دربارهی دیهگو سیمئونه و شبی که میتوانست از آن او باشد
روزنامهی هفت صبح/ ستون چهارشنبه/ ۷ خرداد ۱۳۹۳ خورشیدی/ صفحهی یک
دقیقهی ۷۰ بازی شنبهشب بود. فینال لیگ قهرمانان اروپا در لیسبون. به دوستی که بازی را با هم میدیدیم گفتم «این رئال مادرید پر استرس با کابوس نرسیدن دوباره به «دسیما» پس از دوازده سال انتظار، گلبزن نیست، مگر اینکه سیمئونه خودزنی کند.»
نشانههاش را بروز داده بود. با بیتجربهگی غریبی که بر سر فرستادن دیهگو کوستا به زمین، خودش را به رخ کشید. به سوزاندن یک تعویض در دیداری که میدانست ممکن است چهقدر همان یک تغییر در تیم، بتواند همهچیز را عوض کند. فقط تا اینجا را دیده بود که شوک حضور کوستا در زمین، در شرایطی که توقعش نمیرفت، دستگاه فکری رئالیها را میتواند تا مدتی از کار بیندازد. این هیجان به زمین فرستادن کوستا، نگذاشته بود حتا به پلنهای B و C فکر کند. به اینکه میتواند کوستا را بهعنوان یار جایگزین، در دقایق سخت پایانی نیمهی دوم به زمین بفرستد تا بار روحی به حریفش تحمیل کند؛ یا اینکه حتا با نگهداشتن او روی نیمکت، آنجلوتی را وادار کند که یک تعویضش را تا روشنشدن تکلیف حضور کوستا دستنخورده نگه دارد. سیمئونه انگار به هیچکدام اینها فکر هم نکرده بود.
آرژانتینیها هیچوقت هدایتگران خوبی نبودهاند. نوعی میل به جنگ درونشان دارند که نمیتواند بگذارد منطقی تصمیم بگیرند. نه درون زمین، نه بیرون زمین. وقتی زور جنگیدن دارند، مبارزه را پیروز میشوند؛ وقتی نیاز به چیدن استراتژی باشد گیر میافتند. اگر روزگاری کارلوس بیلاردو موفق بود، دلیلش این بود که درون این فلسفهی «آرژانتینی» یک مارادونا داشت، که میتوانست همهچیز را عوض کند. زندگی مارادونا اصلن قربانی همین «فلسفه»ی زندگی شد. این بیحوصلهگی در چینش، این میل به هجوم و تخریب را، سیمئونه سالهای زیادی برای آرژانتینیها درون زمین نمایندگی میکرد، و حالا کار به بیرون زمین هم رسیده. او از اتلتیکو تیم جنگجویی ساخته، که همهچیزش روحیهاش است. هنر تخریبش. برای همین بود که وقتی پشت سر هم در بیرون زمین اشتباه کرد (بعد از آن تعویضی که سوزاند، در تعویض دوم یک مهاجم را جای هافبکش به زمین فرستاد و تعویض سومش را همان دقیقهی ۸۰ انجام داد، بیآنکه احتمال دهد کمر وقت اضافه طولانی را میتواند با یک تعویض بر پایه اتلاف وقت بشکند) تیمش را با دستان خود به سمت خوردن گل مساوی سوق داد.
گل سرخیو راموس در دقیقه ۹۳ فقط گل مساوی نبود. برای سیمئونه، نقطهی پایان بود. همه میدانستند که اتلتیکو به بازی برنمیگردد، چون پشت خطِ سفید کنار زمین، یکسو کارلو آنجلوتیِ آرام ایستاده بود و سمت دیگر دیهگو سیمئونهی بیقرار. اتلتیکو درست جایی که لازم بود سیاستمدار باشد، نبود. آنها بازی را نه به همشهری سلطنتیشان، که به همان مردی باختند که آنها را تا اینجا، تا آستانهی بزرگترین افتخار تاریخشان، پیش آورده بود. روز قبل از بازی در جواب دوستی که نوشت سیمئونه نمیگذارد رؤیای «دسیما»ی رئالیها محقق شود، که رئال امسال هم به جام دهم نخواهد رسید، نوشتم «سقف سیمئونه تا همینجاست. انگیزه همهچیز نیست. بزرگیکردن، شخصیت بزرگ هم میخواهد، که آن فرد سیمئونه نیست. فعلن نیست.»
دیدگاهتان را بنویسید