… و خدای ما همین نزدیک است.
چرا به مهدی کروبی رای خواهم داد؟
شيخ تنها گزينهی اصلاحطلبی امروز ماست
«با هم براي تغيير، تنها براي ايران» شعار جذابيست. از جنس همان «ايران براي همه ايرانيان»ي که سرمستمان کرد و يادمان انداخت همهمان از يک پيکره هستيم. هوشمندانه است انتخاب چنين شعاري در زمانهاي که «تغيير» نياز جهان امروز است و کليدواژهي ورود به دنيايي که صلح ميخواهد و امنيت؛ و ايران، زبان بينالمللي ايران ميتواند بخشي از ثبات جهاني را تامين کند.
وقتي چنين شعاري پيشاني داستان است، ميتوان پشت سر تصاوير روشني ديد. راستَش اين است که تا همين سه ماه پيش ـ دقيقترش را بخواهيد همانوقت که خاتمي هنوز کنار نرفته بود ـ اگر ميپرسيديد آخرين گزينهات ميان اصلاحطلبان چه کسي است، نام کروبي را ميآوردم اما امروز درحاليکه سه هفته مانده به انتخابات اينها را مينويسم، به اين نتيجه رسيدهام که شيخ اصلاحات نزديکترين راه به اصلاحيست که در ذهن ما شکل گرفته؛ اصلاحات از جنس خاتمي، که برايش در ۷۶ و ۸۰ هزينه داديم و جنگيديم. در اين مدت پس از کناررفتن خاتمي نهتنها من، که دوستان نزديکَم هم به گزينهي کروبي رسيدهاند و حتا اگر معتقد باشند که او آنقدر متقاعدکننده نيست که راي خودشان به صندوقَش ريخته شود، باز فکر ميکنند تنها گزينهي اصلاحطلبي امروز ماست. سادهاش همانيست که چهارسال پيش بر پيشاني انتخاب مصطفي معين نوشتيم: «تا اطلاع ثانوي». اگر چنين شده است، از آن روست که کروبي نفس انتخابات را جدي گرفته است و کار انتخاباتي ميکند و سعي ميکند حتا مني را هم که داخل بازي رسانهام، متقاعد کند که ميجنگد و مقابل نارساييها خواهد ايستاد. من متقاعد شدهام او براي رسيدن به هدفَش جديست و براي شخص خودم همين کافيست تا رايَم مهدي کروبي باشد.
*
درست است. پافشاري شيخ به ماندن، لج خيليهامان را درآورد. مايي که فکر ميکرديم انتخاب يکيست و آن هم خاتميست؛ ولي وقتي سيد کنار کشيد، بازي تغيير کرد. ما انتخاب خاتمي را نميخواستيم، خود او را ميخواستيم. حالا ماندن کروبي معني ميداد. او ناکامياش در انتخابات قبل را در نداشتن قدرت ارزيابي کرده بود و حالا، روزنامه داشت و حزب و برنامهاي مدون که طبق آن پيش آمده بود. کاري هم به حرفهاي ديگراني نداشت که در جستوجوي جانشين خاتمي، او را نميديدند. هرچه بود کروبي رئيس مجلس دوراني بود که خاتمي رئيس دولتَش؛ اما در هياهو و گردوخاک، کسي شيخ را نديد.
او کار خودش را کرد. گروه مشاوران و معاونانَش را تشکيل داد و براي آنهايي ـ همچون من ـ که ميرحسين به دلشان نمينشست، آلارمهايي فرستاد که توجه را جلب ميکرد. تصور معاون اولي غلامحسين کرباسچي ـ با تعريف مرسومَش، نه شبيه آنچه اينجا داشتهايم ـ با همراهي جمعي چون مهاجراني، عبدي يا ابطحي حداقل مرا متقاعد کرد که بازي ور تازهاي هم دارد اما باز باور نکردم در اين دلچرکيني از موسوي که سبب کناررفتن سيد ما بود، ميشود روي کروبي حساب کرد. نوبت حرفها و عکسالعملها رسيد و باز در کفهي ترازو، شيخ بيمحاباتر و تندتر از رقيب ظاهرا همگروه نشان داد؛ که حرفهايش گاهي بيشتر شبيه آن ور خط بود تا اصلاحطلبان. جاهايي شد که کروبي رسما تنها اصلاحطلب واقعي جلوه کرد و همانجا پي بردم انتخابَم کروبي و همراهانَش است، نه شمايلهاي بيستسال قبل که انگار همين امروز از حافظهي تاريخ بيرونشان آوردهاند؛ حتا اگر شانسشان خيلي بيشتر باشد.
شرف اصلاحطلبي چيز ديگريست و نميشود آن را به شانس بالاتر فروخت.
*
اما خاتمي و موسوي.
اين روزها به هرکس که گفتهام انتخابَم کروبيست، اولين چيزي که پرسيده اين است: «پس خاتمي را که پشت سر ميرحسين ايستاده، ناديده ميگيري؟». براي من، داستان واضح است. سيد ما مرد اخلاق است و پاي آن جملهي «يا من، يا ميرحسين» ايستاد. اگر هم حالا طرف آقاي نخستوزير ايستاده باز دليل همان است. گفته «يا من، يا ميرحسين» و براي او کنار کشيده و حالا نميتواند با هر منطقي هم که باشد، بگويد کروبي اتفاق بهتري است براي اين سامان. بهنظرم پيوستن محمدعلي ابطحي به گروه کروبي به اندازهي کافي پيام واضح و روشني باشد براي آنها که تنها حجتشان در کنار موسوي بودن، حرف خاتمي و حمايت او از ميرحسين است.
دلَم با آن جبهه نيست و برايش دلايل شخصي دارم اما مهمترينَش اين است که حضور موسوي بايد يک ۷۶ ديگر در من ايجاد ميکرد و چنين نشد. حتا با «سر اومد زمستون…» و لبخندها و وعدهها هم موسوي نتوانست خشم آن لحظه را که خاتمي بهخاطرش کنار کشيد از ذهن من پاک کند. او تصوير مجسم دههي شصت، براي من و نسليست که کودکي پرهراسَش را زير فشار اقتصادي و بمب و کوپن پشت سر گذاشته. وقتي ميگفتيم احمدينژاد يادآور دههي شصت است، حالا موسوي از دل آن روزها آمده و خود آن دهه است. حرفهايش تصوير دوبارهي آن روزهاست و اگر يکبار بگويد «گشت ارشاد را جمع خواهم کرد» درمقابل با واژههايي که نسل من را به سرحد انفجار ميرساند هيچ مشکلي ندارد و به کرات از آنها استفاده ميکند. واژگانَش هنوز واژگان انقلاب است و نه اصلاحات؛ و انگارنهانگار که سي سال گذشته است از آن روزها، و هرچه عزيز، ديگر در دوران ثبات نظام و نياز به رفع مشکلات، جايي جز آرشيو ندارد. به او احترام ميگذارم چون مدير لايق آن دوران سخت بوده اما دلَم با او نيست و رايَم هم.
خواندم که محمد قوچاني جايي نوشته «کروبي مطلوب ما نيست، حقيقت ماست…»؛ و حالا ناگزيرم که همين را تکرار کنم. شيخ همهي خواستهي ما نيست اما تصوير واقعي فضاي دوازده سالهايست که از ۷۶ تا اين لحظه پشت سر گذاشتهايم. او ميان طوفان اصلاحات بوده و تصميم گرفته و اصلاح کرده؛ چنان که شعار «تغيير» اگر از آن ميرحسين نيست و شيخ به آن رسيده، به همين دليل است. او اين واژه را از دل اصلاحات به دام کشيده است و خودش و اطرافيانَش مقيد به آنَند. چيزي که در طرف مقابل پيدايش نميکنم و «شوي سبز»شان هم نميتواند نشانهي قاطعيت در خواستن تحول باشد.
*
۲۲ خرداد به مهدي کروبي راي خواهم داد چون «تنها» اصلاحطلبيست که در اين انتخابات به ميدان آمده است و ميشناسمَش. به خود او که نه؛ به تفکري که کنار و پشت سرش ايستاده و هرروز بر تعداد حاميانَش افزوده ميشود؛ که عوامفريبي مرعوبَش نميکند و هيچ نمايشي نميتواند استدلالَش را به هم بريزد.
من نه سبز ميشوم و نه به هيچ رنگ ديگري درميآيم، که منطق و شعورم، نه رنگ، که عقيده و آرمان نياز دارد و تفکر حول شيخ، نزديکترينشان به باورهايم است.
چشم طلب بر آن خم ابرو نهادهايم
شب تو کافه نشسته بودم که يه دختربچهي فالفروشِ روسريبهسر اومد سمتَم و صاف دستهي پاکتهاش رو گرفت روبروم. هيچي هم نگفت. وقتي ديد عکسالعمل نشون نميدم خواست بره که صداش کردم. دقت کرديد؟ نه اصرار کرد، نه التماس. انگار حرفِش اين بود که من قرار بوده فال بخرم و زدم زيرش؛ نه اون که فال آورده. يکي از پاکتها رو بيرون کشيدم. پول رو گرفت و بي حرف رفت. بازش کردم. توش برعکس اين پاکتها که پرِ شعرهاي زيادي معروف جناب حافظ مثِ «يوسف گمگشته…» و «بيا تا گل برافشانيم و …» و اين جور چيزاس، يه شعري بود که تا حالا نخونده بودمِش. گفتَم بذارمِش اينجا شما هم بخونيد. هرچند بايد حال ارديبهشتي اين روزاي منو داشته باشيد تا بيشتر بهتون بچسبه ولي خود شعر رو هم فارغ از حاشيههاش دوست داشتم…
عمريست تا به راهِ غمَت رو نهادهايم/ روي و رياي خلق به يكسو نهادهايم
طاق و رواق مدرسه و قال و قيل علم/ در راه جام و ساقيِ مهرو نهادهايم
هم جان بدان دو نرگس جادو سپردهايم/ هم دل بر آن دو سنبل هندو نهادهايم
عمري گذشت تا به اميد اشارتي/ چشمي بدان دو گوشهي ابرو نهادهايم
ما ملك عافيت نه به لشكر گرفتهايم/ ما تخت سلطنت نه به بازو نهادهايم
در گوشهي اميد چو نظارهگان ماه/ چشم طلب بر آن خم ابرو نهادهايم
بي زلف سركشَش سر سودائي از ملال/ همچون بنفشه بر سر زانو نهادهايم
تا سحر چشم يار چه بازي كند كه باز/ بنياد بر كرشمهي جادو نهادهايم
گفتي كه حافظا دل سرگشتهات كجاست؟/ در حلقههاي آن خمِ گيسو نهادهايم
برای قهرمانیمان
… و معجزهی خدايی که اميرش را دوست داشت
اين قهرماني متعلق به يک مرد است؛ به امير قلعهنويي، که آمد، ايستاد، ماند و جنگيد. براي مردي که اعتقادات و دنياش را قبول ندارم اما مردانگي و تحمل و شناختَش را از فوتبال اين سامان، چرا؛ که اين چندهفتهي آخر را زجر کشيد و اين پيروزيِ آخر، هديهي خدا بود به او. خدايي که ژنرال آبي را دوست داشت و اين را ثابت کرد.
نشانه را هم امروز فرستاد، نه هفتهي قبل و نه براي مايليکهن. آنچه را که حاجي نارنجي دوست داشت نشانهاي به گسترهي ايران بداند، ده روز بعد در فاصلهاي بعيد و در اهواز رخ داد. اصفهانيها سردرگم شدند، به هم ريختند، لشکرشان در هم شکست و اين جز معجزه نبود. معجزهي خدايي که اميرش را دوست داشت و طعنههاي ديگران را به او براي اعتقاداتَش پاسخ داد. چخوف راست گفته؛ از ميان کسانی که برای دعای باران به تپهها میروند تنها آنکه که چتری با خود ميبرد، به کارش ايمان دارد.
امروز استقلال قهرمان شد اما اين امير بود که فهميد معجزه رخ داده است. صداي بوق ماشينهاي گذري که واکنش آني و بخشي از اعتقاد عامه به آدمها و ارزششان نزد آنها بهحساب ميآيد، غريو شادي خياباني که اين همه سال کمتر براي مردي از آبيها شنيده شده بود، آنچه چنددهمتر آنطرفترم در خيابانهاي شهرم رخ ميدهد، نشان ميدهد که استقلاليها هم او را همينگونه پذيرفتهاند و دوستَش دارند. اين انرژي ميليونها هوادار بود بهسوي او و معجزهي خدا در زيباترين روزَش.
قهرماني زير باران در يک روز خوبِ ارديبهشتي، از آن ماست و نه هيچکس ديگر؛ که روزهاي سختي را براي اين قهرماني پشت سر گذاشتيم و سعي کرديم ايمانمان را به مردي که رويا دارد و براي روياهايش ميجنگد، از دست ندهيم.
پينوشت اول: باورم نميشود که در شب تولدم چنين هديهاي گرفته باشم. ته بازي بغض کرده بودم و باورم نميشد آنچه اتفاق ميافتاد، اما اين بهترين هديهي تولدم بود.
پينوشت دوم: ميبينيد چقدر زود همهچيز عوض ميشود؟ از آن کاريکاتور چهارنفرهي معرکهي بزرگمهر حسينپور، فوتبال خيلي زود اصلاح شد. تيم ملي معقولترين گزينه را بالاي سرش دارد ـنظرم دربارهي قطبي عوض نشده اما او کرهها را ميشناسد و انتخابَش براي همه، بازي «برد/ برد» استـ و جام در تهران ميان دو قطب باقي ماند؛ که رفقا ميدانند، بهنظرم بهترين اتفاق براي فوتبال ماست. حالا نوبت بقيهي داستان است. سه مرد ديگر آن کاريکاتور چه زماني ديگر جلوي چشممان رژه نخواهند رفت؟
پينوشت سوم: … و مگر ميشود به شرف مجيد جلالي درود نفرستاد؟
پينوشت چهارم: انديشه شعر تازهاي دارد با اين مطلع: «چه پنجشنبهي ارديبهشتي خوبي…» و حالا ته همهي اين حرفها ميشود نوشت:
چه يکشنبهي ارديبهشتي خوبي…
چه لحظههاي غليظي/ چه حس مطلوبي
حلقهی کنفی
صداي تيغ را که ميشنوم چشمهام را ميبندم. درست از فرق سرم، از آن وسط، نقطهي مياني که گمانم بهش رستنگاه ميگويند، تيغ را ميکشد پايين. تا پايينِ پايين. راه برگشت هم ندارد. دو بار خودش پرسيده «مطمئني؟»؛ دو بار آدمهايي که دو طرفم نشستهاند ـ يکي بهترين رفيق اين سالها و ديگري غريبهاي که گويا صاحب اينجاست ـ گفتهاند «نکن» و من، بعد، به همهشان لبخند زدهام و گفتهام «بزن برادر، بزن».
تيغ که ميرسد پايين انگار يک رديف از منفذهاي پوست سرم نفس ميکشند. هوا ميبلعند و باقي التماس ميکنند که نوبتشان را جلوتر بيندازم. تازه ميفهمم آن حسي که محبعلي در «نگران نباش» از آن قورباغههاي ريزي که ميريزند توي دل دخترک ترسيم کرده يعني چه. بدنَت تشنهي هيجان و ديوانهگيست و تو همه را دريغ ميکني و ميگذاري اين روزمرهي نحس هرساعتَش را به گُه بکشد. اينها که در فکرم ميگذرد، تيغ براي بار دوم هم تا پايين آمده. سوال کليدي اين است؛ چرا تا حالا تجربهاش نکرده بودم؟ يادم ميآيد در آن هنرستان کوفتي چقدر سر اين موها جنگيديم و بحث کرديم. خيلي بوديم. اين روزها زيادند بچههاي هنرستان که اين طرف و آن طرف ميبينم اما دلَم براي بهمن تنگ شده. چقدر سر مو جر و بحث کرديم با آن مدير و ناظمها. بهمن کجاست؟ گمانَم سه سال شده که آرام گوشهاي از بهشتزهرا خوابيده و من، اينجا روي صندلي نشستهام و فکر ميکنم تيغزدن سر ريسک است يا نه. گُه بگيرد همهي اين زندگي را از سر تا تهش که دلخوشيهاي قديمَت، حالا پشيزي هم ارزش ندارند.
تند و تند بالاي سرم صداي درآمدن تيغ کهنه از غلاف و افتادنَش روي زمين و بعد جاسازي تيغ بعدي را حس ميکنم و عوضَش فکر ميکنم به اين عادت عجيب که انگار حتما بايد در خودم هم چيزي را عوض کنم وقتي يک داستاني در زندگيم تمام ميشود. قرارداد شده و وقتي رعايتَش نميکنم عذاب وجدان دارم. بالا سرم ميگويد «من که دارم حال ميکنم. خودت رو نميدونم…» و من فقط يک چيز در سرم ميچرخد. وقتَش شده من هم «حلقهي کنفي» خودم را بنويسم. حالا ديگر اندازهي آن بوتيکدار خسته و دلزده، من هم تصوير و خاطره براي مرور دارم. گيرم مانکنهايي نباشند که يکي يکي خاطره زنده کنند. عکسهاي اين ظاهرهاي متفاوت که هستند. هرکدامشان يک قصه دارند. وقتَش شده. بايد بالاخره بنويسمشان که يادم نرود…
تهِ فروردين ۸۸
lost
,,
کيت:
میدوني؟ من ديگه جديدن دوسِت ندارم. قديمات رو بيشتر دوست داشتم. اون موقعهايي که همينجوري نميشستي تا اتفاقا خودشون بيفتن…
جک شپرد:
تو قديماي منَم دوست نداشتي کيت… ,,
Lost | Season 5 Episode 11: Whatever Happened, Happened
وقتي تو يه کاری خوبی، هميشه آدمهايی پيدا میشن که وسوسهت کنن همونجور باقی بمونی
شب/ داخلي/ رديف صندليهاي مقابل بار
سعيد جراح (ناوین اندروز) پشت بار نشسته است. آخرين جرعهي ليوانَش را سر ميکشد و ليوان را روي ميز ميگذارد. دو صندلي آنطرفتر زني مينشيند که چهرهاش را نميبينيم.
صداي زن: شما هم مِنو داريد؟
بارتندر منو را به زن ميدهد و رو به سعيد ميکند.
بارتندر: قربان، يه ماکاچوي ديگه بريزم براتون؟
سعيد: ممنون ميشم.
در خودش است و به زن نگاه نميکند. هالهاي از چهرهي زن جلوي تصوير را پر کرده.
زن: چقدر برات خرج برميداره؟
سعيد: ببخشيد؟
سعيد نيمنگاهي به زن مياندازد. حالا چهرهاش را بهوضوح ميبينيم.
زن: اون ويسکي. هر ليوانِش چقدر برات خرج برميداره؟
همينزمان، بارتندر ليوان سعيد را پر ميکند. سعيد قبل از اينکه لبَش به ليوان برسد جواب زن را ميدهد.
سعيد: هرچيزي، ارزش خودشو داره…
زن: هيچوقت نفهميدم يه آدم براي چي بايد صدوبيستدلار واسه يه ليوان پياده شه…
سعيد حالا توجهَش به زن جلب شده است.
سعيد: اگه قيمتِش رو ميدونستي، برا چي پرسيدي؟
زن لبخندي ميزند و سمت سعيد برميگردد.
زن: بههمون دليلي که شامَم رو بهجاي اينکه سر ميز بخورم، اينجا ميخورم… (رو به بارتندر) استيک ميخورم، نيمپخت.
بارتندر: بله خانوم. استيک. نيمپخت.
سعيد کنجکاو شده و وارد مکالمه ميشود.
سعيد: تو يه حرفهاي هستي؟
زن: يه حرفهاي تو چي؟ (مکث) فکر کردي يه فاحشهم؟ (نگاهَش را از سعيد ميگيرد) نه. من تو هيچي حرفهاي نيستم. من فقط… (ادامه نميدهد. دوباره سعيد را نگاه ميکند) بهنظر مرد غمگيني نميرسي. (مکث) من از مرداي غمگين خوشم ميياد.
سعيد: متاسفم که اينو ميشنوم.
زن که ميفهمد موفق شده توجه سعيد را جلب کند، کيفَش را از روي صندلي بين خودش و سعيد برميدارد و روي صندلي کناري او مينشيند. کيف، روي صندلي قبلي زن جا خوش ميکند.
زن: خب، حالا غير از اين که شبا تو بار مشروب ميخوري، چي کار ميکني؟ واسه زندگيت؟
سعيد: دارم شغل عوض ميکنم.
زن: خب، حالا قبلا چي کاره بودي؟
سعيد: يه کاري که توش خيلي خوب بودم.
حالا زن خودش را کنجکاو نشان ميدهد.
زن: پس چرا ميخواي عوضِش کني؟
سعيد: چون ميخوام تغيير کنم.
زن: پس حالا ميتونم بفهمم چرا تو غمگيني.
سعيد نگاهَش را به زن ميدوزد.
سعيد: واقعا؟
زن: وقتي تو يه کاري خوبي، هميشه آدمهايي پيدا ميشن که وسوسهت کنن همونجور باقي بموني.
زن ضربهاش را زده و قلاب گير کرده است. سعيد ميخواهد بيشتر بشنود.
سعيد: حالا تو از کجا اينهمه در مورد وسوسه ميدوني؟
زن: (با لبخند و با چشم به ليوان جلوي سعيد اشاره ميکند) برام يه ليوان از اين مشروبا بگير تا همهشو بهت بگم…
سعيد با اشارهي سر، خواستهي زن را نزد بارتندر تاييد ميکند.
Lost | Season 5 Episode 10: He's Our You
چرا این فصل؟
يکي از ويژگيهاي «لاست» ديالوگنويسيهاي خوب آن است و قراردادن آدمها در موقعيتهاي تجربهنشده و رويارو کردن آنها با هم در جايي که اصلن فکرش را هم نميکنند ولي اين دو خصيصه در پنج قسمت میانی فصل پنجم از ظرفيتهاي خود فراتر رفته و به اوجي دستنيافتني رسيد. مشخص است که چرخش تازهي قصه چنان دست نويسندگان را باز کرده که کاملن دارند با کاراکترها و موقعيتهاشان تفريح ميکنند. ميشود عشقوحالشان را وقتي که دارند اين ديالوگهاي تازه را مينويسند و آدمها را در موقعيتي ميگذارند که دربارهي يک آدم مشترک حرف بزنند يا در فضايي فارغ از محيط هميشگي با هم رودررو شوند و از ته دل چيزي را که ميخواهند به آدم مقابل بگويند، پشت هر سکانس ديد؛ ذوقشان را براي رسيدن به صحنهي بعد و رويارويي بعدي و اينکه چقدر اذيتکردن کاراکترهايشان به خودشان مزه ميدهد. انگار چندبچه دور هم نشستهاند و عروسکبازي ميکنند و اينيکي به کنارياش ميگويد «حالا که اينجوري کردي، دردشم بکش…»؛ و اين همهي ماجراست.
حسادتبرانگيز است اين ميزان نبوغ که ميتواند پلان به پلان قسمتهايي از يک فصلِ در ابتدا شکستخورده را به يک شاهکار تبديل کند. نميدانيد چهقدر ذوقزده بودم و چطور عين بچهها خنديدم و هيجانزده شدم با اين چند قسمت اخير «لاست».
براي اينکه قدري روشن کنم چهچيزي ميتواند آدم را اين ميزان هيجانزده کند، جذابترين فصل اين سه قسمت را برايتان نقل کردم تا بخوانيد و ببينيد نابغهها چطور فيلمنامه مينويسند و رابطه خلق ميکنند و ما کجاي اين دنيا ايستادهايم. عاشق اين فصل از دهمين قسمت فصل پنج هستم که کاراکتر محورياش سعيد جراح عراقي است و بازيگر مقابلَش، زني که گويا در واقعيت رگهاي ايراني هم دارد اما در فيلم مليتَش مشخص نيست و گويا اصلن قرار نيست آسيايي باشد.
The End Of The Dream
کراکت (کالین فارل)- دیروقت عصر
خیره به بیرون پنجره؛ جایی کنار قایق، که ایزابلا (گونگ لی) با همهی تنهاییش نشسته است.
بستهتر: پرترهی ایزابلا.
کراکت محو اوست و ایزابلا درگیر خودش.
کراکت: هیچ کجاش واقعیت نبود.
ایزابلا: میدونم (آرامتر) حالا چی؟
کراکت: هنوزم هست. اینو میتونم ببینم. نمیدونم چی پیش مییاد. ولی به یه چیز مطمئنم. نمیذارم بلایی سر تو بیاد. (مکث) فقط همینو دارم بگم. (مکث)اینم میدونم که دیگه همو نمیبینیم. هیچوقت.
نگاه ایزابلا لحظهای با نگاه کراکت تلاقی میکند. سپس…
ایزابلا: تو گفتی «زمان» شانسه…
چه کسی میتواند بگوید؟ شاید برای آنها، جایی دیگر، «زمان» وجود داشته باشد.
کراکت: شانس هم رفته. (مکث) خیلی خوب بود هرچی که اتفاق افتاد…
دست ایزابلا را نوازش میکند و او، دوباره، همه سنگینیش را به آغوش کراکت میسپارد.
قطع به:
اتاق خواب- کراکت- دیرتر
خوابیده. نقرهای مهتاب تهمایهی سبز به خودش گرفته. کسی با او در رختخواب بوده، ولی حالا تنهاست. بیدار میشود. اطرافش را میگردد. او بوده؛ و حالا رفته…
از رختخواب بیرون میآید. به اقیانوس نگاه میکند و به قایق موتوری. قایق رفته. ایزابلا رفته. سانی کراکت از پنجره به بیرون نگاه میکند.
THE END
[پایان «میامی وایس»- درفت اول فیلمنوشت- ماه نهم ۲۰۰۴- مایکل مان]
پیرمرد و دریا
بعضی چیزها هست که دوست داری تا ابد برای خودت نگه داری. برخی حرفها را، برخی دوستیها را، برخی چیزهایی که شنیدهای و میدانی شاید در جایی دیگر، در موقعیتی دیگر برای تو بازگو نمیشده اما حالا که داریشان، یک گنج کوچک است برای خود خودت. حرفهای آن شب پیرمرد برای خودم است؛ با هیچکس هم شریکشان نمیشوم. فکر نمیکنم خودش هم بخواهد آن حال و روز را و همهی آن حرفها را کسی بیرون همان وضع بداند و بشنود. یکجوری شبیه فردوس شدهام و گنجش. فردوس «ویران میآیی» که تازهگیها دوباره کشفش کردهام و در خوانش چهارم و پنجم، بیشتر از قبل هواییم کرده…
رفیق گلم، همیشه هم «مثل یک روزنامهنگار حرفهای» بودن و عمل کردن خوب نیست. یکجاهایی آدم را شبیه…
مهم نیست. هنوز هم در هوای جنوبم. همین برای این روزهام، بس.
… و من، زنده ماندم که روایت کنم
توی تاریکی فقط صدا بود و یک مستی ناغافل که انگار در هوا معلق مانده بود تا سروقت، همانجا که فکرش را هم نمیکرد، خفتش را بگیرد و خلاص. فکر کرده بود همهچیز تمام شده است، و حالا، مثل هرکدام از اینها، که خودشان را به تن هم میمالند، و مست، تکانی به قامت خسته چندساعترقصیدهشان میدهند، اینجا میشود ته دنیا، و دیگر مهم نیست، که چند ماه پیش فکر کرده آن چشمها را میتواند جایگزین همهچیزهای باارزش ازدسترفته بکند.
صدا دور سرش چرخید.
«سرش آنقدر داغ هست که اگر بخواهد وانمود به نفهمیدن کند، بتواند. تهش را بگو. نترس.»
خندهاش هنوز روی هوا مانده بود.
«شبانههای آدمهای مست برای همین چیزهاست خب…» و وسط همه آن توده دیگران گم شد.
توی تاریکی فقط صدا بود و چشمهایی که از همین دور هم میشد فهمید متعلق به مرد نیستند. فقط صدا بود و تنی که توی سنگینی هوا گاهی تاب میخورد و گاهی کرخت روی راحتی آن کنار یله میداد، با یک جفت چشم نافذ ازخودراضی بیهیجان، که مستی گرفته بودش، و نمیگذاشت، مثل همیشه فخر بفروشد به آن همه قامت خسته چند ساعت رقصیده.
رفت کنار پنجره. آن پایین، یکی داشت عرض بلوار نهچندان عریض را راه میرفت. سیگاری گیراند و دورتر جایی وسط چمنها نشست. مرد فکر کرد بیرون هم اوضاع همین است و سردی هوای ساعت یک، هم، دردی دوا نمیکند. وقتی برگشت، زن داشت پکهای آخر را میزد.
«حالم خوش نیست.» و پارهای از وزنش را انداخت روی شانهای که هراس داشت از نزدیکی، واهمه از چیزی که روی آن مهر مسکوتماندن زده بود.
هنوز داشتند میرقصیدند. آرامتر. راحتتر.
«این شکلی خانه نمیرسی. میمانیم. چند دقیقه دیگر میروند.»
نشست.
نشست.
توی تاریکی فقط صدا بود و تن کرختی که نمیخواست کرختیش را کسی بشناسد. فقط صدا بود.
«میخواستم برقصم. دیر رسیدم. مثل همیشه.»
مرد ناخودآگاه جواب داد. با فاصلههای طولانی کلماتی که پشت هم آمدند.
«دیر. مثل همیشه. مثل من.»
زن نگاهی کرد که میشد زنانگیش را به جا آورد. اینجا هم، نخواست ساده نباشد. بر تعمد سخت خدشهناپذیرش اصرار داشت، و مرد، این را خوب از بر بود.
«فکر نمیکنم از این شب لعنتی جان سالم در ببرم. نمیروم خانه.»
«با هم میرویم.»
«حرفهایی هست که نباید گفت. نگاههایی هم که بهجایش، نباید. امشب رفیق نیمهراهم. میمانم.»
«با هم میرویم.» و بلند شد.
«مستیت قشنگ است. نمیخواهم خرابش کنم.» و به گمان اینکه حرف آخر را زده، تنش را روی مبل رها کرد.
زن حاضر بود. کنار در ایستاد، و انگار، که دو بار تاکید، پیشتر، برای هیچ کاری کم نبوده، مرد را نگاه کرد. مرد چند ساعت بعد را دید. زن، زنانگیش را. مرد بلند شد. زن در را باز کرد.
توی تاریکی فقط صدا بود و تنهایی که هنوز مستی معلق را نفس میکشیدند.
توی تاریکی فقط صدا بود و سرمایی که آخر پاییز، توی صورت، شلاق میزد.
توی تاریکی فقط صدا بود و شب.
توی تاریکی فقط صدا بود و من، که زنده ماندم تا روایت کنم.
نیمه دی ۱۳۸۵
تهران
انگار يكي بگويد كات… و تمام
شد چهل و هشت ساعت. نخوابيدهام. كاش قبلش هم نخوابيده بودم.
هر دويتان روبرويم نشستهايد. تو يله دادهاي به ميز و داري مينويسي. جواب تو را كه داستانات مثل هميشه يكي ديگر را تحريك به نوشتن كرده. كابوس دوباره آمده. قبلا براي تو تعريفش كردهام. تعريف كه نه، نوشتمش و تو خواندي. وسط دوئل آن نيمهشب. همان شب درست كنار تخت تو همه آن كابوس دوباره تكرار شد. دوباره آمد سراغم.
بار چندم است. هفته اول فروردين تمام شده و من خوابيدهام طبقه پايين خانه مادري. يك طبقه پايينتر از اتاق خواب بچگيها. بعد هر دو زنگ ميزنيد. هفت صبح. دم در ميبينمتان با خنده تو كه يعني همه ديشب و اين چندماه را بيخودي نگران بودهاي و نگاه تو كه عادتم شده وقتي ميخواهي بگويي همه بودنت صرف بودن است بي هيچ معني ديگري. بگذار درست با زمان و مكان يادم بيايد. ميرويم بالاترين جايي كه ميشود ساعت هفت صبح اين شهر خلوت تعطيل عيد صبحانه خورد. همه اينها عين همان واقعيت است. واقعيتي كه اتفاق افتاد ولي هيچجايش شبيه آن روز نيست. شبيه آن لحظهها. رنگ كابوس را ميداني؟ دلهره آن روزم براي از دست دادن تكتك اين ثانيهها حالا به رنگ كابوس هم آميخته. مينشينيم دور يك ميز گرد كنار سلف. دوست دارم برايم تعريف كني از ديشب تا حالا چه كردهاي كه حالا هر دو اينجاييد. دوست دارم از تو بپرسم مگر همه چيز به يك «نهي محكم» تمام نشده بود. دوست دارم هزار چيز ديگر از هر دويتان بپرسم ولي نميشود. نميخواهم هيچ چيزي اين باهم بودن را خراب كند. بودن با تو را كه بهترين رفيق همه اين زندگي بودهاي و با تو را كه همه اين زندگي هستي. كابوس از اينجا پررنگ ميشود. اين جمله واقعيت است يا كابوس كه ميگويم «بدون شما دوتا هيچ دليلي واسه ادامه اين زندگي ندارم…»؟ هر دو يكباره ميرويد. نميرويد. يكهو نيستيد. ناپديد ميشويد. خلا. صفر. انگار يكي بگويد كات… و تمام.
اينها طبيعي بود. تا همين يك ماه پيش. تو نبودي. تو هم نبودي. نبوديد و من فكر ميكردم بدون شما دوتا هيچ دليلي براي ادامهدادن ندارم. اين هم شده بود كابوس هفتگي. حالا اما، بعد اين كه هم تو آمدي و هم تو، نميدانم دليل ادامهاش را. بار اول كه ديدمش برايت تعريفش كردم. مادربزرگم ميگفت خواب را كه تعريف كني تعبير ميشود. ديگر كابوس نميشود بيايد وسط روزمرهگي نحس و شبانههاي كوتاهت. درست بعد تعريف كردنش، وقتي خوابيدي، باز ديدمش. بلند شدم، خيس. خواب بودي. بيدارت نكردم. نشستم و نگاهت كردم. موهاي كوتاهت را كه همهاش پريده بود بالا. بعد خوابم برد و فكر كردم كه شايد اين كابوس را يك روز تو هم ببيني. مثل همان كابوس مشتركي كه براي هم تعريفكرديم. بعد خانه تو هم ديدمش. همين دو شب پيش. آخرين باري كه اين بدن لعنتي به خواب باخت.
سرت را كه بلند ميكني قصهات تمام شده. ميخواهي بخوانيش. اين عادت تو هم هست. وسط اين همه سكوت و سر و كله زدن با انطباق تصوير كابوس و اين اتاق سردبيري ساعت دوازده شب همين يك جمله را ميگويم: «نميدونه من عادت دارم نوشتههاي تو رو هم فقط بشنوم.» ميگويي «ها»، عينكت را بالا ميدهي كه يعني مهم نيست اين كه همه عادتهاي من را ميداني. بعد من انگار كه بخواهم اين بيمحليات را فراموش كنم، رو به تو ميكنم كه بخوان قصهات را. تو ميخواني و تو غرق خط قصه ميشوي و من غرق صداي تو كه هي ميلرزد و هي بغض درش ميدود و فقط انگار اين منم كه در تمام اين كره لعنتي اين عادتهاي تو را هم ميفهمم و دوست دارم آرامت كنم. ميداني كه نميتوانم بدون تو زندگي كنم. فكر ميكردم بدون تو هم نميتوانم. حالا اين هم ثابتم شده. بعد تو، تو هم قصهات را ميخواني. سكوت ميكنم. هر دو مثل هميشهايد. چرا بايد تعريف اينكه ستايشتان ميكنم را بلند هوار بزنم. ميدانيد كه هردويتان را ميپرستم. تو يك جور اين عشق را براي خودت برميداري، تو يك جور ديگر.
دوباره كابوس دارم. باز نميدانم واقعيت است ته اين قصهخواني يا كابوس. دوباره هر دويتان نشستهايد. اين دفعه جاي آن برج تجريش را اتاق تو گرفته. صداي كولر در گوشم است. صداي تو كه قصهات را ميخواني و با همين صدا آغاز كردهاي، با صداي تو كه عشقهاي هميشهات را بر سرم ميكوبي، به هم ريخته. وهم دارد اين صداها. باز اين منم كه زمزمه ميكنم و باز نميدانم اين را به هيچكدامتان ميگويم يا نه، نميدانم كابوس امشب شروع شده يا همان واقعيت حالاست كه جريان دارد. تو ميگويي، تو هم ميگويي، و من… «من بدون شما دوتا هيچ دليلي واسه ادامه اين زندگي ندارم…»
۳۱ تيرماه ۱۳۸۵- تهران
پینوشت:
این یک قصه است. میتواند واقعیت باشد، میتواند هم نباشد. این که تهش تاریخ دارد و اسم و این جور چیزها هم به همین دلیل است. در همین دوسه ساعت حجم برداشتهای شخصی کلافهام کرد. بگذارید چیزهایی که مینویسم و در بایگانی میماند را بتوانم اینجا بگذارم. پس هرچیزی دنبال آدمهای واقعی و تاریخ و زمان و مکان نباشید لطفا…
دعوت
بهاریهی شمارهی نوروز ۱۳۸۵ هفتهنامهی «همشهری جوان»
چند دقيقه به سال تحويل مانده. روي ميز نه سفرهاي هست، نه سيبي، نه سيري و نه سكهاي. فقط ساعت است كه تيكتاكش عادت شبانه شده. يكجور خودآزاري معمول بهرسم لالايي يك آدم بد صدا. معلوم است كه ساعت هم بهقصد هفتسين روي ميز نمانده. «اصلا مگر آدم تنها، هفتسين دارد؟» اين را در ذهنش مرور ميكند و باز، بيرون را ميپايد. نه كسي قرار است بيايد، نه قرار ملاقاتي داشته. بعد، زنگ sms. ميداند كه او نيست. با بيميلي ميخواند: «خواب كه نيستي؟ سه دقيقه ديگر سال تحويل است. عيدت مبارك.» رفقاي قديم؛ احوالپرسيهاي بهرسم رفاقت. اسمش را اين چند ماه گذاشته ترحم؛ حوصله ترحم كسي را هم ندارد.
صداي قدمهاي سريعي از خيابان كه قرار است قبل از سال تحويل به خانه برسد. فكر ميكند كه شايد اگر باران ميآمد… نه؛ قرار است فكرش را هم نكند. بهتر است نه باران بيايد، نه خودش. صداي تلويزيون را باز ميكند. چند ثانيه و بعد، سال تحويل شده. اولين سالي است كه «يا مقلبالقلوب…» را نشنيده. اول فكر ميكند مهم نيست، ولي بعد كنار پنجره زمزمهاش ميكند… «حول حالنا الي احسن الحال». حالا صداي تكوتوك قدمها هم كمتر شده، ولي همان باقیماندهها هم عجله نميكنند. نرسيدهاند به خانه و بايد تا آخر سال، در همان خيابان، دور از كاشانه، روزگار بگذرانند. اين را هميشه مادربزرگ ميگفت. سر كه ميگرداند، فكر ميكند او هم تا آخر سال بايد همينطور باشد. بد هم نيست. تنهايي را خودش خواسته و حالا هم به دستش آورده.
روي تخت دراز ميكشد. موبايلش را كنار تخت، جايي كه دستش برسد، ميگذارد و سعي ميكند فكر نكند. به اين كه چرا زنگ نزده. به اين كه چرا بايد آخرين تلفنش، شنيدن حرفهاي كسي باشد كه نميخواهد. نه ميخواهد ببخشد، نه كسي او را ببخشد. بعد، سياهي است و تاريكي و خواب. دلش ميخواهد همهچيز همينطور آرام باشد. ياد حرف رفيقي ميافتد: «وقتي از هجوم فاجعه در هراس باشي، خلاء هم برايت لذت بخش است.» بعد وسط خلاء، صداي زنگ sms ميآيد. جايي ميان خواب و بيداري: «هنوز سپيده نزده. ساعت چهار است. قرار قديمي كه يادت نرفته؟ باران هم ميآيد. تو تا تهخط آمدي، حالا من هم. اگر هنوز هم جملههاي قصهام را همانطور تكميل ميكني كه قبلا، من تو ماشين دم در نشستهام.» فكر ميكند اتوبان باراني صبح اول فروردين را عشق است؛ چه در خلأ، چه در حقيقت.
باران محكمتر از قبل به شيشه ميزند…
هفتهی آخر اسفند سال سخت ۸۴




