و مرگ هيچ مرزي نداره… يه رو به مرگ، برهنه و تنهاست… مثل مردي که تو طوفان، تنها باشه… وقتي که استخونهاش مي پوسه… اونا با دست هاي پر به ستاره ها مي رسن… اونا ديوونه مي شن… و گناهکار، تو دريا غرق مي شن و دوباره بالا مي يان… اون وقته كه عاشق ها گم مي شن و عشق مي ميره… مرگ هيچ مرزي نداره…
اين بخشي از نريشن هاي تازه ترين فيلم استيون سودربرگ، "سولاريس" است. فيلمي كه امروز همراه با دو فيلم ديگر ديدم اما حال و هوايش آن قدر مجذوبم كرد كه نتوانستم دوفيلم ديگر را درست بفهمم.
اصولا من سودربرگ را خيلي دوست دارم اما هفته گذشته كه “لايمي” را براي نخستين بار روي پرده ديدم، آن قدر از فيلم، بدم آمد كه كلي از ارادتم به استاد كم شد. خوشبختانه "سولاريس" باعث شد كه بيش از اين، به كج راهه نروم و دوباره سودربرگ را بيش از گذشته دوست بدارم.
فضاي سرد و جادويي فيلم را از دست ندهيد. فضايي كه چندان بي شباهت به شاهكار كوبريك Eyes Wide Shut نيست…
دیدگاهتان را بنویسید