خاطره‌ها… عادت‌ها… امروزها…

یک:
عادت قدیمی را به‌جا آوردم. تماشای «محاکمه در خیابان» در نخستین سانس نخستین روز نمایش، یادآور همان شعف کودکانه‌ای بود که وقت دیدن هر فیلم تازه‌ای از مسعود کیمیایی داشتم. چهارشنبه‌صبح‌هایی که از مدرسه و دبیرستان جیم می‌زدم تا خودم را به اولین سانس از اولین روز برسانم. فرقی هم نمی‌کرد فیلم را قبل‌َش در جشنواره و بعدترها پیش خود کیمیایی، دیده باشم یا نه. اولین روز و سانس عجیبی که اصولا متعلق به هواداران فیلمساز قدیمی‌ست، حس غریبی دارد. حتا اگر فیلم بدی مثل «رئیس» روی پرده باشد، حتا اگر فیلم غریبی مثل «محاکمه در خیابان» را ببینی.
عادت «ضیافت» حالا پانزده‌ساله شده. پنج‌سال دیگر تا آن «بیستِ» جادویی باقی‌ست. خدایا فیلمساز محبوب کودکی و جوانی ما را به سلامت دارَش برای فیلم سی‌ام…
دو:
امیر قویدل که رفت، یادم افتاد چندوقت است «ترن» را ندیده‌ام. آخ… که چه‌قدر خاطره‌ی قدیمی دارم از این «ترن». از آن موسیقی جادویی. از آن کارگردانی حساب‌شده. از آن شور و حال قدیمی. قویدل با همان یک اثرش در حافظه‌ی تاریخی سینمای ما ثبت است؛ و البته یادگارش، راما، پسری که معتقدم از امیدواری‌های سینمای ایران در سال‌های بعد است. درباره‌اش که قبل‌تر نوشته‌ام.
دل‌مان برای قویدل تنگ خواهد شد… و «ترن» که حتما دوباره می‌بینم‌َش در همین چندروز.
سه:
«رویش چهارم» – با عکس لیلا حاتمی روی جلد – هنوز روی پیش‌خوان است که می‌گویند از همه‌ی قبلی‌ها بهتر شده و سروشکل‌َش درآمده و پنجمی در راه؛ که سورپرایزهایی اساسی دارد. دریابید این مجله‌‌ی دل‌بند ما را، که شده همه‌ی زندگی‌مان در این روزها…

دیدگاهتان را بنویسید