یک
«دليلي ندارد که کتمان کنم اين شهر برام معني از دست دادن ميدهد. اين خيابان که الان از پنجرهي هتل ميتوانم تماشاش کنم. آدمها، از همينجا، از زندگي من بيرون ميروند. من ميمانم و ادامه ميدهم… چه رفاقتها که اينجا جا ماند. چه عشقها که اينجا از دست رفت.»
اینها را یک شب شهریورماه، وقتی از پنجرهی هتل گرنداستار داشتم ورودی کوچهی فرعی به خیابان استقلال را نگاه میکردم، توی گودرم نوشتم. ده ماه گذشته. من اینجام. پارههای تنم یکییکی میروند.
دو
عید هشتادونه بود. شب آخری که قرار بود صبحَش از نیده راه بیفتم سمت کایسری، بچهها را – غیر از دو میزبانی که اصلن دلیل بودنَم در آن شهر بودند – برای بار آخر دیدم. وقت خداحافظی، «آ» جلو آمد و همدیگر را بغل کردیم. محکم. غیرعادی. هیچوقت آنقدر صمیمی نبودیم که فکر کنم روزی برای هرگز ندیدن دوبارهاش دلَم بلرزد. این چیزی بود که از ذهنَم گذشت. من داشتم برمیگشتم تهران و او دو سه ماه دیگر راهی نیویورک میشد و فاصلهی مقصدهامان میگفت شاید دیگر هرگز هم را نبینیم. چرا اینقدر جداافتادهایم؟ چرا عین کشتیشکستهها، موج و طوفان، هرکدام مان را یک سمت میکشد؟ باورم نمیشد دلَم برای او هم تنگ شود. وقت خداحافظی، همان وقت که هنوز روبهروم بود دلَم تنگ شد.
سه
اولین رفیق مطبوعاتیام از اولین مهاجران هم بود. عمر رفاقتمان به یک سال نرسید. عرضَش ولی برای من زیاد بود. دوستَش داشتم. روزی که شنیدم پای دختری که دوست داشته ایستاده و یک «گوربابای کار و جایگاه» گفته، میخواستم سفت بغلَش کنم و بگویم در انتخاب رفقام اشتباه نمیکنم. نبود که اینها را در گوشَش بگویم. بیخبری آمد و از پیَش خبر رفتن. خیلی دور بود مسافتهای آن سالها. هنوز جیتاک در کنار این صفحه ثابت نشده بود تا فاصلهی تهران و پراگ یک کلیک باشد. دلَم ماند پیشَش. فقط چیزی نوشتم براش که کاش فاصلهی آسفالتهای داغ تهران تا سنگفرشهای خیس پراگ از یادش نبرد یکی از بهترین اجتماعینویسهای این مملکت است. یادش نرفته. هنوز هم خوب مینویسد. امروز داشتم با همراه این سالهاش حرف میزدم. گفتم رفیقَش را طاق میزنم. شوخی بود. بغض دوید توی راه گلوم. انگار تکهای ازم پرت شد به خانهی هنرمندان سال هشتادویک. آخرین روزی که هم را دیدیم. روزهایی که جرأت حتا آغوشکشیدن آخرینبار هم نبود. روزهایی که کسی نمیفهمید یکی دارد میرود.
چهار
داشت برام تعریف میکرد چهگونه از مرز ردشدنشان را. که نگران «ف» بوده و نه خودش، که سوار حیوان عقبی داشته میآمده. نگران اینکه طاقت بیاورد سرما و ترس را. توی هتل سهستارهی آنکارا که آن شب تنها جایی بود که راهمان میداد، دوبار بلند شدم و بغلَش کردم. دلَم داشت میترکید. باورم نمیشد قصههای همیشهگی، اینبار همسایه و رفیق و همراه این سالهام را وسط خودش کشیده باشد. از توی آن اتاق که خودم را کندم، به اتاق انتهای راهرو که رسیدیم، برای اولینبار، در آغوش یکی زار زدم. گریهها برای تنهاییست، ولی نه آنبار. نه آن شب که برای بار اول فهمیده بودم حجم تنهاییمان را هیچ بیانیه و اعلان و سخنرانی شخص ثالثی نمایندگی نمیکند. که فهمیده بودم توی این کار گه، فقط خودمانیم و خودمان؛ و بار سنگین هستی، که روی دوشَت گذاشتهاند و انگار هم که نمیخواهند برش دارند. تمام روزهای بعد را لبخند زدم و سعی کردم به اینکه تا مدتها نخواهم دیدشان، فکر نکنم. درست حدس میزدم. هنوز هیچکدامشان را ندیدهام. پارههای تنَم بودند اما حالا تهَش هفتهای یکبار بتوانیم حرف بزنیم. برسیم، که حرف بزنیم. دوری، فاصله میآورد. دست ما نیست.
پنج
آبادان بودم. جشنوارهی نفت بود گمانَم. دیش پرسرعت گذاشته بودند و اینترنت خوشسرعت. داشت خوش میگذشت. «س» تازه از زندان بیرون آمده بود و حالَم خوب بود که باز هم هست و میشود تا همیشهی عصرهامان، توی لابی هتل مروارید نشست و به نفهمیدن فرق قهوه ترک و قهوه فرانسهی آن گارسون احمقَش خندید. نوشتهی توی وبلاگ اما واقعیت را توی سرم خراب کرد. رفته بود. پاسپورتَش را داده بودند و در اولین فرصتی که یافت شده بود پریده بود. از حس ِ وقت گذشتن از مرز هوایی روی نمایشگر هواپیما نوشته بود و اینکه ممکن است دیگر هیچوقت خاک پدری را نبیند. کسی ندید که یک نفر توی سالن اجتماعات مجتمع نفت خیره به مانیتور فرو ریخته است. نمیتوانست هم ببیند. همهی فروریختنها که صدا ندارد. گاهی فقط درد است که میدود توی همهی بدن و میماند و وقت هر پیام یا مسیجی، خودش را به رخ میکشد که یادت بیاورد زخم داری. حداقل پنج سال است که حتا ئیمیلی هم بینمان ردوبدل نشده. هنوز میگویم تنها کسیست که روزنامهنگاری یادم داده. هنوز سایهاش روی کارهام مانده. هنوز یک تکه از وجودم حوالیاش دارد چیز یاد میگیرد.
شش
برام روی فیسبوک مسیج گذاشته بود که امشب میرود و فکر کرده اینجوری خداحافظی کند بهتر است. دوسهروز بعدش با «ن» حرف میزنم. میگوید آن شب یار زندگیاش زنگ نزده چون نمیتوانسته بغضَش را کنترل کند. به هم میریزم. خود «ن» هم قرار است برود. رفقای تازهیافته هستند. زیاد هم گره نخورده بودیم توی هم، ولی همان اندکبارها، توی عرض زندگی هم، جا باز کرده بودیم و مانده بودیم برای هم به وقت دلتنگی. همین چندروزه دلَم براش تنگ شده. برای رفیق هنوزنرفتهام هم. میدانم که وقتی برود، ممکن است دوبارهدیدن بیفتد به خیلی وقت دیگر. حداقلَش این است که وقتی اینجا هستند، میدانی یکشبی که حوصلهی هیچچیز و هیچجای جهان را نداشته باشی، توی کانتکتلیست موبایلَت اسمهایی هستند که بتوانی به حریم امنشان پناه ببری. میدانی که ممکن است یک شب گوشی خودت زنگ بخورد و تو بشوی آن حریم امن. از دست که بدهی این حریمهای امن را، یک به یک که بروند، تنهایی بیشتر از هروقت دیگر خودش را به رخَت میکشد. میدانی که تو ماندهای در این شهر؛ آنها رفتهاند، گاهی از همهی زندگیات.
هفت
میفهمید لعنتیها؟ پارههای تنَم هستند که یکییکی میروند…
دیدگاهتان را بنویسید