
- Directed by James Mangold

- Written by Scott Frank, James Mangold & Michael Green

- Starring: Hugh Jackman, Patrick Stewart, Boyd Holbrook, Stephen Merchant, Richard E. Grant, Dafne Keen

- US | 2017

- on Wikipedia

دیگر هیچ آدمکشی در این دره نیست
در توضیح اینکه چهگونه یک قهرمان کتابهای کامیک، به صف ضدقهرمانان تنها و خستهی تاریخ سینما میپیوندد
نیمههای لوگان جایی هست که اگزاویه در اعتراض به رفتارهای متأخر لوگان به او میگوید که وقتی پیدایش کرده در یک قفس برای جانش میجنگیده. درست مثل یک حیوان. و او بوده که خوی انسانی را به لوگان برگردانده. شاید حتا از اساس در او ایجاد کرده. این دیالوگ، نهتنها کلید ورود به جهان آخرین فیلم کاراکتر وولورین یعنی لوگان، که از اساس کلید شناخت مهمترین شخصیت جهان ایکس-منهاست. او از هیچ آغاز میکند، و به تعالی میرسد. همان مسیری که در این صدساله، هر ضدقهرمان کلاسیک دیگری در سینما آن را رفته. از هفتتیرکشهای سینمای وسترن تا مردان تنهای نوآرها و نئونوآرها.
برای همین، فیلم جیمز منگولد بیشتر از آنکه شبیه هر فیلم ابرقهرمانی دیگری (حتا بهترین و شخصیتپردازانهترین نمونههای آنها) باشد، شبیه وسترنها و نوآرهاست. چون در قلب آن، مرد تنها، خسته و زخمخوردهای نفس میکشد که کمکم دلیل تازهای برای زندگی پیدا کرده. دلیل تازهای برای تا ته خط رفتن. برای مردن. مثل همهی آن قهرمانها، جایی ایستاده که فهمیده، هرکسی را که دوست بدارد، قربانی خواهد شد، و این نفرین ابدی را با مرگ خودش فیصله میدهد. مرگی خوش که آخرین جملهاش از تجربهی یک حس تازه پس از این همه سال زندگی خبر میدهد؛ آنجا که در جواب دختر دیریافتهاش که او را سرانجام پدر صدا میزند، میگوید «پس چنین حسی دارد…»؛ لوگان از آن درندهخویی نخستین، به انسانیترین حس جهان میرسد: پدر بودن. والدبودن. عاشقبودن. برای کسی مُردن.
+
جیمز منگولد کارگردان مؤلفی نیست. کارنامهاش، از این شاخ به آن شاخپریدنهای متعددش، گواه این ماجراست. حتا فیلم ماقبل آخرش یعنی قسمت پیشین همین لوگان، در بهترین حالت، یک ابرقهرمانانه متوسط هالیوودی ارزیابی میشود (که معتقدم این هم نیست و دارم به به نظرات منتقدان آنسوی آب در زمان اکران فیلم استناد میکنم). بهترین و تحسینشدهترین فیلمش راهت رو برو عاشقانهای دربارهی زندگی جانی کش و جون کارتر یک دهه پیش ساخته شده و در باقی موارد یک کارگردان استودیویی متوسطالحال بوده است.
لوگان اما برای منگولد یکجور اعادهی حیثیت بهنظر میرسد. برای کارگردانی که میخواهد بگوید میتوانسته اگر قرار بر ساخت آثار شخصی داشته باشد، فیلمهایی در ردیف کارگردانهای مؤلف هالیوود در این سالها بسازد. چند فرسخ فاصلهی میان وولورین و لوگان، دو فیلمِ حول یک شخصیت، از همین نگاه میآید. هرچه آنجا منگولد صرفن یک اجراکار کاربلد بهنظر میرسد، اینجا کارگردان وسواسی دقیقیست که حتا برای پلانی هم از رنگ و نور و قاب ویژه برای داستانی که خودش نوشته و شخصیتی که از آن خودش کرده، کوتاه نمیآید (جالب است که بدانید لوگان یک نسخهی سیاهوسفید پرکنتراستِ حاصل از همین نورپردازی و رنگآمیزی هم دارد)، و انگار که بخواهد فیلم عمرش را بسازد، هرچه را که از هنر سینما در چنته داشته، در خدمت وجه صنعتی آن قرار داده؛ همان کاری که در این سالها فیلمسازانی چون کریستوفر نولان را از باقی صنعتگران هالیوودی متمایز کرده است.
+
لوگان فیلم منظر است. فیلم نمای نقطهنظر. فیلم جایی که یک خالق نگران، از آن به مخلوق سختیکشیدهاش نگاه میکند. منگولد همان کاری را با لوگان میکند، که معمولن کارگردانهای رومانسساز با زوجهای عاشق فیلمشان میکنند. آنها شور عاشقانه را به قابهاشان میآورند، اینجا منگولد تنهایی و فشار محیط را به زندگی ضدقهرمان خستهاش الصاق میکند.
البته که بضاعت فیلمساز آنقدر نیست که لوگانش به صف اول فیلمهای مردانهی ضدقهرمانمحور بپیوندد (مثلن برود جایی حوالی آثار ملویل و مایکل مان) اما میتواند بهعنوان یک فیلم شخصی مردانه ماندگار شود. درست شبیه ارجاعی که خود فیلم روی آن تأکید دارد: شِین جورج استیونز، که همواره جزو محبوبترین وسترنهای تاریخ سینماست، هرچند چندان شبیه وسترنهای بزرگ تاریخ نیست. آن هم فیلم شخصیت تکافتاده و تنهاییست که به قول مسعود کیمیایی فقط میخواهد درستوحسابی کلکش کنده شود. منگولد با زیرکی دیالوگ شِین را تبدیل به نخ ارتباطی پدر و دختر فیلم خودش میکند. «آدم باید همونی باشه که ذاتن هست. نمیتونی ذاتت رو عوض کنی. زندگیای که توش کشتن باشه، زندگی نیست. راه برگشتی ازش نیست. درست یا غلط، یه انگه. و انگ به آدم میچسبه. حالا برو خونه پیش مادرت، بهش بگو همه چی مرتبه و دیگه هیچ آدمکشی توی این دره نیست…»؛ او به پشتوانهی این ارجاع، میخواهد حساب لوگان را با باقی کارنامهاش، و البته باقی مجموعهی ایکس-منها جدا کند. تأکیدی بر اینکه قرار بوده لوگان یک «فیلم شخصی» در دل انبوهسازی ابرقهرمانیهای این سالهای هالیوود باشد؛ و نتیجه، چنین است.
| ماهنامهی بلیت/ زمستان ۱۳۹۶ |











شاهکار
خیلی خوب
خوب
متوسط
قابل دیدن