
- Directed by Billy Wilder

- Written by George Axelrod & Billy Wilder

- Starring: Marilyn Monroe, Tom Ewell

- US | 1955

- on Wikipedia

از درون فرهنگ عامه آمریکایی
مانند بسیاری از نمونههای کلاسیک دیگری که از روی یک نمایشنامه به فیلم برگردانده شدهاند، خارش هفت ساله هم سعی میکند اندکی سینمایی تر از نسخهای باشد که در برودوی روی صحنه رفته و اگر این تلاش در فیلمهایی چون تراموایی به نام هوس یا گربه روی شیروانی داغ نتیجه نداده و فصلهای بیرون از لوکیشن اصلی تاحد زیادی تحمیلی به نظر میرسند، اینجا به خلق شوخی به شدت جذاب اولیه فیلم منجرشده؛ جایی که تصویر سرخ پوستان منهتن را در حال بدرقه زنان میبینیم و بعد درمی یابیم که پانصد سال بعد هم اوضاع بر همین روال است. این شوخی در همان سکانس آغازین، نشان میدهد که وایلدر و فیلمنامه نویس دیگر کار، جرج اکسلرود -که نویسنده نمایشنامه اصلی ست- تا چه حد میخواستهاند از محدودیتهای یک نمایش جدا شوند.
اما اگر خارش هفت ساله تفاوتهایی در جزئیات صحنه – و بیشتر اجرا- با فیلمهای دیگری که از روی نمایشنامههای موفق برودوی اقتباس شدهاند دارد، در ذات قصه بسیار شبیه به آنهاست. در واقع نمایشنامههای موفق آن مقطع زمانی بیشتر آثاری هستند که اساس خود را بر نقد شخصیتهای ساخته شده در فرهنگ عامه آمریکایی قرار میدهند و برای همین آثاری کاملن شخصیت محورند. این خصیصه تا آنجا پیش میرود که برخی از کاراکترهای خلق شده، خود بدل به شمایلهایی در همین فرهنگ میشوند و تا سالها میمانند. برای همین است که اگر بخواهیم به نقاط کلیدی فیلمنامهای چون خارش هفت ساله برسیم، باید کلیدها را در کاراکتر اول و رفتارهای او جست و جو کنیم، تا مثلا در سیر روند داستان. این اتفاق به دلیل نوع پردازش شخصیت ریچارد شرمن (تام یوئل) در این فیلمنامه، بیش از آن نمونههایی ست که نام بردم. اینجا با کاراکتری خیالباف مواجهیم که در مقاطعی، حتی نمیتواند میان آنچه که در ذهنش تصویر کرده و آنچه واقعا اتفاق افتاده مرزی قائل شود. بگذارید یک بار قصه خطی را مرور کنیم تا ببینیم قصه چه چیزی به ما میدهد: ریچارد شرمن که فکر میکند پا به سن گذاشته و دیگر جذابیتی برای هیچکس ندارد، با سفر سنتی همسر و فرزندش که به دلیل گرمای شدید منهتن است در شهر تنها میماند. آشنایی با دختری جوان که همسایه طبقه بالای خانه اوست، میتواند او را وارد زندگی جدیدی کند اما در نیمه راه، ریچارد درمی یابد که خانوادهاش را دوست دارد و به سوی آنها میرود.
آنچه در این قصه میتوان پیدا کرد، یک نقطه شروع بعد از ورود به قصه است. آشنایی ريچارد با دختر جوان (که تا پایان هم نامش را نمیدانیم و خیلی هوشمندانه فقط دختر صدا میشود) در امتداد تصاویر ذهنی او در خانه که از سوی زنش مردی بدون جذابیت قلمداد میشود و بیشتر قرار است تلقی عمومی از کاراکتر مرد را به تماشاگر بدهد، جایی ست که قصه اصلی شروع میشود اما واقعا در بدنه درام چه چیزی داریم؟ همه بدنه قصه دو دیدار ریچارد و دختر و یک پاساژ در میان این دو دیدار در دفتر کاری مرد است. حتی پس از این دو دیدار بخش میانی قصه هم، هیچ نقطه مشخصی وجود ندارد که آشکارا کاراکتر اصلی را به تصمیم گیری نهایی وادارد که اگر به چنین اتفاقی قائل باشیم، باید انتخاب او برای بیدارنشستن شبانه و کادو کردن پاروی پسرش ریکی را چنین نقطهای بدانیم. معتقدم ورای صحنهای مشخص، گرههای فیلمنامه در شخصیت ریچارد است که شکل میگیرد. او مردی ست که زندگی خانوادگی خوبی دارد ولی وقتی تنها میشود با این سوال روبروست که خودش میخواهد آدم خوبی باشد یا شرایط همیشه اینگونه بوده. کنایههای همسرش هلن در تصاویر ذهنی او و بعد داستانهای اغراق شدهای که ریچارد برای او تعریف میکند، دقیقن حاصل همین اتفاق است. اگر این تفکر را دقیقن عطف اول قصه بگیریم، آن وقت همه چیز درست در میآید. در پایان نخستین دیدار با دختر، مرد در کشاکش درگیریهای ذهنی خود، از او میخواهد که خانهاش را ترک کند. این دقیقن عطف میانی و آغاز درگیری مرد با خودش است که حالا دریافته در این سالها اگر میخواسته، میتوانسته آن قدرها هم آدم خانواده دوستی نباشد و حال باید تصمیم بگیرد که واقعا دلش میخواهد چگونه مردی باشد. همین درگیری با خود، بدنه نیمه دوم درام را شکل میدهد و تصمیم نهایی او که حاصل دو سه اتفاق پیاپی است، به عطف دوم میرسد. او در درون به این نتیجه میرسد که باید پیش هلن و ریکی باشد و در پایان چنین میکند. به واقع کاراکتر دختر در تمام طول داستان پیش برنده افکار و ذهنیات ریچارد به سمت و سویی است که باید؛ و همین، از او یک «همراه» فوق العاده موثر در فیلمنامه، خلق میکند.
جدا از این بحث، فکر میکنم مواجهه اینگونه با کمدی رومانتیکهای بیلی وایلدر –حتی اگر تمامش هم به تعریف و تمجید بگذرد- خیلی بی رحمانه است. آنچه به فیلمهای وایلدر جذابیت میبخشد، روح وایلدری این آثار است که چه در فیلمنامه و چه در اجرا به چشم میخورد. برای همین فارغ از داستان، دلم میخواهد به دو اتفاق در این فیلمنامه بپردازم. اول کاراکتری که نقش او را مریلین مونرو بازی میکند و به یکی از شمایلهای دهه پنجاه بدل میشود. آنچه معمولا درباره مونرو گفته و نوشته شده، شخصیتی «زن/کودک» است که او از خود خلق میکند. با اینکه تعداد فیلمهای مونرو پیش از این فیلم، خیلی بیشتر از فیلمهایی ست که پس از این بازی میکند، اما چنین کاراکتری دقیقن در خارش هفت ساله است که خودش را نشان میدهد. به واقع تصویر مونرو در فیلمهای قبلی، بیشتر یک زن موطلایی زیباست که همه شیفتهاش هستند اما دقیقن از اینجاست که مونرو در قامت یک «زن/کودک» دوست داشتنی، وارد فرهنگ عامه آمریکایی شده و با این پرسونا ماندگار میشود. در فصل گردش شبانه، جایی که مونرو و یوئل در خیابان از روی شبکههای تهویه هوای مترو میگذرند، شیطنت کودکانه مونرو حسی از بی وزنی و سبکی را به تماشاگر آن سالها میدهد که برایش جذاب است و همین اتفاق، آن عکس خاص را بدل به شمایلی ماندگار از مونرو در ذهن آمریکاییها میکند. نوع دیالوگ نویسی و معصومیت کودکانهای که در دختر حضوری موثر دارد، دقیقن به نگاه درست فیلمنامه نویسان در پرداخت کاراکتر برمی گردد. دومین ویژگی هم پرداخت دقیق شخصیتهای مکمل است. شخصیتهایی که در زندگی روزمره ریچارد حاضرند و بعد، بخشی از کابوسهای او را هم شکل میدهند. با این همه، به نظرم جذاب ترین کاراکتر فیلم -که بهترین دیالوگ نویسی فیلمنامه را هم دارد- روانپزشکی به نام بروبیکر است که دقیقن در نیمه راه، بک فصل کلیدی دارد و نه قبل و نه بعد از آن در هیچ جای دیگری –و از جمله در تصاویر ذهنی ریچارد- حضور پیدا نمیکند؛ او همان کسی هم هست که اصطلاح خارش هفت ساله را در کتابش به کار برده. مرور تنها دو سه دیالوگ نشان میدهد که چرا درباره این کاراکتر چنین نظری دارم. در نخستین صحنهای که او را میبینیم، هنگام ورود منشی به او میگوید که قرارش با ریچارد، 15 دقیقه دیگر است و او با خونسردی میگوید: «یکی از مریضهای امروزم خودش را از پنجره پرت کرد پایین و از اون موقع، برنامههای امروزم 15 دقیقه جلو افتاده…» و بعد در دیدار با ریچارد، وقتی او اصرار میکند که با اتفاقات شب گذشته مریض جذابی برای دکتر خواهد بود، بروبیکر باز با همان لحن قبلی میگوید: «همه مریضهای من با ویزیت 50 دلار، موردهای جذابی هستند.» تقریبا تمام حضور چند دقیقهای دکتر پر از دیالوگهایی این گونه ست که در کارکرد فیلمنامه ای، قرار است نشان دهند بحران ریچارد، یک اتفاق عمومی در تمام منهتن است اما به هرحال به خلق یکی از جذاب ترین کاراکترهای فیلم هم آنجامیده.
معتقدم بهترین کمدیهای وایلدری در دوره همکاری او با یال دایموند فیلمنامه نویس و شکل گیری زوج طلایی این دو ساخته شده است؛ اما خارش هفت ساله این نکته را آشکار میکند که وایلدر بدون دایموند -که همیشه بخشی از ویژگیهای کمدی رومانتیکهای وایلدر را به او نسبت میدهند- هم، آنقدر توانا هست که یک کمدی وایلدری تمام عیار بسازد. فیلمی پر از جزئیات و ریزبینی در پرداخت شخصیتها، داستان و اجرا.










شاهکار
خیلی خوب
خوب
متوسط
قابل دیدن