The End

و حالا درست یک ماه می‌شود. تاریخ‌ها خوب روی هم جفت می‌شوند و من وقتی از دست می‌دهم، با هم از دست می‌دهم. همه‌چیز را…
یک ماه پیش یکی یکی کنار هم شکستیم و فرو ریختیم و بقایامان را از روی زمین جمع کردیم تا دوباره زنده‌گی کنیم.
تویی که شادی و شور را از زندگی‌مان گرفتی، چهارنفر از آنها که درباره‌شان حرف می‌زنم درست کنارم شکستند. اولی‌شان، اویی که دوست می‌داشتم و با ازدست‌دادن تصویر آینده، او را هم از دست دادم، شانه‌اش کنار شانه‌ام بود وقتی گریه کرد. در آخرین روزی که دیدم‌ش. بی‌صدا اشک ریخت و درهم‌شکست و رفت. دومی رفیق‌م بود. با اولین سرود ملی ایران هق‌هق کرد و هیچ‌کاری ازم برنمی‌آمد. سومی را می‌خواستم از پشت تلفن آرام کنم که نرود وسط شلوغی‌ها. گفتم «می‌ری یه‌چیزی‌ت می‌شه…»؛ گفت «مگه چیزی هم مونده؟» و از شدت گریه، نتوانست حرف بزند و تلفن قطع شد. آخری زیر آوار خرده‌شیشه‌های پنجره‌ی ماشین‌ش از ترس گریه می‌کرد و کمک می‌خواست. قبل‌تر بهت‌ش را دیده بودم ولی التماس‌ش برای سالم‌ماندن زیر دست‌وپای مشتی وحشی، له‌م کرد.
می‌بینی با ما چه کردی؟ می‌بینی این یک ماه‌مان را؟ که دوستان‌م یکی‌یکی عزم سفر کرده‌اند و می‌روند و من مانده‌ام و بی‌خوابی و حال بد و ادای آدم‌های خوشحال را درآوردن…
که شده‌ایم مشتی عروسک کوکی که با دوچشم شیشه‌ای دنیای خودمان را می‌بینیم و «هیچ» همه‌ی کاری‌ست که از دست‌مان برمی‌آید. در سرمقاله‌ی مجله‌ی نوپایی که قرار است امید تاز‌ه‌ی زندگی باشد از دلایل زندگی نوشتم و این که باید بود و ماند و امید داشت؛ اما اینجا که خودم‌م نمی‌توانم حال بدم را انکار کنم. بغض دارم و خسته‌ام و دارد باورم می‌شود تو خود مایی. شکل این زندگی که دوروبرمان را گرفته. دارم مطمئن می‌شوم تو سرنوشت ما بوده‌ای و این سال‌ها داشتیم از تو فرار می‌کردیم و دست آخر هم نتوانستیم. نمی‌گویم این روزها می‌گذرد؛ که دیگر به این هم ایمان ندارم. یک ماه صبر کردم و این‌ها را ننوشتم تا ته‌نشین شود و بازهم انگار نشده.
زندگی‌ام بدتر از همیشه، تلخ‌تر از هر وقت دیگری‌ست و فقط می‌دانم که خسته‌ام بی‌آن‌که دلیلی داشته باشد. این ساده‌ترین دلیلی‌ست که The End‌ آن بالا، هنوز کارکرد دارد و آن گوشه جاخوش کرده…

پی‌نوشت: کامنت‌های این پست را باز نمی‌گذارم چون هیچ علاقه‌ای ندارم تبدیل به یک تابلوی اعلان سیاسی شود. این‌ها فقط شرح حال این روزهام است و کاملا شخصی‌ست. چیزهایی که باید می‌نوشتم تا شاید کمی سبک شوم و بتوانم به زندگی برگردم، که باز هم شک دارم چنین شود…

Comments are closed.