دربارهی متیو مککاناهی و دو اثر مهم این روزها: باشگاه خریداران دالاس و کارآگاه حقیقی
روزنامهی هفت صبح/ ستون چهارشنبه/ ۲۰ فروردین ۱۳۹۳ خورشیدی/ صفحهی یک
در طول تعطیلات، هم فیلم سینمایی «باشگاه خریداران دالاس» را دیدم و هم سریال تلویزیونی «کارآگاه حقیقی» را؛ و به گمانم دقیقن به واسطهی همین دو اثر، حالا میشود بیش از هر چیز به تثبیت یک ستارهی سینمایی تازه پی برد. درواقع هر دو کار بیش از آنکه اعتبارشان را از شکل داستانگویی یا قدرت اجرای کارگردانشان بگیرند، مدیون متیو مککاناهی سرحالی هستند که در این سه چهار سال بهتدریج خودش را از قامت یک بازیگر مکمل یا ستارهی فیلمهای رده «ب» هالیوودی بالا کشید و ۲۰۱۴ درست همان سالی بود که هر ستارهی بزرگی در طول تاریخ سینما یکی شبیهش را دارد: وقت تثبیت.
درمورد مککاناهی ذکر این نکته ضروری است که شکل بازی برونگرایانهاش، همانچیزی که در دو نسل قبلی میتوان گفت مارلون براندو و دنیل دیلوئیس نمایندگیاش میکنند، این وجه ستارهگون را بیشتر و بیشتر به رخ میکشد. کم نیست میان همین نقدهای ستایشآمیز سریال «اچبیاو» که فارغ از خود اثر، نویسنده از لحظههایی نوشته که از آنِ مککاناهی است و نه دیگران؛ شبیه نوع راهرفتنش، شکل هجیکردن کلماتش یا نحوهی سیگار گیراندنش. اینجاست که از آن وجه مشترک با براندو یا دیلوئیس حرف میزنم. کم در کارنامهی آنها هم فیلم متوسط یا حتا بد سراغ نداریم که فقط بهواسطهی بازیگر محوریشان اعتبار گرفتهاند و در تاریخ ماندهاند. اگر نه، نه «باشگاه خریداران دالاس» فیلم مهمی در تاریخ سینما خواهد بود (همین حالا چند نفر «فیلادلفیا» را یادشان هست؟ یا در قرارهای فیلم تکراری دیدنشان آن را جزو نامزدهای دوبارهدیدن و تجدید خاطره قرار میدهند؟) و نه سریال «کارآگاه حقیقی» که حجم ادا و مرعوبکردن مخاطبش با تصاویر و بازیها از همان جنس فیلم «زندانیها» در سال گذشته است که تازه آنجا این ریتم تصاویر با فیلمبرداری جادویی راجر دیکینس تا انتها ادامه پیدا میکرد و اینجا از یکجا همهچیز از دست سازندگان در میرود و کار در قسمت آخر تقریبن به یک مضحکه با دمدستیترین کلیشههای داستانگویی در ژانر میرسد.
دربارهی «کارآگاه حقیقی» به صراحت میتوان گفت کارگردان چنان مرعوب بازیگرش است که یادش میرود فضاسازی و بازیگیری از سریالکیلر در یک فیلم مبتنی بر حضور قاتل زنجیرهای، خیلی مهمتر از خود کارآگاهان پیگیر پرونده است؛ چیزی که متن هم به آن قائل نیست و عملن دو کارآگاه باهوش پرونده بعد از ۱۰سال فقط یک «قلچماق عقبماندهی ذهنی» را از پا درمیآورند، نه کسی را که قرار بوده در طول سالیان آنقدر باهوش باشد که هیچ ردی از خود برای پلیسها باقی نگذارد. همهی اینها اما بهراحتی زیر سایهی یک نام میرود: متیو مککاناهی. با بازی تسخیرکنندهاش در صحنه، حضور پرحجمش و لهجهای که در کنترلش است تا با توانمندی آن را هر شکلی بدهد. این خوب است یا بد؟ ممکن است ما را از کیفیت یک اثر هنری غافل کند و حتا بدتر اینکه فریبمان دهد تا نقاط ضعف را نبینیم؟ یا نه، بازی بازیگر در یک اثر را هم باید جزو یک مجموعه ببینیم و آن را هم بخشی از حرکت تیمی تلقی کنیم و درست مثل یک تیم فوتبال به نتیجهی نهایی نگاه کنیم، فارغ از اینکه در کدام تیم فوقستاره بازی میکند و در کدام، یکسری بازیکن معمولی؟
گمانم پاسخ این سؤالها را هم میتوانیم بهواسطهی همین دو اثر بدهیم. جایی که گروه سازندهی «باشگاه خریداران دالاس» ضعفهای روایی داستانشان را با تکیه بر کاراکتری که همهی فیلم بر دوشش است پر میکنند و «آدم درست را در جای درست قراردادن» امتیاز آنهاست نه ضعفشان، اما در «کارآگاه حقیقی» درست با تکیه بر این ویژگیها همه میخواهند چیزهای دیگر به کلی نادیده گرفته شود و یک متن ضعیف با محوریت حداقل سه کاراکتر اصلی فقط با یک بازی تسخیرکننده گلیم خودش را از آب بیرون بکشد. اتفاقی که نمیافتد و بعد از دو سه قسمت که شما ممکن است مرعوب فضا و داستان شوید، همهچیز تکراری و ترفندهای داستانگویی دمدستی به نظر میرسند.
این تازه شروع ماجراست. با مجسمهی اسکاری که حکم تأیید این روند را دارد و در درستترین زمان ممکن به متیو مککاناهی داده شد، از حالا باید منتظر روند تولید آثاری بود که فقط برای او (و احتمالن با نظارت خودش) نوشته میشوند و قرار است در آنها او یکتنه بار همهچیز را بر دوش بکشد. همان اتفاقی که خیلی سال قبل برای براندو افتاد. همان روندی که امروز هنوز برای دیلوئیس وجود دارد. مککاناهی هم نشان داده این توان را دارد. با این حال گروهی هم حق دارند که از این بازیهای پرهیاهو، از این حجم شلوغکردن و همهچیز را مبتنی بر جذابیتهای مردانه برگزار کردن، از این شکلِ صحنه را تسخیر کردن، خوششان نیاید. نگارنده را در گروه همین آدمهای آخری بگذارید.
دیدگاهتان را بنویسید