ناصرخان خب قبول کن که حالا وقتَش نبود؛ حالا که همهي دنيا سرمان هوار شده و اغمايي که از آن ميگفتي، شده همهي زندگيمان. الان وقتَش نبود جنتلمن بزرگ.
چندهفته پيش خبر دادند که پدربزرگَم درگذشته. بيشتر از ده سال بود که او را نديده بودم. گريه نکردم. شايد خيلي ناراحت هم نشدم. فکر ميکردم آنقدر نميشناختمَش که بخواهم براي او گريه کنم. شما را اما به شهادت آن يک شبي که دونفره پاي بسترت گذراندم و چندساعت آخرش را حرف زديم، دوست داشتم و ميشناختم. عاشقانه ستايشتان ميکردم. حالا نشستهام و به پهناي صورت اشک ميريزم و اين چندخط را مينويسم. فهميدم دلَم سنگ نشده و هنوز به خيلي چيزها باور دارد. به عشق بيشتر از هرچيز. به معصوميت ثريا بيشتر از همه.
ميدانم که پراکنده است. ميدانم که اينها هيچکدام آني نيست که بايد. نوشتن باشد براي وقتَش. الان فقط دلَم تنگ است. الان فقط ميخواهم اين اشکها بند بيايد. الان فقط نميدانم که اگر دوباره بخواهم وارد کوچهي بيمارستان شرکت نفت شوم، چهطور بايد بگذرم. که يادت نکنم. که بيوفايي رسمَش نيست مرد؛ در اين روزها که خودت اغما را ديدي.
آقا، چشمهات را که آنطرف باز کردي بدان که بخشي از نوجواني و جواني نسلي را هم با خودت بردهاي. در کولهبارت به امانت نگهش دار. سهم ماست از زندگيات. تو از مهمترين آدمهاي زندگي من ـ و نسلي ـ هستي و از دلايل نويسندهشدنِ من و بهترين دوستانَم.
دوستَت داشتم. دوستَت خواهم داشت جنتلمن بزرگ.
مرتبط:
اسماعيل فصيح درگذشت/ خبرگزاري کتاب ايران
دربارهي آن شب/ فروردين ۱۳۸۶
يادداشتي کوتاه دربارهي فصيح و جلال آريان براي همشهري جوان/ ارديبهشت ۸۶
(ته صفحهي لينکشده با تيتر «اين جلال آريان است» يادداشت من را پيدا ميکنيد)
دیدگاهتان را بنویسید