نه بهخاطر هیچکس
رایان داشت زندگیاش را میکرد. تئوریهای خودش را داشت. سبک زندگی ابداعیاش طرفدار داشت. برای خودش کسی بود. بعد الکس را دید. درواقع الکس پرت شد وسط زندگیاش. همهی روزهایی که دختربچهای مثل ناتالی میخواست متقاعدش کند که کمی انسانیتر زندگی را ببیند، الکسی هم در کار بود که داشت عملی آن حرفها را نشانش میداد. که یادش میانداخت شاید نباید همهی همهچیز را هم توی «چمدان بزرگه» انداخت و آتش زد.
رایان وقتی «دوباره» باور کرد، به فنا رفت. وقتی که خواست دیگر «توی آسمان» نباشد و بیاید روی زمین و مثل همه زندگی کند. درست همینجا کلکش کنده شد. فهمید الکس و ناتالی هم دوتا احمقند مثل همهی احمقهای دیگر روی کرهی زمین که میخواهند تئوریهای اخلاقی متعهدانهشان را به دیگران هم تسری دهند. خزعبلاتی که زندگی روزمره یادشان داده. پای رایان به زمین که رسید، یادش افتاد که خیلی پیشتر کشف کرده بوده، هیچکس، در هیچ مقطعی از زندگی، ارزش این را ندارد که قواعدت را بهخاطرش نقض کنی؛ که برای همینها روزیروزگاری فکر کرده «زمین» جای زندگی نیست و باید «توی آسمان» وسط ابرها زندگی کرد. برای همهی این باور دوباره هم هست که ته قصه، ناامیدی نیست. برگشت به نقطهی صفر است. به زندگی «توی آسمان».












شاهکار
خیلی خوب
خوب
متوسط
قابل دیدن