برگه 1
روزمره‌ها, وبلاگ

فرار

۱.
آلیس مونرو داستانی دارد به نام «فرار». قصه‌ی زنی به نام کارلا که هیچ‌وقت جرأت رفتن‌ش جمع نشده؛ فکر این‌که می‌تواند اراده به رفتن کند و برود. سیلویا این اراده را به او می‌دهد. زنی دیگر، از طبقه‌ای دیگر. از فرهنگی دیگر. کارلا می‌رود اما خیلی زود نیروی قاهر برش می‌گرداند، چون این رفتن، این کندن، از توان وسوسه‌گری دیگری‌ بوده، نه وسعت وسوسه‌ی خودش.

۲.
مدت‌هاست می‌خواهم نمایش‌نامه‌ای بنویسم به نام «کارم درست شده…». موضوع‌ش؟ قابل حدس است. رفتن. کندن از این خاک. ترکیبی که معنی دوم‌ش، معنی اصلی را پس زده و آن دومی سریع‌تر در ذهن می‌نشیند: «قرار است از این‌جا بروم. کجا؟ مهم نیست.» آن «رفتنِ» میان «کار» و «م» آن‌قدر علیحده است که حذف به قرینه‌ی «هیچ» می‌شود؛ بی‌نوشتن، خوانده و شنیده می‌شود. در «پل‌ چوبی» که این روتین‌شدن‌ش را نوشته بودم: «رفتن که دلیل نمی‌خواد. موندنه که دلیل می‌خواد».

۳.
جلال نوشته «زنگ می‌زنند و با ذوق یکی از بهترین خبرهای دنیا را درباره‌ی خودشان می‌دهند؛ خوش‌بختی همین حوالی‌ست». نه ازدواج دو آدم به ذهن‌م می‌آید، نه بچه‌دارشدن، نه شروع یک رابطه. فکر می‌کنم که لابد این دو آدم خوش‌بخت هم لاتاری برنده شده‌اند. مثل خیلی‌های دیگر که قصه‌شان یکی در میانِ پست‌های فیس‌بوک این یکی دو روزم بُر خورده. رضا نوشته «طبق معمول نق می‌زد و بی‌حوصله بود» و «با بی‌میلی گفت برم چک کنم ببینم لاتاری چی شده» و بعد «چک کرد، اسم‌ش بود، هورا کشیدیم، خیلی وقته از این خوش‌حالی‌های غافلگیرکننده نداشتم، مرسی آقای آمریکا.» آقای آمریکا شده همان سیلویا، برای مایی که عمری کارلا بوده‌ایم و کارلا مانده‌ایم. شاهدش؟ همین «کارم درست شده». نمی‌گوییم «کارهای مهاجرت‌م را کردم». می‌گوییم «درست شده». همیشه یکی یک‌جایی باید ما را دوست داشته باشد. بال‌های پریدن خودمان انگار چیده شده. سال‌هاست.

روزمره‌ها, وبلاگ

رونمایی دات کام

اردی‌بهشت حالا دیگر فقط ماه تولد خودم نیست؛ یک نقطه‌ی شروع تازه برای هویت مجازی‌ام هم هست…

یک
سیزده سال و چندماه از نخستین پست این وبلاگ گذشته. اول که سرجمع چهل‌تا وبلاگ هم نبودیم «یادداشت‌های سینمایی» اسم‌ش بود و بعدتر شد «ته خط». همین روزها که بخشی از آرشیو را به این خانه‌ی تازه منتقل می‌کردم، می‌دیدم که در روزهای اوج چه نام‌هایی بین بازدیدکنندگان و کامنت‌های آن بوده و چه رونقی داشته. تا دو سال پیش هم جسته‌وگریخته چیزهایی نوشتم و بعد، دیگر چراغ‌ش به کلی خاموش شد. اول گودر و بعد صفحه‌ام در فیس‌بوک جای وبلاگ را گرفتند و پست‌های وبلاگی را هم همان‌جا می‌نوشتم. در این مدت هم بسیار گفته‌اند که دوران وبلاگ به سر آمده. به سر آمده؟ مطمئن نیستم.

دو
بی‌تا جمال‌پور هم‌سایه‌ی نازنین کودکی‌ها بود. چندماه پیش، هم را دیدیم و به‌واسطه‌اش با خشایار آشنا شدم و حرف وبلاگ و وب‌سایت شد؛ و من، کوتاه گفتم که چرا در تمام این مدت خیزهام برای یک وب‌سایت شخصی کامل که وبلاگ‌م هم به آن منتقل شود ناکام مانده. بعد از آن‌ش، همت من نیست. هرچه هست لطف و حمایت و پی‌گیری‌های خشایار نقشینه است که مثل برادر ایستاد و جلوی روحیه‌ی پرفکشنیست من – که می‌خواهد همه‌چیز در بهترین شکل ممکن‌ش باشد و همین تمام این سال‌ها نگذاشت که به یک وب‌سایت کم‌امکانات قانع شوم – کم نیاورد و این‌جا شبیه چیزی شد که حالا جلوی روی شماست. اسکلت‌ش کامل است، اما هنوز کلی متریال و نوشته از گذشته هست که باید به خانه‌ی جدید منتقل شود. مثلن وبلاگ که عمده‌ی نوشته‌های ۸۸ تا امروز در آن است و از هشت سال نخست فعلن چیزی پیدا نخواهید کرد. راست‌ش این‌که بیش‌تر از این طاقت پنهان‌کردن‌ش را نیاوردم، و فکر کردم رونمایی‌اش را به خودم هدیه‌ی تولد بدهم. از حالا به بعدش را شما هم هم‌راهی‌ام کنید تا این خانه‌ی تازه شبیه قدیم‌ش شود و حس‌وحال آن روزها را پیدا کند. فکر می‌کنم هنوز هم وبلاگ ماندنی‌تر و اصیل‌تر از شبکه‌های اجتماعی و مشابهات‌ش است.

سه
اگر رسیدید، لطفن بخش‌های مختلف وب‌سایت را هم ببینید. پیشنهادی اگر داشتید، یا کم‌وکسری اگر یافتید، آن‌ها را به دست‌م برسانید؛ نوشته‌ای یا کاری از من، که در فضای مجازی دنبال‌ش گشته‌اید و نیافته‌اید و به‌نظرتان بودن‌ش در این‌جا مهم است (مثلن دو گفت‌وگوم با مانی حقیقی و حامد بهداد در ماهنامه‌ی نسیم را در این مدت خیلی‌ها سراغ گرفته بودند و هر دو را برای شروع روی سایت قرار داده‌ام). ای‌میل قدیمی پابرجاست: naghibi ات جی‌میل دات کام.

چهار
یک تشکر دیگر مانده. از دامون مقصودی و نوید خادم، دو رفیق قدیم، که دوازده‌سال از آن سیزده‌سال رفته، میزبان «ته خط» بودند و طراحی بصری و فنی آن وبلاگ کار آن‌ها بود. حسرت‌هایی از وبلاگ قدیم با من خواهد ماند، از جمله مجموعه کامنت‌های آن که امکان انتقال‌ش نبود و بین‌شان خیلی چیزهای خاطره‌انگیز خاک خواهد شد؛ و چیزهای دیگری هم برای آینده ماند، که مهم‌ترین‌ش ریویوهای سینمایی‌ام است و به این‌جا منتقل‌شان نکردم، چون برنامه‌ی دیگری داریم و رؤیای دیگری، برای‌شان؛ امیدوارم، که خیلی زودتر از موعد تحقق این اولی نسبت به قول‌هایی که داده بودم.

یادداشت‌های مطبوعاتی

بازی تاج‌وتخت

در پاسخ به یک سؤال: آیا فوتبال دفاعی ضدفوتبال است؟
روزنامه‌ی هفت صبح/ ستون چهارشنبه/ ۱۰ اردی‌بهشت ۱۳۹۳ خورشیدی/ صفحه‌ی یک

یک: می‌گویند «فوتبال اتوبوسی». می‌گویند «ضد فوتبال». این استراتژی آدم‌ها و تیم‌ها در زمان شکست، تا کِی بهترین توجیه خواهد ماند؟ چه کسی بود که اولین‌بار «فوتبال فانتزی» را ارجح بر نتیجه‌ی مبارزه دانست و اساس یک مسابقه‌ی مبتنی بر برد و باخت را زیر سؤال برد؟
دو: همه‌مان حداقل دو سه فیلم محبوب ورزشی در زندگی‌مان داریم. درباره‌ی کاراکتری که هیچ‌کس باور نمی‌کند از پس رقیب قدر نهایی برآید اما سرانجام او چنین می‌کند و ما، ته دل یا بلند، برایش هورا می‌کشیم و تحسین‌ش می‌کنیم. آدم‌هایی که در ما حس مبارزه و تلاش برای دست‌یافتن به آرزوها را زنده نگه می‌دارند. ویژگی اصلی آن‌ها چیست؟ بیش‌تر از قدرت، آن‌ها باهوش‌ند. هوش، حتا نه به معنای رایج‌ش؛ همان‌چیزی که در عرفان شرق از آن به «خرد» تعبیر می‌شود؛ همان wisdom. در همین قسمت اخیر مجموعه‌ی تلویزیونی «بازی تاج‌وتخت» «خرد» چیزی‌ست که  تایوین لنیستر، فقدان آن را در پادشاه جوان دلیل مرگش می‌شمارد و به پادشاه بعدی توصیه می‌کند که نه «قدرت» صرف به کارش خواهد آمد و نه «ثروت» خانواده به تنهایی؛ «خرد» است که او را پیش خواهد برد.
چند قصه‌ی حماسی از جنگ‌های تاریخی را به یاد دارید که در نبرد نابرابر، فرمانده‌ای با خرد و چیدن استراتژی مناسب جنگ توانسته فائق مبارزه‌ای باشد که بعدها از آن با عنوان «حماسه‌»ی مردان آن فرمانده یا آن خاک یاد شده؟
ما همیشه ستایش‌کننده‌ی فاتحانی بوده‌ایم که «خرد»شان بر «قدرت» مسلط مقابل غلبه کرده؛ پس چرا این را در فوتبال، فوتبال حرفه‌ای امروز، که کم از همان بازی‌های تاج‌وتخت اساطیری ندارد و همان‌قدر بر زندگی جهان هم‌عصرش تأثیر دارد، برنمی‌تابیم؟
سه: چند تیم فانتزی شکست‌خورده در حافظه‌ی تاریخ با جزئیات یک قهرمان به یاد مانده‌اند؟ هلند دهه‌ی هفتاد؟ فرانسه‌ی دهه‌ی هشتاد؟ هنوز هم که از فوتبال فانتزی، فوتبال فردمحور پر از دریبل و نبوغ فردی حرف می‌زنیم، این نام برزیل پله و گارینشا و جرزینیو است که اول می‌آید، نه نام تیم‌های کرایف و پلاتینی؛ و اولین عکس از جام‌های جهانی دهه‌ی هفتاد آرژانتین و آلمانی هستند که هلند را پشت خط نگه داشتند و نه خود هلند؛ تصویر دهه‌ی هشتاد، مارادونا با جام قهرمانی‌ست، نه فرانسه‌ی رؤیایی آن سال‌ها. یونان اتو ره‌هاگل در شروع هزاره‌ی جدید را با همان فوتبال تدافعی و قهرمانی‌اش، دقیق‌تر به یاد داریم تا مدعیان فوتبال زیبای آن جام ملت‌ها را.
فوتبال جنگ است و آن‌چه درون مستطیل سبز رخ می‌دهد، نه مبارزه‌ی مرگ و زندگی، که چیزی ورای آن است. مبارزه‌ای که استراتژیست‌های آن هم‌پای ستارگان درون زمین‌ش تشخص و اهمیت پیدا کرده‌اند. هرکدام هم برای پیروزشدن، سربازان و ژنرال‌هاشان را طوری می چینند که ته ماجرا پیروز باشند. یکی روی پاتک‌هایی که بلد است حساب باز می‌کند، دیگری روی قدرت حمله‌وری و توانایی‌های هجومی‌اش. اگر یکی می‌تواند خوب اتوبوس بچیند، فرمانده‌ی توانای مقابل، لابد باید بلد باشد مردان‌ش را از این توده‌ی گوشتی عبور دهد و نقشه‌ی دوم هجوم با دورزدن این خط مستحکم دفاعی را اجرا کند. اگر نمی‌تواند، پس استراتژیست خوبی نیست. نقشه‌های جنگی‌اش شکست خورده و باید باخت را قبول کند. باقی‌اش بهانه‌جویی‌ست؛ چه ژوره مورینیو مقابل وستهم باشی و چه دیه‌گو سیمئونه و برندان راجرز مقابل مورینیو.
این بازی تاج‌وتخت است. فقط بازنده‌ها هستند که مجبورند شکست‌شان را توجیه کنند. همان‌زمان فاتحان سرمست از پیروزی به چیدن استراتژی برای نبرد بعدی فکر می‌کنند.

یادداشت‌های مطبوعاتی

پس از براندو و دی‌لوئیس…

درباره‌ی متیو مک‌کاناهی و دو اثر مهم این روزها: باشگاه خریداران دالاس و کارآگاه حقیقی
روزنامه‌ی هفت صبح/ ستون چهارشنبه/ ۲۰ فروردین ۱۳۹۳ خورشیدی/ صفحه‌ی یک

در طول تعطیلات، هم فیلم سینمایی «باشگاه خریداران دالاس» را دیدم و هم سریال تلویزیونی «کارآگاه حقیقی» را؛ و به گمان‌م دقیقن به واسطه‌ی همین دو اثر، حالا می‌شود بیش از هر چیز به تثبیت یک ستاره‌ی سینمایی تازه پی برد. درواقع هر دو کار بیش از آن‌که اعتبارشان را از شکل داستان‌گویی یا قدرت اجرای کارگردان‌شان بگیرند، مدیون متیو مک‌کاناهی سرحالی هستند که در این سه چهار سال به‌تدریج خودش را از قامت یک بازیگر مکمل یا ستاره‌ی فیلم‌های رده‌ «ب» هالیوودی بالا کشید و ۲۰۱۴ درست همان سالی بود که هر ستاره‌ی بزرگی در طول تاریخ سینما یکی شبیه‌ش را دارد: وقت تثبیت.
درمورد مک‌کاناهی ذکر این نکته ضروری است که شکل بازی برون‌گرایانه‌اش، همان‌چیزی که در دو نسل قبلی می‌توان گفت مارلون براندو و دنیل دی‌لوئیس نمایندگی‌اش می‌کنند، این وجه ستاره‌گون را بیش‌تر و بیش‌تر به رخ می‌کشد. کم نیست میان همین نقدهای ستایش‌آمیز سریال «اچ‌بی‌او» که فارغ از خود اثر، نویسنده از لحظه‌هایی نوشته که از آنِ مک‌کاناهی است و نه دیگران؛ شبیه نوع راه‌رفتن‌ش، شکل هجی‌کردن کلمات‌ش یا نحوه‌ی سیگار گیراندن‌ش. این‌جاست که از آن وجه مشترک با براندو یا دی‌لوئیس حرف می‌زنم. کم در کارنامه‌ی آن‌ها هم فیلم متوسط یا حتا بد سراغ نداریم که فقط به‌واسطه‌ی بازیگر محوری‌شان اعتبار گرفته‌اند و در تاریخ مانده‌اند. اگر نه، نه «باشگاه خریداران دالاس» فیلم مهمی در تاریخ سینما خواهد بود (همین حالا چند نفر «فیلادلفیا» را یادشان هست؟ یا در قرارهای فیلم تکراری دیدن‌شان آن را جزو نامزدهای دوباره‌دیدن و تجدید خاطره قرار می‌دهند؟) و نه سریال «کارآگاه حقیقی» که حجم ادا و مرعوب‌کردن مخاطب‌ش با تصاویر و بازی‌ها از همان جنس فیلم «زندانی‌ها» در سال گذشته است که تازه آن‌جا این ریتم تصاویر با فیلم‌برداری جادویی راجر دیکینس تا انتها ادامه پیدا می‌کرد و این‌جا از یک‌جا همه‌چیز از دست سازندگان در می‌رود و کار در قسمت آخر تقریبن به یک مضحکه با دم‌دستی‌ترین کلیشه‌های داستان‌گویی در ژانر می‌رسد.
درباره‌ی «کارآگاه حقیقی» به صراحت می‌توان گفت کارگردان چنان مرعوب بازیگرش است که یادش می‌رود فضاسازی و بازی‌گیری از سریال‌کیلر در یک فیلم مبتنی بر حضور قاتل زنجیره‌ای، خیلی مهم‌تر از خود کارآگاهان پی‌گیر پرونده است؛ چیزی که متن هم به آن قائل نیست و عملن دو کارآگاه باهوش پرونده بعد از ۱۰سال فقط یک «قلچماق عقب‌مانده‌ی ذهنی» را از پا درمی‌آورند، نه کسی را که قرار بوده در طول سالیان آن‌قدر باهوش باشد که هیچ ردی از خود برای پلیس‌ها باقی نگذارد. همه‌ی این‌ها اما به‌راحتی زیر سایه‌ی یک نام می‌رود: متیو مک‌کاناهی. با بازی تسخیرکننده‌اش در صحنه، حضور پرحجم‌ش و لهجه‌ای که در کنترل‌ش است تا با توان‌مندی آن را هر شکلی بدهد. این خوب است یا بد؟ ممکن است ما را از کیفیت یک اثر هنری غافل کند و حتا بدتر این‌که فریب‌مان دهد تا نقاط ضعف را نبینیم؟ یا نه، بازی بازیگر در یک اثر را هم باید جزو یک مجموعه ببینیم و آن را هم بخشی از حرکت تیمی تلقی کنیم و درست مثل یک تیم فوتبال به نتیجه‌ی نهایی نگاه کنیم، فارغ از این‌که در کدام تیم فوق‌ستاره بازی می‌کند و در کدام، یک‌سری بازیکن معمولی؟
گمان‌م پاسخ این سؤال‌ها را هم می‌توانیم به‌واسطه‌ی همین دو اثر بدهیم. جایی که گروه سازنده‌ی «باشگاه خریداران دالاس» ضعف‌های روایی داستان‌شان را با تکیه بر کاراکتری که همه‌ی فیلم بر دوش‌ش است پر می‌کنند و «آدم درست را در جای درست قراردادن» امتیاز آن‌هاست نه ضعف‌شان، اما در «کارآگاه حقیقی» درست با تکیه بر این ویژگی‌ها همه می‌خواهند چیزهای دیگر به کلی نادیده گرفته شود و یک متن ضعیف با محوریت حداقل سه کاراکتر اصلی فقط با یک بازی تسخیرکننده گلیم خودش را از آب بیرون بکشد. اتفاقی که نمی‌افتد و بعد از دو سه قسمت که شما ممکن است مرعوب فضا و داستان شوید، همه‌چیز تکراری و ترفندهای داستان‌گویی دم‌دستی به نظر می‌رسند.
این تازه شروع ماجراست. با مجسمه‌ی اسکاری که حکم تأیید این روند را دارد و در درست‌ترین زمان ممکن به متیو مک‌کاناهی داده شد، از حالا باید منتظر روند تولید آثاری بود که فقط برای او (و احتمالن با نظارت خودش) نوشته می‌شوند و قرار است در آن‌ها او یک‌تنه بار همه‌چیز را بر دوش بکشد. همان اتفاقی که خیلی سال قبل برای براندو افتاد. همان روندی که امروز هنوز برای دی‌لوئیس وجود دارد. مک‌کاناهی هم نشان داده این توان را دارد. با این حال گروهی هم حق دارند که از این بازی‌های پرهیاهو، از این حجم شلوغ‌کردن و همه‌چیز را مبتنی بر جذابیت‌های مردانه برگزار کردن، از این شکلِ صحنه را تسخیر کردن، خوش‌شان نیاید. نگارنده را در گروه همین آدم‌های آخری بگذارید.

شب سال نو

نمایشگاه عکس «شب سال نو»

نمايشگاه گروهى عكس‌
صالح تسبيحى | امين‌محمد جمالى | دنيا راد | پدرام سالمى | رضا صائمى | خسرو نقيبى | و نادر داوودى
افتتاحيه: پنج‌شنبه ٢٢اسفند ۱۳۹۲ از ساعت ١٧ تا ٢١ در لیدوما لانژ
ساعات بازديد در روزهای جمعه ۲۳ اسفند و شنبه ۲۴اسفند از ١١صبح تا ٨ شب

«شبِ سال نو» شامل ۲۱ عکس از هفت عکاس است که در سال‌های اخیر از ۱۰کشور در سه قاره‌ی مختلف عکاسی شده: آلمان‌، فرانسه، انگلیس، کره جنوبی، هندوستان، بنگلادش، ترکیه، امارات، گرجستان و آمریکا.

مجموعه‌عکس

Day/Night

Day
فروردین‌ماه بود. رسیده‌ بودم استانبول و در ایوان استارباکس سوم استقلال، منتظر رفقا بودم که رفته بودند جایی برای ماندن پیدا کنند. با دوربین نوربازی می‌کردم. حاصلَ‌ش چند فریم دوست‌داشتنی شد. یکی همین بوسه‌ی بی‌هوا میان استقلال جاده‌سی.

Night
شهریورماه. آخرین شب سئول. ته محله‌ی میونگ‌دونگ منتظر رفقایی بودم که رفته بودند خریدهای آخرشان را بکنند و بیایند. دوباره بازی‌ام گرفت. سرعت را کم کردم تا میان قاب ثابت ازدحام آدم‌ها کش بیاید. چندتایی از آن عکس‌ها را هم دوست دارم؛ اما میان‌شان این یکی را که با تنظیم معمول گرفتم بیش‌تر. تا در قاب دیدم‌شان، یاد آن فریم استقلال افتادم و بعد در همان کادری جا دادم‌شان که آن قبلی‌ها بودند. گیرم شرقی‌تر. گیرم عاشقانه‌شان آرام‌تر…

از نزدیک و شخصی

نمایشگاه عکس «از نزدیک و شخصی»

نمایشگاه انفرادی عکس
مهناز افشار و بهرام رادان «از نزدیک و شخصی» در ٢٤قاب
به روایت خسرو نقیبی
افتتاحیه: یک‌شنبه ٢٢دى‌ماه ۱۳۹۲ از ساعت ١٧ الى ٢١ در  لیدوما لانژ 
بازدید تا پنجم بهمن‌ماه ۱۳۹۲ از ساعت ١٥ الى ٢٠

از نزدیک و شخصی

«از نزدیک و شخصی» به روایت عکاس

دوست دارم این کارها را به چشم یک نمایشگاه عکس نبینید؛ دوست‌تر دارم این‌ها یادداشت‌های تصویری یک فیلم‌نامه‌نویس از رابطه‌ی دو کاراکتری دیده شود که روی کاغذ خلق‌شان کرده و حالا رنگ واقعیت به خود گرفته بودند. امیر و شیرین دوست‌داشتنیِ من در واقعیت؛ نه آنی که برای نگاتیو سینما در «پل چوبی» پلان‌به‌پلان بازی شد، نه خود بهرام رادان و مهناز افشارِ واقعی. این‌ها لحظه‌های واقعی و بیرون قابِ دوربین سینمای دو بازیگر بود برای رسیدن به رابطه‌ی واقعی دو شخصیتی که «گذشته» پشت خود داشتند… یک رابطه‌ی ۱۰ساله.

سال ۸۸ بود. هم‌راه مهدی کرم‌پور قصه‌ی زوجی را نوشتیم که بعد از یک دهه می‌خواستند جور دیگری رابطه‌شان را ادامه دهند. در جایی دیگر. از همان وقت نوشتن صحنه‌ها و دیالوگ‌ها، تصویر رادان و افشار توی سرم بود. آن‌ها را هم آخرین‌بار ۱۰سال قبل کنار هم روی پرده دیده بودیم -با فیلمی که به قول بهرام هر دوی آن‌ها را به «ستاره‌های کاغذی» سینمای ایران تبدیل کرد- و بعد، در این فاصله، هر دو به ستاره‌های واقعی این سینما بدل شده بودند. می‌دانستم هر دو منتظر قصه‌ای هستند و کاراکترهایی، که آن تصویر جوانانه‌ی ۱۰سال قبل را به تصویر زوج باتجربه‌ی زندگی امروز تبدیل کنند و «پل چوبی» همان قصه بود. داستان شیرین و امیری که عشق و نفرت را به فاصله‌ای کم در یکی از حساس‌ترین برهه‌های زمانی تاریخ معاصر ایران تجربه می‌کردند. درست شبیه کاراکترهای شماری از مهم‌ترین عاشقانه‌های تاریخ.

وقتِ فیلم‌برداری، از هر دو که رفیق قدیم هستند، اجازه گرفتم تا این تلاش برای امیر و شیرین شدن‌شان را تصویری ثبت کنم. لحظه‌های خصوصی‌تری را که یک بازیگر برای رفتن در قالب شخصیت‌ش پشت سر می‌گذارد. به‌عنوان خالق آن رابطه و آن حرف‌هایی که بین‌شان ردوبدل می‌شد، واقعیت پیداکردن نوشته‌های روی کاغذ «از نزدیک و شخصی» تجربه‌ی هیجان‌انگیزی بود… و نتیجه‌اش، برای خودم، دوست‌داشتنی.

آن سال‌های سخت را پشت سر گذاشتیم، «پل چوبی» هم به نمایش درآمد و مردم دوست‌ش داشتند، و حالا وقت‌ش بود که این مجموعه هم از گنجه بیرون بیاید و دیده شود. لحظه‌هایی که نه در خود فیلم هست، نه مربوط به پشت صحنه. لحظه‌های دونفره و تک‌نفره‌ای است برای رسیدن به «حالِ درست» دو شخصیت؛ عکس‌هایی که قرار است حال‌شان همان حالی باشد که کلیدجمله‌ی ورود به جهان «پل چوبی» توصیف می‌کند: که «عشق یعنی حال‌ِت خوب باشه»…

یادداشت‌های مطبوعاتی

راز ژوکوند

همشهری جوان/ شماره ۴۴۰ / شنبه، ۱۴ دی ۱۳۹۲/ یادداشت جلد برای پرونده‌ی ویژه‌ی مجله: راز لیلا

پایان فیلم «لیلا» را یادتان هست؟ آن سؤال بی‌پاسخ «آخرش چه می‌شود؟». لیلا با آن لبخند نزد رضا برمی‌گردد یا این ترک‌کردن ابدی خواهد بود؟ لبخند لیلا تلخ است چون باران دختر کوچک رضا را دیده که می‌توانست برای خودش باشد؟ یا از سر گذشت و بخشش؟ این همان کیفیت یگانه‌ای است که وقتی از بازیگری لیلا حاتمی حرف می‌زنیم به آن می‌رسیم و نمی‌توانیم در یک دایره او را با دیگر بازیگران زن سینمای‌مان جمع کنیم. بازیگری که می‌تواند بیرونی‌ترین حس‌ها را «درونی» و فقط با یک حرکت روی صورتش بیاورد و بیننده را به قضاوت صریح و نتیجه‌گیری نرساند. همان چیزی که آدم‌ها در زندگی معمولی انجامش می‌دهند. بدون ری‌اکت درشت. بدون این‌که بدانیم درون‌شان چه می‌گذرد.
از سکانس آخر فیلم لیلا شروع کردم چون به‌گمانم بهترین مثال برای این بود که چرا اصلا داریوش مهرجویی دختر علی حاتمی را برای بازی در نقش اصلی فیلمش انتخاب کرد. معتقدم همین ماندن در مرز ظریف بازی‌کردن و خود بودن حاتمی‌ست که مهرجویی را متقاعد کرد می‌توان داستانی به اندازه «لیلا» ساده را ساخت، و درخشان هم ساخت. داستان زنی که خودش تبر برمی‌دارد و به جان زندگی‌اش می‌افتد اما آن‌قدر متقاعدکننده است و چنان شبیه زنان اطراف‌مان، که باورش می‌کنیم. که می‌پذیریم تحت فشار خانواده شوهر می‌توان دست به چنین خودویرانگری مهیبی زد؛ و ته‌ش تاب نیاورد و شکست. در این سال‌ها حاتمی را به واسطه همان لبخند آخر با «ژوکوند» مقایسه کرده‌ام. که بخشی از اهمیت فیلم مهرجویی در همین پایان مبهمی است که نمی‌دانیم چه خواهد بود؛ و شگفت این‌که مهرجویی هم این را از حاتمی نخواسته. پایان فیلم‌نامه «لیلا» نگاه لیلاست به عقوبت ماجرایی که خود آغاز کرده و آن لبخند کم‌رنگ از آن خود بازیگر است که به نقش افزوده؛ و رازآلودگی را به بخشی از پرسونای لیلا/ لیلا حاتمی افزوده است.
این رازآلودگی که کلیدوIMAGE635250327336746817اژه نوشتن درباره کاراکترهایی است که حاتمی به آن‌ها جان می‌دهد، در این سال‌ها گاهی علیه حاتمی هم عمل کرده. او با خودش، با نگاه عمیق و لبخند دریغ‌آلودش، باری به نقش‌ها می‌افزاید که گاه از توان آن کاراکتر شکل‌گرفته روی کاغذ بیرون است و نقش‌های کاغذی و گاه حتی تیپیک نوشته‌شده، این اندازه بُعد را تاب نمی‌آورند. برای همین است که حاتمی در فیلم‌نامه‌هایی که به ظاهر حتی قصه کم دارند اما پس کاراکترشان امکان داشتن یک راز مهیاست (همچون «ایستگاه متروک» یا «هر شب تنهایی») همچون جواهر می‌درخشد و یک‌تنه فیلمی متوسط را به اثری قابل تأمل و با امکان تأویل‌های روانکاوانه تبدیل می‌کند، و در مقابل، مثلا در فیلم‌نامه خوبی چون «بی‌پولی» قابل باور نیست چون باور نمی‌کنیم او را در شمایل یک زن ساده شهری با دغدغه‌های معمولی ببینیم بی‌آن‌که پشت سر رازهایی را پنهان کرده باشد. همین نقش یک زن از طبقه متوسط شهری را وقتی در «سعادت‌آباد» یا «چهل‌سالگی» با آن پشتوانه «گذشته عمیق» بازی می‌کند، حالا دوباره اهمیت «لیلا حاتمی بودن» خودش را بیرون می‌کشد. زنانی که راز عشقی قدیمی را با خود از گذشته تا حال آورده‌اند و حالا در شرایط تصمیم قرار گرفته‌اند. این همان عمقی است که تصمیم زن «بی‌پولی» را در رهاکردن، با تصمیم مشابه همین دو زن در دو فیلمی که نام‌شان را بردم متمایز می‌سازد. آن‌ها گذشته‌ای را دارند که لیلا حاتمی بی‌آن‌که تلاشی کند، با خود به جهان فیلم می‌آورد. در «آب و آتش» و «حکم» زنی است بیرون زنان مرسومی که در جامعه می‌بینیم اما باورپذیر است چون می‌دانیم پیشینه‌ای هست که او را به آن‌جا رسانده؛ پس اگر در فیلم کیمیایی اسلحه دست بگیرد یا اگر یک شب در آن پمپ‌بنزین به آقای نویسنده‌ فیلم جیرانی پناه بیاورد، باز هم باورش می‌کنیم و می‌پذیریم که گذشته‌ای بوده و او قربانی همه آن‌چیزی است که پشت سر گذاشته تا به این‌جا رسیده؛ درست مثل سیمین فیلم فرهادی که بی‌توضیح چرایی خواست رفتن، از او می‌پذیریم که می‌خواهد فرزندش را جایی دیگر بزرگ کند، چون حتما پیشینه‌ای هست و دلایلی، که ما نمی‌دانیم اما بازی حاتمی بر بودشان متقاعدمان می‌کند.
لیلا حاتمی، مونالیزای سینمای ایران است، با رازی که انگار هیچ‌کس هیچ‌وقت آن را نخواهد فهمید. با گذشته‌ای که پشت سر دارد و هر بار، در هر لبخند و هر نگاهش، می‌توان گوشه‌ای از آن همه «زندگی» را که تجربه کرده است، دید و فهمید.

از نزدیک و شخصی, گفت‌وگوها

گفت‌وگو با روزنامه‌ی کسب‌وکار درباره‌ی نمایشگاه عکس «از نزدیک و شخصی»

لب مرز بودیم؛ مرز اقتصاد و هنر

علی نعیمی: نمایشگاه عکس‌های خسرو نقیبی، فیلمنامه‌نویس فیلم‌هایی چون «چه کسی امیر را کشت» و «پل چوبی»، از دو کاراکتر فیلم اخیر مهدی کرم‌پور با عنوان «از نزدیک و شخصی» چند روزی است در گالری لیدوما لانژ برپا شده است؛ نمایشگاهی از عکس‌های مهناز افشار و بهرام رادان در قاب‌هایی که تا پیش از این به این صورت دیده نشده بودند.
نقیبی درباره‌ی برپایی این نمایشگاه می‌گوید: افرادی که در یکی از رشته‌های هنری فعالیت می‌کنند همیشه دوست دارند به دیگر رشته‌ها سرک بکشند و به برخی از علاقه‌مندی‌های خود فرصت اجرا بدهند. از آن‌جایی که من رشته‌اصلی‌ام در دانشگاه گرافیک بوده است، عکاسی همواره یکی از رشته‌های مورد علاقه‌ام بود اما به دلیل فعالیت درمطبوعات و در سینما به عنوان فیلمنامه‌نویس این علاقه در حاشیه قرار گرفته بود.
وی می‌افزاید: در زمان فیلم‌برداری «پل چوبی» مثل همیشه دوربینم کنارم بود و برای خودم به عکاسی مشغول بودم. از‌‌ همان یکی دو روز اول سر صحنه فیلم‌برداری اتفاقاتی افتاد که دیدم موقعیت مناسبی است تا بتوانم صحنه‌هایی را توسط دوربین ثبت کنم. مهناز افشار و بهرام رادان ۱۰ سالی بود که روبه‌روی هم بازی نکرده بودند اما رابطه‌ی دوستانه و صمیمانه‌ای با هم داشتند و فارغ از فضای سینمای ایران که بسیاری از بازیگران پشت دوربین اصلا رابطه خوبی ندارند، این دو بازیگر ارتباط صمیمانه‌ی خودشان را به فضای داخل فیلم که به آن نیاز داشتیم، وارد کردند. من هم سعی کردم از این رابطه‌ی دوستانه استفاده کنم و عکس‌هایی بگیرم که برای خودم جنبه‌ی شخصی داشت و قرار نبود بر مبنای آن نمایشگاهی برگزار شود.
نقیبی با اشاره به روزهای فیلم‌برداری «پل چوبی» می‌گوید: نکته‌ای که در طول این رابطه برایم جالب بود و در عکس‌ها هم تاثیر خودش را گذاشت، شکار صحنه بود یعنی با وجود این‌که با بهرام رادان و مهناز افشار از‌‌ همان ابتدای فیلم‌برداری هماهنگ کرده بودم که ثبت این لحظه‌ها یک اتفاق شخصی بین ما سه نفر باشد اما در طول زمان فیلم‌برداری سعی کردم بدون این‌که متوجه حضور دوربین عکاسی من شوند، لحظه‌هایی را ثبت کنم که مثل دو کاراکتر اصلی «پل چوبی» ابتدا با خوشی و آرامش آغاز می‌شود و در ‌‌نهایت بنا به سختی‌ها و خستگی‌های کار چهره‌ی این دو بازیگر هم خسته‌تر و گرفته‌تر می‌شد.
وی ادامه می‌دهد: ضمن این‌که کاراکترهای مهناز افشار و بهرام رادان در «پل چوبی» بیش‌تر مدنظرم بود و احساس می‌کنم حال خوبی که در چهره‌ی کاراکترهای فیلم بود، در عکس‌ها هم تاثیر گذاشت.
نقیبی از انصراف خودش برای برپایی این نمایشگاه می‌گوید: فیلمبرداری که تمام شد و هر کدام مشغول کارهای دیگرمان شدیم، یکی دو بار در جمع‌هایی که هر سه با هم بودیم، صحبت از عکس‌ها و انتشار آن به میان آمد. اما خودم سعی می‌کردم از این کار دوری کنم. آن هم به دو دلیل؛ اول این‌که به دلیل بازتاب‌های منفی عکاسی چهره‌هایی که حرفه‌ی اصلی‌شان عکاسی نبود، باعث شده بود فضای بیرونی این شرایط را نپذیرد. دوم این‌که چون شاخه‌های مختلف را در این سال‌ها تجربه کردم، اضافه کردن یک رشته‌ی دیگر به کارهای حرفه‌ای شاید اتفاق خوبی نباشد چون وارد شدن به یک حاشیه جدید بود و من در طول سال‌ها فعالیتم در سینما و مطبوعات سعی کردم از حاشیه‌ها دوری کنم و کار خودم را انجام دهم.
وی عنوان می‌کند: وقتی با اصرار برخی از دوستانم و حمایت‌های خوبی که مهناز افشار و بهرام رادان برای انتشار عکس‌ها از من داشتند، با چند نفر از گالری‌داران صحبت کردم و چون این نوع عکاسی نمونه‌ی مشابهی نداشت، اتفاقی در حال رخ‌دادن بود که لب مرز بود؛ مرز بین یک نمایشگاه هنری یا یک نمایشگاه اقتصادی. چون هر دوی این مولفه‌ها در مجموعه عکس‌ها وجود داشت، نمی‌شد نمایشگاهی برگزار کرد که یکی از این دو مولفه را در خود نداشته باشد.
فیلمنامه‌نویس «طهران تهران» می‌افزاید: همزمان با اکران فیلم «پل چوبی»، سختی‌هایی که برپایی چنین نمایشگاهی می‌توانست داشته باشد من را از برگزاری‌اش منصرف کرد تا این‌که اواخر اکران فیلم در یک جمع خصوصی، خانم افشار از عکس‌ها پرسید و وقتی متوجه شد از برپایی آن منصرف شدم، از من خواست مجدد عکس‌ها را ببیند. از مجموع ۹۰ عکس  ادیت‌شده و آماده‌‌شده، به ۲۴ عکس رسیده بودیم که همان‌جا روی گوشی موبایلم به خانم افشار نشان دادم. او هم گفت اگر سرمایه‌گذاری و کارهای اجرایی توسط خودشان و دوستان‌شان اتفاق بیفتد، مایل به برگزاری نمایشگاه هستم؟ من هم استقبال کردم که این کار انجام شود.
وی عنوان می‌کند: برگزاری نمایشگاه خیلی سریع اتفاق افتاد. ظرف دو هفته تمام کار‌ها را انجام دادیم چون قرار بود همزمان با نمایشگاه، مجموعه لیدوما لانژ هم افتتاح شود.
این روزنامه‌نگار درباره اتفاق مثبت برگزاری این نمایشگاه می‌گوید: این نمایشگاه ریسکی بود که جواب داد. از لحاظ هنری برای خودم تجربه‌ی خوبی بود چون خیلی از عکاسان مطرح در این حوزه عکس‌ها را دیدند و آن را تایید کردند. از منظر اقتصادی هم برای سرمایه‌گذاران و خودم اتفاق‌های خوبی رخ داد چون مجموع فروشی که داشتیم، به عدد خوبی رسید که برای چنین نمایشگاهی با این ابعاد انتظارات همه را برآورده کرد.
نقیبی با اشاره به تجربه‌ی منحصربه‌فرد این نمایشگاه می‌گوید: تا قبل از این، نمایشگاه عکس فیلم برپا شده بود که سرآمد همه‌ی آن‌ها نمایشگاه‌های عکس عزیز ساعتی بود که از فیلم‌های علی حاتمی و مسعود کیمیایی برپا کرده بود. اما این نوع از نمایشگاه عکس که به شخصیت‌های یک فیلم ارزش افزوده‌ای بدهیم و آن را به نوع دیگری ارائه بدهیم، برای نخستین بار رخ داده است.