
قضیهی شکل کیارستمی، قضیهی شکل فرهادی
تازهترین ساختهی توماس وینتربرگ، یکی از سردرمداران نهضت دگما۹۵ و از سرشناسترین فیلمسازان اروپایی این سالها، حاصل تلفیق ایدهی داستانی «تاوان» جو رایت (که البته خودش بر اساس یک رمان درخشان ساخته شده؛ و البته پیش از آن «ساعت بچهها»ی ویلیام وایلر)، با ایدهی کلی و اجرای اصغر فرهادی در «دربارهی الی…» است. هیچ خودمحورجهانبینی و احساسات ناسیونالیستی خرجکردن هم در کار نیست. فرهادی این سالها همان جایگاهی را با دو فیلم متأخر داخل ایرانش در سطح جهانی به دست آورده، که یکی دو دههی پیش، از آنِ کیارستمی بود. همانطور که بعدتر شمار زیادی فیلم بینالمللی تحتتأثیر شیوهی فیلمسازی کیارستمی ساخته شد، حالا این جهان سینمایی فرهادی است که حتا فیلمسازان بزرگ را جذب خودش کرده؛ و دور نیست که در گسترش این جهان از خود او هم پیشی بگیرند.
«شکار» با سرخوشی آغاز میکند، بحران به تدریج درون جهان فیلم نفوذ میکند، بعد ضربهی اصلی وارد میشود، و دست آخر زندگی ادامه دارد؛ هرچند سایهی وحشت هنوز هم هست. پرداخت واقعگرا، ارجحکردن ظاهری زندگی روزمره بر درام، و بعد استفادهی دراماتیک از ظرفیتهای داستانی مستتر در روابط عادی بر پایهی یک دروغ ساده و گسترش آن به همهی جهان داستانی، کاری است که وینتربرگ کرده و فرهادی هم استادانه انجامش میدهد. البته که همچنان در این شکل قصهگویی، نمونهی ارژینال یعنی «دربارهی الی…» را خیلی بالاتر از فیلم بعدی خود فرهادی یا این فیلم وینتربرگ میدانم و فکر میکنم اینجا هم وینتربرگ مثل «جدایی نادر از سیمین» جاهایی تقلب میکند و حجم ترفندهای قصهگویی مورد استفادهاش در برابر داستانی از دل زندگی جاری بیشتر از حد مجاز این سینماست، و سایهی کارگردان در همان میانههای فیلم است که خودنمایی میکند؛ نه در پایان، و در تأثیر فیلم بر مخاطب.
«شکار» شاهکار نیست اما فیلم خوبی است. ببینیدش.
| روزنامهی هفت صبح – ۲۷ فروردین ۹۲ |









شاهکار
خیلی خوب
خوب
متوسط
قابل دیدن