برگه 1
روزمره‌ها, فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

ساعتِ ۹، فقط يه خبر بد نيست، يه شوخي وحشتناک هم هست…

رفتم تالار مولوي ـ که در خيابان ۱۶ آذر است از قديم، از همان وقت‌ها که حتا اسم‌ش ۲۱ آذر بوده ـ و يک نمايش ديدم به نام «خواب‌هاي خاموشي»؛ که الان‌که اين چندخط را مي‌نويسم هنوز دردش مانده و آزاري که لحظه‌لحظه‌اش داد و من يادم افتاد چه‌قدر اين کودکي نکبتي‌مان سخت گذشت و چه‌قدر آنها که تجربه‌ي مشابه‌ش کرده‌اند، شکل خودمان شده‌اند در سال‌هاي بعد؛ و اصلن براي همين نمي‌توانيم نه قبلي‌ها را تحمل کنيم که اندازه‌ي کودکي ما از جنگ نترسيده‌اند و نه بعدي‌ها را که وقتي زوزه‌ي آژير را جايي در اين ملک به يادگار تکرار مي‌کنند، نمي‌لرزند و نمي‌روند يک گوشه قايم شوند يا حداقل دست دوست‌دختر يا دوست‌پسرشان يا آدم نرديک زندگي‌شان را براي لحظه‌اي توي دست بگيرند و بفشارند. «خواب‌هاي خاموشي» درباره‌ي آن روزهاست. يک مونولوگ آن اواخرش دارد که از عروسک‌هاي موطلايي بدبو حرف مي‌زند و از اين‌که وقتي از جعبه بيرون مي‌کشيديم‌شان پشت سرشان تورفته بود و کچل؛ و از نقاشي‌هاي مداد آبي و از دورهم جمع‌شدن‌هاي خانواده‌گي‌مان براي فرار و نديدن و نبودن. بعد هنوز که دارم مي‌نويسم اين‌ها را، درد دارم و حال‌م خوش نيست از اين نمايش ۵۵ دقيقه‌اي و باز دل‌م مي‌خواهد توي همين يکي دو روز بروم و دوباره ببينم‌ش و خيلي مازوخيستي خودم را آزار دهم و يادم بيفتد باز که فرق ما با همه‌ي اين قبلي‌ها و بعدي‌ها چيست که وقتي توي يک ميهماني پر از مستي هم يکديگر را مي‌بينيم انگار رادارمان کار مي‌کند و کشف مي‌کنيم همديگر را. ما بچه‌هاي کودکي را زير بمباران ۶۶ گذرانده.‏
نمايش تا دوشنبه‌ي ديگر روي صحنه است و خيلي هم شلوغ نيست و رأس شش‌ونيم شروع مي‌شود.‏

‏تيتر، از متن مونولوگ شنيدني نمايش است

فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

کسی «رویا» نداشت…

شاید سی چهل سال بعد، امشب و این «شوی تفاوت» که در مراسم اسکار اجرا شد، فقط سوال‏برانگیز و احمقانه به‏نظر برسد ولی امشب، حال ما را خوب گرفت.‏
متنفرم از این ژشت‏های مزخرف «اولین‏بار» و «اهمیت به مسائل روز» و …‏؛ با این حجم شوخی‏های مسخره‏ای که درباره‏ی «آواتار» و کامرون شد و بالدوین و استیو مارتین آن آخر کار تکمیل‏ش هم کردند و البته میزان حسادتی که در حرف‏های همه‏ی دیگر حاضران روی استیج موج می‏زد.‏
امشب در اسکار کسی «رویا» نداشت. کسی «آینده» را ندید. به همین سادگی…‏

روزمره‌ها, وبلاگ

خاطره‌ها… عادت‌ها… امروزها…

یک:
عادت قدیمی را به‌جا آوردم. تماشای «محاکمه در خیابان» در نخستین سانس نخستین روز نمایش، یادآور همان شعف کودکانه‌ای بود که وقت دیدن هر فیلم تازه‌ای از مسعود کیمیایی داشتم. چهارشنبه‌صبح‌هایی که از مدرسه و دبیرستان جیم می‌زدم تا خودم را به اولین سانس از اولین روز برسانم. فرقی هم نمی‌کرد فیلم را قبل‌َش در جشنواره و بعدترها پیش خود کیمیایی، دیده باشم یا نه. اولین روز و سانس عجیبی که اصولا متعلق به هواداران فیلمساز قدیمی‌ست، حس غریبی دارد. حتا اگر فیلم بدی مثل «رئیس» روی پرده باشد، حتا اگر فیلم غریبی مثل «محاکمه در خیابان» را ببینی.
عادت «ضیافت» حالا پانزده‌ساله شده. پنج‌سال دیگر تا آن «بیستِ» جادویی باقی‌ست. خدایا فیلمساز محبوب کودکی و جوانی ما را به سلامت دارَش برای فیلم سی‌ام…
دو:
امیر قویدل که رفت، یادم افتاد چندوقت است «ترن» را ندیده‌ام. آخ… که چه‌قدر خاطره‌ی قدیمی دارم از این «ترن». از آن موسیقی جادویی. از آن کارگردانی حساب‌شده. از آن شور و حال قدیمی. قویدل با همان یک اثرش در حافظه‌ی تاریخی سینمای ما ثبت است؛ و البته یادگارش، راما، پسری که معتقدم از امیدواری‌های سینمای ایران در سال‌های بعد است. درباره‌اش که قبل‌تر نوشته‌ام.
دل‌مان برای قویدل تنگ خواهد شد… و «ترن» که حتما دوباره می‌بینم‌َش در همین چندروز.
سه:
«رویش چهارم» – با عکس لیلا حاتمی روی جلد – هنوز روی پیش‌خوان است که می‌گویند از همه‌ی قبلی‌ها بهتر شده و سروشکل‌َش درآمده و پنجمی در راه؛ که سورپرایزهایی اساسی دارد. دریابید این مجله‌‌ی دل‌بند ما را، که شده همه‌ی زندگی‌مان در این روزها…

فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

۱۰ فيلم عُمر (+ يک پي‌نوشت ۱۰تايي ديگر)

شماره‌ي ۴۰۰ ماهنامه‌ي فيلم به سردبيري بهزاد رحيميان يک عنوان ويژه دارد: بهترين فيلم‌هاي زندگي ما

قصه، انتخاب ۱۰فيلم عمر ايراني و فرنگي منتقدان اين ديار است. من يکي از ۹۲ بازيکن اين بازي بودم و البته سعي زيادي کردم تا قاعده‌ي بازي را براساس آن‌چه خواسته شده بود ـ‌انتخاب ده فيلم با اولويت‌بندي‌ـ و آن‌چه لازم مي‌ديدم ـ‌انتخاب يک فيلم از هر فيلم‌ساز‌ـ رعايت کنم. حالا نتايج اعلام شده است که مي‌توانيد منهاي خود مجله در اين‌جا آن را بخوانيد ـ‌هرچند توصيه مي‌کنم خود مجله را از دست ندهيد که حسابي خواندني شده‌ـ و من ريز نظر و توضيح خودم را در وبلاگ هم مي‌گذارم تا نظرات شما را هم بدانم. با يک توضيح که چون رفقا قاعده‌ي بازي را رعايت نکردند و گاه تا ۲۰۰ فيلم هم اسم برده‌اند، من يک ده‌تاي ديگر هم به‌ترتيب در پي‌نوشت اين پست مي‌گذارم تا دليل غيبت برخي نام‌ها را در فهرست اصلي‌ام بدانيد. خب، اگر مي‌دانستم قرار است آنجا اين همه نام رديف شود، بالطبع من هم حداقل اين فهرست از يازده تا بيست را در ادامه‌ي همان توضيحات مي‌نوشتم اما به‌هرحال حالا همين‌جا بهترين مکان براي کامل‌کردن بازي‌ست. اول فهرست را بخوانيد و بعد توضيحات‌َش را و در ادامه، پي‌نوشت ده فيلم دوم ايراني و فرنگي…

بهترين فيلم‌هاي زندگي من

ايراني‌ها:

۱- گوزن‌ها (کيميايي) ۲- ليلا (مهرجويي) ۳- کاغذ بي‌خط (تقوايي) ۴- شوکران (افخمي) ۵- درباره‌ي الي… (فرهادي) ۶- بي‌تا (داريوش) ۷- به‌رنگ ارغوان (حاتمي‌کيا) ۸- گزارش (کيارستمي) ۹- دل‌شدگان (حاتمي) ۱۰- کلاغ (بيضايي)
فرنگي‌ها:
۱- چشمان مبهوت (کوبريک) ۲- پدرخوانده: قسمت دوم (کوپولا) ۳- کازابلانکا (کورتيز) ۴- مخمصه (مان) ۵- لوليتا (لاين) ۶- ويکي کريستينا بارسلونا (آلن) ۷- ترميناتور ۲: روز داوري (کامرون) ۸- سکوت بره‌ها (دمي) ۹- همشهري کين (ولز) ۱۰- بدنام (هيچکاک)

يک: سينما نفس مي‌کشد، زنده است و پرقدرت‌تر از هر زمان ديگري به راه‌اش ادامه مي‌دهد. حجم بالاي فيلم‌هاي نزديک به زمان حال اين فهرست، مي‌گويد مرثيه‌خواني‌هاي برخي، هيچ تاثيري بر کيفيت سينماي اين سال‌ها نداشته، ندارد و نخواهد داشت.
دو: نمي‌دانم انتخاب اين تعداد فيلم‌هاي دهه‌ي نود ميلادي و دهه‌ي هفتاد خورشيدي به‌دليل رخدادش در سال‌هايي‌ست که تازه سينما را براي خودم کشف کرده بودم و نوشتن را، يا نه؛ اما به‌هرحال فيلم‌هاي ديگر مقدم بر اين انتخاب‌ها نبودند و هنوز اين‌ها فيلم‌هاي محبوب‌ام هستند. در مورد غيبت اروپايي‌ها هم داستان همين است. کارخانه‌ي روياسازي براي‌ام معناي سينماست و اين از همان تربيت دهه‌ي نودي مي‌آيد. براي هرکس سينما يک تعريف دارد و من اين فيلم‌هاي خوش‌ساخت و خوش‌آب‌ورنگ را به عنوان انتخاب‌هاي همه‌ي عمر، به تصاوير مغشوش و افسارگسيخته‌ي خارج از چارچوب ترجيح مي‌دهم.
سه: بازي «يک فيلم از يک فيلمساز» را اينجا هم مثل همه‌ي فهرست‌هاي ده‌تايي ديگر اين سال‌ها که نوشته‌ام رعايت کرده‌ام چون در آن شکل، انتخاب، ميان بهترين فيلمسازهاي زندگي مي‌شود و نه فيلم‌ها. بنابراين هم در ايراني‌ها و هم در فرنگي‌ها، آن فيلم از فيلمساز را انتخاب کرده‌ام که براي‌ام محبوب‌ترين بوده است اگرنه – حداقل – ميان خارجي‌ها عدد فيلم‌هاي کوبريک و در داخلي‌ها فيلم‌هاي کيميايي خيلي بيش از اين‌ها مي‌شد.
چهار: اما حسرت‌ها… بسيار زياد است ولي نمي‌توانم از دو فيلم ايراني و دو فيلم فرنگي که قطعا بايد در دو فهرست بالا باشند اما فيلم‌هاي عزيزتري جاي‌شان نشسته‌اند نام نبرم. «جويندگان» از فورد بزرگ و «هوش مصنوعي» که تلاقي نگاه کوبريک با اسپيلبرگ است و عاشقانه دوست‌اش دارم. در ايراني‌ها هم دو فيلم «سرايدار» (خسرو هريتاش) و «پنجره» (جلال مقدم) به‌دلايل متعدد براي‌ام بي‌نهايت عزيزند و جاي‌شان اينجا خالي‌ست. براي يک فيلمساز هم چنين حسرتي را دارم. رسول ملاقلي‌پور که دنياي شخصي‌اش را دوست داشتم و يک فيلم در اين فهرست، نمي‌توانست نشان علاقه‌اي باشد که به او و سينماش داشتم.
و پنج: بايد زمان بگذرد تا مطمئن شوم حس‌ام به «تاوان» (جو رايت) و «شواليه‌ي سياه» (کريس نولان) درست است يا نه. در فهرست بعدي شايد اين دو فيلم جاي دو فيلم از فهرست بالا را بگيرند. در مورد ايراني‌ها هم هنوز از حس‌ام به فيلم خودمان «چه کسي امير را کشت؟» (مهدي کرم‌پور) فاصله نگرفته‌ام اما مطمئن‌ام، زمان، ارزش‌هاي اين يکي را هم بيشتر مشخص خواهد کرد.

پي‌نوشت:
اين هم اضافه بر آن‌چه در مجله چاپ شده است…
ايراني‌ها:
۱۱ـ پنجره (مقدم) ۱۲ـ سرايدار (هريتاش) ۱۳ـ کندو (گله) ۱۴ـ کنعان (حقيقي) ۱۵ـ قارچ سمي (ملاقلي‌پور) ۱۶ـ بن‌بست (صياد) ۱۷ـ طلاي سرخ (پناهي) ۱۸ـ نرگس (بني‌اعتماد) ۱۹ـ شب‌هاي روشن (موتمن) ۲۰ـ هنرپيشه (مخملباف)
فرنگي‌ها:
۱۱ـ هوش مصنوعي (اسپيلبرگ) ۱۲ـ جويندگان (فورد) ۱۳ـ بيليارد باز (راسن) ۱۴ـ مگر آنها به اسب‌ها شليک مي‌کنند؟ (پولاک) ۱۵ـ پاريس تگزاس (وندرس) ۱۶ـ باني و کلايد (پن) ۱۷ـ بچه‌ي رزمري (پولانسکي) ۱۸ـ از دل (راتنام) ۱۹ـ بيل را بکش: جلد دوم (تارانتينو) ۲۰ـ ماهي بزرگ (برتون)

روزمره‌ها, وبلاگ

رویش

من خوب‌م و بی‌حوصله‌ی نوشتن.
اگر جویای حال‌ید «رویش» را بخوانید که دومین شماره‌اش با حضور من روی کیوسک است. روی جلدش عکس کیانیان و فرمان‌آراست و داخل‌ش… جذاب است؛ نگران نباشید. اگر گرفتید و خواندید کامنت بگذارید.

پی‌نوشت:
این چندخط برای چندنفری‌ بود که هنوز از این‌جا سراغ می‌گیرند و یادم می‌اندازند این خانه‌ی قدیمی هنوز ستون دارد. دو سه تا از کامنت‌های پست پایین حال‌م را خیلی خوب کرد. مرسی از بودن‌تان…

روزمره‌ها, شعرها, وبلاگ

زمستان

«من از نگاه کلاغي که پريد فهميدم
سرنوشت درختان باغ‌مان تبر است» *
و از گريه‌ي بي‌بهانه‌ي تو
که گويي مي‌دانست زمستان شده است

من از برگ‌هاي تقويم ديواري
که چهارسال خواب مي‌ديدند
من از بوي ناي مانده ميان برگ‌هام فهميدم
که خنديدن قدغن شده است

من از همان لحظه که تلفن‌َم زنگ خورد و شنيدم عطر بهارنارنج شيرازم گم شده است
همان وقت که آن عکس لعنتي چاپ شد و فهميدم زنده‌رودم خشکيده‌ست
از ديدن ترکي تازه در پاسارگاد/ روي ديواره‌ي سنگي محبوب‌َم
و لبخند تلخ تو که مثل هميشه نبود
… من حس کرده بودم بازي تمام شده است

چه بد شد که فهميدم
چه بد شد که حس کردم

خواندن خبر قتل عام پر درد است
و تماشاي قطع درختان باغ/ بي‌اعلام/ زجرآور
و بدتر از همه اين بود:
من همه‌ي داستان را بَر بودم
از نگاه همان کلاغي که پريد
فهميدم

و اين قصه قديمي‌تر از اين لحظه
از يک ماضي دور سر مي‌زد

بيست‌ودوم مردادماه ۸۸

* متن در گيومه، پاره‌ی تغييريافته‌ی يک شعر بلند از سيدمهدی موسوی است.

روزمره‌ها, فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

خداحافظ جنتلمن بزرگ

ناصرخان خب قبول کن که حالا وقت‌َش نبود؛ حالا که همه‌ي دنيا سرمان هوار شده و اغمايي که از آن مي‌گفتي، شده همه‌ي زندگي‌مان. الان وقت‌َش نبود جنتلمن بزرگ.
چندهفته پيش خبر دادند که پدربزرگ‌َم درگذشته. بيشتر از ده سال بود که او را نديده بودم. گريه نکردم. شايد خيلي ناراحت هم نشدم. فکر مي‌کردم آن‌قدر نمي‌شناختم‌َش که بخواهم براي او گريه کنم. شما را اما به شهادت آن يک شبي که دونفره پاي بسترت گذراندم و چندساعت آخرش را حرف زديم، دوست داشتم و مي‌شناختم. عاشقانه ستايش‌تان مي‌کردم. حالا نشسته‌ام و به پهناي صورت اشک مي‌ريزم و اين چندخط را مي‌نويسم. فهميدم دل‌َم سنگ نشده و هنوز به خيلي چيزها باور دارد. به عشق بيشتر از هرچيز. به معصوميت ثريا بيشتر از همه.
مي‌دانم که پراکنده است. مي‌دانم که اين‌ها هيچ‌کدام آني نيست که بايد. نوشتن باشد براي وقت‌َش. الان فقط دل‌َم تنگ است. الان فقط مي‌خواهم اين اشک‌ها بند بيايد. الان فقط نمي‌دانم که اگر دوباره بخواهم وارد کوچه‌ي بيمارستان شرکت نفت شوم، چه‌طور بايد بگذرم. که يادت نکنم. که بي‌وفايي رسم‌َش نيست مرد؛ در اين روزها که خودت اغما را ديدي.
آقا، چشم‌هات را که آن‌طرف باز کردي بدان که بخشي از نوجواني و جواني نسلي را هم با خودت برده‌اي. در کوله‌بارت به امانت نگه‌ش دار. سهم ماست از زندگي‌ات. تو از مهم‌ترين آدم‌هاي زندگي من ـ و نسلي ـ هستي و از دلايل نويسنده‌شدنِ‌ من و بهترين دوستان‌َم.
دوست‌َت داشتم. دوست‌َت خواهم داشت جنتلمن بزرگ.

مرتبط:
اسماعيل فصيح درگذشت/ خبرگزاري کتاب ايران
درباره‌ي آن شب/ فروردين ۱۳۸۶
يادداشتي کوتاه درباره‌ي فصيح و جلال آريان براي همشهري جوان/ اردي‌بهشت ۸۶
(ته صفحه‌ي لينک‌شده با تيتر «اين جلال آريان است» يادداشت من را پيدا مي‌کنيد)

روزمره‌ها, وبلاگ

The End

و حالا درست یک ماه می‌شود. تاریخ‌ها خوب روی هم جفت می‌شوند و من وقتی از دست می‌دهم، با هم از دست می‌دهم. همه‌چیز را…
یک ماه پیش یکی یکی کنار هم شکستیم و فرو ریختیم و بقایامان را از روی زمین جمع کردیم تا دوباره زنده‌گی کنیم.
تویی که شادی و شور را از زندگی‌مان گرفتی، چهارنفر از آنها که درباره‌شان حرف می‌زنم درست کنارم شکستند. اولی‌شان، اویی که دوست می‌داشتم و با ازدست‌دادن تصویر آینده، او را هم از دست دادم، شانه‌اش کنار شانه‌ام بود وقتی گریه کرد. در آخرین روزی که دیدم‌ش. بی‌صدا اشک ریخت و درهم‌شکست و رفت. دومی رفیق‌م بود. با اولین سرود ملی ایران هق‌هق کرد و هیچ‌کاری ازم برنمی‌آمد. سومی را می‌خواستم از پشت تلفن آرام کنم که نرود وسط شلوغی‌ها. گفتم «می‌ری یه‌چیزی‌ت می‌شه…»؛ گفت «مگه چیزی هم مونده؟» و از شدت گریه، نتوانست حرف بزند و تلفن قطع شد. آخری زیر آوار خرده‌شیشه‌های پنجره‌ی ماشین‌ش از ترس گریه می‌کرد و کمک می‌خواست. قبل‌تر بهت‌ش را دیده بودم ولی التماس‌ش برای سالم‌ماندن زیر دست‌وپای مشتی وحشی، له‌م کرد.
می‌بینی با ما چه کردی؟ می‌بینی این یک ماه‌مان را؟ که دوستان‌م یکی‌یکی عزم سفر کرده‌اند و می‌روند و من مانده‌ام و بی‌خوابی و حال بد و ادای آدم‌های خوشحال را درآوردن…
که شده‌ایم مشتی عروسک کوکی که با دوچشم شیشه‌ای دنیای خودمان را می‌بینیم و «هیچ» همه‌ی کاری‌ست که از دست‌مان برمی‌آید. در سرمقاله‌ی مجله‌ی نوپایی که قرار است امید تاز‌ه‌ی زندگی باشد از دلایل زندگی نوشتم و این که باید بود و ماند و امید داشت؛ اما اینجا که خودم‌م نمی‌توانم حال بدم را انکار کنم. بغض دارم و خسته‌ام و دارد باورم می‌شود تو خود مایی. شکل این زندگی که دوروبرمان را گرفته. دارم مطمئن می‌شوم تو سرنوشت ما بوده‌ای و این سال‌ها داشتیم از تو فرار می‌کردیم و دست آخر هم نتوانستیم. نمی‌گویم این روزها می‌گذرد؛ که دیگر به این هم ایمان ندارم. یک ماه صبر کردم و این‌ها را ننوشتم تا ته‌نشین شود و بازهم انگار نشده.
زندگی‌ام بدتر از همیشه، تلخ‌تر از هر وقت دیگری‌ست و فقط می‌دانم که خسته‌ام بی‌آن‌که دلیلی داشته باشد. این ساده‌ترین دلیلی‌ست که The End‌ آن بالا، هنوز کارکرد دارد و آن گوشه جاخوش کرده…

پی‌نوشت: کامنت‌های این پست را باز نمی‌گذارم چون هیچ علاقه‌ای ندارم تبدیل به یک تابلوی اعلان سیاسی شود. این‌ها فقط شرح حال این روزهام است و کاملا شخصی‌ست. چیزهایی که باید می‌نوشتم تا شاید کمی سبک شوم و بتوانم به زندگی برگردم، که باز هم شک دارم چنین شود…

روزمره‌ها, وبلاگ

گويا هرگز كلام پروردگار را نشنيدند يا شنيدند و كار نبستند*

به خدا سوگند «فلان» جامه‌ی خلافت را پوشيد و مى‌دانست خلافت جز مرا نشايد، كه آسياسنگ، تنها گرد استوانه به‌گردش درآيد. كوه بلند را مان‌َم كه سيلاب از ستيغ من ريزان است، و مرغ از پريدن به قله‌ام گريزان. چون چنين ديدم دامن از خلافت درچيدم، و پهلو از آن پيچيدم، و ژرف بينديشيدم كه چه بايد، و از اين دو كدام شايد؟ با دست تنها بستيزم يا صبر پيش گيرم و از ستيز بپرهيزم؟ كه جهانى تيره است و بلا بر همه‌گان چيره؛ بلايى كه پيران در آن فرسوده شوند و خردسالان پير، و دين‌دار تا ديدار پروردگار در چنگال رنج، اسير. چون نيك سنجيدم، شكيبايى را خردمندانه‌تر ديدم، و به صبر گراييدم حالى‌كه ديده از خار غم خسته بود، و آوا در گلو شكسته. ميراث‌َم ربوده‌ی اين و آن، و من بدان نگران. تا آن‌كه «نخستين»، راهى را كه «بايد» پيش گرفت و ديگرى را جانشين خويش گرفت.

– سپس امام مثلى بر زبان می‌راند و اين بيت اعشى برمی‌خواند كه:
روز مرا با حيان، برادر جابر، چه مشابهت؟ و اين دو را با هم چه مناسبت؟ من، همه روز در گرماى سوزان بر پشت شتر بوده و او آسوده، به راحت در خانه غنوده…

شگفتا! كسى كه در زندگى مى‌خواست خلافت را واگذارد، چون اجل‌َش رسيد، كوشيد تا آن را به عقد ديگرى درآرد. خلافت را چون شترى ماده ديدند و هريك به پستانى از او چسبيدند، و سخت دوشيدند، و تا توانستند نوشيدند؛ سپس آن را به راهى درآورد ناهموار، پر آسيب و جان‌آزار، كه رونده در آن، هر دم به سر درآيد، و پى‌درپى پوزش خواهد، و از ورطه به‌در نيايد. سوارى را مانست كه بر بارگير توسن نشيند، اگر مهارش بكشد، بينى آن آسيب بيند، و اگر رها كند سرنگون افتد و بميرد. به‌خدا كه مردم چونان گرفتار شدند كه كسى بر اسب سركش نشيند، و آن چارپا به‌پهناى راه رود و راه راست را نبيند. من آن مدت دراز را با شكيبايى به‌سر بردم، رنج ديدم و خون دل خوردم. چون زندگانى او به سر آمد، گروهى را نامزد كرد، و مرا در جمله‌ی آنان درآورد.
خدا را چه شورايى! من از نخستين چه كم داشتم، كه مرا در پايه‌ی او نپنداشتند، و در صف اينان داشتند، ناچار با آنان انباز، و با گفت‌وگوشان دم‌ساز گشتم. اما يكى از كينه راهى گزيد و ديگرى داماد خود ديد، و اين دوخت و آن بريد، تا سومين به مقصود رسيد و هم‌چون چارپا بتاخت، و خود را در كشت‌زار مسلمانان انداخت، و پياپى دو پهلو را آكنده كرد و تهى ساخت. خويشاوندان‌َش با او ايستادند، و بيت‌المال را خوردند و بر باد دادند. چون شتر كه مهار بَرَد، و گياه بهاران چَرَد، چندان اسراف ورزيد كه كار به دست‌وپاش بپيچيد و پرخورى به خوارى، و خوارى به نگون‌سارى كشيد، و ناگهان ديدم مردم از هرسوى روى به من نهادند، و چون يال كفتار پس و پشت هم ايستادند، چندان كه حسنان فشرده گشت و دو پهلوم آزرده به گرد من فراهم و چون گله‌ی گوسفند سرنهاده به‌هم. چون به كار برخاستم گروهى پيمانِ بسته شكستند، و گروهى از جمع دين‌داران بيرون جستند و گروهى ديگر با ستم‌كارى دل‌َم را خستند. گويا هرگز كلام پروردگار را نشنيدند يا شنيدند و كار نبستند، كه فرمايد: «سراى آن جهان از آن كسانى است كه برترى نمى‌جويند و راه تبه‌كارى نمى‌پويند، و پايان كار، ويژه‌ی پرهيزگاران است.»
آرى. به‌خدا دانستند، ليكن دنيا در ديده‌ی آنان زيبا بود، و زيور آن در چشم‌هاشان خوش‌نما. به‌خدايى كه دانه را كفيد و جان را آفريد، اگر اين بيعت‌كنندگان نبودند، و ياران، حجت بر من تمام نمى‌نمودند، و خدا علما را نفرموده بود تا ستم‌كار شكم‌باره را برنتابند و به يارى گرسنگان ستم‌ديده بشتابند، رشته‌ی اين كار را از دست مى‌گذاشتم و پايان‌َش را چون آغازش مى‌انگاشتم و چون گذشته، خود را به‌كنارى مى‌داشتم، و مى‌ديديد كه دنياى شما را به چيزى نمى‌شمارم و حكومت را پشيزى ارزش نمى‌گذارم.

* خطبه‌ی سوم نهج‌البلاغه معروف به «شقشقیه» که امام علی(ع) آن را نیمه‌کاره می‌گذارد و بیان‌َش را حاصل خشمی می‌داند که زبانه می‌کشد و بعد (به‌دلیل وقفه‌ای که خواندن عریضه‌ی یکی از مردمان پای خطبه در آن می‌اندازد) فرو می‌نشیند.