یک
«دليلي ندارد که کتمان کنم اين شهر برام معني از دست دادن ميدهد. اين خيابان که الان از پنجرهي هتل ميتوانم تماشاش کنم. آدمها، از همينجا، از زندگي من بيرون ميروند. من ميمانم و ادامه ميدهم… چه رفاقتها که اينجا جا ماند. چه عشقها که اينجا از دست رفت.»
اینها را یک شب شهریورماه، وقتی از پنجرهی هتل گرنداستار داشتم ورودی کوچهی فرعی به خیابان استقلال را نگاه میکردم، توی گودرم نوشتم. ده ماه گذشته. من اینجام. پارههای تنم یکییکی میروند.
دو
عید هشتادونه بود. شب آخری که قرار بود صبحَش از نیده راه بیفتم سمت کایسری، بچهها را – غیر از دو میزبانی که اصلن دلیل بودنَم در آن شهر بودند – برای بار آخر دیدم. وقت خداحافظی، «آ» جلو آمد و همدیگر را بغل کردیم. محکم. غیرعادی. هیچوقت آنقدر صمیمی نبودیم که فکر کنم روزی برای هرگز ندیدن دوبارهاش دلَم بلرزد. این چیزی بود که از ذهنَم گذشت. من داشتم برمیگشتم تهران و او دو سه ماه دیگر راهی نیویورک میشد و فاصلهی مقصدهامان میگفت شاید دیگر هرگز هم را نبینیم. چرا اینقدر جداافتادهایم؟ چرا عین کشتیشکستهها، موج و طوفان، هرکدام مان را یک سمت میکشد؟ باورم نمیشد دلَم برای او هم تنگ شود. وقت خداحافظی، همان وقت که هنوز روبهروم بود دلَم تنگ شد.
سه
اولین رفیق مطبوعاتیام از اولین مهاجران هم بود. عمر رفاقتمان به یک سال نرسید. عرضَش ولی برای من زیاد بود. دوستَش داشتم. روزی که شنیدم پای دختری که دوست داشته ایستاده و یک «گوربابای کار و جایگاه» گفته، میخواستم سفت بغلَش کنم و بگویم در انتخاب رفقام اشتباه نمیکنم. نبود که اینها را در گوشَش بگویم. بیخبری آمد و از پیَش خبر رفتن. خیلی دور بود مسافتهای آن سالها. هنوز جیتاک در کنار این صفحه ثابت نشده بود تا فاصلهی تهران و پراگ یک کلیک باشد. دلَم ماند پیشَش. فقط چیزی نوشتم براش که کاش فاصلهی آسفالتهای داغ تهران تا سنگفرشهای خیس پراگ از یادش نبرد یکی از بهترین اجتماعینویسهای این مملکت است. یادش نرفته. هنوز هم خوب مینویسد. امروز داشتم با همراه این سالهاش حرف میزدم. گفتم رفیقَش را طاق میزنم. شوخی بود. بغض دوید توی راه گلوم. انگار تکهای ازم پرت شد به خانهی هنرمندان سال هشتادویک. آخرین روزی که هم را دیدیم. روزهایی که جرأت حتا آغوشکشیدن آخرینبار هم نبود. روزهایی که کسی نمیفهمید یکی دارد میرود.
چهار
داشت برام تعریف میکرد چهگونه از مرز ردشدنشان را. که نگران «ف» بوده و نه خودش، که سوار حیوان عقبی داشته میآمده. نگران اینکه طاقت بیاورد سرما و ترس را. توی هتل سهستارهی آنکارا که آن شب تنها جایی بود که راهمان میداد، دوبار بلند شدم و بغلَش کردم. دلَم داشت میترکید. باورم نمیشد قصههای همیشهگی، اینبار همسایه و رفیق و همراه این سالهام را وسط خودش کشیده باشد. از توی آن اتاق که خودم را کندم، به اتاق انتهای راهرو که رسیدیم، برای اولینبار، در آغوش یکی زار زدم. گریهها برای تنهاییست، ولی نه آنبار. نه آن شب که برای بار اول فهمیده بودم حجم تنهاییمان را هیچ بیانیه و اعلان و سخنرانی شخص ثالثی نمایندگی نمیکند. که فهمیده بودم توی این کار گه، فقط خودمانیم و خودمان؛ و بار سنگین هستی، که روی دوشَت گذاشتهاند و انگار هم که نمیخواهند برش دارند. تمام روزهای بعد را لبخند زدم و سعی کردم به اینکه تا مدتها نخواهم دیدشان، فکر نکنم. درست حدس میزدم. هنوز هیچکدامشان را ندیدهام. پارههای تنَم بودند اما حالا تهَش هفتهای یکبار بتوانیم حرف بزنیم. برسیم، که حرف بزنیم. دوری، فاصله میآورد. دست ما نیست.
پنج
آبادان بودم. جشنوارهی نفت بود گمانَم. دیش پرسرعت گذاشته بودند و اینترنت خوشسرعت. داشت خوش میگذشت. «س» تازه از زندان بیرون آمده بود و حالَم خوب بود که باز هم هست و میشود تا همیشهی عصرهامان، توی لابی هتل مروارید نشست و به نفهمیدن فرق قهوه ترک و قهوه فرانسهی آن گارسون احمقَش خندید. نوشتهی توی وبلاگ اما واقعیت را توی سرم خراب کرد. رفته بود. پاسپورتَش را داده بودند و در اولین فرصتی که یافت شده بود پریده بود. از حس ِ وقت گذشتن از مرز هوایی روی نمایشگر هواپیما نوشته بود و اینکه ممکن است دیگر هیچوقت خاک پدری را نبیند. کسی ندید که یک نفر توی سالن اجتماعات مجتمع نفت خیره به مانیتور فرو ریخته است. نمیتوانست هم ببیند. همهی فروریختنها که صدا ندارد. گاهی فقط درد است که میدود توی همهی بدن و میماند و وقت هر پیام یا مسیجی، خودش را به رخ میکشد که یادت بیاورد زخم داری. حداقل پنج سال است که حتا ئیمیلی هم بینمان ردوبدل نشده. هنوز میگویم تنها کسیست که روزنامهنگاری یادم داده. هنوز سایهاش روی کارهام مانده. هنوز یک تکه از وجودم حوالیاش دارد چیز یاد میگیرد.
شش
برام روی فیسبوک مسیج گذاشته بود که امشب میرود و فکر کرده اینجوری خداحافظی کند بهتر است. دوسهروز بعدش با «ن» حرف میزنم. میگوید آن شب یار زندگیاش زنگ نزده چون نمیتوانسته بغضَش را کنترل کند. به هم میریزم. خود «ن» هم قرار است برود. رفقای تازهیافته هستند. زیاد هم گره نخورده بودیم توی هم، ولی همان اندکبارها، توی عرض زندگی هم، جا باز کرده بودیم و مانده بودیم برای هم به وقت دلتنگی. همین چندروزه دلَم براش تنگ شده. برای رفیق هنوزنرفتهام هم. میدانم که وقتی برود، ممکن است دوبارهدیدن بیفتد به خیلی وقت دیگر. حداقلَش این است که وقتی اینجا هستند، میدانی یکشبی که حوصلهی هیچچیز و هیچجای جهان را نداشته باشی، توی کانتکتلیست موبایلَت اسمهایی هستند که بتوانی به حریم امنشان پناه ببری. میدانی که ممکن است یک شب گوشی خودت زنگ بخورد و تو بشوی آن حریم امن. از دست که بدهی این حریمهای امن را، یک به یک که بروند، تنهایی بیشتر از هروقت دیگر خودش را به رخَت میکشد. میدانی که تو ماندهای در این شهر؛ آنها رفتهاند، گاهی از همهی زندگیات.
هفت
میفهمید لعنتیها؟ پارههای تنَم هستند که یکییکی میروند…
از همان عاشقانه های رها
یک پلان پایانی دارد این «میراث ترون» که هیچ ربطی به بلاکباستربودن و فیلم عظیمبودنَش ندارد. جایی که همهی آن بازی نور و جهان درون کامپیوتر و اینها تمام شده، و دختر، ترک موتور پسر نشسته و وارد اتوبانهای شهر میشوند. دوربین چیزی حدود یکدقیقه – شاید هم بیشتر – روی پسر و دختر سوار بر موتور در نمای نزدیک میماند. دختر، محو دنیای تازه است و سرش رو به عقب، کشف میکند و پسر، بیرون از دنیای غریبی که تجربه کرده، جلو را نگاه میکند. مقدمهای برای قسمت بعد؟ ممکن است. حس این صحنه ولی چیز دیگریست. یک جور عاشقانهی رها، در واقعیت محض. از همانها که شبیهَش را میشد در اولین «گرگومیش» سراغ گرفت. دوربین بیقرار و نماهای نزدیک و تبدار از عاشق و معشوق فیلم…
Mal
بدجوري اين روزها با ماريون کوتيارِ «اينسپشن» احساس نزدیکی ميکنم.
درست شکل او، يکجايي وسط خواب و رؤيا براي خودم مسکني درست کردهام و روزگارم را ميگذرانم و آدمها را هم از دور توي قابَم دارم و همينجور به رصدشان دلخوشَم که يکباره به خودشان اجازه ميدهند مثل آريادن، دکمهي آسانسور را بزنند و بيايند پايين، وسط اين ناکجاآباد، درست جلوي روم بايستند. بعد هم که اعتراض ميکنم «اينجا چي کار ميکني؟» سعي ميکنند خيلي متمدن خودشان را معرفي کنند و آنوقت است که بايد به رويشان بياورم «ميدانم چه حرامزادهاي هستي. پرسيدم اينجا چه غلطي ميکني؟» و بعد هم که بالاخره بايد آن جملههاي طلايي با آن شاهبيتَش، که ميتواند هر مخاطبي را حقير کند، به زبان آورد: «تا حالا نيمهي کسي بودي؟»….
آره. درست شدهام شبيه مال. همانقدر غيرواقعي. همينقدر واقعي.
از اون دلا
پيرمرد همانقدر راحت رفت که داستان ما راحت تمام شد. از پس همهي «دلَم از اون دلاي قديمييه… از اون دلاس»ها و اساماسها و استتوسهايي که حول اين ترانهي نوري ميگذشت و پر از قطعيت ما و او بود، حالا نه مايي هست و نه او. ميبيني فاصلهاش هم چه کم بود؟ پايان ما. پايان پيرمرد.
دلَم براي جفتشان تنگ شد الان. هم براي چيزي که بينمان بود، هم براي محمد نوري. همهي اتفاقهاي خوب دنيا، راحتتر از چيزي که هميشه فکر ميکني تمام ميشوند…
اغما
٬٬
چهقدر خوشبخت است اين نامهي پدرسگ. دلَم ميخواست مرا هم دو سه دفعه آنجا ميخواندي. اما يک کاغذپاره را چهطور ميشود خواند؟ وانگهي… من از زخمهاي ديگري ميميرم. زخمي که خونريزي دارد نميکُشد. ٬٬
از خلال نامهي ليلا آزاده به جلال آريان | ثريا در اغما (اسماعیل فصیح)
حالا زمين و زمان دست ژرمنهاست…
دربارهي بازي ديشبِ تيمهايي که دوستشان داشتم و از اينجا به بعد جام
راستش ديشب اندازهي فينال نود حرص نخوردم. زجر آن بازي با هيچ روز و ماه و سالي قابل مقايسه نيست. از نيمههاي دههي نود ـ آن روزها که آلمان همان سفيد دوران گرد مولر را پوشيد و آن خط کذايي را از روي پيراهنش برداشت ـ ور منطقي ذهنم ژرمنها را هم دوست داشت و آنها را هم جداگانه پيگيري ميکرد. وقتي به هم ميرسيدند، خب آرژانتين را بيشتر دوست داشتم چون عشق کودکي بود و بعد امسال ديگر پاي مارادونا وسط بود. ديشب تيم مغرور آرژانتين را که درون زمين بود خيلي دوست نداشتم. دستوپا زدنشان را که ميديدم ور منطقيام ميگفت جام در دست آلمانيهاست و ناکامي مسي را که ميديدم ميفهميدم چرا سالهاست که کسي مارادونا نشده. دلم آن کنار زمين بود. پيش مارادونا. خيلي تلخ بود. عکس فاتحانهاش وقتي جام را در دست ميگرفت از دست رفت. رسيدنش به افتخاري که پيشتر فط بکنبائر داشت و البته که مارادونا کجا و بکنبائر کجا. راستش بابت آن فينال نود بکنبائر جزو معدود آلمانيهاييست که هنوز هم دلم باهاشان صاف نشده. ديشب فقط فکر مارادونا بودم و اينکه بايد جواب مزخرفات پله را بدهد. اينکه سوژهي عکاسها خواهد شد. فقط از تحقير تيمش دلم گرفته بود و اينکه ديگر سخت ميتواند به اينجايي برگردد که ديروز قبل بازي ايستاده بود.
اساماسها و تلفنهاي بامزهاي داشتم دربارهي اين داستان وجه احساسي و وجه منطقي. ورهاي مختلف (سلام آنا). حالا ولي تيم يوآخيم لو شده دار و ندار ما در جامي که خوشبختانه تنها آفريقايياش هم بيرون شد و قهرماني سه تيم ديگرش هم هرکدام بهنوعي يک فاجعه خواهد بود. اروگوئه که قرعهي آسانش تا به اينجا رساندش و جلوي کرهي جنوبي و غنا هم جان کند تا به اينجا برسد، نارنجيها که اصولن جزو تيمهاي منفورم هستند و فقط جلوي برزيل ميشد خواهان پيروزيشان بود و اسپانياي سابقن دوستداشتني که البته وقتي نيميشان از بدنهي بارسا ميآيند فقط پپ را براي عقزدن کم دارند؛ و خب تيم غير يکدست و بدي هم هستند. حالا زمين و زمان از آن ژرمنهاست…
گیلدا
هميشه که قصه درست پيش نميرود. يک وقتهايي هم شبيه ديشب، درست وقتي همهي زندگيم را از تو خالي کردهام، سروکلهي کسي شبيه گيلدا بسه، پيدا ميشود که از روي پرده، ساعت دوي نصفهشب زل ميزند توي چشمهام ـ فرقي ميکند نقطهنظر دوربين، من باشم يا گاي، معشوق همان روزهاي خود خانم ترون که اينجا هم نقش آدم کلهخرِ عاشق را بازي ميکند ـ و در جواب گاي که ازش پرسيده «تو هميشه آدماي زندگيت رو خودت انتخاب ميکني. اون روز اول هم که اومدي تو اتاقَم، خودت خواستي که اومدي» ميخندد و در يک لحظه ميبوسد و ميگويد «اين الان سرنوشت نبود. تقدير هم نيست. خواستم که تو رو ببوسم و بوسيدم» و بعد، اين هم همهي ماجرا نيست.
گيلدا، بچهپولداري که خودش خواسته آزاد و رها، آغوش به آغوش تجربه کند، ديوانهايست درست شبيه تو. عاشق ميشود، رها ميکند، روزي فکر کرده ميخواهد نقاش شود، بعد بازيگر شده اندازهي يک فيلم، بعد رفته درس خوانده و سر آخر عکاس شده و مجسمههاي زنده عرضه ميکند و عکسهاي مردمان کوچهي خوشبخت را. خودش هم نميداند کجا قرار است توقف کند. تا ته ديوانهگيش ميرود. تا وقتي که دنياي آدمبزرگها ديگر آزادياش را برنميتابد.
راستَش ديشب نگرانَت شدم دختر، که نکند سرنوشتَت شبيه گيلدا شود. گيلدا هم اندازهي تو به آزادياش و انتخابهاش و اينکه سرنوشت ديگران به او ربطي ندارد معتقد بود. دنيا، اين اندازه سرخوشيش را تاب نياورد. ديشب يک لحظه برايت ترسيدم. دنياي امني نيست براي گيلداها. روزهاي امني نيست…
چرا آرژانتين؟ چرا آلمان؟
تيمهايي که دوستشان دارم…
فرصت اول ما جام جهانی ۹۰ بود. اولينباري که ميتوانستيم او را «زنده» ببينيم؛ با هرباري که دوربين روي چهرهاش ميرفت و باور ميکرديم هنوز در اين دنيا قهرمانها نفس ميکشند و جان دارند. سنمان هنوز به ترکيبهايي نظير «قهرمان کلاسيک» قد نميداد. آن موقع او «خودِ فوتبال» بود. خودِ خودش. و «خودِ فوتبال» مهمترين چيز دنيا بود؛ براي بچهي نحيف و استخواني محل که صبح تا شبَش در کوچه و به فوتبال روي آسفالت داغ ميگذشت. با پوست حساسي که داشت، با شصت پايي که هربار پوست جلوش ور ميآمد و غرق خون ميشد و باز روز بعد، داستان همان توپ پلاستيکي دولايه بود و همان آسفالتهاي داغ.
عکس قهرماني قبلياش، دست خدا شدنَش را از آن ويژهنامهي سبزرنگ کيهان ورزشي بريده بوديم و عکسهاي آدامس را که توي آلبوم بود نگاه ميکرديم و آن يک عکس را البته هيچوقت در عکسبازيها نميگذاشتيم. «مردِ ما» حرمت داشت. تک بود. دلمان خوشِ کسي بود که حق را از ناحق جدا ميکرد. جلوي انگليس و هاوهلانژ و هرکس ديگري که ميگفتند قدرت را در درست دارد ميايستاد. در آن جام، همهي حجت ما به مسلماني بود. به دوستداشتن. به عاشقي. براي بچهي هشتسالهاي که هيچچيز از هيچ واژهاي نميفهميد، او معني همهي واژهها بود. روزي که برزيل را شکست داد همهي صورتَش خنده بود. در شکستِ ايتالياي ميزبان، ديگر اندازهي قهرمان از دنيا هم بيرون ميزد. تا آن شبِ تلخِ فينال… که کارتهاي قرمز و پنالتي و آن پيراهن سرمهاي بديمن همهوهمه اشکَش را درآورد. يادم نميرود شبي را که تا صبح به پهناي صورت اشک ريختم و باورم نميشد قهرمان من شکست بخورد، گريه کند. غرور مارادونا را که شکستند، داستان تمام بود. من تا آخر عمر آرژانتيني بودم. سؤال مهم کودکيام اين شده بود که اگر روزي آرژانتين با ايران بازي کند طرف کدام تيمَم. هنوز هم سؤالم به همان قوت سر جاي خودش است.
عصرِ شنبه که در هتلي نزديک ساري، مارادونا را يک لحظه در آن کتوشلوار گشاد با آن ريشها در حال جستوخيز کنار زمين ديدم، که هيجان داشت و اندازهي جام نود که ميخواست يکتنه دنيا را فتح کند قصد داشت چشمها را خيره کند، يادم افتاد چهقدر دوستَش دارم و چهقدر قهرمانياش مهم است. اندازهي همهي آرزوهاي کودکيم مهم است که باز هم در شبِ آخر براي او هورا بکشم…
اما آلمان.
طبعن منِ آرژانتيني شيفتهي مارادونا، از آلمان غربيِ سال نود متنفر بودم. تنها حسي که از بچهگي به آلمان داشتم آن لباسهاي سفيد يکدست بدون خط دوران گرد مولر در فيلمها و عکسهايي بود که ديده بودم. آن تيم آلمانِ بدون پسوند را دوست داشتم و وقتي خيلي زود، آلمان آن سفيد بدون خط را بعد فروريختن ديوار برلين پوشيد حس کردم ور ديگر ذهنَم، آن ور منظمِ هدفگرا اين تيم را هم دوست دارد. يک نقطهي اشتراک البته وجود داشت. آلمان هم مثل آرژانتين براي رسيدن به هدف تا دقيقهي نود جان ميکند و هيچوقت نااميد نميشد. اين ويژگي فوتبال دو کشور در مقابل تيمهاي مغرور و باربيهاي سفيد و سياهيست که فکر ميکنند فوتبال براي آنها خلق شده است.
آلمان هرچه پيشتر آمد براي من دوستداشتنيتر شد. سفيدپوشان وقتي يورگن کلينزمن را در رأس پذيرفتند و بعدتر که يوآخيم لو بالاسرشان آمد، هرروز منظمتر و دقيقتر بازي کردند و درعين حال تشخص ويژگي اصليشان بود. ژرمن بودند؛ و آخ که من چه اندازه شيفتهي غرور و جاهطلبي اين نژادم. هرچه بزرگتر شدم، دوستداشتن آلمان جديتر شد و آنها بيشتر به داشتهها و باورهاي ذهنيم از فوتبال نزديک بودند. تا قبل بازي يکشنبهشب، تيم تازهي لو را نديده بودم ولي مطمئن بودم تيمَش طوري بازي خواهد کرد که انگار او جوياستيک بهدست دارد «فيفا ۲۰۱۰» بازي ميکند. از نظم و فوتبال باحوصله تيمَش مطمئن بودم، به کارآيياش در آفريقاي ۲۰۱۰ هم مطمئن شدم. فقط حيف که آرژانتين و آلمان در يکچهارم جام بههم ميخورند و آنجا خب ترجيحَم انتخاب بچهگي به انتخاب اين سالهام است. شور و شعف کودکي، بههرحال به منطق اين سالها ارجح است و خوشتر ميدارمَش.
سرنوشت، ژوزه بود
هيچوقت در زندگيم به پيروزي يک مرد اينقدر ايمان نداشتم.
ديشب، سرنوشت، ژوزه بود؛ و کائنات، براي او ميخواست که پادشاه جهان باشد. آخ که آدمهاي مغرور و جاهطلب تنها موجوداتي هستند که هنوز هم زندگي را قابل تحمل ميکنند.
مهم نيست چي کار کردم، اونا کابوسشون اينه که از حالا به بعد ميخوام چي کار کنم…
يهجايي تو قسمت نوزده فصل هشتم ۲۴، جک ميره سراغ جيم ريکر که يه جورايي زندهبودنش رو مديون جکه. جيم که همهي سيستمهاي امنيتي شهر رو زير نظر داره، از جک ميپرسه چه غلطي کرده که همهي شهر اينجوري دارن دنبالش ميگردن؟ بعد کيفر ساترلند درحاليکه خيلي خونسرد داره اسلحهها رو برميداره بي اينکه به جيم نگاه کنه ميگه «مهم نيست چي کار کردم، اونا کابوسشون اينه که از حالا به بعد ميخوام چي کار کنم…». راستي يادم رفت بگم. نقش جيم رو که يه ور صورتش هم سوخته، مايکل مدسن بازي ميکنه. اسمش هم تو تيتراژ نيست…
مرد… بهشت منتظر توست
ژوزه مورينيو را امشب با سه تصوير در ذهن حک کردم.
تصوير اول وقتي بود که تيمَش دهنفره شد. دست زد و لبخندي تلخ؛ که يعني ميداند قرار است همهي دنيا عليهَش باشد، اما يک مرد واقعي داد نميزند. ميايستد و به خودش و همهي آن چيزي که بنا کرده اتکا ميکند و به حجم حماقت بازي روبهروش ميخندد. حتا براي تلاش عبث مقابلَش دست هم ميزند.
تصوير دوم قبل از شروع نيمهي دوم پخش شد. جايي که رفت پشت سر پپ و زالاتان و دستي روي شانهي مرد اول بارسا گذاشت و چيزي پشت گوشَش گفت. واقعن فرقي ميکند چه گفت؟ يک مرد واقعي در همين فاصلهي نزديک حرفهاش را ميزند، کرياش را ميخواند. در جلسهي مطبوعاتي، پيش روي خبرنگاران، در خود بازي… شرط آن است که به خودت مطمئن باشي، که بداني چه کردهاي، که يقينَت شده باشد يکي آن بالا تو را دوست دارد.
تصوير سوم قبلِ دقيقهي نود بود. ژوزه تعويضهاش را کرده بود و تيمَش گل آفسايد خورده بود و حريف، وحشيتر از هر وقت ديگري روي دروازهاش هجوم ميبرد. دوربين يک لحظه در آن حد از هيجان سراغ ژوزه رفت. مرد، رو از زمين گرداند و سمت نيمکت رفت و بطري آب را از شاگردانَش گرفت. کار ديگري از دستَش ساخته نبود. مهم بود که ببرد اما آن چهاردقيقهاي که براي ميليونها هوادارش در همهي دنيا ضربان قلب به حداکثر ممکن رسيده بود، براي ژوزه فقط اطمينان به خودش بود که سراپا نگهَش ميداشت. يک مرد واقعي حتا اگر ببازد، وقتي ميداند هرآنچه را که در چنته داشته وسط گذاشته و کاري نبوده که «بايد» انجام ميداده و نداده، با خيال راحت و ايستاده ميميرد. ژوزه که نباخت، که نمرد، که خدا دوستَش داشت.
يکبار اين را وقت باخت مورينيو نوشته بودم و امشب بهمعناي ديگري دوباره براي او مينويسم که همهی تهماندهی دارايي ما از غرور يک قهرمان کلاسيک است.
جهنم تمام شد.
مرد… بهشت منتظر توست.





