«من از نگاه کلاغي که پريد فهميدم
سرنوشت درختان باغمان تبر است» *
و از گريهي بيبهانهي تو
که گويي ميدانست زمستان شده است
من از برگهاي تقويم ديواري
که چهارسال خواب ميديدند
من از بوي ناي مانده ميان برگهام فهميدم
که خنديدن قدغن شده است
من از همان لحظه که تلفنَم زنگ خورد و شنيدم عطر بهارنارنج شيرازم گم شده است
همان وقت که آن عکس لعنتي چاپ شد و فهميدم زندهرودم خشکيدهست
از ديدن ترکي تازه در پاسارگاد/ روي ديوارهي سنگي محبوبَم
و لبخند تلخ تو که مثل هميشه نبود
… من حس کرده بودم بازي تمام شده است
چه بد شد که فهميدم
چه بد شد که حس کردم
خواندن خبر قتل عام پر درد است
و تماشاي قطع درختان باغ/ بياعلام/ زجرآور
و بدتر از همه اين بود:
من همهي داستان را بَر بودم
از نگاه همان کلاغي که پريد
فهميدم
و اين قصه قديميتر از اين لحظه
از يک ماضي دور سر ميزد
بيستودوم مردادماه ۸۸
* متن در گيومه، پارهی تغييريافتهی يک شعر بلند از سيدمهدی موسوی است.
دیدگاهتان را بنویسید