اينجا امروز ۱۱ ديماه هشتساله شد. جهت اطلاع…
:)
خاطرهها… عادتها… امروزها…
یک:
عادت قدیمی را بهجا آوردم. تماشای «محاکمه در خیابان» در نخستین سانس نخستین روز نمایش، یادآور همان شعف کودکانهای بود که وقت دیدن هر فیلم تازهای از مسعود کیمیایی داشتم. چهارشنبهصبحهایی که از مدرسه و دبیرستان جیم میزدم تا خودم را به اولین سانس از اولین روز برسانم. فرقی هم نمیکرد فیلم را قبلَش در جشنواره و بعدترها پیش خود کیمیایی، دیده باشم یا نه. اولین روز و سانس عجیبی که اصولا متعلق به هواداران فیلمساز قدیمیست، حس غریبی دارد. حتا اگر فیلم بدی مثل «رئیس» روی پرده باشد، حتا اگر فیلم غریبی مثل «محاکمه در خیابان» را ببینی.
عادت «ضیافت» حالا پانزدهساله شده. پنجسال دیگر تا آن «بیستِ» جادویی باقیست. خدایا فیلمساز محبوب کودکی و جوانی ما را به سلامت دارَش برای فیلم سیام…
دو:
امیر قویدل که رفت، یادم افتاد چندوقت است «ترن» را ندیدهام. آخ… که چهقدر خاطرهی قدیمی دارم از این «ترن». از آن موسیقی جادویی. از آن کارگردانی حسابشده. از آن شور و حال قدیمی. قویدل با همان یک اثرش در حافظهی تاریخی سینمای ما ثبت است؛ و البته یادگارش، راما، پسری که معتقدم از امیدواریهای سینمای ایران در سالهای بعد است. دربارهاش که قبلتر نوشتهام.
دلمان برای قویدل تنگ خواهد شد… و «ترن» که حتما دوباره میبینمَش در همین چندروز.
سه:
«رویش چهارم» – با عکس لیلا حاتمی روی جلد – هنوز روی پیشخوان است که میگویند از همهی قبلیها بهتر شده و سروشکلَش درآمده و پنجمی در راه؛ که سورپرایزهایی اساسی دارد. دریابید این مجلهی دلبند ما را، که شده همهی زندگیمان در این روزها…
به نام ارغوان
در جستوجوي پاسخ اين سوال که چرا «به رنگ ارغوان» بهترين فيلم حاتميکياست؟
هفتهنامهی مثلث/ مهرماه ۱۳۸۸ خورشیدی/ پروندهای به مناسبت پروانهی نمایش گرفتن «به رنگ ارغوان» پس از توقیف چندساله
۱.
اين بهترين فيلم ابراهيم حاتميکياست. تا همين يکي دو ماه پيش هم خيلي با خودم کلنجار نرفته بودم تا جايگاهاش را ميان کارنامة سازندهاش بيابم اما وقتي به دليلي قرار شد ده فيلم عمرم را انتخاب کنم و آن ميان شرط «يک فيلم از يک فيلمساز» را گنجاندم، براي انتخاب از ميان حاتميکياهاي محبوبام «به رنگ ارغوان» اولويت داشت؛ حتا به «خاکستر سبز» و «برج مينو» و «روبان قرمز» که فيلمهاي موردعلاقهام در کارنامة سازندهشان هستند. اين فيلميست با تمام مختصاتي که از حاتميکياي سالهاي اخير انتظار داري. کسي که علاقهاش به قصهگفتن را در قالب فرم رام کرده و فارغ از سوز و گدازهاي يک ملودرام، ميتواند قصهاي حسي را در بهترين شکل تکنيکي روايت کند. اين انتظاري بود که از فيلمسازِ پس از «آژانس شيشهاي» ميرفت و اگر آنجا، عقيدهاش چيزي نبود که دلخواهِ منِ منتقد باشد و ميتوانستم صرفا تکنيک و اجراي کار را ستايش کنم اما بر سر عقيدة جاري در اثر فيلم را دوست نداشته باشم، اينجا «به رنگ ارغوان» وراي آن اجرا را با عقيدة فراسياسي همراه کرده است. اينجا با حاتميکيايي سر و کار داريم که عاشق است و عاشقانه، سوژههاي خود را دوست دارد و براي آنها دل ميسوزاند. حاتميکياي «به رنگ ارغوان» در اين فيلماش سرمست قصه و داستان و فرم است و همه را در ايدهآلترين حد از توانايياش عرضه ميکند. همين ميزان انرژي خالص هم هست که باعث ميشود وقتي فيلم رنگ پرده را نميبيند و با نفس مخاطب مواجه نميشود، فيلمساز آن را بخش هدررفتة زندگياش تلقي ميکند و پس از آن هرچه ميسازد نشاني از فيلمساز باهوش و کمالگرا در خود ندارد. انگار که ميخواهد بگويد اگر «به رنگ ارغوان» را برنميتابيد، همين سادهگيري و اجراي سردستي «بهنام پدر»، شما را بس.
۲.
… و کمالگرايي در جزئيات است که «به رنگ ارغوان» را ويژهتر از همة ساختههاي سازندهاش ميکند. اگر معتقد به اين بوديم که حاتميکيا فيلمساز آدمهاي خاکستريست و در هيچ فيلماش نشاني از آدم منفي ديده نميشود، اگر فيلمنامههاي او به اين دليل ويژه است که همة آدمها در آن حق دارند و به تناسب و ضرورت درام هيچکدام سياه مطلق نميشوند و هيچکس ذاتا بد نيست، در اين فيلماش با متنوعترين طيف خاکستري موجود مواجهيم. داستاني که به ذات موضوعاش بايد خطکشيهاي مشخص و صريح داشته باشد، نهتنها چنين نيست، که تو ميتواني با تکتک آدمهاش همذاتپنداري کرده و باور کني که آنها در اين لحظه مجبورند چنين باشند. ميان هوشنگ، ارغوان، شفق، رئيس هوشنگ و حتا عاشق سرخوردة ارغوان تفاوتي وجود ندارد. هرکدام براي عملکردشان دليل دارند و تو ميتواني با گوشت و پوستات واقعيت آدمهاي اطراف داستان را قبول کني. وقتي اين دنيا تاب آورده نميشود، آنوقت حاصل ميشود «به نام پدر» و «دعوت» و آدمهاي سياهوسفيد اين دنياي تازة فيلمساز که انگار از سيارهاي ديگر آمدهاند و خود فيلمساز هم فقط محض لجکردن آنها را وارد سرزميناش کرده و چون نميشناسدشان، پس حاصل کارش هم ربطي به آن حاتميکيايي که ميشناختيم ندارد.
۳.
… و هوشنگ. او ميان قهرمانهاي حاتميکيا يگانه است. اگر حاجکاظم خودش را قرباني ايدهآلي ميکند که دريافته ناديده گرفته شده، يا اگر داوود فکر ميکند عشق آن زن و رابطهاش با جمعه وراي باورهاييست که به آنها خو کرده، هوشنگ عاشقي ميکند و براي عشق زميني از همهچيزش ميگذرد. او نماد اين تصور و شايد باور تازة حاتميکيا در آن مقطع است که هيچ مفهومي بالاتر از عشق نميتواند آدمها را به گذشتن از داشتههاشان وادار کند. اگر روزگاري بود که فيلمساز باور داشت از عشق مينو بايد به عشق آسماني رسيد، اينجا به عشق ارغوان است که هوشنگ از هويتاش ميگذرد و خود رسمياش را ميکشد تا با يک نام و چهره و ظاهر ديگر کنار معشوق باشد. اين باور «به رنگ ارغوان» در تمام فيلمهاي حاتميکيا مشابه ندارد و بعدتر هم فيلمساز تنها در مقام يک تکنسين پشت دوربين ميرود تا ثابت کند دلاش شکسته و نميخواهد حلقة مفقودة کارنامه و اعتقاداتاش به اين راحتي فراموش شود.
۴.
… و ارغوان. زن اثيري و ديريافتة سينماي حاتميکيا. انگار در تمام اين سالها او در جستوجوي ارغوان بوده و در گذر از مينو و فاطمه و محبوبه به او رسيده است. گمانام بينندة پيگير سينماي حاتميکيا به علاقة او در کشف راز و رمزهاي دنياي زنانه واقف باشد و نيازي به نمونهآوردن وجود ندارد. حاتميکيا از نسلي ميآيد که دربارهشان گفته ميشد سينمايي مردانه دارند و وقتي به شهر ميآيند، بهدليل نشناختن زنان فيلمهاشان رنگوبوي واقعيت روز را ندارد؛ اما حاتميکيا به محض خروج از فضاي جنگ، در همان نخستين گامها در «از کرخه تا راين» و «خاکستر سبز» نشان داد که تا چه حد دلبستة درآوردن مناسبات دنياي زنان و حسهاي آنهاست و بعدتر در فيلمهايي چون «بوي پيرهن يوسف» و «برج مينو» اصلا کاراکتر پيشبرندة داستاناش را زن گرفت. در فيلمي چون «آژانس شيشهاي» هم با اينکه زن قصه در ظاهر حضور پررنگي ندارد اما نامة حاجکاظم به فاطمه است که قصه را راه مياندازد و کاظم اصلا قصه را براي زناش تعريف ميکند و تاثيرگذاري رفتار زن در رويکردهاي قهرمان قصه واضح و مشخص است. حاتميکيا پس از «به رنگ ارغوان»، در فيلمي چون «دعوت» هم بهطور کامل وارد اين دنيا ميشود و سعي ميکند حسهاي عميق اين دنيا را تصوير کند که البته موفقيتي در اين مسير ندارد.
براي همينهاست که ارغوان ِ «به رنگ ارغوان» يک استثناست. او دختر تنهاييست که ساية خانواده بر سرش نبوده، گذشتهاش هميشه پنهان نگه داشته شده و آنقدر خودساخته هست که بههر اتفاقي دل خوش نکند و اعتماد نداشته باشد. رابطة ميان ارغوان و هوشنگ شکل غريبي دارد. هوشنگ در همان نخستين برخوردها دلباخته ميشود اما ارغوان اعتماد ميکند. ارغوان که سايهاي مردانه در زندگياش نداشته، پي پناهگاهيست که دلتنگيها و غربتاش را به آنجا ببرد و هوشنگ پناهگاه امني نشان ميدهد. از امتحانات و آزمايشها سربلند بيرون ميآيد و وقتي عشق پا ميگيرد، حالا اين اثيريترين زن سينماي حاتميکيا، در آن سکانس جادوييِ پاي خانة هوشنگ، ميايستد و حقاش را طلب ميکند. حقاش را از عشق. اين جاييست که تاکنون در سينماي فيلمساز نشاني از آن نبوده. زنان او جيغ زدهاند، دنبال حقشان بودهاند، خودخواهي کردهاند و حتا عاشق بودهاند اما هيچکدام طلبکار عشق نبودهاند و از مردِ حاتميکيا، سهمخواهي عشق نکردهاند. اين طلبکاري البته پيشزمينه دارد. ارغوان به قامت خزر معصومي، دختر آراميست که بهجاي حرفزدن نجوا ميکند، وقت عصبانيت بيپناه است و همة غم دنيا را در ملوديهاي يک سازدهني ميريزد. اين تصوير آرام ـ با ايستهاي بازي و نوع گفتار منحصربهخود معصومي ـ چنان با گوشت و پوست بازيگرش عجين شده که طغيان نهايي ارغوان، او را مهمترين زن سينماي حاتميکيا ميکند.
۵.
… و ميگويند فيلم خوب را زمان داوري ميکند. «به رنگ ارغوان» وقتي به فاصلة چهارسال از ساختهشدن، هنوز اينقدر تر و تازه است ـ يادتان باشد؛ ما فيلم درمحاقمانده با فاصلة چندسال از ساخت کم نديدهايم ـ و هيچچيزي ندارد که توي ذوق بزند، وقتي چنين محکم و استخواندار ايستاده و چوب محکاش در اين چندسال هيچ تابي برنداشته و تازه برعکس هميشه، عيارش در کنار حجم توليدات بيماية اين سالهاست که بيشتر توي چشم ميزند، آنوقت بايد پذيرفت که اين فيلم حاتميکيا، اوج او و نهايت بلوغاش در فيلمسازيست.
هنگام نمايش «به نام پدر» يادداشتي در روزنامة شرق نوشتم با تيتر «سرنوشت محتوم فيلمسازان غريزي» و در آن حاتميکيا را با کارگرداني چون کيميايي مقايسه کردم که بهوقت و دوران بيحوصلهگي، کارش به خلق چند سکانس درخشان و ساخت يک فيلم معمولي ميانجامد؛ نوشتهاي که گمانام اسباب دلخوري فيلمساز را هم فراهم کرد. حالا که دريافتهام پيش از ساختهشدن آن فيلم چه بر فيلمساز غريزي ما گذشته، شايد بد نباشد آن عقيده را اينگونه اصلاح کنم که در عوض، همين دسته از فيلمسازان، وقتي سرحالند و در اوج، فيلمشان پيکرة خوشنقشي ميشود، متشکل از حس و تکنيک. چنين است که کيميايي روزگاري «گوزنها» ميسازد؛ چنين است که حاتميکيا در روزگار ما «به رنگ ارغوان» ميسازد…
۶.
… و حالا، پس از اين سالها، ارغوان ـ که سختگيري جهان را خود انتخاب نکرد، که به ارث برد ـ ميتواند آن ملودی غمگينِ ديگر را که به ملوديهاي سازدهنیاش اضافه شده بود، به فراموشي بسپارد. بيصبرانه منتظر ديدار دوباره با ارغوانام.
۱۰ فيلم عُمر (+ يک پينوشت ۱۰تايي ديگر)
شمارهي ۴۰۰ ماهنامهي فيلم به سردبيري بهزاد رحيميان يک عنوان ويژه دارد: بهترين فيلمهاي زندگي ما
قصه، انتخاب ۱۰فيلم عمر ايراني و فرنگي منتقدان اين ديار است. من يکي از ۹۲ بازيکن اين بازي بودم و البته سعي زيادي کردم تا قاعدهي بازي را براساس آنچه خواسته شده بود ـانتخاب ده فيلم با اولويتبنديـ و آنچه لازم ميديدم ـانتخاب يک فيلم از هر فيلمسازـ رعايت کنم. حالا نتايج اعلام شده است که ميتوانيد منهاي خود مجله در اينجا آن را بخوانيد ـهرچند توصيه ميکنم خود مجله را از دست ندهيد که حسابي خواندني شدهـ و من ريز نظر و توضيح خودم را در وبلاگ هم ميگذارم تا نظرات شما را هم بدانم. با يک توضيح که چون رفقا قاعدهي بازي را رعايت نکردند و گاه تا ۲۰۰ فيلم هم اسم بردهاند، من يک دهتاي ديگر هم بهترتيب در پينوشت اين پست ميگذارم تا دليل غيبت برخي نامها را در فهرست اصليام بدانيد. خب، اگر ميدانستم قرار است آنجا اين همه نام رديف شود، بالطبع من هم حداقل اين فهرست از يازده تا بيست را در ادامهي همان توضيحات مينوشتم اما بههرحال حالا همينجا بهترين مکان براي کاملکردن بازيست. اول فهرست را بخوانيد و بعد توضيحاتَش را و در ادامه، پينوشت ده فيلم دوم ايراني و فرنگي…
بهترين فيلمهاي زندگي من
ايرانيها:
۱- گوزنها (کيميايي) ۲- ليلا (مهرجويي) ۳- کاغذ بيخط (تقوايي) ۴- شوکران (افخمي) ۵- دربارهي الي… (فرهادي) ۶- بيتا (داريوش) ۷- بهرنگ ارغوان (حاتميکيا) ۸- گزارش (کيارستمي) ۹- دلشدگان (حاتمي) ۱۰- کلاغ (بيضايي)
فرنگيها:
۱- چشمان مبهوت (کوبريک) ۲- پدرخوانده: قسمت دوم (کوپولا) ۳- کازابلانکا (کورتيز) ۴- مخمصه (مان) ۵- لوليتا (لاين) ۶- ويکي کريستينا بارسلونا (آلن) ۷- ترميناتور ۲: روز داوري (کامرون) ۸- سکوت برهها (دمي) ۹- همشهري کين (ولز) ۱۰- بدنام (هيچکاک)
يک: سينما نفس ميکشد، زنده است و پرقدرتتر از هر زمان ديگري به راهاش ادامه ميدهد. حجم بالاي فيلمهاي نزديک به زمان حال اين فهرست، ميگويد مرثيهخوانيهاي برخي، هيچ تاثيري بر کيفيت سينماي اين سالها نداشته، ندارد و نخواهد داشت.
دو: نميدانم انتخاب اين تعداد فيلمهاي دههي نود ميلادي و دههي هفتاد خورشيدي بهدليل رخدادش در سالهاييست که تازه سينما را براي خودم کشف کرده بودم و نوشتن را، يا نه؛ اما بههرحال فيلمهاي ديگر مقدم بر اين انتخابها نبودند و هنوز اينها فيلمهاي محبوبام هستند. در مورد غيبت اروپاييها هم داستان همين است. کارخانهي روياسازي برايام معناي سينماست و اين از همان تربيت دههي نودي ميآيد. براي هرکس سينما يک تعريف دارد و من اين فيلمهاي خوشساخت و خوشآبورنگ را به عنوان انتخابهاي همهي عمر، به تصاوير مغشوش و افسارگسيختهي خارج از چارچوب ترجيح ميدهم.
سه: بازي «يک فيلم از يک فيلمساز» را اينجا هم مثل همهي فهرستهاي دهتايي ديگر اين سالها که نوشتهام رعايت کردهام چون در آن شکل، انتخاب، ميان بهترين فيلمسازهاي زندگي ميشود و نه فيلمها. بنابراين هم در ايرانيها و هم در فرنگيها، آن فيلم از فيلمساز را انتخاب کردهام که برايام محبوبترين بوده است اگرنه – حداقل – ميان خارجيها عدد فيلمهاي کوبريک و در داخليها فيلمهاي کيميايي خيلي بيش از اينها ميشد.
چهار: اما حسرتها… بسيار زياد است ولي نميتوانم از دو فيلم ايراني و دو فيلم فرنگي که قطعا بايد در دو فهرست بالا باشند اما فيلمهاي عزيزتري جايشان نشستهاند نام نبرم. «جويندگان» از فورد بزرگ و «هوش مصنوعي» که تلاقي نگاه کوبريک با اسپيلبرگ است و عاشقانه دوستاش دارم. در ايرانيها هم دو فيلم «سرايدار» (خسرو هريتاش) و «پنجره» (جلال مقدم) بهدلايل متعدد برايام بينهايت عزيزند و جايشان اينجا خاليست. براي يک فيلمساز هم چنين حسرتي را دارم. رسول ملاقليپور که دنياي شخصياش را دوست داشتم و يک فيلم در اين فهرست، نميتوانست نشان علاقهاي باشد که به او و سينماش داشتم.
و پنج: بايد زمان بگذرد تا مطمئن شوم حسام به «تاوان» (جو رايت) و «شواليهي سياه» (کريس نولان) درست است يا نه. در فهرست بعدي شايد اين دو فيلم جاي دو فيلم از فهرست بالا را بگيرند. در مورد ايرانيها هم هنوز از حسام به فيلم خودمان «چه کسي امير را کشت؟» (مهدي کرمپور) فاصله نگرفتهام اما مطمئنام، زمان، ارزشهاي اين يکي را هم بيشتر مشخص خواهد کرد.
پينوشت:
اين هم اضافه بر آنچه در مجله چاپ شده است…
ايرانيها:
۱۱ـ پنجره (مقدم) ۱۲ـ سرايدار (هريتاش) ۱۳ـ کندو (گله) ۱۴ـ کنعان (حقيقي) ۱۵ـ قارچ سمي (ملاقليپور) ۱۶ـ بنبست (صياد) ۱۷ـ طلاي سرخ (پناهي) ۱۸ـ نرگس (بنياعتماد) ۱۹ـ شبهاي روشن (موتمن) ۲۰ـ هنرپيشه (مخملباف)
فرنگيها:
۱۱ـ هوش مصنوعي (اسپيلبرگ) ۱۲ـ جويندگان (فورد) ۱۳ـ بيليارد باز (راسن) ۱۴ـ مگر آنها به اسبها شليک ميکنند؟ (پولاک) ۱۵ـ پاريس تگزاس (وندرس) ۱۶ـ باني و کلايد (پن) ۱۷ـ بچهي رزمري (پولانسکي) ۱۸ـ از دل (راتنام) ۱۹ـ بيل را بکش: جلد دوم (تارانتينو) ۲۰ـ ماهي بزرگ (برتون)
رویش
من خوبم و بیحوصلهی نوشتن.
اگر جویای حالید «رویش» را بخوانید که دومین شمارهاش با حضور من روی کیوسک است. روی جلدش عکس کیانیان و فرمانآراست و داخلش… جذاب است؛ نگران نباشید. اگر گرفتید و خواندید کامنت بگذارید.
پینوشت:
این چندخط برای چندنفری بود که هنوز از اینجا سراغ میگیرند و یادم میاندازند این خانهی قدیمی هنوز ستون دارد. دو سه تا از کامنتهای پست پایین حالم را خیلی خوب کرد. مرسی از بودنتان…
زمستان
«من از نگاه کلاغي که پريد فهميدم
سرنوشت درختان باغمان تبر است» *
و از گريهي بيبهانهي تو
که گويي ميدانست زمستان شده است
من از برگهاي تقويم ديواري
که چهارسال خواب ميديدند
من از بوي ناي مانده ميان برگهام فهميدم
که خنديدن قدغن شده است
من از همان لحظه که تلفنَم زنگ خورد و شنيدم عطر بهارنارنج شيرازم گم شده است
همان وقت که آن عکس لعنتي چاپ شد و فهميدم زندهرودم خشکيدهست
از ديدن ترکي تازه در پاسارگاد/ روي ديوارهي سنگي محبوبَم
و لبخند تلخ تو که مثل هميشه نبود
… من حس کرده بودم بازي تمام شده است
چه بد شد که فهميدم
چه بد شد که حس کردم
خواندن خبر قتل عام پر درد است
و تماشاي قطع درختان باغ/ بياعلام/ زجرآور
و بدتر از همه اين بود:
من همهي داستان را بَر بودم
از نگاه همان کلاغي که پريد
فهميدم
و اين قصه قديميتر از اين لحظه
از يک ماضي دور سر ميزد
بيستودوم مردادماه ۸۸
* متن در گيومه، پارهی تغييريافتهی يک شعر بلند از سيدمهدی موسوی است.
خداحافظ جنتلمن بزرگ
ناصرخان خب قبول کن که حالا وقتَش نبود؛ حالا که همهي دنيا سرمان هوار شده و اغمايي که از آن ميگفتي، شده همهي زندگيمان. الان وقتَش نبود جنتلمن بزرگ.
چندهفته پيش خبر دادند که پدربزرگَم درگذشته. بيشتر از ده سال بود که او را نديده بودم. گريه نکردم. شايد خيلي ناراحت هم نشدم. فکر ميکردم آنقدر نميشناختمَش که بخواهم براي او گريه کنم. شما را اما به شهادت آن يک شبي که دونفره پاي بسترت گذراندم و چندساعت آخرش را حرف زديم، دوست داشتم و ميشناختم. عاشقانه ستايشتان ميکردم. حالا نشستهام و به پهناي صورت اشک ميريزم و اين چندخط را مينويسم. فهميدم دلَم سنگ نشده و هنوز به خيلي چيزها باور دارد. به عشق بيشتر از هرچيز. به معصوميت ثريا بيشتر از همه.
ميدانم که پراکنده است. ميدانم که اينها هيچکدام آني نيست که بايد. نوشتن باشد براي وقتَش. الان فقط دلَم تنگ است. الان فقط ميخواهم اين اشکها بند بيايد. الان فقط نميدانم که اگر دوباره بخواهم وارد کوچهي بيمارستان شرکت نفت شوم، چهطور بايد بگذرم. که يادت نکنم. که بيوفايي رسمَش نيست مرد؛ در اين روزها که خودت اغما را ديدي.
آقا، چشمهات را که آنطرف باز کردي بدان که بخشي از نوجواني و جواني نسلي را هم با خودت بردهاي. در کولهبارت به امانت نگهش دار. سهم ماست از زندگيات. تو از مهمترين آدمهاي زندگي من ـ و نسلي ـ هستي و از دلايل نويسندهشدنِ من و بهترين دوستانَم.
دوستَت داشتم. دوستَت خواهم داشت جنتلمن بزرگ.
مرتبط:
اسماعيل فصيح درگذشت/ خبرگزاري کتاب ايران
دربارهي آن شب/ فروردين ۱۳۸۶
يادداشتي کوتاه دربارهي فصيح و جلال آريان براي همشهري جوان/ ارديبهشت ۸۶
(ته صفحهي لينکشده با تيتر «اين جلال آريان است» يادداشت من را پيدا ميکنيد)
The End
و حالا درست یک ماه میشود. تاریخها خوب روی هم جفت میشوند و من وقتی از دست میدهم، با هم از دست میدهم. همهچیز را…
یک ماه پیش یکی یکی کنار هم شکستیم و فرو ریختیم و بقایامان را از روی زمین جمع کردیم تا دوباره زندهگی کنیم.
تویی که شادی و شور را از زندگیمان گرفتی، چهارنفر از آنها که دربارهشان حرف میزنم درست کنارم شکستند. اولیشان، اویی که دوست میداشتم و با ازدستدادن تصویر آینده، او را هم از دست دادم، شانهاش کنار شانهام بود وقتی گریه کرد. در آخرین روزی که دیدمش. بیصدا اشک ریخت و درهمشکست و رفت. دومی رفیقم بود. با اولین سرود ملی ایران هقهق کرد و هیچکاری ازم برنمیآمد. سومی را میخواستم از پشت تلفن آرام کنم که نرود وسط شلوغیها. گفتم «میری یهچیزیت میشه…»؛ گفت «مگه چیزی هم مونده؟» و از شدت گریه، نتوانست حرف بزند و تلفن قطع شد. آخری زیر آوار خردهشیشههای پنجرهی ماشینش از ترس گریه میکرد و کمک میخواست. قبلتر بهتش را دیده بودم ولی التماسش برای سالمماندن زیر دستوپای مشتی وحشی، لهم کرد.
میبینی با ما چه کردی؟ میبینی این یک ماهمان را؟ که دوستانم یکییکی عزم سفر کردهاند و میروند و من ماندهام و بیخوابی و حال بد و ادای آدمهای خوشحال را درآوردن…
که شدهایم مشتی عروسک کوکی که با دوچشم شیشهای دنیای خودمان را میبینیم و «هیچ» همهی کاریست که از دستمان برمیآید. در سرمقالهی مجلهی نوپایی که قرار است امید تازهی زندگی باشد از دلایل زندگی نوشتم و این که باید بود و ماند و امید داشت؛ اما اینجا که خودمم نمیتوانم حال بدم را انکار کنم. بغض دارم و خستهام و دارد باورم میشود تو خود مایی. شکل این زندگی که دوروبرمان را گرفته. دارم مطمئن میشوم تو سرنوشت ما بودهای و این سالها داشتیم از تو فرار میکردیم و دست آخر هم نتوانستیم. نمیگویم این روزها میگذرد؛ که دیگر به این هم ایمان ندارم. یک ماه صبر کردم و اینها را ننوشتم تا تهنشین شود و بازهم انگار نشده.
زندگیام بدتر از همیشه، تلختر از هر وقت دیگریست و فقط میدانم که خستهام بیآنکه دلیلی داشته باشد. این سادهترین دلیلیست که The End آن بالا، هنوز کارکرد دارد و آن گوشه جاخوش کرده…
پینوشت: کامنتهای این پست را باز نمیگذارم چون هیچ علاقهای ندارم تبدیل به یک تابلوی اعلان سیاسی شود. اینها فقط شرح حال این روزهام است و کاملا شخصیست. چیزهایی که باید مینوشتم تا شاید کمی سبک شوم و بتوانم به زندگی برگردم، که باز هم شک دارم چنین شود…
گويا هرگز كلام پروردگار را نشنيدند يا شنيدند و كار نبستند*
به خدا سوگند «فلان» جامهی خلافت را پوشيد و مىدانست خلافت جز مرا نشايد، كه آسياسنگ، تنها گرد استوانه بهگردش درآيد. كوه بلند را مانَم كه سيلاب از ستيغ من ريزان است، و مرغ از پريدن به قلهام گريزان. چون چنين ديدم دامن از خلافت درچيدم، و پهلو از آن پيچيدم، و ژرف بينديشيدم كه چه بايد، و از اين دو كدام شايد؟ با دست تنها بستيزم يا صبر پيش گيرم و از ستيز بپرهيزم؟ كه جهانى تيره است و بلا بر همهگان چيره؛ بلايى كه پيران در آن فرسوده شوند و خردسالان پير، و ديندار تا ديدار پروردگار در چنگال رنج، اسير. چون نيك سنجيدم، شكيبايى را خردمندانهتر ديدم، و به صبر گراييدم حالىكه ديده از خار غم خسته بود، و آوا در گلو شكسته. ميراثَم ربودهی اين و آن، و من بدان نگران. تا آنكه «نخستين»، راهى را كه «بايد» پيش گرفت و ديگرى را جانشين خويش گرفت.
– سپس امام مثلى بر زبان میراند و اين بيت اعشى برمیخواند كه:
روز مرا با حيان، برادر جابر، چه مشابهت؟ و اين دو را با هم چه مناسبت؟ من، همه روز در گرماى سوزان بر پشت شتر بوده و او آسوده، به راحت در خانه غنوده…
شگفتا! كسى كه در زندگى مىخواست خلافت را واگذارد، چون اجلَش رسيد، كوشيد تا آن را به عقد ديگرى درآرد. خلافت را چون شترى ماده ديدند و هريك به پستانى از او چسبيدند، و سخت دوشيدند، و تا توانستند نوشيدند؛ سپس آن را به راهى درآورد ناهموار، پر آسيب و جانآزار، كه رونده در آن، هر دم به سر درآيد، و پىدرپى پوزش خواهد، و از ورطه بهدر نيايد. سوارى را مانست كه بر بارگير توسن نشيند، اگر مهارش بكشد، بينى آن آسيب بيند، و اگر رها كند سرنگون افتد و بميرد. بهخدا كه مردم چونان گرفتار شدند كه كسى بر اسب سركش نشيند، و آن چارپا بهپهناى راه رود و راه راست را نبيند. من آن مدت دراز را با شكيبايى بهسر بردم، رنج ديدم و خون دل خوردم. چون زندگانى او به سر آمد، گروهى را نامزد كرد، و مرا در جملهی آنان درآورد.
خدا را چه شورايى! من از نخستين چه كم داشتم، كه مرا در پايهی او نپنداشتند، و در صف اينان داشتند، ناچار با آنان انباز، و با گفتوگوشان دمساز گشتم. اما يكى از كينه راهى گزيد و ديگرى داماد خود ديد، و اين دوخت و آن بريد، تا سومين به مقصود رسيد و همچون چارپا بتاخت، و خود را در كشتزار مسلمانان انداخت، و پياپى دو پهلو را آكنده كرد و تهى ساخت. خويشاوندانَش با او ايستادند، و بيتالمال را خوردند و بر باد دادند. چون شتر كه مهار بَرَد، و گياه بهاران چَرَد، چندان اسراف ورزيد كه كار به دستوپاش بپيچيد و پرخورى به خوارى، و خوارى به نگونسارى كشيد، و ناگهان ديدم مردم از هرسوى روى به من نهادند، و چون يال كفتار پس و پشت هم ايستادند، چندان كه حسنان فشرده گشت و دو پهلوم آزرده به گرد من فراهم و چون گلهی گوسفند سرنهاده بههم. چون به كار برخاستم گروهى پيمانِ بسته شكستند، و گروهى از جمع دينداران بيرون جستند و گروهى ديگر با ستمكارى دلَم را خستند. گويا هرگز كلام پروردگار را نشنيدند يا شنيدند و كار نبستند، كه فرمايد: «سراى آن جهان از آن كسانى است كه برترى نمىجويند و راه تبهكارى نمىپويند، و پايان كار، ويژهی پرهيزگاران است.»
آرى. بهخدا دانستند، ليكن دنيا در ديدهی آنان زيبا بود، و زيور آن در چشمهاشان خوشنما. بهخدايى كه دانه را كفيد و جان را آفريد، اگر اين بيعتكنندگان نبودند، و ياران، حجت بر من تمام نمىنمودند، و خدا علما را نفرموده بود تا ستمكار شكمباره را برنتابند و به يارى گرسنگان ستمديده بشتابند، رشتهی اين كار را از دست مىگذاشتم و پايانَش را چون آغازش مىانگاشتم و چون گذشته، خود را بهكنارى مىداشتم، و مىديديد كه دنياى شما را به چيزى نمىشمارم و حكومت را پشيزى ارزش نمىگذارم.
* خطبهی سوم نهجالبلاغه معروف به «شقشقیه» که امام علی(ع) آن را نیمهکاره میگذارد و بیانَش را حاصل خشمی میداند که زبانه میکشد و بعد (بهدلیل وقفهای که خواندن عریضهی یکی از مردمان پای خطبه در آن میاندازد) فرو مینشیند.



