: هیچ آدمی، حاضر نیست برای جذب مخاطب چنین کار سختی انجام دهد. همین حالا فیلم ما دو سال به دلایل مختلف که مهمترین‌اش همین موضوع بوده، توقیف شده است. ضمن اینکه سرمایه‌گذار قبول نمی‌کند برای جذابیت، دست به چنین کاری بزند، سرمایه‌گذار ما دو سال فیلمش توقیف مانده و حالا هم مشخص نیست چقدر از سرمایه‌ای كه گذاشته برگردد؛ اگر می‌رفت، دلار می‌خرید که دردسرش کمتر بود! به علاوه اگر واقعا این موضوع ایجاد جذابیت می‌کند؛ چرا هیچ‌کس حاضر نبود سمتش بیاید؟!

   پس شما این را نمی‌پذیرید که منتقدان فیلم می‌گویند، پل چوبی به سبب مسائل فرامتنی‌اش از جمله استفاده از ستارگان، اشاره‌های مکرر به جریانات 88 و همین‌طور تبلیغ ناخواسته‌ای که حوزه‌ هنری برای آن می‌کند، می‌فروشد؟
 کرم‌پور: در مورد ستارگان که گفتم ما باید کسی را برای ایفای نقش انتخاب کنیم که مردم دوستش داشته باشد. تبلیغ ناخواسته‌ حوزه  هنری برای 6 فیلم دیگر هم بود؛ اما همه آن‌ها نتوانستند به فروش بالایی دست پیدا کنند. به نظرم این‌گونه تحلیل‌ها، توهین به مردم است. این حرف، یعنی مردم گول حضور ستاره‌ها یا اشاره‌های سیاسی را می‌خورند. در صورتی که تصور من از مردم همانی است که 24 خرداد دیدیم. همان مردمی که به درجه‌ای از بلوغ فکری رسیدند که تصمیم گرفتند، برای تغییر سرنوشتشان پای صندوق‌های رأی بروند؛ همین مردم، فیلمی را برای دیدن انتخاب می‌کنند و نمی‌شود در موردشان چنین تحلیل بی‌انصافانه‌ای داشت. ضمن اینکه ما حتی در تبلیغات فیلم اشاره‌ای به تحریمی بودن این فیلم نکردیم چون احساس کردیم مخاطب با این چیزها انتخاب نمی‌کند.

   معمولا منتقدان در جواب اینکه فیلمی خوب فروخته، پس حتما ویژگی‌های مثبتی داشته، چند مثال برای نقض کردنش می‌آورند؛ مثلا فیلمی نظیر اخراجی‌های3 که فروش بالایی دارد ولی فیلم خوبی نیست. این دسته از منتقدان همین را دلیلی کافی برای این می دانند که هر فیلمی که فروش می‌کند، فیلم خوبی نیست.
کرم‌پور: این مردم همان‌هایی هستند که از فیلمی با وجوه جهانی مثل «جدایی نادر از سیمین» استقبال می‌کنند. چرا فقط آن طرف قضیه را نگاه می‌کنید؟ علاوه بر آن به یاد داشته باشید که ما از بخش خصوصی صحبت می‌کنیم، نه فیلم‌هايی که با پشتوانه‌های مختلف ساخته می‌شوند. دولت از فیلم ما حمایت نمی‌کند، حوزه‌ هنری فیلم را تحریم می‌کند، فیلممان مدت زمان مشخصی روی پرده است و برای اینکه به فروش بیشتری دست یابد، چندین ماه روی اکران نمی‌ماند، همچنین فیلم ما را فقط مردم می‌بینند ما نمی‌توانیم ارگان‌های دولتی مختلف از جمله مدارس و ادارات را ببریم تا فیلم را ببینند. به نظرم نباید راجع به مردم این‌طور حرف زد، مردم ما از خیلی از شبه‌روشنفکرهای ما جلوترند و بارها در مناسبات مختلف این را اثبات کردند.
نقیبی: ما سه گروه مخاطب کلاسیک داریم. یک بخش مخاطبان سنتی و مذهبی سینما هستند که اگر نهادی که آن را قبول دارند، فیلمی را حمایت کند، برای دیدنش به سینما می‌روند؛ برای مثال وقتی تلویزیون پشت یک فیلم می‌ایستد یا حوزه‌ هنری یا …
دسته‌ دوم مخاطبانی هستند که  به مخاطب عام و طرفدار سینمای عامه‌پسند موسوم‌اند ؛ زمانی تمامی کمدی‌هایی که ساخته می‌شد به فروش بالایی دست می‌یافت؛ آن زمان هم سینما، تفریح ارزانی بود هم فیلم‌ها خیلی دیر به شبکه‌ نمایش خانگی می‌رسید ولی حالا با عوض شدن شرایط، چند سالی می‌شود که این نوع فیلم‌ها دچار ریزش مخاطب شده است.
نوع سوم مخاطبین را آن دسته‌ای تشکیل می‌دهند که دغدغه‌ فرهنگی دارند و از مخاطب عام فاصله می‌گیرند. مخاطبان، فیلم‌هایی نظیر «جدایی نادر از سیمین»، «گذشته» و در همین دوره‌ اکران «هیس…» و «پل چوبی» از همین دسته‌اند؛ یعنی هدف ما این دسته بوده است. حالا این دسته وقتی از سالن خارج می‌شود، چقدر رضایت دارند آن بخش دوم ماجراست. این مخاطبان خودشان فیلم‌ها را می‌بینند و به یکدیگر توصیه می‌کنند اتفاقی که برای هیس و پل چوبی افتاده است. این دسته تصمیم می‌گیرند به جای صبر کردن و فیلم را در شبکه‌ نمایش خانگی دیدن به سینما بروند و این یک اتفاق فرهنگی است.
به نظرم، این کار صحیحی نیست که این مخاطبان را از هم تفکیک نکنیم. ضمن اینکه یک منتقد هم باید از فروختن یک فیلم خوشحال شود؛ چراکه او هم جزو این چرخه محسوب می‌شود؛ اگر اکران پر رونق باشد مخاطب نوشته‌ او را می‌خواند. علاوه بر اینکه برخی تحلیل‌هایشان غلط از آب درمی‌آید و به نحوی دنبال توجیه‌اند؛ برای مثال 80 درصدکسانی که الان می‌گویند: «پل چوبی به دلایل فرامتنی می‌فروشد»، کسانی هستند که در جشنواره به خود من می‌گفتند فیلم نخواهد فروخت.

   در سکانسی که مهران مدیری به بچه‌ها می‌گوید بهترین راه رفتن است، برخی شما را محکوم می‌کنند به تشویق براي مهاجرت؛ این در حالی است که پایان‌بندی، چندان چنین چیزی را به ذهن متبادر نمی‌کند. آیا واقعا این تشویق به مهاجرت در فیلم وجود دارد؟
 نقیبی: چه جالب! اتفاقا چند روز پیش، منتقدی می‌گفت؛ چرا فیلم‌های ایرانی من جمله پل چوبی از مهاجرت یک دیو می‌سازند؟!
کرم‌پور: واقعا ما مسئول توضیح دادن به این کج‌فهمی‌ها نیستیم؛ وقتی کسی می‌خواهد با شخصیت منفی فیلم همذات‌پنداری کند، مشکل اوست! فیلم ما راوی دارد و آن راوی امیر است، او ابتدا می‌خواهد برود ولی در پایان با اینکه هم همسرش کار اقامتشان را درست کرده و هم می‌تواند با نازلی به هلند برود، هیچ‌کدام را انتخاب نمی‌کند و می‌ماند و در نریشن تصریح می‌کند که باید بمانم و به نسل بعدی بگویم که چه اتفاقاتی افتاده است. مخاطب باید با قهرمان فیلم جلو برود نه با شخصیت منفی آن!

   فیلم دچار ممیزی شده است، این نسخه‌ای که روی پرده است چه تفاوتی با نسخه‌ اصلی دارد؟
 نقیبی: این فیلم با نسخه‌ای كه در جشنواره‌ فیلم فجر به نمایش در آمد؛ هیچ تفاوتی ندارد و تنها چهار عنوان به آن اضافه شده آن هم برای اینکه دیدیم خیلی‌ها می‌گویند؛ چرا این اتفاقات پشت سر هم می‌افتد و دیدیم متوجه گذر زمان نشده‌اند ما هم زمان‌ها را مشخص کردیم؛ اما نسخه‌ اصلی قبل از نمایش در جشنواره 9 دقیقه ممیزی شد.

   یکی از مسائلی که حوزه‌ هنری برای تحریم پل چوبی مطرح کرده بود، ضد خانواده بودن و طرح خیانت در فیلم بود؛ حال آنکه چیزی‌كه ما در فیلم می‌بینیم تنها شک طرفین به یکدیگر است. کمی در این باره توضیح می‌دهید؟
 نقیبی: شک، عنصر پیش‌برنده‌ درام است؛ ولی در فیلم اصلا خیانتی اتفاق نمی‌افتد. مرد می‌خواهد به یک دوست قدیمی كمك کند و زن هم برای انجام کاری که همسرش به او محول کرده به خارج از کشور رفته است. روزی که مهناز افشار برای این نقش آمد، ما به او گفتیم این نقش باید کاملا بی‌گناه ایفا شود و این معصومانگی حالا هم در بازی او کاملا پیداست و چنین زنی اصلا نمی‌تواند به همسرش خیانت کند.
کرم‌پور: ما از همان ابتدا با دو سوءتفاهم مواجه بودیم، یکی سوءتفاهم ارشاد بود که مسئله‌اش اشارات فیلم به حوادث 88 بود و سوءتفاهم دوم هم بحث ضد خانواده بودن و خیانت بود که حوزه‌ هنری مطرح کرد که البته بحث حوزه‌ هنری واقعا به دلایل دیگری بود و به خاطر اهدافی دست به این کار زدند وگرنه به فرض پل چوبی در مورد خیانت! فیلم آقایان کاهانی و حقیقی چه ارتباطی با خیانت داشت؟! این یک اتهام دور از این فیلم‌ها بود. یکی از تهیه‌کنندگان وابسته به این نهاد، استارت این جریان را در برنامه‌ هفت زد؛ چراکه می‌خواست با معاونت سینمایی تسویه حساب کند! قضیه‌ تحریم فیلم‌ها از سوی حوزه بیش از اینکه علتی داخل فیلم‌ها داشته باشد، دعواهای جناحی پشتش است.

   این ایراداتی كه مطرح شده است، همگی بعد از پروانه‌ ساخت و نمایش بود؟ مانند سایر فهرست تحریمی حوزه یا نه پیش از آن هم با مشکل مواجه شدید؟
 کرم‌پور: این فیلم از ابتدا مشکلاتی داشت. 12 هفته من جلسات مختلف رفتم تا پروانه‌ ساخت گرفتم، پس از آن هم برای نمایش در جشنواره دو اصلاحیه خورد؛ اما وقتی در بسیاری از موارد از جمله بهترین فیلم، کاندیدای دریافت جایزه بود، دیگر نباید با مشکل و تحریم مواجه می‌شد. این سانسورهای موازی بسیار خطرناک است. حتی در یک نظام کاملا سرمایه‌داری، مثل آمریکا قوانین ضد انحصاری وجود دارد و به موجب این قوانین نمی‌شود تمامی تولیدات متعلق به یک کمپانی باشد. امروز در کشور ما، حوزه‌ هنری هم سرمایه دارد، هم خبرگزاری، هم سینما، هم روزنامه؛ شهرداری و تلویزیون و خود ارشاد هم مثل حوزه‌ هنری تمامی این‌ها را در اختیار دارند. در واقع، ما به عنوان بخش خصوصی با چهار نهاد قدرتمند مواجهیم. گاهی خیلی از فیلم‌هایی که می‌فروشند به خاطر حمایت همین نهادهاست. حوزه‌ هنری فیلمی را که می‌خواهد بفروشد 10 هفته در سینماهایش اکران می‌کند. شهرداری تبلیغات گسترده انجام می‌دهد، تلویزیون دائما تیزر پخش می‌کند و دولت هم به راحتی بودجه در اختیار قرار می‌دهد. در این شرایط وقتی کسی می‌آید و به طور مستقل فیلمی می‌سازد درباره‌ دغدغه‌های خودش که ممکن است این نهادها خوششان نیاید، آن فیلم را از حمایت‌های خود محروم می‌کنند، حوزه‌ هنری یک طور، شهرداری و تلویزیون و… هم به نحوی دیگر. چون تو می‌خواهی با آن‌ها رقابت کنی و آن‌ها این را نمی‌خواهند. برای مثال همین چند وقت پیش، ما یک ون مقابل سینما آزادی گذاشتیم و گفتیم هرکسی که دوست دارد پل چوبی را ببیند و در سینما آزادی نمی‌تواند، سوار شود تا به سینمایی که فیلم را نمایش می‌دهد برود، همین رقابت کوچک را هم نتوانستند ببینند. بعد از اینکه چند بار ون پُر شد تماس گرفتند تا اماکن بیاید و جلوی کار را بگیرد!

   با توجه به اینکه سینماهای حوزه‌ هنری را در اختیار ندارید و اکثر سینماهای شهرستان‌ها متعلق به حوزه است، چقدر متضرر شده‌اید؟
 کرم‌پور: به هر حال تمامی فیلم‌های تحریمی حوزه متضرر شده‌اند ما هم از این قاعده مستثنا نیستیم؛ اما بازنده‌ واقعی این بازی خود حوزه است؛ چراکه می‌خواهند رابطه‌ مردم را با اثری که خودشان دوست ندارند، قطع کنند و هرگز موفق نمی‌شوند همان‌طور که تا به حال نشده‌اند.

   آقای نقیبی، شما به عنوان یک منتقد و فارغ از اینکه عضوی از فیلم هستید نظرتان درباره آن چیست؟ آیا انتظاراتی که از فیلمسازان دیگر دارید در فیلم خودتان برآورده کرده‌اید؟
 نقیبی: وقتی که با فیلم به عنوان یک منتقد مواجه می‌شوم، طبعا سلیقه‌ خودم را به سلیقه‌ سایر منتقدین ارجح می‌دانم و این فیلم با سلایق من سازگار است و انتظاراتم را برآورده می‌کند و دوست داشتم چنین فیلمی را روی پرده ببینم. علاوه بر اینکه وقتی فیلمسازی به وقایعی که در زمان خودش می‌افتد، توجه داشته باشد و واکنش نشان بدهد، قابل احترام است؛ چراکه عمده‌ فیلمسازها به سمتش نمی‌روند. علاوه‌ بر اينكه فیلم قصه‌اش را درست تعریف می‌کند و ساخت خوبی هم دارد، باعث می‌شود من به عنوان منتقد کار را دوست داشته باشم.

لینک در روزنامه‌ی قانون:
http://www.ghanoondaily.ir/Default.aspx?NPN_Id=268&pageno=1
http://www.ghanoondaily.ir/?News_Id=25653

سفرنوشت‌ها, وبلاگ

در یک جهان دیگر

پراکنده از سفر کره‌ی جنوبی – ۱

قطعن تا امروز، مسافران شرق دورتان برای شما از غذاهای وحشتناکی که نمی‌شود به آن‌ها لب زد قصه‌ها گفته‌اند. می‌خواهم بگویم همه‌ی آن‌چه را که تاکنون شنیده‌اید فراموش کنید. مشکل قابل خوردن نبودن غذا نیست، گاهی حتا نمی‌توان این غذا‌ها را نگاه کرد.
برای مشام حساس به آن‌چه ما «بوی بد» می‌خوانیم‌ش، گاهی عبور از خیابان‌های این‌جا هم دشوار است، چون بوی غذای غذافروشان کنارخیابانی تمام پیاده‌راه را پر کرده. در رستوران‌شان باید حواس‌ت را جمع کنی که آشنا‌ترین نام‌های غذا هم شاید شکل خام یا آب‌پز داشته باشند و شک نکنید اگر چنین وضعی حاکم باشد، برای شما همین ورسیون غریبه سرو خواهد شد. کار به جایی می‌رسد که از دیدن قیافه‌ی جلبک یا صورت خام ماهی‌های آشنا هم ذوق می‌کنی، چون حداقل می‌دانی با چه چیزی طرفی و به راحتی آن را نمی‌خوری؛ این‌جا چیزهایی می‌خورند که حتا در ذهن هم نمی‌شود تصور کرد قابل خوردن‌ند.
قطعن ماجرا به عادت ذائقه و چیزهایی شبیه این برمی‌گردد و اصلن داستان «ما خوبیم و آن‌ها فلان» نیست؛ اما هرچه هست این‌جا با جهان تازه‌ای طرفی که فقط مختص خودشان است. جهانی که کره‌ی جنوبی در مرکز نقشه‌های جغرافی‌اش قرار گرفته و اروپا در منتهاعلیه غربی و آمریکا در شرق آن. برای همین است که «گری»، اولین میزبان غیربومی ما، به محض این‌که می‌فهمد از ایران آمده‌ایم، با این سؤال همراهی‌مان را جلب می‌کند که «غذا را چه کرده‌ایم؟»؛ و در جواب قیافه‌هایی که حدس‌شان را از قبل زده، می‌گوید «غذاهای این‌ها وحشتناک است». طبعن همین هم‌راهی کافی‌ست تا او در زمین ما بازی‌اش را ادامه دهد.

روزمره‌ها, وبلاگ

ده سالگی

این قدر وعده ی یک سایت کامل با همه ی مدخل های لازم و دات کام شدن و شبیه این ها را در این وبلاگ داده ام که مطمئن م شبیه چوپان دروغگو به نظر می رسم. برای همین هم قرار بود که در ده ساله گی این جا، همه چیز جور دیگری باشد. برنامه هام به هم ریخت و بدقولی هایی شد و حالا قرار است تا آخرسال همه چیز جوری باشد که شایسته ی ده سال زندگی مجازی ست. تا آن وقت، این را فقط به منزله ی یک پست برای ده ساله گی درنظر بگیرید. جشن ده ساله گی این بچه بماند برای عید ۹۱ شاید…

روزمره‌ها, وبلاگ

پاره های تنم هستند که یکی‌یکی می‌روند…

یک
«دليلي ندارد که کتمان کنم اين شهر برام معني از دست دادن مي‌دهد.‏ اين خيابان که الان از پنجره‌ي هتل مي‌توانم تماشاش کنم.‏‏ آدم‌ها، از همين‌جا، از زندگي من بيرون مي‌روند. من مي‌مانم و ادامه مي‌دهم…‏‏ چه رفاقت‌ها که اين‌جا جا ماند. چه عشق‌ها که اين‌جا از دست رفت.»‏
این‌ها را یک شب شهریورماه، وقتی از پنجره‌ی هتل گرنداستار داشتم ورودی کوچه‌ی فرعی به خیابان استقلال را نگاه می‌کردم، توی گودرم نوشتم. ده ماه گذشته. من این‌جام. پاره‌های تن‌م یکی‌یکی می‌روند.

دو
عید هشتادونه بود. شب آخری که قرار بود صبحَ‌ش از نیده راه بیفتم سمت کایسری، بچه‌ها را – غیر از دو میزبانی که اصلن دلیل بودن‌َم در آن شهر بودند – برای بار آخر دیدم. وقت خداحافظی، «آ» جلو آمد و همدیگر را بغل کردیم. محکم. غیرعادی. هیچ‌وقت آن‌قدر صمیمی نبودیم که فکر کنم روزی برای هرگز ندیدن‌ دوباره‌اش دل‌َم بلرزد. این چیزی بود که از ذهن‌َم گذشت. من داشتم برمی‌گشتم تهران و او دو سه ماه دیگر راهی نیویورک می‌شد و فاصله‌ی مقصدهامان می‌گفت شاید دیگر هرگز هم را نبینیم. چرا این‌قدر جداافتاده‌ایم؟ چرا عین کشتی‌شکسته‌ها، موج و طوفان، هرکدام مان را یک سمت می‌کشد؟ باورم نمی‌شد دل‌َم برای او هم تنگ شود. وقت خداحافظی، همان وقت که هنوز روبه‌روم بود دل‌َم تنگ شد.

سه
اولین رفیق مطبوعاتی‌ام از اولین مهاجران هم بود. عمر رفاقت‌مان به یک سال نرسید. عرض‌َش ولی برای من زیاد بود. دوست‌َش داشتم. روزی که شنیدم پای دختری که دوست داشته ایستاده و یک «گوربابای کار و جایگاه» گفته، می‌خواستم سفت بغل‌َش کنم و بگویم در انتخاب رفقام اشتباه نمی‌کنم. نبود که این‌ها را در گوش‌َش بگویم. بی‌خبری آمد و از پی‌َش خبر رفتن. خیلی دور بود مسافت‌های آن سال‌ها. هنوز جی‌تاک در کنار این صفحه ثابت نشده بود تا فاصله‌ی تهران و پراگ یک کلیک باشد. دل‌َم ماند پیش‌َش. فقط چیزی نوشتم براش که کاش فاصله‌ی آسفالت‌های داغ تهران تا سنگ‌فرش‌های خیس پراگ از یادش نبرد یکی از بهترین اجتماعی‌نویس‌های این مملکت است. یادش نرفته. هنوز هم خوب می‌نویسد. امروز داشتم با همراه این سال‌هاش حرف می‌زدم. گفتم رفیق‌َش را طاق می‌زنم. شوخی بود. بغض دوید توی راه گلوم. انگار تکه‌ای ازم پرت شد به خانه‌ی هنرمندان سال هشتادویک. آخرین روزی که هم را دیدیم. روزهایی که جرأت‌ حتا آغوش‌کشیدن آخرین‌بار هم نبود. روزهایی که کسی نمی‌فهمید یکی دارد می‌رود.

چهار
داشت برام تعریف می‌کرد چه‌گونه از مرز ردشدن‌شان را. که نگران «ف» بوده و نه خودش، که سوار حیوان عقبی داشته می‌آمده. نگران این‌که طاقت بیاورد سرما و ترس را. توی هتل سه‌ستاره‌ی آنکارا که آن شب تنها جایی بود که راه‌مان می‌داد، دوبار بلند شدم و بغل‌َش کردم. دل‌َم داشت می‌ترکید. باورم نمی‌شد قصه‌های همیشه‌گی، این‌بار هم‌سایه و رفیق و هم‌راه این سال‌هام را وسط خودش کشیده باشد. از توی آن اتاق که خودم را کندم، به اتاق انتهای راهرو که رسیدیم، برای اولین‌بار، در آغوش یکی زار زدم. گریه‌ها برای تنهایی‌ست، ولی نه آن‌بار. نه آن شب که برای بار اول فهمیده بودم حجم تنهایی‌مان را هیچ بیانیه و اعلان و سخنرانی شخص ثالثی نمایندگی نمی‌کند. که فهمیده بودم توی این کار گه، فقط خودمانیم و خودمان؛ و بار سنگین هستی، که روی دوش‌َت گذاشته‌اند و انگار هم که نمی‌خواهند برش دارند. تمام روزهای بعد را لبخند زدم و سعی کردم به این‌که تا مدت‌ها نخواهم دیدشان، فکر نکنم. درست حدس می‌زدم. هنوز هیچ‌کدام‌شان را ندیده‌ام. پاره‌های تن‌َم بودند اما حالا ته‌َش هفته‌ای یک‌بار بتوانیم حرف بزنیم. برسیم، که حرف بزنیم. دوری، فاصله می‌آورد. دست ما نیست.

پنج
آبادان بودم. جشنواره‌ی نفت بود گمان‌َم. دیش پرسرعت گذاشته بودند و اینترنت خوش‌سرعت. داشت خوش می‌گذشت. «س» تازه از زندان بیرون آمده بود و حال‌َم خوب بود که باز هم هست و می‌شود تا همیشه‌ی عصرهامان، توی لابی هتل مروارید نشست و به نفهمیدن فرق قهوه ترک و قهوه فرانسه‌ی آن گارسون احمق‌َش خندید. نوشته‌ی توی وبلاگ اما واقعیت را توی سرم خراب کرد. رفته بود. پاسپورت‌َش را داده بودند و در اولین فرصتی که یافت شده بود پریده بود. از حس ِ وقت گذشتن از مرز هوایی روی نمایشگر هواپیما نوشته بود و این‌که ممکن است دیگر هیچ‌وقت خاک پدری را نبیند. کسی ندید که یک نفر توی سالن اجتماعات مجتمع نفت خیره به مانیتور فرو ریخته است. نمی‌توانست هم ببیند. همه‌ی فروریختن‌ها که صدا ندارد. گاهی فقط درد است که می‌دود توی همه‌ی بدن و می‌ماند و وقت هر پی‌ام یا مسیجی، خودش را به رخ می‌کشد که یادت بیاورد زخم داری. حداقل پنج سال است که حتا ئی‌میلی هم بین‌مان ردوبدل نشده. هنوز می‌گویم تنها کسی‌ست که روزنامه‌نگاری یادم داده. هنوز سایه‌اش روی کارهام مانده. هنوز یک تکه از وجودم حوالی‌اش دارد چیز یاد می‌گیرد.

شش
برام روی فیس‌بوک مسیج گذاشته بود که امشب می‌رود و فکر کرده این‌جوری خداحافظی کند بهتر است. دوسه‌روز بعدش با «ن» حرف می‌زنم. می‌گوید آن شب یار زندگی‌اش زنگ نزده چون نمی‌توانسته بغض‌َش را کنترل کند. به هم می‌ریزم. خود «ن» هم قرار است برود. رفقای تازه‌یافته هستند. زیاد هم گره نخورده بودیم توی هم، ولی همان اندک‌بارها، توی عرض زندگی هم، جا باز کرده بودیم و مانده بودیم برای هم به وقت دل‌تنگی. همین چندروزه دل‌َم براش تنگ شده. برای رفیق هنوزنرفته‌ام هم. می‌دانم که وقتی برود، ممکن است دوباره‌دیدن بیفتد به خیلی وقت دیگر. حداقل‌َش این است که وقتی این‌جا هستند، می‌دانی یک‌شبی که حوصله‌ی هیچ‌چیز و هیچ‌جای جهان را نداشته باشی، توی کانتکت‌لیست موبایل‌َت اسم‌هایی هستند که بتوانی به حریم امن‌شان پناه ببری. می‌دانی که ممکن است یک شب گوشی خودت زنگ بخورد و تو بشوی آن حریم امن. از دست که بدهی این حریم‌های امن را، یک به یک که بروند، تنهایی بیش‌تر از هروقت دیگر خودش را به رخَ‌ت می‌کشد. می‌دانی که تو مانده‌ای در این شهر؛ آن‌ها رفته‌اند، گاهی از همه‌ی زندگی‌ات.

هفت
می‌فهمید لعنتی‌ها؟ پاره‌های تن‌َم هستند که یکی‌یکی می‌روند…

فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

از همان عاشقانه‏ های رها

یک پلان پایانی دارد این «میراث ترون» که هیچ ربطی به بلاک‏باستربودن و فیلم عظیم‏بودنَ‏ش ندارد. جایی که همه‏ی آن بازی نور و جهان درون کامپیوتر و این‏ها تمام شده، و دختر، ترک موتور پسر نشسته و وارد اتوبان‏های شهر می‏شوند. دوربین چیزی حدود یک‏دقیقه – شاید هم بیش‏تر – روی پسر و دختر سوار بر موتور در نمای نزدیک می‏ماند. دختر، محو دنیای تازه است و سرش رو به عقب، کشف می‏کند و پسر، بیرون از دنیای غریبی که تجربه کرده، جلو را نگاه می‏کند. مقدمه‏ای برای قسمت بعد؟ ممکن است. حس این صحنه ولی چیز دیگری‏ست. یک جور عاشقانه‏ی رها، در واقعیت محض. از همان‏ها که شبیهَ‏ش را می‏شد در اولین «گرگ‏ومیش» سراغ گرفت. دوربین بی‏قرار و نماهای نزدیک و تب‏دار از عاشق و معشوق فیلم…