در پیشاسکارِ جایزهای که هیث لجر برای خلق ژوکرش گرفت، یادداشتی نوشته بودم با این تیتر: «همهی آنچه یک بازیگر میتواند به یک نقش ببخشد: جوهرهاش را… جانش را…» (که میتوانید آن را در راهنمای فیلم بخوانید)؛ یکشنبهشبِ یازدهِ ژانویه که روث ویلسون برای آلیسونش و مگی جیلنهال برای نسایی که ساخته بود، دو گلدنگلوبِ اصلی بازیگری زن درامهای تلویزیونی را گرفتند، یاد همان تیتر افتادم. نه آلیسون و نه نسا، هیچکدام، شخصیتهایی نیستند که دست از سر بازیگری که ایفاشان کرده، بردارند. هیچکدام سایهشان را با خودشان برنخواهند داشت تا از روی سر بازیگرشان بروند. برای یک بازیگر «در زندگی نقشهایی هست که…»
آلیسون و نسا، هر دو، از پیچیدهترین زنانی بودند که در یک محصول بصری ملاقاتشان کرده بودیم. ترجیح میدهم حتا به جای پیچیدهترین، بگویم واقعیترین. زنانی که هر اکتشان، حرکت بعدیشان، تصمیمی که میگیرند، از یک جهان دیگر ناشناخته برای مخاطب مذکر میآید. آنها پاکباختههایی هستند که انگار چیزی برای از دست دادن ندارند، پس در عریانترین شکل، خودشان میشوند. با تمام تصمیمات آنی و احساسی یک زن که میخواهد به دستاویزی از این زندگی برای زندهماندن (باز تصحیح کنم؛ شاید بهتر باشد که بگویم دوامآوردن) چنگ بیندازد.
جایی نوشته بودم فکر میکنم عنوانی دقیقتر برای the affair «زخم» باشد. جهان داستانی نویسندگان این داستان، جهان زندگیشدهایست. جهان تجربهکردن و باختن و زخمخوردن. شماری از بهترین فصلهای سریال امکان ندارد حاصل تخیل باشد؛ زندگی شده است که توانسته نوشته شود. در سطحی دیگر، در the honorable woman هم این تجربهی زندگی در ابعاد اجتماعی و سیاسی است که خودنمایی میکند؛ سختی عرببودن و یهودی بودن. میشود اصلن وضعیت نسا را تبدیل به یک اصطلاح کرد: «سختی نسا استین بودن». این یکی اثر هم، در ابعادی دیگر میتواند عنوانش «زخم» باشد. زخمی به قدمت جنگ اعراب و اسرائیل که روی تن مردمانشان مانده؛ برای آنها که میخواستهاند به راهحل برسند، چهبسا عمیقتر.
گلدنگلوبهایی که روث ویلسون و مگی جیلنهال گرفتند، با آن رقبای سخت و جدی (فکر کنید ویلسون جایزه را درحضور رابین رایت و کلر دینسِ هر دو خارقالعادهی House of Cards و Homeland گرفت و جیلنهال جلوتر از آلیسون تولمنِ Fargo و فرانسیس مکدورماندِ Olive Kitteridge ایستاد)، فراتر از جایزههای مرسوم، به اعتقادم تقدیر از زنان بازیگری بود که بخشی از وجودشان را کندند و به آن زن جلوی دوربین بخشیدند. به روح خودشان زخم زدند، تا آدم زخمی جلوی دوربین را بازی کنند. این جایزهها، مُهر تأیید از سمت آدمهایی بود که میخواستند بگویند شما را دیدیم؛ آن کار سختی را که کردید… مایهای را که از جانتان گذاشتید…
دیدگاهتان را بنویسید