در اهمیت آدمبودن
در «رستاخیز بیگانه» ژانپیر ژونه (كه از فیلمهای محبوبم است)، وقتی الن ریپلی میفهمد كه دختر همراهش یك روبات است و به واسطهی این روباتبودن تا آنجای كار كلی جانش را به خطر انداخته، دیالوگی میگوید با این مضمون: «باید حدس میزدم. هیچ انسانی اینقدر انسانیت به خرج نمیده…».
«هوش مصنوعی» پررنگتر از هر فیلم دیگری از استیون اسپیلبرگ، یادآور همین نگاه است. این كه در روزمرهگیهای انسانی، كار به جایی میرسد كه روباتها بهتر از ما عشق و دوستداشتن را میفهمند. آنچه این اثر اسپیلبرگ را برای من شاخصترین فیلم كارنامهاش كرده، تزریق جهان شخصی خودش به داستان تلخیست كه استنلی كوبریك زمانی میخواست آن را بسازد. فیلم حالا نه اثری از کوبریک است با شاخصههای فیلسوفانهی جهان او و نه کاری است به شوخوشنگی دیگر کارهای اسپیلبرگ. «هوش مصنوعی» سردی و تلخیاش را از کوبریک میگیرد ولی نمیتوان گرمایی را هم که اسپیلبرگ بر سرتاسر فیلم حاکم کرده، نادیده گرفت. داستان سفر یک روبات از تولد تا ابدیت.
دیوید در «هوش مصنوعی» آخرین فاصلههای مرز میان انسانبودن با روباتبودن را برمیدارد. اگر در «ترمیناتور» چهرهی سنگی آرنولد، هر لحظه ماشینبودن او را به ما یادآوری میکرد، یا در «رستاخیز بیگانه» وینونا رایدر جذاب، هر از چند گاه روباتبودنش را به رخ میکشید، دیوید با بازی درخشان هیلی جوئل آزمنت حکایت دیگری دارد. فصل درخشان سیرک را مرور کنید تا یادتان بیاید اسپیلبرگ چهگونه میكوشد که بگوید میان آن همه سبعیت هم میتوان آدم بود.
«هوش مصنوعی» آمیزه ای از توانایی های دو فیلمساز بزرگ است؛ هرچند نام کوبریک حتا در تیتراژ هم دیده نمیشود ولی تاثیر او بر فضای فیلم انکارناپذیر است. مطمئنن، تنها کوبریک میتوانست هزارهی پنجم و موجودات ساكن در زمینِ آن زمان را اینگونه ببیند ولی با این حال، نشانههای سینمای اسپیلبرگ هم به تعدد در فیلم دیده میشود. به فصلهای پایانی كه نگاه كنید، اسپیلبرگی تمامقد را میبینید كه فكر میكند یك روبات برای انسانشدن باید بهای زیادی بدهد؛ چیزی در حد یک صبر دوهزارساله. آن نماد انسانی هم که اسپیلبرگ برمیگزیند، نماد عجیبیست: تبلور غم. قطرات اشک؛ ته همهی حسهایی كه یك انسان میتواند تجربهاش كند و این را فیلمساز خوب درك كرده است.
+
«هوش مصنوعی» در سالی که اسکار را «یک ذهن زیبا» میبرد و گاسفوردپارک، در اتاقخواب، نخستین ارباب حلقهها و مولنروژ نامزد بهترین فیلم میشوند، تنها در دو رشتهی بهترین موسیقی متن و جلوههای ویژه، نامزد مجسمهی طلایی میشود. کمتر از دو دههی بعد تاریخ به ما میگوید چه فیلمی مانده و چه فیلمهایی تحویلگرفتهشدنشان حاصل ذوقزدهگیهای آنی است و بعدها شرم تاریخی.
فیلم را که میبینید به آن نماهای در پایان سفر دقت کنید. دو هزار سال بعد، وقتی دوباره نیویورک یخزده و مدفون را میبینیم، آن را از آخرین طبقات برجهای دوقلو که بیرون ماندهاند، باز میشناسیم. نمادهایی که قرار بود تا همیشه نشانههای یک شهر باشند. تنها سه ماه بعد از نخستین نمایش فیلم در نیویورک، در ۱۱ سپتامبر همان سال، برجهای دوقلو فرو ریخت.
[ این فهرست ترتیب ندارد. لزومن بهترینهای تاریخ سینما هم نیست. #جواهرهای_سینمایی_زندگی_من است، برای کسانی که در این سالها همسلیقه بودهاند یا دنبالم کردهاند. محبوبترینهام. ]
#صدفیلم_خسرونقیبی












شاهکار
خیلی خوب
خوب
متوسط
قابل دیدن