بدجوري اين روزها با ماريون کوتيارِ «اينسپشن» احساس نزدیکی ميکنم.
درست شکل او، يکجايي وسط خواب و رؤيا براي خودم مسکني درست کردهام و روزگارم را ميگذرانم و آدمها را هم از دور توي قابَم دارم و همينجور به رصدشان دلخوشَم که يکباره به خودشان اجازه ميدهند مثل آريادن، دکمهي آسانسور را بزنند و بيايند پايين، وسط اين ناکجاآباد، درست جلوي روم بايستند. بعد هم که اعتراض ميکنم «اينجا چي کار ميکني؟» سعي ميکنند خيلي متمدن خودشان را معرفي کنند و آنوقت است که بايد به رويشان بياورم «ميدانم چه حرامزادهاي هستي. پرسيدم اينجا چه غلطي ميکني؟» و بعد هم که بالاخره بايد آن جملههاي طلايي با آن شاهبيتَش، که ميتواند هر مخاطبي را حقير کند، به زبان آورد: «تا حالا نيمهي کسي بودي؟»….
آره. درست شدهام شبيه مال. همانقدر غيرواقعي. همينقدر واقعي.
از اون دلا
پيرمرد همانقدر راحت رفت که داستان ما راحت تمام شد. از پس همهي «دلَم از اون دلاي قديمييه… از اون دلاس»ها و اساماسها و استتوسهايي که حول اين ترانهي نوري ميگذشت و پر از قطعيت ما و او بود، حالا نه مايي هست و نه او. ميبيني فاصلهاش هم چه کم بود؟ پايان ما. پايان پيرمرد.
دلَم براي جفتشان تنگ شد الان. هم براي چيزي که بينمان بود، هم براي محمد نوري. همهي اتفاقهاي خوب دنيا، راحتتر از چيزي که هميشه فکر ميکني تمام ميشوند…
اغما
٬٬
چهقدر خوشبخت است اين نامهي پدرسگ. دلَم ميخواست مرا هم دو سه دفعه آنجا ميخواندي. اما يک کاغذپاره را چهطور ميشود خواند؟ وانگهي… من از زخمهاي ديگري ميميرم. زخمي که خونريزي دارد نميکُشد. ٬٬
از خلال نامهي ليلا آزاده به جلال آريان | ثريا در اغما (اسماعیل فصیح)
حالا زمين و زمان دست ژرمنهاست…
دربارهي بازي ديشبِ تيمهايي که دوستشان داشتم و از اينجا به بعد جام
راستش ديشب اندازهي فينال نود حرص نخوردم. زجر آن بازي با هيچ روز و ماه و سالي قابل مقايسه نيست. از نيمههاي دههي نود ـ آن روزها که آلمان همان سفيد دوران گرد مولر را پوشيد و آن خط کذايي را از روي پيراهنش برداشت ـ ور منطقي ذهنم ژرمنها را هم دوست داشت و آنها را هم جداگانه پيگيري ميکرد. وقتي به هم ميرسيدند، خب آرژانتين را بيشتر دوست داشتم چون عشق کودکي بود و بعد امسال ديگر پاي مارادونا وسط بود. ديشب تيم مغرور آرژانتين را که درون زمين بود خيلي دوست نداشتم. دستوپا زدنشان را که ميديدم ور منطقيام ميگفت جام در دست آلمانيهاست و ناکامي مسي را که ميديدم ميفهميدم چرا سالهاست که کسي مارادونا نشده. دلم آن کنار زمين بود. پيش مارادونا. خيلي تلخ بود. عکس فاتحانهاش وقتي جام را در دست ميگرفت از دست رفت. رسيدنش به افتخاري که پيشتر فط بکنبائر داشت و البته که مارادونا کجا و بکنبائر کجا. راستش بابت آن فينال نود بکنبائر جزو معدود آلمانيهاييست که هنوز هم دلم باهاشان صاف نشده. ديشب فقط فکر مارادونا بودم و اينکه بايد جواب مزخرفات پله را بدهد. اينکه سوژهي عکاسها خواهد شد. فقط از تحقير تيمش دلم گرفته بود و اينکه ديگر سخت ميتواند به اينجايي برگردد که ديروز قبل بازي ايستاده بود.
اساماسها و تلفنهاي بامزهاي داشتم دربارهي اين داستان وجه احساسي و وجه منطقي. ورهاي مختلف (سلام آنا). حالا ولي تيم يوآخيم لو شده دار و ندار ما در جامي که خوشبختانه تنها آفريقايياش هم بيرون شد و قهرماني سه تيم ديگرش هم هرکدام بهنوعي يک فاجعه خواهد بود. اروگوئه که قرعهي آسانش تا به اينجا رساندش و جلوي کرهي جنوبي و غنا هم جان کند تا به اينجا برسد، نارنجيها که اصولن جزو تيمهاي منفورم هستند و فقط جلوي برزيل ميشد خواهان پيروزيشان بود و اسپانياي سابقن دوستداشتني که البته وقتي نيميشان از بدنهي بارسا ميآيند فقط پپ را براي عقزدن کم دارند؛ و خب تيم غير يکدست و بدي هم هستند. حالا زمين و زمان از آن ژرمنهاست…
گیلدا
هميشه که قصه درست پيش نميرود. يک وقتهايي هم شبيه ديشب، درست وقتي همهي زندگيم را از تو خالي کردهام، سروکلهي کسي شبيه گيلدا بسه، پيدا ميشود که از روي پرده، ساعت دوي نصفهشب زل ميزند توي چشمهام ـ فرقي ميکند نقطهنظر دوربين، من باشم يا گاي، معشوق همان روزهاي خود خانم ترون که اينجا هم نقش آدم کلهخرِ عاشق را بازي ميکند ـ و در جواب گاي که ازش پرسيده «تو هميشه آدماي زندگيت رو خودت انتخاب ميکني. اون روز اول هم که اومدي تو اتاقَم، خودت خواستي که اومدي» ميخندد و در يک لحظه ميبوسد و ميگويد «اين الان سرنوشت نبود. تقدير هم نيست. خواستم که تو رو ببوسم و بوسيدم» و بعد، اين هم همهي ماجرا نيست.
گيلدا، بچهپولداري که خودش خواسته آزاد و رها، آغوش به آغوش تجربه کند، ديوانهايست درست شبيه تو. عاشق ميشود، رها ميکند، روزي فکر کرده ميخواهد نقاش شود، بعد بازيگر شده اندازهي يک فيلم، بعد رفته درس خوانده و سر آخر عکاس شده و مجسمههاي زنده عرضه ميکند و عکسهاي مردمان کوچهي خوشبخت را. خودش هم نميداند کجا قرار است توقف کند. تا ته ديوانهگيش ميرود. تا وقتي که دنياي آدمبزرگها ديگر آزادياش را برنميتابد.
راستَش ديشب نگرانَت شدم دختر، که نکند سرنوشتَت شبيه گيلدا شود. گيلدا هم اندازهي تو به آزادياش و انتخابهاش و اينکه سرنوشت ديگران به او ربطي ندارد معتقد بود. دنيا، اين اندازه سرخوشيش را تاب نياورد. ديشب يک لحظه برايت ترسيدم. دنياي امني نيست براي گيلداها. روزهاي امني نيست…
چرا آرژانتين؟ چرا آلمان؟
تيمهايي که دوستشان دارم…
فرصت اول ما جام جهانی ۹۰ بود. اولينباري که ميتوانستيم او را «زنده» ببينيم؛ با هرباري که دوربين روي چهرهاش ميرفت و باور ميکرديم هنوز در اين دنيا قهرمانها نفس ميکشند و جان دارند. سنمان هنوز به ترکيبهايي نظير «قهرمان کلاسيک» قد نميداد. آن موقع او «خودِ فوتبال» بود. خودِ خودش. و «خودِ فوتبال» مهمترين چيز دنيا بود؛ براي بچهي نحيف و استخواني محل که صبح تا شبَش در کوچه و به فوتبال روي آسفالت داغ ميگذشت. با پوست حساسي که داشت، با شصت پايي که هربار پوست جلوش ور ميآمد و غرق خون ميشد و باز روز بعد، داستان همان توپ پلاستيکي دولايه بود و همان آسفالتهاي داغ.
عکس قهرماني قبلياش، دست خدا شدنَش را از آن ويژهنامهي سبزرنگ کيهان ورزشي بريده بوديم و عکسهاي آدامس را که توي آلبوم بود نگاه ميکرديم و آن يک عکس را البته هيچوقت در عکسبازيها نميگذاشتيم. «مردِ ما» حرمت داشت. تک بود. دلمان خوشِ کسي بود که حق را از ناحق جدا ميکرد. جلوي انگليس و هاوهلانژ و هرکس ديگري که ميگفتند قدرت را در درست دارد ميايستاد. در آن جام، همهي حجت ما به مسلماني بود. به دوستداشتن. به عاشقي. براي بچهي هشتسالهاي که هيچچيز از هيچ واژهاي نميفهميد، او معني همهي واژهها بود. روزي که برزيل را شکست داد همهي صورتَش خنده بود. در شکستِ ايتالياي ميزبان، ديگر اندازهي قهرمان از دنيا هم بيرون ميزد. تا آن شبِ تلخِ فينال… که کارتهاي قرمز و پنالتي و آن پيراهن سرمهاي بديمن همهوهمه اشکَش را درآورد. يادم نميرود شبي را که تا صبح به پهناي صورت اشک ريختم و باورم نميشد قهرمان من شکست بخورد، گريه کند. غرور مارادونا را که شکستند، داستان تمام بود. من تا آخر عمر آرژانتيني بودم. سؤال مهم کودکيام اين شده بود که اگر روزي آرژانتين با ايران بازي کند طرف کدام تيمَم. هنوز هم سؤالم به همان قوت سر جاي خودش است.
عصرِ شنبه که در هتلي نزديک ساري، مارادونا را يک لحظه در آن کتوشلوار گشاد با آن ريشها در حال جستوخيز کنار زمين ديدم، که هيجان داشت و اندازهي جام نود که ميخواست يکتنه دنيا را فتح کند قصد داشت چشمها را خيره کند، يادم افتاد چهقدر دوستَش دارم و چهقدر قهرمانياش مهم است. اندازهي همهي آرزوهاي کودکيم مهم است که باز هم در شبِ آخر براي او هورا بکشم…
اما آلمان.
طبعن منِ آرژانتيني شيفتهي مارادونا، از آلمان غربيِ سال نود متنفر بودم. تنها حسي که از بچهگي به آلمان داشتم آن لباسهاي سفيد يکدست بدون خط دوران گرد مولر در فيلمها و عکسهايي بود که ديده بودم. آن تيم آلمانِ بدون پسوند را دوست داشتم و وقتي خيلي زود، آلمان آن سفيد بدون خط را بعد فروريختن ديوار برلين پوشيد حس کردم ور ديگر ذهنَم، آن ور منظمِ هدفگرا اين تيم را هم دوست دارد. يک نقطهي اشتراک البته وجود داشت. آلمان هم مثل آرژانتين براي رسيدن به هدف تا دقيقهي نود جان ميکند و هيچوقت نااميد نميشد. اين ويژگي فوتبال دو کشور در مقابل تيمهاي مغرور و باربيهاي سفيد و سياهيست که فکر ميکنند فوتبال براي آنها خلق شده است.
آلمان هرچه پيشتر آمد براي من دوستداشتنيتر شد. سفيدپوشان وقتي يورگن کلينزمن را در رأس پذيرفتند و بعدتر که يوآخيم لو بالاسرشان آمد، هرروز منظمتر و دقيقتر بازي کردند و درعين حال تشخص ويژگي اصليشان بود. ژرمن بودند؛ و آخ که من چه اندازه شيفتهي غرور و جاهطلبي اين نژادم. هرچه بزرگتر شدم، دوستداشتن آلمان جديتر شد و آنها بيشتر به داشتهها و باورهاي ذهنيم از فوتبال نزديک بودند. تا قبل بازي يکشنبهشب، تيم تازهي لو را نديده بودم ولي مطمئن بودم تيمَش طوري بازي خواهد کرد که انگار او جوياستيک بهدست دارد «فيفا ۲۰۱۰» بازي ميکند. از نظم و فوتبال باحوصله تيمَش مطمئن بودم، به کارآيياش در آفريقاي ۲۰۱۰ هم مطمئن شدم. فقط حيف که آرژانتين و آلمان در يکچهارم جام بههم ميخورند و آنجا خب ترجيحَم انتخاب بچهگي به انتخاب اين سالهام است. شور و شعف کودکي، بههرحال به منطق اين سالها ارجح است و خوشتر ميدارمَش.
سرنوشت، ژوزه بود
هيچوقت در زندگيم به پيروزي يک مرد اينقدر ايمان نداشتم.
ديشب، سرنوشت، ژوزه بود؛ و کائنات، براي او ميخواست که پادشاه جهان باشد. آخ که آدمهاي مغرور و جاهطلب تنها موجوداتي هستند که هنوز هم زندگي را قابل تحمل ميکنند.
مهم نيست چي کار کردم، اونا کابوسشون اينه که از حالا به بعد ميخوام چي کار کنم…
يهجايي تو قسمت نوزده فصل هشتم ۲۴، جک ميره سراغ جيم ريکر که يه جورايي زندهبودنش رو مديون جکه. جيم که همهي سيستمهاي امنيتي شهر رو زير نظر داره، از جک ميپرسه چه غلطي کرده که همهي شهر اينجوري دارن دنبالش ميگردن؟ بعد کيفر ساترلند درحاليکه خيلي خونسرد داره اسلحهها رو برميداره بي اينکه به جيم نگاه کنه ميگه «مهم نيست چي کار کردم، اونا کابوسشون اينه که از حالا به بعد ميخوام چي کار کنم…». راستي يادم رفت بگم. نقش جيم رو که يه ور صورتش هم سوخته، مايکل مدسن بازي ميکنه. اسمش هم تو تيتراژ نيست…
مرد… بهشت منتظر توست
ژوزه مورينيو را امشب با سه تصوير در ذهن حک کردم.
تصوير اول وقتي بود که تيمَش دهنفره شد. دست زد و لبخندي تلخ؛ که يعني ميداند قرار است همهي دنيا عليهَش باشد، اما يک مرد واقعي داد نميزند. ميايستد و به خودش و همهي آن چيزي که بنا کرده اتکا ميکند و به حجم حماقت بازي روبهروش ميخندد. حتا براي تلاش عبث مقابلَش دست هم ميزند.
تصوير دوم قبل از شروع نيمهي دوم پخش شد. جايي که رفت پشت سر پپ و زالاتان و دستي روي شانهي مرد اول بارسا گذاشت و چيزي پشت گوشَش گفت. واقعن فرقي ميکند چه گفت؟ يک مرد واقعي در همين فاصلهي نزديک حرفهاش را ميزند، کرياش را ميخواند. در جلسهي مطبوعاتي، پيش روي خبرنگاران، در خود بازي… شرط آن است که به خودت مطمئن باشي، که بداني چه کردهاي، که يقينَت شده باشد يکي آن بالا تو را دوست دارد.
تصوير سوم قبلِ دقيقهي نود بود. ژوزه تعويضهاش را کرده بود و تيمَش گل آفسايد خورده بود و حريف، وحشيتر از هر وقت ديگري روي دروازهاش هجوم ميبرد. دوربين يک لحظه در آن حد از هيجان سراغ ژوزه رفت. مرد، رو از زمين گرداند و سمت نيمکت رفت و بطري آب را از شاگردانَش گرفت. کار ديگري از دستَش ساخته نبود. مهم بود که ببرد اما آن چهاردقيقهاي که براي ميليونها هوادارش در همهي دنيا ضربان قلب به حداکثر ممکن رسيده بود، براي ژوزه فقط اطمينان به خودش بود که سراپا نگهَش ميداشت. يک مرد واقعي حتا اگر ببازد، وقتي ميداند هرآنچه را که در چنته داشته وسط گذاشته و کاري نبوده که «بايد» انجام ميداده و نداده، با خيال راحت و ايستاده ميميرد. ژوزه که نباخت، که نمرد، که خدا دوستَش داشت.
يکبار اين را وقت باخت مورينيو نوشته بودم و امشب بهمعناي ديگري دوباره براي او مينويسم که همهی تهماندهی دارايي ما از غرور يک قهرمان کلاسيک است.
جهنم تمام شد.
مرد… بهشت منتظر توست.
ساعتِ ۹، فقط يه خبر بد نيست، يه شوخي وحشتناک هم هست…
رفتم تالار مولوي ـ که در خيابان ۱۶ آذر است از قديم، از همان وقتها که حتا اسمش ۲۱ آذر بوده ـ و يک نمايش ديدم به نام «خوابهاي خاموشي»؛ که الانکه اين چندخط را مينويسم هنوز دردش مانده و آزاري که لحظهلحظهاش داد و من يادم افتاد چهقدر اين کودکي نکبتيمان سخت گذشت و چهقدر آنها که تجربهي مشابهش کردهاند، شکل خودمان شدهاند در سالهاي بعد؛ و اصلن براي همين نميتوانيم نه قبليها را تحمل کنيم که اندازهي کودکي ما از جنگ نترسيدهاند و نه بعديها را که وقتي زوزهي آژير را جايي در اين ملک به يادگار تکرار ميکنند، نميلرزند و نميروند يک گوشه قايم شوند يا حداقل دست دوستدختر يا دوستپسرشان يا آدم نرديک زندگيشان را براي لحظهاي توي دست بگيرند و بفشارند. «خوابهاي خاموشي» دربارهي آن روزهاست. يک مونولوگ آن اواخرش دارد که از عروسکهاي موطلايي بدبو حرف ميزند و از اينکه وقتي از جعبه بيرون ميکشيديمشان پشت سرشان تورفته بود و کچل؛ و از نقاشيهاي مداد آبي و از دورهم جمعشدنهاي خانوادهگيمان براي فرار و نديدن و نبودن. بعد هنوز که دارم مينويسم اينها را، درد دارم و حالم خوش نيست از اين نمايش ۵۵ دقيقهاي و باز دلم ميخواهد توي همين يکي دو روز بروم و دوباره ببينمش و خيلي مازوخيستي خودم را آزار دهم و يادم بيفتد باز که فرق ما با همهي اين قبليها و بعديها چيست که وقتي توي يک ميهماني پر از مستي هم يکديگر را ميبينيم انگار رادارمان کار ميکند و کشف ميکنيم همديگر را. ما بچههاي کودکي را زير بمباران ۶۶ گذرانده.
نمايش تا دوشنبهي ديگر روي صحنه است و خيلي هم شلوغ نيست و رأس ششونيم شروع ميشود.
تيتر، از متن مونولوگ شنيدني نمايش است
… که رؤيا نداشتيم
برندهها، بازندهها و يادگارهاي سال عجيب ۸۸
روزنامهی بهار/ ویژهنامهی آخر سال/ اسفند ۱۳۸۸ خورشیدی/ کاور بخش فرهنگ
… و سرانجام اين سال عجيب، اين سال پر از اتفاق كه مطمئنَم در تاريخ معاصر، نامَش از همين حالا حك شده است، به پايان ميرسد. اعجابَش هم فقط به ايران برنميگردد. فقط هم سياسي نيست. اين سال پراتفاق، فرهنگ را هم در بر گرفت. ميگويند «دربرگيري» يكي از شش دليل اصلي اولويت و اهميت خبر است. «۸۸» خودِ «دربرگيري» بود. همهچيز را در بر گرفت.
سالي كه نكوست…
داستان از «اخراجيها» شروع شد. گفتند و تا حدي هم ديديم كه مسعود دهنمكي تغيير كرده. در رفتارش و برخوردهاش معتدلتر شده و حتا در ميانههاي سال جايي در تلويزيون منتقد سياستگذاريها هم شد و موضعگيري كرد. اينها اما ربطي به مقولهي «سينما» ندارد. «سينما» در ذات خودش هنر است. هرچهقدر هم كه صنعتي شده باشد؛ و «اخراجيها»، سينما نيست. يك پكيج كامل ابتذال است و خودش هم از آنچه هست ابايي ندارد.
فيلم دوم از اولي هم بدتر بود. اينبار «اعتمادبهنفس مخاطبداشتن» به «اعتمادبهنفس آنچه بخواهم ميسازم» اضافه شد و البته نسبيگرايي به سبك دهنمكي هم ـ كه حالا ديگر از «اي ايران…» مايه ميگذارد ـ افزون بر اينها، و نتيجه فيلمي كه در جشنواره نتوانستم تا انتها تحملاش كنم و پس از فروش رؤيايياش، در روزهاي آخر از سر كنجكاوي به سينما رفتم تا تأثيرش را روي مخاطبان ببينم و كسي را نيافتم كه از ته دل بخندد. شايد مخاطبان همراه من هم در آن روزهاي آخر كنجكاو بودند و هوادار دهنمكي نبودند ولي او انگار هواداراني دارد كه حاضرند براي ديدن فيلمَش سر و دست بشكنند و مدير يك شبكهي تلويزيوني را قانع كنند براي ساخت سريال نوروزياش به دهنمكي «حكم» بدهد و او را به سِمَت سازندهي مجموعهي عيدانهاش منصوب كند. او حالا لباس منتقد و معترض هم پوشيده و عوام هم باور كردهاند آنچه را كه بر زبان ميآورد؛ كسي هم خاطرهي ديروز را بهياد نميآورد.
نميدانم او برنده است يا بازنده. قضاوت با خودتان.
زلزله در تهران
در آن روزهاي شلوغ خرداد و تير، كتابي از مهسا محبعلي منتشر شد بهنام «نگران نباش» و فيلمي در سينماها به نمايش درآمد به نام «دربارهي الي…» و هردو به نظرم مرزهاي تازهاي را در سينما و ادبيات ما درنورديدند. دربارهي «دربارهي الي…» كه بسيار گفته و نوشته شد و شايد گفتن چنين لفظي دربارهاش چندان عجيب نباشد اما كتاب محبعلي، آنچنان كه شايستهاش بود قدر نديد. ادبياتيها جماعت بستهاي دارند و از «اتفاق» خيلي استقبال نميكنند اما ما در بيرون اين دايره، ميتوانيم به يك داستان اجتماعي روز با رويهي يك داستان فانتزي رأي بدهيم و براي آن بزرگداشت بگيريم؛ داستان دختر معتاد جواني كه درست پس از زلزلهي تهران و ميان پسلرزهها، موادش تمام شده و نگران خماري و روزهاي بعد است و سفري غريب را در تهرانِ زلزلهزده آغاز ميكند. اگر فيلم فرهادي، داستان آدمهايي از اجتماع است كه هر روز دور و اطرافمان آنها را ميبينيم و او سعي ميكند تأثير يك اتفاق را روي اين جماعت ـ شايد خودمان ـ نشانمان دهد، كتاب محبعلي تصوير آنهاييست كه در اين سالها بخش ظاهري وجودشان را ديدهايم و نويسنده سعي ميكند گوشهاي از حقيقت زندگي در پشت ديوار خانههاي اين شهر را نشانمان دهد. تصوير فرهادي و محبعلي از مردمشان درست در روزهايي كه جهان هم رويي ديگر از چهرهي همين مردم را ميديد، قابل تحسين بود و ستايش؛ و بايد به احترام هر دو كلاه از سر برداشت. هنرمنداني كه هنوز براي پلانبهپلان و جملهبهجملهي آنچه خلق ميكنند انرژي ميگذارند و برايشان مهم است از چه و براي كه ميگويند. حتا اگر فرهادي به اسكار نرسيد و حتا اگر محبعلي در همينجا هم، چنانكه بايد قدر نديد، آنها برندههاي سال بودند و آن بخشِ «لازم» جامعه، دوستشان داشت و تحسينشان كرد.
… كه رؤيا نداشتيم
اواسط سال بود اولينبار كه حرف «آواتار» و «نه/ Nine» بهميان آمد. روي همان تيزرها و تصاوير ديدهشده گفته شد اسكار در يَد اختيار اين دو فيلم است و هر دو گيشه را تكان خواهند داد. بحث «The Hurt Locker» از پيشتر آغاز شده بود؛ فيلم ضدجنگ كاترين بيگلو كه بين ساختههاي متوسط امريكايي دربارهي عراق و حضور نيروهاشان در اين كشور بهترين بود. فيلم بيگلو، محبوب منتقدان شد و فيلمهاي كامرون و مارشال، هركدام بهدليلي آنقدر كه شايستهشان بود، نزد منتقدان ديده نشدند. ضديت با اين دو فيلم كمكم به «مُد» محافل روشنفكري تبديل شد و «آواتار» را اسباببازي و «نُه» را رقص و آواز صرف دانستند، درحاليكه هر دو فيلم «رؤيا» را ستايش ميكرد؛ چيزي كه دقيقن در اين سالِ عجيب كسي دنبالاش نبود. حتا «در آسمان» هم كه پسزمينهي داستانَش خود بحران اقتصادي است، به عاشقانهاش باخت و جريان روشنفكري، تلخي و عصبيت موردنيازش را در «The Hurt Locker» پيدا كرد.
«آواتار» و «نُه» اما از آن چيزي حرف زدند كه اتفاقن معتقدم در اين سال سخت، بيش از هرچيزي به آن نياز داشتيم. اين فيلمها از «رؤيا» ميگفتند و از «اميد» در ميان همهي روزمرهگيها و حرصي كه دنياي امروز گرفتارش است. داستان «آواتار» در آينده ميگذرد و داستان «نُه»، چنددهه قبلتر. اما اين دو فيلم معاصرترينهاي زمانشان هستند. دربارهي آدمهايي اشباعشده از تكنولوژي، شهرت و مظاهر زندگي مدرن، که دواي دردشان هيچكدام اينها نيست؛ بازگشت به خويشتن است و بهدستآوردن اولين نيازها. اين دو فيلم، در سال سخت، از «عشق» گفتند و «اهليشدن» و اتفاقن سرايندگانشان پيشتر هم چنين كرده بودند. كامرون كه چه در «بيگانگان»، چه در «روز داوري» و چه در «تايتانيك» اصلن در ميان فاجعه دنبال «زندگي» گشته بود و در «نُه» غير از راب مارشال ـ سازندهي «شيكاگو» و «خاطرات يك گيشا» ـ آنتوني مينگلاي فقيد هم كار را نوشته بود كه پيشتر با حرفزدن از «عشق» و «اميد» ـ مثلن در «بيمار انگليسي» ـ يادمان انداخته بود جادوي سينما چيزي وراي اين فشارهاي عصبي و زجرهاييست كه برخي گمان ميكنند رسالتشان است روي سر بيننده هوار كنند. در اين سال سخت اقتصادي براي جهان و در سال فجايع سخت طبيعي، «آواتار» و «نُه» رؤياهايي بودند كه ميشد به آنها دل خوش كرد و جيمز كامرون و راب مارشال برندگان بزرگ اين سال؛ حتا اگر اين زمانهاي باشد كه در آن، ديگر اسكار هم «رؤيا» را برنتابد.
اغما
در تمام سالهاي روشنفكري و ادعا، قصهگويي بود که ترجيح داد در حاشيه بماند و كمتر آفتابي شود و در عوض قصهاش سليقهي يك نسل را تربيت كند. چنين شد كه اسماعيل فصيح اگر ميان همسالان خودش جايگاهي را كه بايد به دست نياورد، در ميان نسل بعدي قهرماني شد همسنگ قهرمان خودش جلال آريان و زندگي را طوري ثبت كرد كه ميخواست و دوست داشت آدمها چنين باشند. «ثريا در اغما»ش را نسلي زندگي كرد و از او آموخت چهگونه درست حرف بزند، چهگونه معاشرت كند و چهطور در روزمرهگي غرق نشود. فصيح براي ما چنين بود…
و سيفالله داد؛ كه رفتنَش تلخ بود از آنرو كه رونوشت برابر اصل آنچه را كه انجام داد، حالا دارند انجام ميدهند و بابتَش ستايشها ميشنوند و ما در زمان او پرتوقع بوديم و خواستههامان سقفي نداشت و نديديم و ستايش نكرديم همهي قدمهايي كه داد براي سينما برداشت؛ در سالهايي كه ميتوانست مدير نباشد و فيلمَش را بسازد و به عشق اصلياش برسد. او وظيفهاش به سينما را برداشتن سنگ از پيش پاي اهالياش ميدانست و مرارتها كشيد تا حالا، اصولي كه پايه گذاشت، نهادينه شده و اصل دانسته شوند. دلمان براي او هم كه زودتر از موعد تركمان كرد تنگ خواهد شد و البته كه نامَش را به نيكي در حافظهي تاريخ حك ميكنيم…
سال سياه مرگ
نوشتن حاصل تخيلهاي كودكيست. برخي اين تخيل را در كتابهاي سنگين و رنگين كلاسيك يافتهاند، برخي ميان كتابهاي مدرنتر كتابخانههاي خانههاي طبقهي متوسط يا مرفه و برخي ميان عامهپسندترينهاي ممكن. ميان همهي نويسندگان فرنگي كه رفتند، يكي در ميانههاي سال و يكي در اواخر سال، بيش از ديگران غمزدهام كردند. درواقع، اين دو همهي آن چيزي بودند كه به واسطهشان نوشتن آموخته بودم. يكي به من فانتزي آموخته بود و اين تصور را جان داده بود كه براي پيشرفتن، براي نوشتن از ناممكنهاي اكنون، هيچ مرزي وجود ندارد و دومي كلاس درس آدمشناسي داشت و ميشد در تمام سالهاي بعد، آدمهاي زندگيات را با آدمهاي او بسنجي و رتبهبندي كني. مايكل كرايتون كه درگذشت، خيلي از او نوشتند. چهرهي در دسترسي بود و كتابهاش پرفروش بودند و چهرهاي عامهپسند بهحساب ميآمد، اما كسي دربارهاش ننوشت چهقدر از رؤياهايي كه ديديم، چهقدر از آنچه بعدتر جلوي دوربينهاي سينمايي و گاهي در زندگيِ حالا مقابلمان جان گرفت، پيشتر در داستانهاي او براي ما واقعي شده بودند و كسي نگفت از او؛ با آن درجه كه شايستهاش بود.
دربارهي ج. د. سلينجر كه داستان، شكل ديگري داشت. مرد گريزان از حضور ميان جمع ـ چنانكه چندينبار دربارهاش شايعه شد اين نام وجود خارجي ندارد و نام مستعار چند نويسنده و حاصل يك بازيگوشيست ـ وقتي مُرد، يادها و خاطرههاي زيادي را زنده كرد. جمعي از نويسندگان در اقصانقاط دنيا نوشتن را مديون او بودند و آدمهاي او، و زندگي و طريقهي مواجهه با زندگي را يادشان داده بود. سلينجر كه مرد، از او چندان چيز تازهاي وجود نداشت. عكسهاي او هنوز هم معدود هستند و آنچه بر زبان آورده، اندك؛ اما جهان براي او بزرگداشت گرفت و دوباره از «ناتوردشت» و «فرني و زوئي» نوشت. كتابها تجديدچاپ شدند و سينما يادش افتاد اجازهاي كه در همهي اين سالها از سوي سلينجر صادر نشد، شايد از سوي نوادگاناش راحتتر داده شود. فقط يك «پيشمرگ» نياز است كه قدم اول را بردارد و فحشهاي نخست را بخورد. بعدش احتمالن در طول چندسال متوالي، سينما همهي سلينجرها را فيلم خواهد كرد. روح او در آرامش ميماند؟ بعيد ميدانم.
… و هديه تهراني
روزي كه عكس معروف هديه تهراني را در كنار اسفنديار رحيممشايي در ماهنامهي «رويش» به چاپ سپرديم، هيچ تصوري از آن حجم بازتابها و بازخوردهاي بعدي نسبت به آن نداشتم؛ عكسي كه از ميان همان مجله قيچي و اسكن شد و كار تا استعفاي نمايشي يك نمايندهي مجلس و تأييد و تكذيب در بالاترين سطوح دولتي هم رسيد. در اين ميان اما بازندهي اصلي هديه تهراني بود كه هيچ تصوري از آنچه قرار است پيش بيايد، نداشت. او از يكسو گام در مسيري پر از انتقادهاي روشن ـ تاحديكه گريهي او را در كنفرانس مطبوعاتي نمايشگاهَش درآورد ـ گذاشت و از سوي ديگر براي تحقق آن رؤيا، از نهادي و از كسي كمك گرفت كه طرفدارانَش نميتوانستند بپذيرند ستارهشان تن به مناسبات اين جريان داده است.
او در سالي كه قرار بود «سال بازگشت» لقب بگيرد، بيش از متن، در حاشيه به سر برد و نتيجهي كارهاش آنگونه كه ميخواست ديده نشد، حال آنكه كساني كه تهراني اين سالهاي غيبت را دورادور دنبال ميكردند، ميدانستند او در حال ساختوساز و معماري و طراحي است و از سينما بريده و نمايشگاه عكسَش اولين گام در راه علنيكردن فعاليتهايي بود كه او تصميم گرفته بود فارغ از سينما و شهرتي كه در آن داشت بهعنوان يك آدم معمولي كه توانايي حقيقيكردن رؤياهاش را دارد، به آنها بپردازد. شك دارم كه تهراني گام بعدي در اين حركت را بردارد؛ با اين اندازه آزاري كه ديد و همهي آنچه شنيد و چندان به آنها پاسخ نداد و تصميم گرفت سكوت كند.
او سال ۸۸ را باخت اما نمايش تنها فيلمَش در دور تازهي بازيگري شايد بتواند كمي غرور شكستهشدهي خانم ستاره را احيا كند. اگر «هفت دقيقه تا پاييز» اكران موفقي داشته باشد يعني مردم، طرفدارانَش، اين را كه او در سال سخت، كجا عكس يادگاري گرفت و در كنار چه جرياني ايستاد، ناديده گرفته يا فراموش كردهاند. حالا براي قضاوت برد و باخت او زود است. هديه تهراني نشان داده بلد است از بحرانها و اتفاقاتي كه ريشه در گذشته دارند، به سلامت بگذرد. يادتان كه هست آن جملهي «سينما براي من جدي نيست» را چهطور بعدها به صراحت پس گرفت و از «تغيير» حرف زد؟ او باز هم توانايي چنين كاري را دارد.
کسی «رویا» نداشت…
شاید سی چهل سال بعد، امشب و این «شوی تفاوت» که در مراسم اسکار اجرا شد، فقط سوالبرانگیز و احمقانه بهنظر برسد ولی امشب، حال ما را خوب گرفت.
متنفرم از این ژشتهای مزخرف «اولینبار» و «اهمیت به مسائل روز» و …؛ با این حجم شوخیهای مسخرهای که دربارهی «آواتار» و کامرون شد و بالدوین و استیو مارتین آن آخر کار تکمیلش هم کردند و البته میزان حسادتی که در حرفهای همهی دیگر حاضران روی استیج موج میزد.
امشب در اسکار کسی «رویا» نداشت. کسی «آینده» را ندید. به همین سادگی…




