در توصیف شکل‌گیری و امتداد مسیر فرنچایز سینمایی ۰۰۷

از یک باند چه انتظاری داریم؟ چه‌قدر حق داریم این مأمور سرویس مخفی ملکه‌ی بریتانیا، جاسوس کلاسیک سینما را که روزگاری دشمن ایدئولوژی چپ به حساب می‌آمد و نماد استعمار، و حالا بیش‌تر یک آیکون سینمایی صرف است تا ابزاری سیاسی، به‌روز و مدرن بخواهیم و چه اندازه هوادارانش باید او را در همان شکل و شمایل تثبیت‌شده‌ی قدیم بخواهند؟

باند اولیه از دل جنگ سرد برآمد؛ قرار بود دشمنان کلاسیک انگلیس و آمریکا را در اذهان به‌عنوان دشمنان بشر جا بیندازد و برای ساختن چنین تصویری، نیاز به یک دورچین جذاب بود. پس او مرد جذاب و سختی بود که می‌توانست دل هر زنی را ببرد و اغراق در خباثت خبیث‌های داستان، کار را تا مرز یک فانتزی پیش می‌برد. در مقطعی که سرگرمی در این بازی جدی‌تر شد، همان زمانه‌ای که راجر مور پس از یکی دو آزمون و خطا جایگزین اصلی شان کانری شد، همین خصیصه‌ها پررنگ‌تر از قبل هم شدند. باند تازه شوخ‌طبع‌تر بود، زن‌باره‌تر و غیرجدی‌تر. طنزی که راجر مور با خود به فیلم‌های باند آورد گروه تازه‌ای را جذب این سری کرد و سبب شد سری ۰۰۷ به‌شکل کامل بدل به یک فرنچایز سینمایی شود؛ بنگاه چاپ اسکناس برای بروکولی و شرکا. کاری که تیموتی دالتون در ادامه از پس‌ش برنیامد و خیلی زود پیرس برازنان به‌عنوان جایگزین سبک مور پا به میدان گذاشت. چهار فیلم برازنان (جز آخری) همان چیزی بودند که مور هم از مامور۰۰۷ ساخته بود؛ هم‌چنان غیرجدی و هم‌چنان برای مخاطبان جهانی یک سرگرمی درجه‌یک.

زمانه که عوض شد، در هزاره‌ی تازه، در عصر ظهور کریستوفر نولان، هنگامه‌ای که تمام مظاهر سرگرمی فانتزی برای دوام‌آوردن نیاز به بازتعریف و زمینی‌شدن پیدا کردند باند هم از این نگاه در کُنه خود روشن‌فکرانه در امان نماند. تیتراژ آخرین باند برازنان «روزی دیگر بمیر» که برخلاف همیشه‌ی هوس‌رانانه‌ی این تصویرسازی‌های گرافیکی این‌بار پس از شکست مأموریت اول و پیروزمندانه‌ی همیشه‌گی باند، روی پلان‌هایی از شکنجه‌ی مأمور ۰۰۷ استوار شده بود، نشان همین اتفاق تازه بود؛ جایی که مدونا خطاب به زیگموند فروید به کنایه می‌خواند «این را تحلیل کن… و این… و این… من چرخه را خواهم شکست… من ضمیرم را منهدم خواهم کرد…» دانیل کریگ از دل چنین تحولی جیمز باند تازه‌ی سینما می‌شود. تلخ و زخمی با شمایل یک مرد کلاسیک. چیزی که باند نخستین بود: شان کانری. نخستین باند کریگ، که آن را مارتین کمپبل (همان کسی که اولین باند برازنان را هم ساخته بود) می‌سازد، به کل یک باند تازه اما برآمده از نسخه‌های کلاسیک مجموعه است. «کازینو رویال» بیش‌تر یک عاشقانه با زنی اثیری است، تا یک باند، اما در پس‌زمینه کمپبل که ادعایی در عرصه‌ی سینمای روشن‌فکرانه ندارد، سعی می‌کند قواعد یک باند را تا جایی که می‌تواند حفظ کند. باند عاشق می‌شود اما قدرت و صلابت و شوخ‌طبعی‌اش را (این آخری را البته اندکی) نگه می‌دارد. «ذره‌ای آرامش» چاره‌ای جز ذوب‌شدن و شکست مطلق زیر سایه‌ی سنگین فیلم پیشین ندارد؛ و چنین است که میراث به سام مندس می‌رسد. یک کارگردان بزرگ، که قرار است سنت نولانیزه‌کردن باند را انجام دهد، اما در عمل آن‌چه که در «اسکای‌فال» اتفاق می‌افتد بیش‌تر گرفتن چهره‌ی یک مرعوب نولان است، تا حتا یک پیروی صرف. خبیثی که مندس در نخستین باندش می‌سازد سایه‌ی سنگین‌تری از خود باند بر فیلم دارد (همان کاری که نولان در «شوالیه‌ی تاریکی» انجامش می‌دهد) و خاویر باردم تمام‌قد سعی می‌کند جایی بایستد که هیث لجر برای خلق ژوکر آن‌جا ایستاده بود. حاصل، هرچه هست، در دورترین جای ممکن از مجموعه می‌ایستد. مندس سعی می‌کند همه‌چیز را (شبیه نولان و بتمن) از نو بسازد. مانی‌پنی را از یک منشی به مقام جاسوس (و جایی حتا با ایجاد شک زن موردعلاقه‌ی باند بودن) ارتقا می‌دهد، «ام» مونث را می‌کشد تا «ام» مذکر خودش را جای او بنشاند، جنگ فیزیکی به حداقل خود می‌رسد تا بازی هوش و جنگ سایبری جایگزین آن شود و در نهایت به خبیثش قدرت بی‌حدی می‌دهد که طی آن بارها بر باند چیره می‌شود و لندن و سیستم و ساختمان اصلی جاسوسی را ویران می‌کند. آن هم نه برای این‌که جناب خبیث دشمن جهان است، به این دلیل که مشکل شخصی با باند و «ام» دارد.

«اسکای فال» شاید فیلم خوبی باشد (که از نظر نگارنده نیست و جعل جهان نولان است) اما قطعن باند نیست. مندس توان ساختن یک جهان اریژینال تازه برای باند را ندارد و انگار خودش هم این را می‌فهمد که در «اسپکتر» یک عقب‌نشینی کامل به مرزهای باند کلاسیک می‌کند. «اسپکتر» بر ویرانه‌ی «اسکای‌فال» سعی می‌کند در ساختارش یک باند سنتی و در داستان تکمیل‌کننده‌ی جهان «کازینو رویال» باشد. باندش عاشق‌پیشه است (به همان سنت شروع ۰۰۷ کریگ) اما در مبارزه‌ی فیزیکی کم نمی‌آورد، بی‌کله‌گی‌ها و شجاعت خودش را دارد و با خبیثی دست‌به‌گریبان می‌شود که یک بادکنک خوش‌نقش‌ونگار است، تا یک شخصیت عمیق. همان چیزی که باید خبیث یک فیلم باند باشد؛ با ادعای بی‌حد اما با یک مرگ ساده. فصل مقابله‌ی باند با بلوفلد، آن‌جا که او نقطه‌ضعف ۰۰۷ تازه را احساسات‌گرایی‌اش عنوان می‌کند و نام زنانی را که قربانی‌اش شده‌اند پشت هم قطار می‌کنند، فصل نمونه‌ای «اسپکتر» برای همه‌ی این ادعاست. هم از باند تازه مایه می‌گیرد و هم بلوفلد را (که از کلاسیک‌ترین خبیث‌های مجموعه‌ی باند است) در جایگاه درست خودش قرار می‌دهد: کسی که حق قضاوت این باند تازه‌ساز را دارد.

«اسپکتر» نوید بازگشت است. بازگشت به کلاسیک‌ترین داستان‌ها و ویژگی‌های شخصی ۰۰۷. فیلمی از مجموعه‌ای که قرار نیست خودش را بیش از آن‌چه که برایش تعریف شده جدی بگیرد. آخرین باند از این منظر فیلم بسیار مهمی است؛ بزرگ‌تر از نام سازنده‌اش. چیزی که خود مندس هم فهمیده. وقتی از یک باند حرف می‌زنیم، قرار نیست از چیز دیگری حرف بزنیم؛ مگر این‌که از سری باند انتظار دیگری داشته باشیم. به سؤال اول و عنوان این نوشتار برگردیم. از یک باند چه انتظاری داریم؟

| روزنامه‌ی سینما – دی‌ماه ۹۴ |