
- Directed by Damien Chazelle

- Written by Damien Chazelle

- Starring: Ryan Gosling, Emma Stone, John Legend, Rosemarie DeWitt

- US | 2016

- on Wikipedia

اگر همهچیز جور دیگری پیش میرفت
۱
دفاع از موزیکال محبوبت در این دوره و زمانه کار سختیست. از یکسو با نسل جوانی طرفی که از اساس با معنا و مفهوم ژانر مشکل دارد و این «لوسبازی» را برنمیتابد؛ از سوی دیگر با قدیمیبازهای کلاسیکدوستی طرفی که هیچ موزیکالی برایشان جای آواز در باران و آوای موسیقی را نمیگیرد و به هر تلاش تازهای در این عرصه به چشم شک و تردید نگاه میکنند.
این تازه وضعیت منتقدی در این سوی آب است؛ در نگاه کلیتر، وضع برای خود دیمین شیزل بهمراتب سختتر از اینها بهنظر میرسیده. او باید استودیو را قانع میکرده که میخواهد فیلمی در ستایش سینما و ژانر موزیکال و دوران گذشته بسازد و میگفته «خود این فیلم قرار است یکی از همان باشکوههای دوران طلایی باشد.» حالا شیزل لالالند را ساخته، تحسین عمومی (در زمان اکران و بیشتر نزد منتقدان جریان اصلی و مردم) گرفته، مهمترین عنوان ساختهشدهی سال به حساب میآید و البته قطعن منتقدانی هم دارد که به فیلمش به چشم یکی از آن فیلمهای رویاپردازانهی هالیوودی (از قبیل تایتانیک یا شیکاگو در این سالهای متأخر) نگاه میکنند. همانها که عمری با عشاق بالارفتن از نردبان ترقی در شهر فرشتگان، با کنایهی «ساکن تازهی لالالند» برخورد کردهاند.
این نوشته، مثل خود فیلم شیزل، برای این گروه آخر نیست.
۲
دیمین شیزل بازی لالالند را آن جایی برنده میشود که در ادای دین رمانتیکش به سینمای کلاسیک موزیکال (خود آواز در باران در رأس) و اصلن دوران طلایی هالیوود (شورش بیدلیل که موزیکال نیست، اما فیلمنامهنویس آشکارا دلباختهاش بهنظر میرسد) به خود ژانر بسنده نمیکند. شیزل (که چراغ سبز ساختن لالالند را حاصل از دیدهشدن بسیار ویپلش گرفته) برگ برندهی آن کار پیشین (خشونت عاطفی) را به زیرگونهی ترکیبی رومانس (که معمولن تلفیقی از درام با یک ژانر دیگر است) میبرد و از این مثلث است که پایانبندی کنونی فیلم را بیرون میکشد.
اگر در ویپلش، خشونت عاطفی حاکم بر فیلم، رو، پرخاشگرانه و سطحی بهنظر میرسید (بله، نگارنده به قول خورههای فیلم امروز ویپلشباز نیست) در لالالند، شیزل این خشونت عاطفی را، به بُنمایهی یک رابطه و مراحل پیشرفت تدریجی آن برده و اینجاست که درست در میانهی تماشای یک موزیکال عاشقانه، رودست میخوری؛ و خود را در میانهی جهانی مییابی که انگار یک وودی آلن جوان سرحال و بازیگوش برایت تدارک دیده است. یکی از بهترین درامهای او در باب رابطه و مصائب آن.
۳
حالا که بحث به وودی آلن رسید، بگذارید بگویم که نمایش لالالند و کافه سوسایتی در یک سال قدری کنایهآمیز هم بهنظر میرسد. هر دو فیلم روی تمی دست گذاشتهاند که برخی از مهمترین شاهکارهای تاریخ سینما روی همین تم بنا شده: حسرت. چیزی که در آثار واپسین آلن (لابد به دلیل سنوسال کنونی فیلمساز) خیلی پررنگتر از قبل هم بهنظر میرسد و فیلمساز گاه به آن نگاهی منتقدانه دارد (مثل حسرتِ «بودن در یک دوران دیگر» در نیمهشب در پاریس) و گاه از آن استفادهی رمانتیک میکند (مثل همین فیلم آخر). با این همه، شیزل این دستآورد را نه در سنوسال آلن، که تازه در ۳۲سالهگی به چنگ آورده.
لالالند دربارهی حسرت است؛ حسرت «اگر همهچیز جور دیگری پیش میرفت…» اما این «حسرت» آنجا اهمیت پیدا میکند که برخلاف رویکرد عاطفی آلن در کافه سوسایتی، شیزل خشونت عاطفی مختص به خودش را به داستان تزریق میکند. راه نجاتی نیست. زوج خوشبخت و هپروتی رصدخانهی شورش بیدلیل که در شروع رابطه روی ابرها با هم میرقصیدند، هیچ راه نجاتی جز مواجههی سخت با واقعیتی که خود برای خود رقم زدهاند ندارند و فیلمساز هم دریچهی امیدی پیش روی ما نمیگستراند.
این همان جاییست که لالالند را از یک موزیکال سرخوشانهی صرف، یا یک رومانس رویاپردازانهی هالیوودی، به یک «فیلم بزرگ» تبدیل میکند. همان فرقی که خیلیها نمیبینند، یا اگر هم میبینند، چون در طول فیلم تصمیمشان را برای نوع مواجهه با رویهی ظاهری و سطح اول اثر گرفتهاند، رودست عاطفی شیزل را نادیده میگیرند و ترجیح میدهند با لالالند بهعنوان یک موزیکال تکبعدی روبهرو شوند.
۴
دیمین شیزل در لالالند دو برگ برندهی اجرایی دارد. اول، نگاه خودش به اثر است. انتخاب این حجم از رنگ و نور که بهشدت یادآور دوران شکوه هالیوود است، در برداشتهای بلندی که فیلمساز در دکوپاژ اثرش انتخاب کرده و با توجه به حجم تحرک صحنهها قطعن طراحی میزانسنهای جانفرسایی را هم سبب شده، باعث میشود در همان نقطهی عزیمت، لالالند خودش را از خیل آثار سینمای امروز جدا کند و قراردادی را در همان ابتدا با تماشاگرش بگذارد که قرار است او را به دنیای دیگری ببرد.
سپس، بهسان هر عاشقانهی دیگری، لالالند از اساس فیلم کنونی نبود اگر زوج بازیگرش، زوجی جز رایان گاسلینگ و اما استون میبودند. شیمی رابطهی میان این دو از یک سو، و خصیصههای چهره و بازیگری هر دو از سوی دیگر، کیفیتی یگانه به فیلم دیمین شیزل بخشیده. گاسلینگ (با تجربهی عاشقانههای تلخی مثل ولنتاین غمگین یا بِران) پشت چهرهی ذاتن خندانش، غمی همیشهگی دارد که به آن چرخش پایانی داستان کمک قابل توجهی میکند؛ و در نقطهی مقابل، اما استون (که حالا دیگر میتوان او را نماد دخترِ جوانِ سرزندهی این نسلِ بازیگری نامید) همان شیطنت و سرخوشی را، با همان کیفیتی که مثلن در فیلمهای خود وودی آلن هم در این مدت بازی کرده، به لالالند آورده.
برای همین «انتخاب این شکل از اجرا» و «چینش درست زوج محوری» است که فراز تا فرودِ رابطهی جاری در فیلم (از آن شروع عام رابطه، امتداد رویاییاش و در نهایت فرود قابل تصوری که دارد) قابل باور از کار درآمده و این حس که فیلمنامه از شاخهای به شاخهی دیگر میپرد، در تماشاگر بهوجود نمیآید. خطری که میتوانست فیلمنامه را در شکل دیگری از اجرای کارگردان یا انتخاب زوجی دیگر در خط محوری بهشدت تهدید کند و لالالند آنی نباشد که اکنون هست.
۵
… و این خودِ خودِ «سینما»ست. همان جادوی «عشق در یک نگاه». آن چیزی که سبب شده خیل عظیمی از ما، نه مخاطب حرفهای سینما، که عاشق سینما باشیم. هرچند سال یکبار، یکی از درون خود قبیله، در یک گوشه از جهان پیدا میشود که میزبان این ضیافت عاشقانه شود و یادمان بیاورد که برای جمعیتی از این جهان، فیلمساختن و فیلمدیدن، نه یک «حرفه»، که یک «عشق» است. یک ضیافت بصری که تو را با خودش میبرد، و باعث میشود برای ساعتی ارتباطت با جهان بیرون از سالن سینما به کلی قطع شود.
برای همین جادوست که لالالند از هماکنون جایی ماندگار در تاریخ سینما برای خودش دستوپا کرده است.
| ماهنامهی ۲۴ – نوروز ۱۳۹۶|











شاهکار
خیلی خوب
خوب
متوسط
قابل دیدن