برگه 1
داستانک‌ها, وبلاگ

انگار يكي بگويد كات… و تمام

شد چهل‌ و هشت ساعت. نخوابيده‌ام. كاش قبل‌ش هم نخوابيده بودم.
هر دوي‌تان روبرويم نشسته‌ايد. تو يله داده‌اي به ميز و داري مي‌نويسي. جواب تو را كه داستان‌ات مثل هميشه يكي ديگر را تحريك به نوشتن كرده. كابوس دوباره آمده. قبلا براي تو تعريف‌ش كرده‌ام. تعريف كه نه، نوشتم‌ش و تو خواندي. وسط دوئل آن نيمه‌شب. همان شب درست كنار تخت تو همه آن كابوس دوباره تكرار شد. دوباره آمد سراغ‌م. 
بار چندم است. هفته اول فروردين تمام شده و من خوابيده‌ام طبقه پايين خانه مادري‌. يك طبقه پايين‌تر از اتاق خواب‌ بچگي‌ها. بعد هر دو زنگ مي‌زنيد. هفت صبح. دم در مي‌بينم‌تان با خنده‌ تو كه يعني همه ديشب و اين چندماه را بي‌خودي نگران بوده‌اي و نگاه تو كه عادت‌م شده وقتي مي‌خواهي بگويي همه بودن‌ت صرف بودن است بي هيچ معني ديگري. بگذار درست با زمان و مكان يادم بيايد. مي‌رويم بالاترين جايي كه مي‌شود ساعت هفت صبح اين شهر خلوت تعطيل عيد صبحانه خورد. همه اين‌ها عين همان واقعيت ا‌ست. واقعيتي كه اتفاق افتاد ولي هيچ‌جايش شبيه آن روز نيست. شبيه آن لحظه‌ها. رنگ كابوس را مي‌داني؟ دلهره آن روزم براي از دست‌ دادن تك‌تك اين ثانيه‌ها حالا به رنگ كابوس هم آميخته. مي‌نشينيم دور يك ميز گرد كنار سلف. دوست دارم برايم تعريف كني از ديشب تا حالا چه كرده‌اي كه حالا هر دو اينجاييد. دوست دارم از تو بپرسم مگر همه چيز به يك «نه‌ي محكم» تمام نشده بود. دوست دارم هزار چيز ديگر از هر دوي‌تان بپرسم ولي نمي‌شود. نمي‌خواهم هيچ چيزي اين باهم بودن را خراب كند. بودن با تو را كه بهترين رفيق همه اين زندگي بوده‌اي و با تو را كه همه اين زندگي هستي. كابوس از اين‌جا پررنگ مي‌شود. اين جمله واقعيت است يا كابوس كه مي‌گويم «بدون شما دوتا هيچ دليلي واسه ادامه اين زندگي ندارم…»؟ هر دو يكباره مي‌رويد. نمي‌رويد. يك‌هو نيستيد. ناپديد مي‌شويد. خلا. صفر. انگار يكي بگويد كات… و تمام.
اين‌ها طبيعي بود. تا همين يك ماه پيش. تو نبودي. تو هم نبودي. نبوديد و من فكر مي‌كردم بدون شما دوتا هيچ دليلي براي ادامه‌دادن ندارم. اين هم شده بود كابوس هفتگي. حالا اما، بعد اين كه هم تو آمدي و هم تو، نمي‌دانم دليل ادامه‌‌اش را. بار اول كه ديدم‌ش برايت تعريف‌ش كردم. مادربزرگ‌م مي‌گفت خواب را كه تعريف كني تعبير مي‌شود. ديگر كابوس نمي‌شود بيايد وسط روزمره‌گي نحس‌ و شبانه‌هاي كوتاه‌ت. درست بعد تعريف كردن‌ش، وقتي خوابيدي، باز ديدم‌ش. بلند شدم، خيس. خواب بودي. بيدارت نكردم. نشستم و نگاه‌ت كردم. موهاي كوتاه‌ت را كه همه‌اش پريده بود بالا. بعد خوابم برد و فكر كردم كه شايد اين كابوس را يك روز تو هم ببيني. مثل همان كابوس مشتركي كه براي هم تعريف‌كرديم. بعد خانه تو هم ديدم‌ش. همين دو شب پيش. آخرين باري كه اين بدن لعنتي به خواب باخت.
سرت را كه بلند مي‌كني قصه‌ات تمام شده. مي‌خواهي بخواني‌ش. اين عادت تو هم هست. وسط اين همه سكوت و سر و كله زدن با انطباق تصوير كابوس و اين اتاق سردبيري ساعت دوازده شب همين يك جمله را مي‌گويم: «نمي‌دونه من عادت دارم نوشته‌هاي تو رو هم فقط بشنوم.» مي‌گويي «ها»، عينك‌ت را بالا مي‌دهي كه يعني مهم نيست اين كه همه عادت‌هاي من را مي‌داني. بعد من انگار كه بخواهم اين بي‌محلي‌ات را فراموش كنم، رو به تو مي‌كنم كه بخوان قصه‌ات را. تو مي‌خواني و تو غرق خط قصه مي‌شوي و من غرق صداي تو كه هي مي‌لرزد و هي بغض درش مي‌دود و فقط انگار اين من‌م كه در تمام اين كره لعنتي اين عادت‌هاي تو را هم مي‌فهمم و دوست دارم آرام‌ت كنم. مي‌داني كه نمي‌توانم بدون تو زندگي كنم. فكر مي‌كردم بدون تو هم نمي‌توانم. حالا اين هم ثابت‌م شده. بعد تو، تو هم قصه‌ات را مي‌خواني. سكوت مي‌كنم. هر دو مثل هميشه‌ايد. چرا بايد تعريف اين‌كه ستايش‌تان مي‌كنم را بلند هوار بزنم. مي‌دانيد كه هردوي‌تان را مي‌پرستم. تو يك جور اين عشق را براي خودت برمي‌داري، تو يك جور ديگر.
دوباره كابوس دارم. باز نمي‌دانم واقعيت است ته اين قصه‌خواني يا كابوس. دوباره هر دوي‌تان نشسته‌ايد. اين دفعه جاي آن برج تجريش را اتاق تو گرفته. صداي كولر در گوش‌م است. صداي تو كه قصه‌ات را مي‌خواني و با همين صدا آغاز كرده‌اي، با صداي تو كه عشق‌هاي هميشه‌ات را بر سرم مي‌كوبي، به هم ريخته. وهم دارد اين صداها. باز اين من‌م كه زمزمه مي‌كنم و باز نمي‌دانم اين را به هيچ‌كدام‌تان مي‌گويم يا نه، نمي‌دانم كابوس امشب شروع شده يا همان واقعيت حالاست كه جريان دارد. تو مي‌گويي، تو هم مي‌گويي، و من… «من بدون شما دوتا هيچ دليلي واسه ادامه اين زندگي ندارم…»

۳۱ تيرماه ۱۳۸۵- تهران

پی‌نوشت:
این یک قصه است. می‌تواند واقعیت باشد، می‌تواند هم نباشد. این که ته‌ش تاریخ دارد و اسم و این جور چیزها هم به همین دلیل است. در همین دوسه ساعت حجم برداشت‌های شخصی‌ کلافه‌ام کرد. بگذارید چیزهایی که می‌نویسم و در بایگانی می‌ماند را بتوانم اینجا بگذارم. پس هرچیزی دنبال آدم‌های واقعی و تاریخ و زمان و مکان نباشید لطفا…

داستانک‌ها, یادداشت‌های مطبوعاتی

دعوت

بهاریه‌ی شماره‌ی نوروز ۱۳۸۵ هفته‌نامه‌ی «همشهری جوان»

چند دقيقه به سال تحويل مانده. روي ميز نه سفره‌اي هست، نه سيبي، نه سيري و نه سكه‌اي. فقط ساعت است كه تيك‌تاك‌ش عادت شبانه شده. يك‌جور خودآزاري معمول به‌رسم لالايي يك آدم بد صدا. معلوم است كه ساعت هم به‌قصد هفت‌سين روي ميز نمانده. «اصلا مگر آدم تنها، هفت‌سين دارد؟» اين را در ذهنش مرور مي‌كند و باز، بيرون را مي‌پايد. نه كسي قرار است بيايد، نه قرار ملاقاتي داشته. بعد، زنگ sms. مي‌داند كه او نيست. با بي‌ميلي مي‌خواند: «خواب كه نيستي؟ سه دقيقه ديگر سال تحويل است. عيدت مبارك.» رفقاي قديم؛ احوال‌پرسي‌هاي به‌رسم رفاقت. اسمش را اين چند ماه گذاشته ترحم؛ حوصله ترحم كسي را هم ندارد.
صداي قدم‌هاي سريعي از خيابان كه قرار است قبل از سال تحويل به خانه برسد. فكر مي‌كند كه شايد اگر باران مي‌آمد… نه؛ قرار است فكرش را هم نكند. بهتر است نه باران بيايد، نه خودش. صداي تلويزيون را باز مي‌كند. چند ثانيه و بعد، سال تحويل شده. اولين سالي است كه «يا مقلب‌القلوب…» را نشنيده. اول فكر مي‌كند مهم نيست، ولي بعد كنار پنجره زمزمه‌اش مي‌كند… «حول حالنا الي احسن الحال». حالا صداي تك‌وتوك قدم‌ها هم كمتر شده، ولي همان باقی‌مانده‌ها هم عجله نمي‌كنند. نرسيده‌اند به خانه و بايد تا آخر سال، در همان خيابان، دور از كاشانه، روزگار بگذرانند. اين را هميشه مادربزرگ مي‌گفت. سر كه مي‌گرداند، فكر مي‌كند او هم تا آخر سال بايد همين‌طور باشد. بد هم نيست. تنهايي را خودش خواسته و حالا هم به دستش آورده.
روي تخت دراز مي‌كشد. موبايل‌ش را كنار تخت، جايي كه دستش برسد، مي‌گذارد و سعي مي‌كند فكر نكند. به اين كه چرا زنگ نزده. به اين كه چرا بايد آخرين تلفن‌ش، شنيدن حرف‌هاي كسي باشد كه نمي‌خواهد. نه مي‌خواهد ببخشد، نه كسي او را ببخشد. بعد، سياهي است و تاريكي و خواب. دلش مي‌خواهد همه‌چيز همين‌طور آرام باشد. ياد حرف رفيقي مي‌افتد: «وقتي از هجوم فاجعه در هراس باشي، خلاء هم برايت لذت بخش است.» بعد وسط خلاء، صداي زنگ sms مي‌آيد. جايي ميان خواب و بيداري: «هنوز سپيده نزده. ساعت چهار است. قرار قديمي كه يادت نرفته؟ باران هم مي‌آيد. تو تا ته‌خط آمدي، حالا من هم. اگر هنوز هم جمله‌هاي قصه‌ام را همان‌طور تكميل مي‌كني كه قبلا، من تو ماشين دم در نشسته‌ام.» فكر مي‌كند اتوبان باراني صبح اول فروردين را عشق است؛ چه در خلأ، چه در حقيقت.
باران محكم‌تر از قبل به شيشه مي‌زند…

هفته‌ی آخر اسفند سال سخت ۸۴

فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

فضايي سرد و جادويي

و مرگ هيچ مرزي نداره… يه رو به مرگ، برهنه و تنهاست… مثل مردي که تو طوفان، تنها باشه… وقتي که استخونهاش مي پوسه… اونا با دست هاي پر به ستاره ها مي رسن… اونا ديوونه مي شن… و گناهکار، تو دريا غرق مي شن و دوباره بالا مي يان… اون وقته كه عاشق ها گم مي شن و عشق مي ميره… مرگ هيچ مرزي نداره…

اين بخشي از نريشن هاي تازه ترين فيلم استيون سودربرگ، "سولاريس" است. فيلمي كه امروز همراه با دو فيلم ديگر ديدم اما حال و هوايش آن قدر مجذوبم كرد كه نتوانستم دوفيلم ديگر را درست بفهمم.
اصولا من سودربرگ را خيلي دوست دارم اما هفته گذشته كه “لايمي” را براي نخستين بار روي پرده ديدم، آن قدر از فيلم، بدم آمد كه كلي از ارادتم به استاد كم شد. خوشبختانه "سولاريس" باعث شد كه بيش از اين، به كج راهه نروم و دوباره سودربرگ را بيش از گذشته دوست بدارم.
فضاي سرد و جادويي فيلم را از دست ندهيد. فضايي كه چندان بي شباهت به شاهكار كوبريك Eyes Wide Shut نيست…

روزمره‌ها, وبلاگ

نامه‌ای به آقای هيوز

سلام آقاي هيوز. حالتان خوب است؟
مي دانم كه مرا بجا نياورده ايد. طبيعي است. چون شما مرا نمي شناسيد. همانگونه كه تا قبل از اين چند روز، من هم شما را نمي شناختم. شايد قبل از اين كه اين نامه را بخوانيد، عكستان را ديده باشيد و از خودتان پرسيده باشيد كه عكستان در ميان اين نوشته، چه مي كند. صبر كنيد آقاي هيوز. يك به يك، همه چيز را مي گويم.
آقاي هيوز عزيز، من هيچ وقت شما را نمي شناختم. اصلا سنم به شناختن شما قد نمي دهد. سبب آشنايي من با شما كارتوني است كه يكي از نشريات زمان شما، از شما كشيده است و نشريه اي كه من هم در آن قلم مي زنم، پس از 65 سال، آن را بدون شناخت شما، چاپ كرده است. اتفاق عجيبي است. نه؟
شما را به خدا ناراحت نشويد. مي دانم كه همان زمان هم از اين كارتون رنجيده شده ايد اما دوستان من كه شما را نمي شناختند. آنها براي خالي نبودن صفحه يك گفتگو، عكسي را مي خواستند كه آن تصوير را يافته اند. شايد بگوييد حالا پس از اين همه سال و پس از اينكه ما آن عكس را بدون اجازه تان چاپ كرده ايم، چه كارتان داريم.
آقاي هيوز نازنين. براي ما مشكلي پيش آمده است و ما مي خواهيم كه شما بياييد و اعتراف كنيد كه آن كارتون، تصويري از شما است. بياييد و بگوييد كه يك كارتونيست كه با شما دشمني داشته، آن عكس را از شما كشيده و ما را خلاص كنيد. باور كنيد كه اگر شما بياييد، ديگر يك تحريريه خاك گرفته در انتظار نويسندگانش نخواهد بود. باور كنيد كه من ديگر مجبور نيستم، بغض فروخورده بهناز و اشك هاي كنترل شده علي باقري را ببينم و صدايم در نيايد. باوركنيد كه يك اعتراف ساده شما مي تواند لبخندهاي عصبي يك روزنامه در هم شكسته را تبديل به قهقهه هايي مستانه كند. امروز وقتي يكي از بچه ها به سينا قنبرپور گفت، چرا آن قدر اين سو و آن سو مي دوي در حالي كه همه چيز تمام شده، سينا گفت: “تا به حال فاميلي محكوم به اعدام داشته اي؟ اگر داشتي، مي فهميدي كه تا پاي چوبه دار هم براي نجاتش بايد تلاش كني.” آقاي هيوز اگر شما بياييد و اعتراف كنيد، ديگر سينا هم مجبور نيست براي اين فاميل از دست رفته اش گريه كند. آن وقت نيما هم با آن صداي پريشانش از من خبر نمي‌گيرد.
آقاي هيوز.
شما را به خدا، بياييد و اعتراف كنيد و ما را با گناه ناكرده مان تنها نگذاريد…

وبلاگ, ورزش‌نوشت‌ها

استقلال ، پيروز ميدان امروز

رولند كخ، در اين حضور كوتاه مدتش نتوانسته نتايج خوبي با تيم محبوبم بگيرد اما آن قدر مقتدر از روي نيمكت به حركات بازيكنانش مي نگرد و تيمش، آن چنان روان و اروپايي فوتبال بازي مي كند كه نمي توان ستايشش نكرد. البته ممكن است، فردا باز "حجازي بازي" و "پورحيدري بازي" تكرار شود و فتح الله زاده، زير خشم هواداران چند آتشه، مجبور شود يكي از اين دو مربي را به نيمكت بازگرداند و نيمكت را از كخ بگيرد اما…

كخ امروز پس از پايان بازي با رقيب ديرينه و در گفتگوي پايان بازي گفت: "من براي اولين بار تمام خشم خودم را از داوري اعلام مي كنم و پيشنهاد مي دهم كه از اين پس جلسه اي ميان من و آقاي پروين بگذارند تا ما، حداقل نوع نتيجه مساوي كه بايد به دست آيد را خودمان تعيين كنيم."
اين صراحت را نمي توان با مهر غير حرفه اي بودن، ناديده گرفت. كخ به خوبي از شرايطش در ايران و ميان هواداران آگاه است و به درستي مي داند كه گردن نگرفتن تساوي ديروز، دستكم مي تواند او را ميان بخش زيادي از هواداران، احيا كند.

پنالتي بازي امروز، پنالتي نبود و كارت هاي داده شده به بازيكنان هم با مماشات خاصي همراه بود. روزتي داور، تقريبا بازي را كارگرداني كرد و تا دقيقه 90 يا فصل قينال، توانست فيلمش را راحت اداره كند. فكر نمي كنم كسي با قانون تكل كه هدف اولش زدن توپ است، مشكلي داشته باشد كه بتواند با ناديده گرفتن اين قانون مسلم، آن صحنه كذايي را پنالتي بداند. درباره كارت ها هم بهتر است كه ننويسم، چون در اين صورت بايد بگويم كه طبق همان قوانين فوتبال، تكل دو پا از جلو و همين تكل از پشت، روي بازيكن بدون توپ، كارت قرمز مستقيم – و نه يك كارت زرد، البته با توجه به اخطارهاي قبلي بازيكنان – دارد.

حرفم، حرف قضاوت يكطرفه و احيانا متهم كردن يك داور ايتاليايي، به جانبداري از يك رنگ نيست كه اگر درباره يك داور غير ايراني، چنين بيانديشم بايد احمق باشم. چه بسا اگر استقلال تيم ضعيف تر اين ميدان بود، كارگردان فيلم مساوي، طرف بازيگر آبي رنگش را مي گرفت. حرفم، حرف نرسيدن حق به حقدار است.
استقلال ، پيروز ميدان امروز بود. چه طرفداران پرسپوليس، اين را بپذيرند و چه نپذيرند.

فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

بانوي شعر هميشه…

دستهايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد، مي دانم، مي دانم، مي دانم
و پرستوها در گودي انگشتان جوهري ام
تخم خواهند گذاشت

گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم

كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند، هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسم هاي معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را
باد با خود برد

كوچه اي هست كه قلب من آنرا
از محله هاي كودكيم دزديده ست


شصت و هشت سال از روزي كه او خودش را به يك شماره به ثبت رساند، گذشت. لعنت به دروس كه او را نابهنگام از ما گرفت…

فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

اين از عشق گفتن‌ها

دو سه شب پيش داشتم مصاحبه سلما هايك را براي صفحه امروز روزنامه ترجمه مي كردم. مصاحبه اي كه هايك در آن، از نقشش در فيلم فريدا صحبت مي كند و كوششي كه به مدت 8 سال، براي به دست آوردن نقش فريدا كالو انجام داده است. يك جاي مصاحبه، پرسشگر درباره رابطه فريدا و ديگو ريورا از هايك سوال مي كند و هايك پس از توضيحاتي كه درباره رابطه اين دو كاراكتر مي دهد، جمله اي درباره فيلم مي گويد كه عجيب، جمله معركه اي است. هايك مي گويد: "فيلم داستان عاشق شدن نيست، داستان عاشق ماندن است…" بعد هم اضافه مي كند: "مردم هم اينگونه داستان گويي را دوست ندارند، چون به قدر كافي برايشان عاشقانه نيست. روايت يك چنين داستاني، بسيار سخت است."

در سكانس افتتاحيه فيلم گناه اوليه مايكل كريستوفر، كاراكتر آنجلينا جولي در سلول يك زندان، روايت عشقي را براي يك كشيش – البته اگر اشتباه نكنم – تعريف مي كند. جولي وقتي ريشه كار را مي گويد و مخاطب را آماده پذيرفتن ضربه مي كند، مي گويد: "اين يك داستان عشقي نيست. اين، داستاني درباره عشق است." تا فيلم را نبينيد، عمق تاثير اين جمله بر روند تماشاي فيلم را نمي توانيد درك كنيد.

گناه اوليه فيلم خوبي است و فكر مي كنم فريدا نيز چنين باشد. ولي اگر اينگونه هم نباشد، اين از عشق گفتن ها، ماندني است. عشق هايي كه وقتي پرده نقره اي را تسخير مي كنند، مي توانند به ميليون ها بيننده، اميد به زندگي ببخشند. عاشقانه گفتن و عاشقانه نوشتن آسان نيست ولي امان از وقتي كه سختي اش، نتيجه دهد. آن وقت شكلش هيچ فرقي نمي كند. چه جمله اي در يك گفتگو باشد، چه يك جمله اساسي در يك افتتاحيه بي نظير…

روزمره‌ها, وبلاگ

… و حكايت دات اينفو شدن ما

حدود يك سال و نيم پيش اگر يك آدم بي معرفتي كه نمي دانم كجا هست و چه مي‌كند، نقيبي دات كام را به اشغال خود در نمي آورد، به قول احسان زودتر از اينها دات كام مي شدم اما اشغال آن زمان اين دامين و بعد پيدا كردن بلاگ اسپات و يك سرور مجاني به نام فري سرورز، همه شوق و ذوق دات كام شدنم را، در خود غرق كرد. اين دات اينفو را هم دو سه ماهي هست، گرفته ام اما تا زمان رسيدن به سالگرد، وسوسه چنداني براي راه اندازي اش نداشتم..
به هر شكل…
نقيبي دات اينفو محصول مشتركي است از نويد خادم عزيز، دامون مقصودي و من. نويد براي بخش وبلاگ – و البته وبلاگ يكي دو نفر ديگر از دوستان، از جمله خود دامون – يك سيستم مديريت شخصي نوشته است. سيستمي كه بيشتر، برآورد نيازهاي يكسال وبلاگ نويسي ما بود و چيزهايي كه لازم داشتيم و البته در نظر گرفتن مشكلات ريزي كه هر چند به چشم نمي آيد اما در اين يكسال، بسيار آزار دهنده بود. سيستم ساده نويد، خيلي از امكانات رويايي براي يك وبلاگ را دارد. امكاناتي كه در عين سادگي فكر مي كنم در خيلي از موارد، سرتر از حتي سيستم هاي پروي بلاگر – و البته دوستان عزيز شركت پرشين بلاگ – باشد.
بايد تشكر كنم از نويد و از دامون…
… و از دوستاني كه در اين دو سه روز راه افتادن اينجا، در نظرخواهي و شفاها، از اين سايت استقبال كرده اند.
ممنون از همه…

باور كنيد اين دو سه روز، اين حرف ها گير كرده بود در گلويم و اگر نمي گفتم، شايد خفه مي شدم. حالا مي توانم سر فرصت به پركردن آرشيو و راه انداختن لينك هاي كنار صفحه و ديگر كارها برسم. من هم از سايت هايي كه هنوز تكميل نشده به راه مي افتند، بدم مي آيد اما در اينجا، به دليل تاريخ سالگرد چاره اي نداشتم. اميدوارم اين كارها چند روزي بيشتر طول نكشد.

روزمره‌ها, وبلاگ

آن درخت هاي كاج بچگي

1) يادم نيست چند سالم بود اما حالا فقط همين در يادم مانده است. يك كارتون محشر با دوبله محشرتري كه صبح و بعدازظهر روزهاي مياني دي هر سال، مهمان برنامه هاي كودك شبكه هاي مختلف تلويزيون بود. هميشه دلم براي آن كارگري كه در شب كريسمس، پولي براي هديه خريدن و حتي سيركردن شكم زن و بچه هايش نداشت، مي سوخت. هميشه وقتي صداي اسكروچ بلند مي شد و سايه اش بر پله ها مي افتاد، مي ترسيدم و هميشه وقتي اين انيميشن معركه شروع مي شد، يك "اه" بلند از تكراري بودن مي گفتم اما بعد، تا پايان ميخكوب تلويزيون بودم. چقدر دلم براي اين انيميشن تنگ شده است…
2) يادم نيست چند سالم بود اما يك همسايه ارمني بسيار مهربان داشتيم كه حتي يك شب كريسمس، مرا بدون درخت كاج – كه بسيار دوستش دارم – نمي گذاشت. هميشه شب هاي سال نوي مسيحي، چراغ هاي رنگارنگ روي درخت كاج بود و عكس هاي كودكي و جوراب هايي كه براي من هم، هميشه چيزي در درونش وجود داشت و من سرخوشانه در همان عالم كودكي، به خودم مي قبولاندم كه بابانوئل وجود دارد و مرا هم خيلي دوست دارد…
3) يادم نيست چند سالم بود وقتي براي اولين بار يك فيلم از تيم برتون ديدم. فكر مي كنم بيشترين تعداد صحنه هاي كريسمس در آثار يك فيلمساز، متعلق به برتون است. هميشه در فيلمش يك صحنه كريسمس – آن هم با آن شور و حال فانتزي – وجود دارد و آدم هايي كه در زير برف، و چتر به دست، به يكديگر مي گويند: merry Christmas . چه اين تبريك ها در تاريكي ابتداي بازگشت بتمن باشد، چه در حال و هواي دوست داشتني ادوارد دست قيچي.
راستي شما از تيم برتون دوست داشتني كودكي ما – نه سازنده فيلمي چون سياره ميمون ها – خبر نداريد؟

حالا مي دانم اما، چند سالم است. حالا مي دانم كه آن همسايه مهربان ارمني، جوراب هاي كريسمس را پر مي كرده نه بابانوئل و حالا اسكروچ و اسكروچ بودن، يكي از تكيه كلام هايمان شده و تيم برتون باز بودن، يكي از عاداتمان.
در ميان همه اين دانستن ها، دلم براي كريسمس هاي بچگي و آن درخت هاي كاج تنگ شده است…
سال نوي مسيحي به شمايي كه چون من از اين روز خاطره داريد و به شمايي كه هموطن مسيحي من هستيد، مبارك باشد.
merry Christmas

روزمره‌ها, وبلاگ

ما چند نفر بوديم يا… من، وبلاگر يكسال دارم

يک سال گذشت. باورتان مي شود؟
ياد روزهاي اول مي افتم. درست زماني که خسته از دوره دانشگاه، خانه نشين شده بودم و با کارت شبانه آرين از سر ساعت 2 تا راس ساعت 8 که قطع مي شد، پاي کامپيوتر بودم و يک زندگي شبانه به تمام معنا را تجربه مي کردم. شش ماه زندگي در ياهو مسنجر و کازا…
بعدتر فهميدم که موجودي به نام حسين درخشان در اين کره خاکي زندگي مي کند. وقتي اين موضوع را فهميدم که دو سه روزي بود وبلاگش را راه انداخته بود و بعد به کازا و ياهو مسنجر يک سرگرمي ديگر هم اضافه شد. وبلاگ خواني. مرور شبانه چند وبلاگ موجود و کشف وبلاگ هاي جديد در ليستي که حسين در کنار وبلاگش منتشر مي کرد. فقط همان روزها بايد لذت به روز شدن آن ليست را کشيده باشيد تا حرفم را بفهميد. متاسفم…
يادداشت هاي سينمايي در دهه اول دي ماه سال گذشته، زماني آغاز شد كه هنوز كمتر كسي با نام واقعي خود مي نوشت و هنوز وبلاگ نويسي به معناي روزنگاري زندگي شخصي بود. يادداشت هاي سينمايي آغاز شد و ادامه پيدا كرد و بي وقفه، تا امروز آمد.
كدامتان يادش مي آيد حرف هاي حسين در آن روزهاي آغازين را كه آرزويش، رسيدن تعداد وبلاگ ها به چهل و بعد به صد بود. هفده هزار وبلاگ رقم جالبي نيست؟

روزي كه فهميدم بايد خانه اي براي خود بنا كنم، هيچ چيز از اچ تي ام ال و كدهاي رنگارنگ و نام هاي عجيب فني نمي دانستم. يك بلاگر بود و يك راهنماي حسين و يك همت يك روزه براي خانه اي كه قرار بود يكي از دلمشغولي هايم شود. آن روزها هيچ كداممان نه دست تندي براي تايپ داشتيم و نه دل شيري براي نوشتن. اصلا نمي دانستيم كه اين خطوطي كه از پي هم بر ديوار اين الواح شيشه اي حك مي كنيم، قانوني هستند يا نه. آن روزها ما آغاز كرديم و ديگراني هم آمدند و جمع كوچكمان بزرگ و بزرگتر مي شد اما صميميتش را حفظ مي كرد. راه افتادن كاپوچينو حاصل بخشي از همين رفاقت ها بود. اما حالا…
كافي است كه كمي تايپ فارسي بلد باشيد. اصلا مشكلي نيست. از ژورناليسم زرد تا ژورناليسم حرفه اي وبلاگ شناس اند و خودآموز ساخت يك وبلاگ از در و ديوار برگ هاي اين نشريات بالا مي رود. تحليل ها و حرف ها و بازي هاي احمقانه هم كه تا دلتان بخواهد هست. ديگر چه مي خواهيد؟
مي دانيد… احساس كسي را پيدا كرده ام كه در يك باغ بزرگ به همراه خانواده و دوستانش نشسته است و بعد به يكباره در هجوم بي وقفه سايه ها، هزاران چشم را در اطراف خود مي يابد كه هر يك بي آنكه محق باشند، وارد باغ و حريم شخصي اش شده اند.
باز هم متاسفم اما…

فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

ماه تلخ و محسن آزرم

محسن در يادداشتي در وبلاگش، درباره "ماه تلخ" رومن پولانسكي نوشته است و تلخي فضايي كه بر فيلم حاكم است و البته خيلي پدربزرگانه نوشته است:
حالا مي فهمم كه چرا هر چه سن آدم مي رود بالاتر، راحت تر سينماي پولانسكي را مي فهمد…
من هم "ماه تلخ" را دوست دارم و شايد بهتر باشد بگويم اين فيلم را به همراه "ديوانه وار" و "بچه رزماري" مي پرستم اما در كنار اين تلخي، هنوز همان چند قطره اشك ملودرام اصيل را هم عاشقانه دوست دارم.
محسن… نمي دانم "در نخستين نگاه" را ديده اي يا نه، اما اگر نديده اي پيشنهاد مي كنم اين شاهكار اروين وينكلر را ببين و بعد اين گونه براي پير شدنت، مجلس عزا برپا كن.
اگر فردا شب، حال و حوصله اش را داشتم، شايد يكي از همان فصل هاي عاشقانه فيلمنامه فيلم را در اينجا بگذارم. شايد…

فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

در نخستين نگاه…

يك فصل عاشقانه از "در نخستين نگاه". هماني كه ديشب درباره اش نوشتم.
فيلم و فيلمنامه و اين ترجمه لعنتي را كه چند وقتي گرفتارم كرده بود، عجيب دوست دارم. دلايل اين دوست داشتن بماند براي بعد. شايد وقتي ديگر…

15. ساختمان آتش نشاني/ شب/ داخلي
امي و ويرژيل خندان مي دوند… ويرژيل راهش را به وسط سالن باز مي كند.. امي در را پشت سرشان مي بندد… ويرژيل جايي مي ايستد كه نور مهتاب، از پنجره بالايي بر زمين افتاده است… قطرات باران، اين نور را موج دار، بر ويرژيل مي تابانند… سالن كاملا خالي است…
امي: نمي تونم تصور كنم كه چقدر سريع بارون گرفت…
نگاهي به ويرژيل مي كند.. او سرش را به طرف سقف بلند كرده است…
امي: ويرژيل؟
سر ويرژيل به سمت او مي چرخد…
ويرژيل: تو بارون را دوست داري؟… من عاشق بارونم…
امي به سمت ويرژيل مي رود…
امي: تو اونجا داشتي چي كار مي كردي؟
ويرژيل به آرامي سرش را به اطراف مي چرخاند… در حال ادراك پيرامون خود…
ويرژيل: داشتم گوش مي كردم… بارون… اون به همه چي زندگي مي ده… اين سالن را زنده مي كنه… جايي رو كه من نمي تونم ببينم…
ما به آرامي روي اشياء سالن حركت مي كنيم… ويرژيل مي گويد چه مي شنود…
ويرژيل: تو اون رو مي شنوي؟… روي سقف… مي چكه پايين… رو ديوارها… همه طرف… سمت راست… رو ناودون… انگار داره با يه صداي عميق و ثابت طبل مي زنه… مثل صداي تومبا… تو تمام سالن منعكس مي شه… اينجا سالن بزرگ و بازيه، نه؟… مي توني احساسش كني؟… توي سينه ات… سمت چپ… بارون مي گه كه…
ويرژيل لحظه اي گوش مي دهد…
ويرژيل: …يك خروجي اضطراري اونجاست… اون با ريتم خودش داره مي گه… دوباره گوش كن… اونجا…
ويرژيل با دست، به سمتي اشاره مي كند…
ويرژيل: اون چيه؟… اون طرف…
امي: اون شبيه…
ويرژيل: نه… بهش گوش كن… نه اينكه شبيه چيه… چي به نظرت مي ياد؟

امي به ويرژيل نزديك مي شود… ويرژيل دستانش را روي شانه هاي امي مي گذارد و او را به سمت صدا مي چرخاند…
ويرژيل: حالا فقط به اون گوش كن… غير از صدايي كه مي شنوي، به هيچ چيز ديگه فكر نكن…
امي به خود فشار مي آورد كه گوش كند… چشمانش را مي بندد… بي اراده سرش را مي چرخاند… ولي نه هماهنگ با ويرژيل…
امي: آره… اونجاست… خيلي نرم… عين يه روشني كوچيك…
ويرژيل: باد، بارون رو به پنجره ها مي زنه…
امي: [با لبخند] شبيه يه سنج… مثل سمفوني تصادمي خودمونه… اين طور نيست؟
ويرژيل: دنيا واسه من نامرئيه… با لمس كردن، زنده اش مي كنم… ولي تو هر لحظه يه چيز رو… وقتي بارون مي ياد اونوقت مي تونم همه چيز رو با هم حس كنم… بعضي وقت ها آرزو مي كنم كه كاش هميشه بارون مي اومد…

امي با خود نجوا مي كند…
امي: اين فولونگ…
ويرژيل: چي؟
امي: اين فولونگ… يه دوره از درس معماريه… معنيش اشتراك تو فضاهاي خاليه… خيلي طول كشيد تا بتونم حسش كنم…

آنها ايستاده به صداي باران گوش مي دهند… آواي اين موسيقي، آنها را همراهي مي كند… امي به ويرژيل مي نگرد… شيفته او شده است… لحظه اي مي لرزد…
ويرژيل: تو سردته… بايد بريم…
امي: نه، من خوبم… جدي مي گم… انگار يه چيزي ازم گذشت… نمي تونم برات توضيح بدم… يه چيز خوب…

امي به ويرژيل لبخند مي زند… فورا به ياد مي آورد او نمي تواند لبخندش را ببيند… به ويرژيل نزديك تر مي شود… دستهايش را بيرون آورده و دستان ويرژيل را مي گيرد…
امي: چيزهايي كه تا حالا بهم نشون دادي و احساسي كه الان دارم، باعث شد لبخند بزنم…
امي دستان ويرژيل را بلند مي كند… لحظه اي تامل مي كند و سپس آنها را بر دو سمت صورتش مي گذارد…
ويرژيل: الان مي تونم ببينمش… ممنون…
ما لحظه اي مكث مي كنيم… و از سمفوني باران لذت مي بريم…

Directed by Irwin Winkler / Screenplay by Steve Levitt / Based on the Story "To See and Not See" by Oliver Sacks