دو سه شب پيش داشتم مصاحبه سلما هايك را براي صفحه امروز روزنامه ترجمه مي كردم. مصاحبه اي كه هايك در آن، از نقشش در فيلم فريدا صحبت مي كند و كوششي كه به مدت 8 سال، براي به دست آوردن نقش فريدا كالو انجام داده است. يك جاي مصاحبه، پرسشگر درباره رابطه فريدا و ديگو ريورا از هايك سوال مي كند و هايك پس از توضيحاتي كه درباره رابطه اين دو كاراكتر مي دهد، جمله اي درباره فيلم مي گويد كه عجيب، جمله معركه اي است. هايك مي گويد: "فيلم داستان عاشق شدن نيست، داستان عاشق ماندن است…" بعد هم اضافه مي كند: "مردم هم اينگونه داستان گويي را دوست ندارند، چون به قدر كافي برايشان عاشقانه نيست. روايت يك چنين داستاني، بسيار سخت است."
در سكانس افتتاحيه فيلم گناه اوليه مايكل كريستوفر، كاراكتر آنجلينا جولي در سلول يك زندان، روايت عشقي را براي يك كشيش – البته اگر اشتباه نكنم – تعريف مي كند. جولي وقتي ريشه كار را مي گويد و مخاطب را آماده پذيرفتن ضربه مي كند، مي گويد: "اين يك داستان عشقي نيست. اين، داستاني درباره عشق است." تا فيلم را نبينيد، عمق تاثير اين جمله بر روند تماشاي فيلم را نمي توانيد درك كنيد.
گناه اوليه فيلم خوبي است و فكر مي كنم فريدا نيز چنين باشد. ولي اگر اينگونه هم نباشد، اين از عشق گفتن ها، ماندني است. عشق هايي كه وقتي پرده نقره اي را تسخير مي كنند، مي توانند به ميليون ها بيننده، اميد به زندگي ببخشند. عاشقانه گفتن و عاشقانه نوشتن آسان نيست ولي امان از وقتي كه سختي اش، نتيجه دهد. آن وقت شكلش هيچ فرقي نمي كند. چه جمله اي در يك گفتگو باشد، چه يك جمله اساسي در يك افتتاحيه بي نظير…
دیدگاهتان را بنویسید