همه‌ي اين سال‌ها در خلاء می‌نوشته‌ایم؛ دور از واقعیت

بخشي از ريويونويسي اين سال‌هامان درباره‌ي فيلم‌هاي آمريکايي غلط‌هاي فاحشي دارد که مربوط به دوري‌مان از پديده‌ي سريال‌هاي مدرن آمريکايي‌ست. بگذاريد با يک مثال واضح شروع کنم.
در اين سال‌ها، ما با طيف تازه‌اي از فيلم‌هاي اکشن مواجه شديم که رنگ‌آميزي متفاوتي داشتند. ويژگي‌هاي مهم‌شان چه بود؟ حرکات بي‌وقفه‌ي دوربين با يک‌سري مچ‌کات استثنايي که باعث مي‌شد جاي کات‌ها را گم کني، لوکيشن‌هاي متعدد که هر يک ميزبان يک اتفاق بودند و بعد، جنسي از قهرمانان که شباهت چنداني با پيشينيان‌شان نداشتند. اگر در «کازينو رويال» و پيش‌تر از آن در «هويت بورن» داگ ليمان و دو دنباله‌اي که پل گرين‌گراس ساخت، با ساختار تودرتويي مواجه بوديم که ديالوگ‌هاي کنايي هم در آن نقش کليدي ايفا مي‌کرد نمي‌فهميديم که پشت اين‌ها يک «۲۴» و «الياس» وجود دارد که بر شکل اکشن‌سازي در سينما سايه انداخته و سينما گريزي از شبيه‌کردن آدم‌هايش به جک باور يا سيدني بريستو ندارد.

اشتباهات فاحش‌تري هم داشتيم. با «ماموريت: غيرممکن ۳» مواجه شديم و فکر کرديم کف‌گير ته ديگ خورده و از برايان دي‌پالما و جان وو، کار به يک جوان تازه‌کار رسيده که حالا گيريم کارش را خوب بلد است. حالا اگر کسي درباره‌ي اين يکي فيلم بخواهد مستقل و بي‌تجربه‌ي ديدن «الياس» صحبت کند، اصلا به حرف‌َش گوش نخواهم داد چون خوب مي‌دانم که مخاطب «ماموريت: غيرممکن ۳» قرار بوده همان مخاطب سريال ج. ج. آبرامز باشد که در آمريکا و جهان پنج سال همراه سيدني بريستو بوده و حالا قرار است جايش اتان هانت را ببيند؛ اينجا سريال پنج‌ساله‌ي تازه تمام‌شده با مخاطب سيراب‌نشده‌اش اهميت خيلي بيشتري از آن مجموعه‌ي قديمي «ماموريت: غيرممکن/ بالاتر از خطر» و دو نسخه‌ي سينمايي‌ش دارد. به‌همين سادگي. اتان مثل سيدني ماموريت قبول مي‌کند؛ وسطِ سوپرمارکت يا در يک انبار متروکه‌ي خارج از ديد و مثل او در مسافرت‌هايش شناخته نمي‌شود. الگوي ساختار هم که همان است. بخشي از مهيج‌ترين اتفاق پرده‌ي آخر را در ابتدا مي‌بينيم، بعد قصه به ابتدا برمي‌گردد و در پرده‌ي آخر آن فصل را با پلان‌هاي گمشده‌اش دوباره شاهديم. درست مثل نيمي از قسمت‌هاي سريال آبرامز.
ماجرا از اين‌ها هم فراتر است. وقتي کار به تغيير و هم‌خوان کردن کاراکتر کلاسيکي چون جيمز باند با اين مختصات تازه مي‌رسد و وقتي شمايل خسته‌ي جيسون بورن و باند، چيزي شبيه چهره‌ي هميشه زجرکشيده‌ي جک باور است، آن‌وقت مي‌فهمي بايد بازيِ اين مجموعه‌هاي تلويزيوني دنباله‌دار با خط واحد داستاني ـ‌و نه نمايش‌هاي تلويزيوني سرگرم‌کننده‌ي مشابهِ «دوستان»‌ـ را جدي بگيري و به اين اتفاق پس از شروع هزاره‌ي جديد، بيش از آن‌چيزي که تصور مي‌کني، احترام بگذاري. اين‌جاست که نام‌هايي چون آبرامز، جان کاسار يا حتا تيم کرينگ اهميت مضاعفي مي‌يابند و درمورد اولي (يعني جناب ج. ج. آبرامز)، کار به جايي مي‌رسد که دنبال‌کردن مسير پروژه‌هايش به‌عنوان يک مولف، ارزشي هم‌سان يا شايد هم بالاتر از پي‌گيري مسير بهترين فيلمسازان اين سال‌هاي سينماي روز پيدا مي‌کند.

کامبيز کاهه در دهه‌ي هفتاد مقاله‌اي باليني با عنوان «حرفه: منتقد» نوشته که در «دنياي تصوير» فروردين ۸۸ بازچاپ شده و مثل هر نوشته‌ي ديگري از او، خواندن‌َش بر هر علاقه‌مند به سينمايي واجب است. در آنجا کامبيز به فضاي دهه‌ي خودش اشاره کرده که فيلم‌هاي روز و نقدهاي روز چندان در دسترس نيستند، چندتا از اين مقاله‌ها بر همان فيلم‌ها را نام برده و بعد چنين آورده که «…واقعا چند درصد چنين ذخيره‌اي براي خواننده‌ي سينمايي اينجايي در دسترس است؟ نقدهايي که نمي‌توان خواند، بر فيلم‌هايي که نمي‌توان ديد! همه‌چيز يک‌دست و هماهنگ است.»؛ و حالا نزديک به آغاز دهه‌ي نود خورشيدي، هنوز مي‌توان اين جملات را به چيزهاي ديگر سينمامان هم تعميم داد.
هرچقدر هم که دي‌وي‌دي زيرنويس‌دار بيايد و هرچه هم کتاب و مجله‌ي انگليسي‌زبان در دسترس باشد، بيرون از دهکده‌ي جهاني زندگي مي‌کنيم. اين سريال‌ها را بايد در شرايط و زمان خودش مي‌ديديم و وقتي چنين نشده، انگار همه‌ي اين مدت داشته‌ايم در خلاء، چيزهايي را روي هوا قلمي مي‌کرده‌ايم؛ همين‌قدر ساده و البته بي‌رحمانه.
بر فضايي تجربه‌نکرده و ناشناخته نقد نوشته‌ايم و حالا بايد با کپسول‌هاي دي‌وي‌دي، اين يک دهه غفلت را جبران کنيم. مي‌شود؟ شک دارم که کپسول شفادهنده، لذت سلامت واقعي را داشته باشد.