دربارهی روزگاری که تصویرمان از آینده به زمان حال رسیده است
روزنامهی هفت صبح/ ستون چهارشنبه/ ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۳ خورشیدی/ صفحهی یک
جایی در فصل سوم سریال «اپیزودها»، مدیر جوان تازهآمده به شبکهی در سراشیبی، از جهان تازهی «رسانه» حرف میزند. از این که همه باید «زامبی» شوند؛ و توضیحش از «زامبی»شدن، غیرقابل پیشبینیبودن است. وحشی بودن. بیرحم بودن.
طرح کاستور سوتو برای یک تلویزیون در جهان پیش رو چنین چیزی است: «کِی؟» را باید دور ریخت. بیننده نباید بداند فلان سریال یا فلان بخش خبری چه زمانی پخش خواهد شد، چون با رسانههای آنلاین دیگر «کِی؟» معنا ندارد. همهچیز همیشه در دسترس است. میتوان ستاره محبوب یک مجموعه را اسلحهبهدست فرستاد توی استودیوی برنامه آشپزی و آشپز را گروگان گرفت و پلیس یک مجموعه دیگر شبکه را فرستاد که گروگان را نجات دهد (اینجا یکی میپرسد یعنی واقعا به بازیگرمان شلیک کنیم و کاستر میگوید بازیگرانی هستند که حاضرند پول بیشتر بگیرند و تیر بخورند) و اینها قطع شود به بخش خبری شبکه خودمان، که جزئیات این گروگانگیری در یک شبکه تلویزیونی را پوشش میدهد. خودمان خبر میسازیم و خودمان اختصاصی پخشش میکنیم و هیچکس هم به گردپایمان نمیرسد، چون این چیزی است که اختصاصی برای خودمان است.
در «اپیزودها» کاستور را بلافاصله به جرم «دیوانهگی» از شبکه اخراج میکنند، اما به نظر میرسد چشمانداز جهان مدرن رسانه، یک چنین چیزی باشد. رسانهها در رقابت با هم، سیاستمداران و اقتصاددانان در مبارزه با هم، هرکدام به بهانه شفافسازی بیشتر، مردم را در جریان چیزهایی قرار میدهند که اصلا قرار نیست جایی در زندگی روزمره داشته باشد. حس میکنم یکجوری آدمهای فعال در حوزههای تخصصی دارند به بهانه حق دانستن مردم، از زیر بار مسئولیتهای خودشان شانه خالی میکنند. چیزهایی که قرار بوده آنها بابت انجامش دستمزد و موقعیت اجتماعی بهتر بگیرند و در عوض آرامش حاصل از کارشان نصیب مردم عادی شود. امروز چنین نیست. فردا قطعا چنین نخواهد بود. جای مفاهیم اولیه به کلی با هم عوض شده است.
آیندهای که بعد از سال ۲۰۰۰ تصور میشد به زمان حال رسیده و تصویرهای آخرالزمانی، تصویرهای جهان آینده، جز در بخش تکنولوژیک و تکنولوژیهای «تاچ» تقریبا شباهتی با آن آینده ندارد. هنوز کامپیوترها نسل بشر را منقرض نکردهاند و از تاکسیهای پرنده هم خبری نیست. نگرانی از رسیدن آینده به حال، جور دیگری دارد خودش را به رخ میکشد. در فیلم «او»ی اسپایک جونز، مردم عاشق سیستمعاملهای هوشمند کامپیوترهای خودشان میشوند، و خیلی زود، این سیستمعاملهای هوشمند که از انسان مقابلشان رفتار انسانی را یاد میگیرند، تاب انسان بودن و درگیر روابط پیچیده عاطفیشدن را نمیآورند. سیستمعاملها دستهجمعی پی یک زندگی بهتر انسان را ترک میکنند تا آدمها باز با خودشان و پیچیدگیهای روابطشان تنها بمانند. میبینید؟ نگرانیها شکل دیگری پیدا کرده. رنگ دیگری. دیگر نمیترسیم که رباتها به شیوه «ترمیناتور»های جیمز کامرون، ارتش بسازند و به مقابله با انسانها برخیزند. ترسها درونیتر شده، چون آن تصویر آینده، به حال رسیده و واضحتر پیش چشممان است. اینکه در یک دورهمی چهارنفره جوانانه میان دو زوج حتی، ساعتی بعد از گپهای معمول، سر هرکسی در وسیله ارتباطی خودش با جهان مجازی دهها برابر بزرگتر از این اجتماع چهارنفره است و معاشرتهای مجازی پیوستهاش را به دورهمی لحظهایاش ترجیح میدهد. حالا رسانههای سنتی باید برای جذب این مخاطبی که حتی حاضر نیست از جهانی که خودش تولیدکننده آن است به نفع نزدیکترین دوستانش چشمپوشی کند، چه کنند؟ چهطور میشود مخاطب را دوباره به جایگاه مخاطب بازگرداند و همواره یک پله از او جلوتر بود؟
بهنظر میرسد جواب سوالهای بالا، چیزی شبیه همانی باشد که کاستر سودو میگوید و بابتش به جرم دیوانهگی اخراج میشود. «ریلیتیشو»ها که جهان رسانه را قبضه کردهاند و شبکههای اجتماعی و برنامههای اینتراکتیو که مخاطب را به تولیدکننده تبدیل کردهاند، پیشدرآمد چنین جهانی هستند. باید دید رسانهها و محتواسازان برای جذب مخاطب بیشتر تا کجا پیش خواهند رفت. هرچه هست، جهان تازه، چیز ترسناکی شده است.
دیدگاهتان را بنویسید