شصت دقیقه بدون سانسور رودررو با حامد بهداد
ماهنامهي نسيم هراز/ گفتوگوی جلد شمارهي ۳۰/ تیر ۱۳۸۷
امین محمدی دیر کرده است. کنار کافه دونات نشستهایم و منتظریم برسد تا در راهروی تنگوتاریکوکثیف کنار کافه که علیرضا لطیفیان برای عکاسی جلد پیدا کرده کار کنیم. حامد بیحوصله است. ربطی هم به الان ندارد. اصولا یکجا ماندن و کاری نکردن بیحوصلهاش میکند. قبلش کلی حرف زدهام که راضی شده بیاید؛ یکجا که اصلا قید جلد را هم زد و گفت «توی مجله کارش کن. عکاسی رو بیخیال!»؛ حالا دارد راه میرود. یک پیشنهاد جذاب داریم که برای چندلحظهای ذوقزدهاش میکند. میگوییم دوناتهای اینجا معرکه است و از دستت میرود. خوشش میآید. میرویم تو و کلی دونات رنگارنگ سفارش میدهیم با اسموتی شاتوت و هاتچاکلت. از قیافه سادهترین دونات خوشش آمده. خودش هم نمیداند چرا. یک حجم سفید خامهای روی یک توده خمیری. چنددقیقهای با آن بازی میکند و حرف میزند و باز حوصلهاش سر میرود. لیوان هاتچاکلت واقعا داغ را برمیدارد و توی لیوان یخ شاتوت میریزد. بعد مزمزه میکند و معجوناش تایید همه را میگیرد. سرخوش شده. باز کمی گپ میزنیم و میخندیم. تا چنددقیقه. بلند میشود و میگوید «بیرون قدم میزنم تا برسه…»؛ هیچکدام اینها تازه نیست. مثل همیشهاش است. دقیقا شبیه خودش. امین که میرسد و دوربین که راه میافتد، میشود همان حامدی که انتظار داری. از درودیوار بالا میرود و کاری هم ندارد مدیریت مجتمع گیر داده که «چهکسی گفته اینجا عکس بگیرید؟» و انگارنهانگار که این همه بیقراری کرده است. انگارنهانگار که بیحوصلهترین حامد این چندوقت است و انگارنهانگار که دوساعت قبل، او آن طرف میز نشسته و من اینطرف و پوست همدیگر را کندهایم…
تو
ی جشنواره دو واکنش متفاوت راجع به نقش و بازیت تو فیلم «حس پنهان» وجود داشت که احتمالا زمان اکران تشدید هم میشه. یه عده میگفتن حامد بهداد ابعادی به نقش داده که فراتر از نقشه و بهداد نقش رو از اونی که تو فیلمنامه هست، پررنگتر کرده. بعضیها هم میگفتن اجرای تو رونویسی خوبی بوده از بازیهای خوب یهسری از بازیگرای حالا دیگه کلاسیک دنیا. این حرفها یعنی مواضع موافقها و مخالفهای تو توی این مدت تشدید شده. خودت فکر میکنی توی «حس پنهان»، این اجرای تو از نقش، همونه که تو فیلمنامه بوده یا خود تو نقش رو پررنگ کردی؟ بذار یه مثالم بزنم و بعد جواب بده. اون سکانسی که میری توی دفتر فروتن و گردنبند رو برمیداری؛ این سکانس، سکانس بازیگر مکمل فیلم نیست؛ سکانس بازیگر اصلی فیلمه و بهنوعی مهمترین سکانس فیلم. خودت راجع به این حرفهایی که زده میشه چی میگی؟
بازیِ من، اجرای خوبییه از شمار بازیهای یک سری بازیگرای خوب که من توی اون مجموعه میگنجم. من تو دستهبندی بازیگرهای خوب جهان قرار دارم. این اجرا از اون دستهبندی و از اون مدل بازیگرا، اجرای خوبییه. این که میگم «من» شاید از جسارت نباشه؛ شاید از خامی باشه… ولی حقیقت داره. و الا بازیگرهای دیگهای هم داریم تو این مملکت، که تو مجموعه بازیگرای خوب دنیا میگنجن و البته بازیگرای بدی هم داریم تو همون سینمای آمریکا و اروپا که به لعنت خدا هم نمیارزن؛ فقط شانسشون اینه که اونجا به دنیا اومدن، همین. کپی، مثلا از روی دست کدوم بازیگر؟
اون رونویسی جزو تعریفا بود. اون سکانس گردنبند رو چندنفری با بازیهای براندو مقایسه میکردن…
نه؛ کدوم بازی براندو؟ نه، نه… منم. من بودم.
فکر نمیکنی این مدل اجراهای پرحجمت از سقف بازیگری فیلم بالاتر میزنه؟
این اجرا از سقف بازیگری این سینما بالاتر میزنه، چه برسه به یه فیلم. مگه بازیهای وثوقی و پرستویی و مهدی هاشمی نمیزنه؟
خب، این به ضرر فیلم تموم نمیشه؟
چارهای نیست. حتی اگه به ضرر فیلم تموم بشه و حتی اگه خود منم بسوزونه، باید این اتفاق بیفته و باید سلیقه برتر تحریک بشه. الان با تحریف سلیقه مواجهیم. بازیگری یه شغل دمدستییه. فقط در سطح دیگهای کار هنرمند تبدیل به هنر میشه، تبدیل به شگفتی میشه. جایی وجود داره که محاله دست کسی بهش برسه. جایی وجود داره که تصورات مخاطب رو متعالی میکنه. انرژی انسانیت رو بالا میبره، نه انسانیت به معنای اخلاق و تمدن و تجدد. انسانیت به معنای قوای حی و حیات. در بازیگر یه نوع انرژی هست که این انرژی متمرکز توی عمیقترین نقطههاست، استخراج میشه و هالهای دور تو رو فرا میگیره و تو همه چیز رو تماشایی میکنی. اون سکانس استثنا خوب طراحی شده، بازی من هم بد نیست. بد نیست که… خوب بازی کردم. اصولا من جزو بازیگرای خوب مملکتم و اون بازی جزو بازیهای خوب منه. مگه تا حالا چهطور بوده؟ تو کدوم فیلم بوده که باشم و خوب نباشم؟ نه من؛ بازیِ من. خودم که سراسر پرم از نقص و کمبود و خودکمبینی. ولی توی اجرای نقش این عقدههای حقارت دست از سرم برمیداره. چون همونها رو به معرض نمایش میذارم. همون چیزهایی که ازشون میترسم رو به معرض نمایش میذارم. میترسم مردم توی خیابون من رو لخت ببینن، روانم رو برهنه ببینن ولی نمیترسم جلوی دوربین برهنه باشم. میترسم توی خیابون افکارم رو بخونن ولی جلوی دوربین اون افکار رو به شکل دیالوگ میگم و حتی رفتارش رو اجرا میکنم و زندگی میکنم. میترسم پشت سرم رو، عقبه ذهنم رو به کسی نشون بدم ولی جلوی دوربین هراسی ندارم و از این برونفکنی رها میشم و همه اون عقدهها تبدیل به نمایش میشه.
بگذار موردی راجع به فیلم حرف بزنیم. یه سکانسی هست که خواهر تو مییاد خونه و تو ازش میپرسی کجا بوده. خلاف اینکه به عادت ایرونی باید تو این شرایط داد زده شه، تو با یه لحن خفه، تو یه جور حس درونی عجیب با این آدم حرف میزنی. این هم کاراکتر روبروت رو بیشتر مرعوب میکنه و هم تماشاگر رو. درسته که بههرحال این کاراکتری که بازیش میکنی، کاراکترییه که سایکوئه ولی عکسالعملهاش، باورپذیر دراومده. میخوام ببینم تو بازی چه اتفاقی برا این نقش افتاده؟
پس ذهن این شخصیت یه شکی به والدینش وجود داره؛ یه بدبینی به پدر و زنی که تو زندگی پدرش بوده. این بدبینی کثافت زندگیش رو تشدید میکنه و همینطور صدمهای که به مادرش و به پیکرهی زندگیش خورده. حضور یه زن دوم، یه هوو، یک معشوقه باعث یه خودسانسوری شدید تو کاراکتر میشه که از ترس مییاد. اما ما تو اون آدم، ظن به اصول اخلاقی میبریم. این یهجور ترس زیاده که به مواخذه منجر میشه. این عکسالعمل تو ترسه، نه تو حقیقت. برای اینه که منفجر نمیشه. چون ریشهاش ترسه و حقیقت نداره. برای این که پرتاب نشه و ترکشِش اول از همه خودش رو نگیره، انرژیِ ترس رو مهار میکنه و بار احساس رو از روی کلامش برمیداره. کی اینکار رو میکنه؟ من. حامد بهداد بار احساس رو از روی کلمه برمیداره تا صرفا فقط یه گزارش بده در قالب پرسش، و یک گزارش بگیره در قالب جواب. حجم مخفی شده و کنترل شدهای از ترس و عقدهها؛ حجم قابل انفجاری برای تخریب که صرفا توی لحظه داره کنترل میشه. این چیزی نیست که دیده نشه؛ چه توسط بازی بازیگر جلوی دوربین و چه توسط یه شخصیت حقیقی تو زندگی. این دیده میشه. این همون چیزییه که میتونه توی بازیگری لایههای دوم و سوم بسازه و بازی رو از تکبعدیبودن نجات بده و میتونه در عرصهی زندگی، روانشناسی بشه… میشه ازش لایهبرداری بشه برای شفا و برای زدودن انسان از بیماریش. اگه من اونجا دارم این کارو میکنم درسته. برحسب موقعیت این کارو میکنم. برحسب موقعیت، اول، دارم درست عمل میکنم و دوم، دارم زیبا عمل میکنم. اول سکانس رو به رسمیت میشناسم و اگه اشکالی داشته باشه درستش میکنم و مرحله دوم اینه که اسکنش میکنم و صحیح اجراش میکنم و مرحله بعدی اینه که زیبا اینکار رو کنم. و الا یه بازی رو صرفا از روی تکلیف انجام دادن که هنر نیست.
این از روی تکلیف انجامدادن یعنی چی؟
ببین… میگن «تو این لحظه لطفا گریه کنید خانوم بازیگر یا آقای بازیگر!» آقا یا خانوم بازیگر خودش گریه میکنه و اغلب سینمادوستان و منتقدان عزیز هم میگن بهبه! چهچه! دیدی؟ خودش گریه کرد! «اشکهای واقعیِ خودش بودنها!» این درست مثل این میمونه که تو از دفع سموم بدن انسان فیلم بگیری. این برونریزی درست مثِ همونه. مثِ اینه که ما بگیم، دیدی؟ ادرار خودش بود. این هیچ ارزشی نداره. به درک که این برونریزی مال خودش بود. به درک که اشک خودش بود. به درک…. واقعا یک برونریزی فیزیکی کِی میتونه ارزش داشته باشه؟ مگر توی دقیقه مناسب و توی ثانیه مناسب و با طراحی مناسب. ادرار بهروز وثوقی توی فیلم «کندو» چه ارزشی داره اگه مال خودش باشه و چه ضد ارزشییه اگه مال خودش نباشه؟ که این طراحییه برای رسیدن به یک سلیقه برتر و یک مفهوم برتر. برای رسیدن به یک سینمای برتر. این یک شستوشوست. این یک نوزاد در حال زایش و پاگذاردن به مرحله بعدییه و رهایی از ترسهای قبلی. وقت نظافته، وقت عوض کردن پوشاکشه، وقت تغییر خوراکهای عینی و ذهنیشه، وقتِ تغییرشه. کِی این ادرار یا این اشک ریختنها، میشه صرفا ارزش یا ضد ارزش؟ اگر اون استعارهها و نمادها نباشن؟ اگه در اون، نهفته شعرها نباشن؟
فکر نمیکنی این نگاه اینقدر از بالا، ممکنه به تنهایی و به شکست منجر شه؟ همین الان انگشت اتهام خیلیها به سمت این شکلِ حرفزدنِ تو و این شکلِ برخوردته؟
به نظرت لذت بخش نیست؟
خب… میخوام بگم اینطوری شاید موقعیت خیلی از نقشای خوبو از دست بدی. مثلا میگن اگه حامد بیاد اینجا، میخواد به ما فخر بفروشه. اینطوری موقعیتهات از دست نمیره؟
آیا به تمام کسانی که با من کار کردن فخری فروخته شد؟ آیا جز این بود که به اونها، عاشقانه بخشیدم؟ به نفع پروژه و به نفع تمام کسایی که سینما رو دوست دارن؟ راستش فقط یه آدم نادان میتونه این فکرو کنه. من کارم خوبه. اونی ضرر میکنه که دعوت نمیکنه.
این رو منی میدونم که با همبازیهات گپ زدم و اونا با شوروشوق راجع به تو و حضورت سرصحنه حرف زدن. وقتی با بازیگرایی مثِ باران یا پوریا حرف زدم و دائم میگفتن حامد سرصحنه به ما کمک میکرد و کنارمون بود و اصلا بخشی از بازیمون با کمکهای حامد دراومده. اما نگاهی که از بیرونه، اینا رو نمیبینه. حامد بهدادی رو میبینه که بهنظرش خیلی از بالا به همهچی نگاه میکنه…
برای شخص من اهمیت نداره. بخش جذاب قضیه میدونی کجاس؟ همه کسایی که برای بار اول تو رو میبینن شگفتزده میشن؛ میگن واو! ما راجع به تو چی فکر میکردیم و حالا تو چیزِ دیگهای هستی. این خیلی بهتره از این که فکر کنن تو خوبی و بعدا چیز بدی از آب دربیای. ۳۰ میلیون، نه؛ ۷۰ میلیون، اصلا ۱۰۰ میلیون بگیرم و بیهنر برم جلو دوربین و بازی کنم و فیلم هم بفروشه، این خوبه؟ ۱۰۰ میلیون تومن دستمزدم باشه و توی هر فیلمی هم باشم ۳ میلیارد بفروشه، این ارزشه؟ نه! یه مقدار پول میگیرم که اصلا گویا و میزون با ارزشهای هنری کار من نیست و در ازاش عاشقانه بازی میکنم. بترسم؟ من اگه بترسم که نمیتونم خوب بازی کنم. اصلا ماجرا اینجاس که نباید ترسید. به محض اینکه دوزاریت جا بیفته، یهو یه افت جدی پیدا میکنی. یهسری شجاعتها از یهسری مجهولات مییاد. تو نمیدونی داری چی کار میکنی و اون کار رو انجام میدی. سوالت چی بود دقیقا؟
گفتم ممکنه آدما بازیهای تو رو ببینن و شگفتزده شن و بعد ریاکشنهای تو رو مثلا توی جلسه مطبوعاتی جشنواره ببینن و از خیر کارکردن با اون حامد بهدادی که دیدن بگذرن…
به درک. این نعمت مال کسییه که ارزش رو فهمیده. مگه کارکردن با شان پن سادهاس؟ باید دید نتیجهای که میخوایم چییه؟ صرفا میخوایم یه پروژه تولید کنیم و باید بریم بالای درخت نارگیل و هوگان هوگان کنیم و یه لباس پلنگی بپوشیم و بکوبیم تخت سینهمون که فیلم بفروشه یا نفروشه؟ میخوایم با یه قایق موتوری دنبال یه دختر راه بیفتیم و لب ساحل بدوییم و توی گیسوان اون دختر باد بوزه؟ من اصلا شبیه این حرفام؟ من از عمق یه رنجی دارم مییام و اونها را دارم با خودم مییارم. مسلما سینمایی که دنبالم مییاد، سینمای اونجوری نیست. مسلما اون کسایی که بهم واکنش نشون میدن، مال اون سینمایی هستن که از قضا نمیخوام توش کار کنم.
دلت نمیخواد فیلم پرفروش داشته باشی؟
دارم. «دایره زنگی» فیلم منه. من یکی از فصلهای خوبش هستم. «مجنون لیلی» اصلا فصل خوبش مالِ منه. «روز سوم»، «کافه ستاره»، «بوتیک». «حس پنهان» هم بهقوت خودش باقی. کارنامه من درجه یکه.
ببین یه بحثی به وجود مییاد که باعث میشه تو مثلا انتخاب اول برا یه فیلم عاشقانه نباشی؟
کجا؟
همه این فیلمهایی که ساخته میشه. ممکنه برگردن بگن حامد بهداد دوست داره همین قیافه تلخ و عبوساش رو داشته باشه.
اتفاقا الان توی یه فیلم عاشقانه حضور دارم که باید اکران شه. «هرشبتنهایی». قبلا به من میگفتن میخوای همیشه همینقدر ضد قهرمان و منفی بمونی؟ فکر میکردن نقشهام منفییه. بعد شد همهاش مثبت، بعد شد عاشقانه. میدونی… نگران نیستم. همهکاری ازم برمییاد.
ببین اولین بازی حامد بهداد، ما یه حامد بهداد داریم که به نظر آدم آرومییه. «آخر بازی» رو میگم. اما بعدا، تو فیلمای بعدی پشت این رفتار آروم انگار همیشه یه عصبیتی هست. مثلا خیلیها میگن توی «یک مشت پر عقاب» عصبیت توی بازی بهداد هست. به نظر من نیست. اجرات قد نقشه و بهداد داره نقش رو قد خودش بازی میکنه، ولی این برداشتییه که رفتارهای بیرونیت و یهسری بازیهات به کل کارنامهات تسری داده. میتونم بگم اتفاقی که میافته اینه که این حرفها رو میگن و ممکنه تو یه چیزایی رو از دست بدی. ضمن اینکه انتخابای تو هم انتخابای عجیب و غریبییه. مثلا در مورد «چهارانگشتی». به نظرم اجرای اون نقش اجرای عجیب غریبی بود و تو میتونستی خوب از عهدهاش بربیای، میتونست برای حامد بهداد تجربه خوبی باشه حتی اگه فیلم نمیفروخت؛ که دیدی با رادان هم نفروخت. ولی نقش، نقش خوبی بود و رادان هم خوب بازیش کرد.
ته ذهنت فکر نمیکنی که یه مقدار باهوشم؟
ته ذهنم اینه که اون نقش، نقش تو بود. تو میتونستی اون رو حتی عجیبوغریبتر اجراش کنی.
بهنظرت اون نقش به درد من میخورد؟ که چی؟ نقش عجیبوغریب یعنی چی؟ بگو بازیگر عجیب غریب. بازیگر عجیب غریب داریم.
خوب، بازیگر عجیب غریب، توی یه نقش عجیبوغریب نمیتونه یه اتفاق عجیبوغریبتر رو باعث شه؟
اوه… بارها افتاده. تو «حس پنهان» نقش عجیبغریبییه. وقتی جاروبرقیم رو روشن میکنم هرچی میخوام میکشم بیرون. هم از درون خودم و هم از درون نقش. من از چی باید بترسم؟ از چی؟ از حرف مردم؟ از این که یه فیلم میفروشه یا نمیفروشه؟
از ظرف سینمای ایران.
ای بابا…
مهمه؛ تو توی این سینما داری کار میکنی.
واقعا مهم نیست.
چرا نیست؟
آخه من خودم سلیقه برترم. ایمان دارم. کسی از حرف مردم میترسه که اندازه هنرش با اندازه چیزی که مردم میخوان هملِوِل باشه. اندازه هنر من جهانییه. رنج میکشم. اما دارم میبینم که میگن این کی بود؟ این اتفاق میافته. تو سینمای مطبوعات، وقتی اون مطبوعاتیها نشستن اونجا و مثلا به حساب خودشون کَلکَل کردن، نمیایستم حرف بخورم. نه برای جنگ، نه برای کَلکَل، که اگه راستش رو بخوای من بازنده تمام جنگهام. بازنده تمام رقابتها از اول. من توی تمام بازیها شکست خوردم جز یکی: اینجا. سلیقه برتر باید اعمال بشه و راهش هم همینه. یک کلهخرابی میخواد مثل خودم. مهم نیست اون که اونجا نشسته، همکاراتن یا رفیقات، اونان که از عدم ثبات برخوردارن. یه نفر یه کاغذ مینویسه و میده بالا که اداهای نقشت رو با خودت آوردی توی جلسه، حضار براش دست میزنن و دو دقیقه بعد من جواب سربالاتر بهش میدم و برای منم دست میزنن. اصلا منظورتون چیه که دست می زنین؟
خوب بخش زیادی از اون آدما منتقد نیستن… تو سیری که نویسنده میخواسته مطبوعات اومدن و حالا یهسریشون هم خبرنگار سینمایی شدن. سلیقه اونا که ملاک نیست.
با حفظ احترام منتقدای جدی سینما، گندهترین منتقدتون کییه؟ ببین، گندهتون حمید نعمتالهِت که میگه، که اگه شوخی هم باشه بازم شوخیِ باحالییه. میگه سه نفر حق دارن اگزجره بازی کنن: رابرت دنیرو، بهروز وثوقی و حامد بهداد. من «بوتیک» رو براش بازی کردم، اونجوری هم بازی کردم. دیگه توی بیسواد که اون پایین نشستی و کل محفوظاتت چهارتا کتابه، از من که بیشتر نمیدونی. من خودم دانشجوی تئاترم. مینویسم. کتابای روز رو میخونم. فیلمای روز رو میبینم. با بچهها میشینم پا میشم. با بچههایی که فیلم میسازن، طراحی میکنن، بازی میکنن. آخه چی فکر کردی؟ وقتی که سلیقه من در بازیگری و کارگردانی کسان دیگهای از یه نوع سینمای دیگه هستن، با بهبه شما چاق نمیشم. اتفاقا چند روز پیشها بعد از مدتها تشویق شدم. از طرف کسی که خودش از بهترین بازیگرهای این مملکته و از قضا مورد تایید منم هست. آی این تشویق بهم چسبید؛ آی خوشحال شدم؛ آی کیف کردم. یه دوست جدیِ با فرهنگ و یه دشمن با اصالت کافیه. بقیه دوغ و پیازن.
کی بود؟
اون روزی رفتیم خانه سینما حمید فرخنژاد گفت «بهترین بازیگر نسل جوون.» گفتم «و خودت». حمید فرخنژاد برای من بهترینه و جالبه که اونم همین رو درباره من میگه. همین کافیه دیگه.
جالب شد. همون حرفایی که راجع به تو میزنن درباره حمید فرخنژاد هم میزنن.
همینه، همینه… آخه کافیه. دوست یه نفر، دو نفر، دشمن هزار نفر. آخه یه سلیقه برتر، دهن صدهزارتا سلیقه کمتر رو میبنده. من فقط میتونم براشون کلاس بذارم و بهشون یاد بدم که چهجوری ببینن و نگاه کنن.
داری تند میری. فقط منتقدا نیستن تو مثالی که زدم. بذار یه مثال از تو خودتون بزنم. سر «لبه پرتگاه» که ساخته نشد، تو اولین بازیگری بودی که توی سینمای ایران به بهرام بیضایی «نه» گفتی. یا حداقل از بیرون اینجوری دیده شد.
بله…
من میگم این نوع رفتارت صرفا به رودررویی با منتقدا برنمیگرده. با کارگردانا هم این کار رو کردی. در مورد بیضایی بهطورخاص، کسایی معتقدن بازی توی فیلم او حتی به اندازه یه پلان افتخاره و بهداد قرارداد این بازی رو فسخ میکنه… وقتی تو با اون آدم قراردادت رو فسخ میکنی و در کار بعدیش دعوت نمیشی؛ این دشمن تراشییه برای خودت. نیست؟
نمیشه مسامحه کرد. بهرام بیضایی خودش پونزدهسال بیکار بود. شرافت بیضایی همینه. شرافت و سربلندیش همینجاست. برای اینکه جنگنده بوده، مبارز بوده. برای اینکه دست هیچ بنی بشری رو نبوسیده. برای اینکه مسامحه نکرده. برای اینکه اونجایی که ضد فرهنگ وجود داشته، نبوده. برای اینکه اونجا که انسانیت وجود داشته، بوده. جنگیده، نوشته، تالیف کرده، کار کرده. بذار بهت بگم که او هم در انتهای قلبش من رو تحسین میکنه. ممکنه منو دعوت نکنه اما من از جنس خودشم. این یادت نره. اونجایی که من میبینم یه اتفاق اشتباه داره میافته، نمیایستم. سوپر استار فیلم آقای بیضایی، نقش اول فیلم بیضایی باید دقیقتر انتخاب بشه. اشتباه کوچک از مرد بزرگی مثل او مساوی است با اشتباه بزرگی از من. چون اقرار میکنم به بزرگی او نیستم. این رو به رسمیت میشناسم. متاسفم، خیلی دلم میخواست کسی مثل بیضایی بودم ولی نیستم. اما لاجرم در دلم، آن کَس که بالاتر نشست، دست و پایش سختتر خواهد شکست. در فیلم کیمیایی هم همین اتفاق برام افتاد. کسی که عاشقانه دوستش دارم.
یه نظرسنجی روی سایت «سینمای ما» گذاشتن. دیدیش؟
نه. چی هست؟
نظرسنجی شده که بهترین گزینه برای فیلم جدید کیمیایی کییه و گزینهها اینه: تو، پرویز پرستویی، سعید راد و محمدرضا فروتن. تو با یه اختلاف سی چهل درصدی جلوتری. یه دلیل عمدهاش جز این که حامد بهداد بههرحال طرفدارای جوون زیاد داره اینه که حامد بهداد خیلی به کاراکتر جوون عاصیِ سینمای کیمیایی نزدیکتره. این رو تو در «سربازهای جمعه» از اون سینما دریغ کردی و اومدی بیرون.
طمع کرده بودم برای جای بهتر. خدا به کیمیایی عمر بده. به مسعود کیمیایی گفتم: آقای کیمیایی، یا همهچی یا هیچی. واقعا اگر کیمیایی داره به تو بفرما میزنه، باید بشینی تو صدر سفرهاش. سر خوانِش، بهترین طعامها. سر سفرهاش باید بهترین جا باشی. باید مجاورش باشی. با یه پلان، دو پلان من سیر نمیشم. ترجیح میدم یا همیشه در حسرتش باشم صددرصد یا کامروا باشم صددرصد. راجع به خودم حرف نمی زنم. دارم راجع به یه احساس حرف میزنم که در دل همون دشمنهای کوچیک هم وجود داره. اونها هم در نهانخانهشون دست میزنن. نمیشه. باید جسور بود چون ارزش یه آدم به تعداد جوابای منفییه که تو زندگیش میده. به تعداد نههایی که میگه.
یه بحث دیگه هم هست. بحث انتخابای حامد بهداد. یهو آدم میبینه یه سری از انتخابات رفاقتییه. مثلا میری تو یه فیلمی مثل «پیشنهاد بیشرمانه به نقاش مرده» بازی میکنی یا مثلا اون نقش کوتاه تو فیلم «آدم». بعد در مقابلش نمیری تو کار کیمیایی یا بیضایی. متر تو چییه؟ رفاقت و دوستی میتونه تو انتخابهات تاثیر بذاره؟
راستش آره. «آدم» رو اعتقاد ندارم که اشتباه بوده؛ چون فیلم خوبییه. ولی «خواهرخوانده» و «نقاش مرده» فیلمای ضعیفی بودن و با محسن اورنگ رفاقت کردم. دوستم یه موقع میگه: «بیا، من به تو احتیاج دارم.» میگم «راست میگی؟» میگه «آره بیا.» خب؛ میرم. این کارا رو قبول میکنم که چشم نخورم. که خودم، خودم رو چشم نزنم. شوخی میکنم. محسن داشت فیلم میساخت. عاشق سینماست. ماشینش رو فروخت و منم رفتم سر کارش وایسادم. میخواستم تجربه کنم و کردم. اشتباه نبوده. کیفیت در من از بین نمیره. هر کس بیشتر میتونه استخراج کنه، بسمالهی. تو فیلم آقای لطیفی این اتفاق افتاده، تو «بوتیک»، تو «کافه ستاره» و اینجا کمتر. اشکالی نداره. مگه چه اهمیتی داره؟
خب، سوال من اینه که تو سینمای ایران که آدم کم داره، حامد بهداد میره تلویزیون و «زخمهای رویا» هم بازی میکنه. دلیل این انتخاب چییه؟
پول. میدونی طالع من جواب نمیده. انگاری خیلی کنده. ما باید جور دیگهای حمایت میشدیم. هفتهشت نفر از ما باید میرفتیم خارج از کشور، درس میخوندیم. باید میرفتیم اونجا اسکار میگرفتیم و میآوردیم. اونوقت یه رفیقی میگه بیا اینقدر بگیر و تو فیلم من تو سرمای وحشتناک بازی کن. نمیشه؛ زمستونه و هوا بس ناجوانمردانه سرد است. نمیشه؛ اگه اول کار بودم که هنوز هم البته هستم مشکلی نبود ولی الان… مگه دنیا به ته رسیده؟ حالا دوسهتا کار بد هم توکارنامه من هست؛ مگه تو کارنامه آل پاچینو یا رابرت دنیرو نیست؟ یا مارلون براندو؟ مگه تو کارنامه این آقایون نیست؟ کسی کار بد نداره؟ کی نداره؟ این همه آدم؛ این جوونها (به چهرههای جلدهای نسیم روی دیوار اتاق اشاره میکند) که همهشون رفیقای خودمن. یکیشون بهم میگه شان پن، یکی میگه مارلون براندو، یکی میگه خدا. ولم کنین… نمیشه با آدما مفت برخورد کرد، نمیشه. ما یه دفعه رفتیم یه فیلمی بازی کردیم واسه سرمایهگذاری. هر دستمزدی گرفتم نوش جونم و هر چی هم اونها ندادن نوش جونشون. اما الان اوضاع فرق کرده. نمیتونم. متاسفم که گفتوگومون داره خیلی حولوحوش این ماجراها پیش میره. بریم سر یه چیز دیگه. چیزای جذابتر.
توی «مجنون لیلی» اتفاق تازهای افتاد. اینکه تو توی فیلم میخونی. چیزی که اون طرف رایجه و بازیگر باید بلد باشه بخونه و فیلم موزیکال بازی کنه، اما تو اینجا نه. قبلا سابقه اینرو داشتی که بخونی؟
یه روزایی قبل از این که بازیگر شم، برای تیتراژ بعضی فیلمها میخوندم. برای سریالها با اسم قلابی تیتراژ میخوندم. بعدتر دو، سه نفر تو جریان بودن یا جایی گفتم، فهمیدن ته صدا دارم. مثلا قاسم جعفری؛ که گفت میخونی؟ خوندم که اگه یه روزگاری خواستم فیلم موزیکال بازی کنم یه مدرکی داشته باشم. چون بههرحال میل بازیکردن توی فیلم موزیکال رو هم دارم… هم توانایی خوندن دارم، هم رقصیدن.
این خوندن رو جزئی از بازیت میدونی؟
بله، کاملا. این خوندن در خدمت نقشه. در خدمت داستان و در خدمت سینما.
حامد، در فاصله «کافه ستاره»، «روز سوم» و «حس پنهان» فاصله بازیهای نقش اصلی تو داره زیاد میشه. راحت میگم بهت. تا بازیگری نقشهای شاخص یا بلند نداشته باشه، جایگاهی رو که دربارش حرف میزنی نمیتونه داشته باشه. تو سهچهار تا فیلم داری که فیلم داره روی پاشنه تو میچرخه، حتی اگه بازیگر نقش مکمل بوده باشی. مثل همین «حس پنهان». اگه قرار باشه نقش کلیدی بازی نکنی، فکر نمیکنی به یهسری آدم این اجازه رو میدی که بیان به بهداد پیشنهاد نقشهایی از همین قماش بدن؟
مثل دونههای برفی که میباره، بهم پیشنهاد نقش میشه اما اون انتخاب منه که مهمه. «دایره زنگی» انتخاب منه، خوندمش و نگاش کردم و دیدم میتونم روش یک کاری انجام بدم. رضا میرکریمی زنگ میزنه و تشویقم میکنه به خاطر این انتخاب و باور کن از این تلفنها زیاد دارم. میدونی؟ فعلا هستم. هر کس، هر اجازهای میخواد به خودش بده. اگه منو داشت دمش گرم. ولی اونجایی که آره میگم برام مهم نیست زیاده یا کم. میدونم موقع تدوین یا موقع اکران طرف چه حالی میکنه. مثلا توی «مجنون لیلی» که یه فیلم اپیزودیکه. بهتریناپیزود و جذابترینش هستم. مخاطب سینمای فارسی هم با من همذاتپنداری میکنه. میدونی؟
دست میزنه برات…
آره… عجیبغریبه واسه خودم که بعد از چند سال مردم توی سالن دست میزنن؛ یا رو تیتراژ «حس پنهان» که مردم دست میزنن. بودی که؟ یادته؟
آره…
اون تماشاگر حق داره بازی خوب ببینه. چیکار کنم؟ سیستم آفرینشم اینه.
برگردیم سر «حس پنهان». تو یه سری دیالوگ عجیبغریب خوب داری. چیزی که مسلمه فیلمنامه رو یه نفر نوشته و سطح دیالوگها یکییه، اما عملا بعضی جملهها رو که حامد بهداد میگه یه جور دیگهاس. اونجا که میگی «وقتی یکی رو دوست داری، اذیتش نکن. فقط تا میتونی نگاش کن…»؛ عملا یه اتفاق عاشقانه توی نقش میافته که فرق داره با دنیای باقیِ کاراکترها. اینا از کجا مییاد؟
آبادان بودیم سر «روز سوم»؛ بهرام صحیحی که من خیلی دوستش دارم… یادش بهخیر…
یکی از نازنینترین آدمهای روی کره زمین…
آره، دستیار مصطفی رزاقکریمی بود. زنگ زد و گفت حامد یه نقش هست، فلانی و فلانی و فلانی بازی میکنن. گفتم نه. اون روزا یه عزیزی میرفت سفر. من چه میدونستم دنیا اینطورییه که آدم با یک مویز گرمیش کنه و با یه غوره سردیش. ما هم سردیمون کرد. حال خرابی داشتیم. بد حال، بد روحیه و افسردگی و خودخواهی و عادت و کمبود و خودکمبینی و همینجوری اینها بود. مگه میشه آدمیزاد اینقدر تهی باشه؟ پوچ باشه؟ مگه میشه اینقدر بهش صدمه بخوره؟ علی مونده بود و حوضش. من مونده بودم و حال بدم. مرتضی رزاقکریمی زنگ زد. تهیهکننده فیلم. من توی «این زن حرف نمیزند» براشون بازی کرده بودم.
این کِی بود؟
روز سوم تموم شده بود و به جشنواره رسید و من رفتم فیلم رو دیدم، کاندیدا هم شدم و چه حیف که بابت بهترین نقشهایی که بازی کردم هر بار جایزه نگرفتم… حالا خیلی هم چیز مهمی نیست. واسه قرتیبازی بعضی وقتها خوبه.
وسط بحثمون، باز خوب بود اون سال کاندید شدی؛ امسال که اینکار رو هم نکردن…
حیف! کاندید هم نکردن. شنیدم مردم توی سالن اختتامیه وقتی جایزه رو میدادن میگفتن حامد بهداد.
تنها جایزه قطعی قبل جشنواره بود به نظرم. انگار بهشون برخورده بود که گفته بودی سیمرغ باید دنبال من باشه، نه من دنبال سیمرغ…
بهشون برخورده بود؟ همچین میگی بهشون برمیخوره که انگار خود سیمرغن. داورن دیگه. اینی که من گفتم باید به سیمرغ بر بخوره. سیمرغ هم بیجا کرده بهش بر بخوره.
اون جملهای که گفتی برا خیلیها گرون تموم شده بود…
گرون تموم شده؟ چقدر گرون؟ یه میلیون تومن؟ دهمیلیون تومن؟ صد میلیون تومن؟ یک میلیارد؟ چند تموم شده که توان پرداختش رو نداشتن؟
به هر حال، این حرفت جشنواره رو میبره زیر سوال…
زیر سوال؟ اینا همون داورهایی هستن که اگه داور جشنوارهای بودن که «هامون» داشت خسرو شکیبایی جایزه نمیگرفت. همون داورهایی هستن که پرویز پرستویی سر «لیلی با من است» جایزه نمیگرفت. حمید فرخ نژاد جایزه نمیگرفت به خاطر «عروس آتش»، به داریوش ارجمند، اگه داور اینا بودن جایزه نمیدادن بهخاطر «ناخدا خورشید». براشون گرون تموم شده؟ چی؟ حمید سمندریان استاد تک تک همشونه. به من میگه «هوووی دیوانه! هوووی خولی.» سمندریان از این باجها به کسی نمیده. دستش رو میبوسم، میزنه پشتم و میگه «این بهترین شاگرد منه.» خودشون رو زیر سوال بردن. من واسه خودم ناراحت نیستم. میگم میشه انستیتو درست کرد. سمیناری تشکیل داد که بازیگری رو ارتقا بده. من میگم میشه، میشه. من میگم بیایم سلیقه رو ببریم بالاتر. حالا بازیگری که تو اون فیلم خوبه چرا اینجا بده؟ خب فیلمنامه بده؟ کارگردانی بده؟ فیلمنامه رو ببریم بالاتر. من میگم میشه به سطح سینما افزود. سانسور کمتر… آزادی بیشتر. وسعت فکر و فرهنگ رو افزایش بدیم. میشه که بشه. هرکس حقانیت داره مورد تایید منه، حتی اگه مخالف منه. حقانیت و شعور همدیگه رو صدا میزنن. باید دور هم جمع شد و راجع به بازیگری و سینما و هنر گفتوگو و نظریهپردازی کرد تا سطح بالا بره.
بحث اصلیمون گم شد ولی خوب شد راجع به این بخش هم حرف زدیم. رزاقکریمی زنگ زد…
آره، دوباره زنگ زدن. دیگه قرارداد بستیم و فیلمنامه رو خوندم که مقابل کی هستم و فیلمنامه چی بود و اصلا نمیخواستم بازی کنم. سر «روز سوم» هم نمیخواستم. دوتاش هم شد! دوتا از بهترین کارام. آبادان حالم خیلی بد بود. چهجوری فراموش کنم؟ اصلا لازمه فراموش کنم و کنار بیام؟ در این عالم بی عشقی که دوست داری خودت رو بکشی؛ تو این خستگی این نقش هم به پُستِت میخوره. تو باید راز همراه شدن تخیل رو با واقعیت بدونی. باید راز بهکارگیری روزمرهگی رو بدونی. رمز استخراج واقعیت به حقیقت رو بدونی و اونا رو تصویر کنی و از اونا صورتی خیالی بسازی. اونا رو به بهترین نحو ممکن نشون بدی. تو باید ایمان داشته باشی که هست، تو ذهن تو بهترینش هست و تو باید ازشون استفاده کنی. اون دیالوگها رو به تو میدن. خوب، اونا رو نگاه نکن. اون تلنبارهایی که تو ذهنت شده، دیالوگ کن. نترس، بگو… میگی… و میشه. یهسری دیالوگا تو فیلمنامه هست و یهسری نیست. من وجوه مشترک واقعیت و خیال رو بلدم. من تماشاگر رو میکشم تو سینما. مگه سر «مجنون لیلی» این کارو نکردم؟ مگه سر «نقاش مرده» ادعایی میکنم؟ کمکتون میکنم. شما هم من رو شریک کنید. مشکل من با بیضایی نبود، مشکل این بود که میخواستن به اسم آقای بیضایی من رو با یک قرون ببرن سر کار. میرم جایی میایستم که واقعا ارزشمندتر باشم براشون. من سینما رو با مسعود کیمیایی یاد گرفتم. هر کی میخواد خوشش بیاد و هرکی می خواد بدش بیاد. کمتر کسییه که ندونه سینمای ایران مدیون کیمیایییه. سر «حس پنهان» همه حسهام همراهم بود. من به اضافه خودم به اضافهی سفارشی که بهم میشه. مگه چیکار میکنم؟ همون کاری که حمید فرخنژاد هم میکنه. به هر حال عهد کردم آبروی بازیگرای گذشته رو نگه دارم. آبروی بازیگرای گذشته رو. آبروی فردین، مفید، وثوقی، هاشمی، شکیبایی، پرستویی، انتظامی، کیانیان، معتمدآریا، آدینه، فرجامی… باید آبروی اینا رو حفظ کرد. دارم این کار رو میکنم. بازیگری وجود داره و چیزیست با ارزش به وقت خودش و باید که قصه مزین به جذبه بشه و بازیگر میتونه این کار رو بکنه. «حس پنهان» اینجوری بازی شده. به پاس حفظ آبروی همونها.
یه فیلمِ دیگه داری که فکر میکنم میتونیم این گفتوگوی مفصل رو باهاش ببندیم: «هر شب تنهایی» که دربارهاش یه یادداشت فوقالعاده هم برای «نسیم» نوشتی و حسوحال عجیبی داشت. تا فیلم اکران نشده که نمیتونم درباره کارت سوالی بکنم ولی چون میدونم نقش رو دوست داشتی، یهکم دربارهاش حرف بزنیم.
اینم شد یکی از اون کارایی که مثِ معجزه بود. فکر کن اصلا نمیذارن هیچ دوربینی وارد حرم امام رضا (ع) بشه. دوربین عکاسیت رو هم نمیذارن ببری تو. نمیذارن حتی با دوربین موبایلت عکس بگیری و حالا فکر کن یه فیلمی این اجازه رو داشته باشه و تو توی اون پروژه باشی. پیش کی؟ پیش امام رضا… جایی که اونجا به دنیا اومدی. اولین تصویری که یادمه اینه که من کوچیک بودم و مامانم منو دست به دست میداد و من میخوردم به این گوشه بالای ضریح و میگرفتنم. میدونی انگار به یکی از آرزوهات رسیدی. خیلی خوب بود. خیلی خوش میگذشت. لیلا حاتمی، علی مصفا، رسول صدرعاملی، دانش اقباشاوی، دیالوگها، حالوهوای زیارت، حالوهوای فیلمنامه، کامبوزیا پرتوی، فامیلات… خیلی خوب بود.
حاتمی هم جزو اون بازیگرهاست؟
کدوم بازیگرا؟
اونایی که آبرو حفظ میکنن؟
بله… بله، لیلا حاتمی خیلی بازیگر خوبییه. ما بازیگر خوب کم نداریم. من درباره بازیگرایی حرف زدم که خیلی جسورن. مثل حمید فرخ نژاد کم پیدا میشه. من خیلی دوست داشتم روبروی لیلا حاتمی بازی کنم. بازیگر باهوشییه. رسول صدرعاملی هم کارگردان خوبی بود. یه وقتایی میترسیدم از چیزایی که میخواست اما چیزایی رو که میگفت انجام میدادم و درست از آب درمیاومد. خیلی کار خوبی بود. من کار رو دوست داشتم. باید ببینیش تا دربارهاش حرف بزنیم.
حامد، من گفتوگومون رو دوست داشتم. خیلی درباره تو مجهول وجود داشت و سعی کردم راجع به این ابهامها حرف بزنیم و فکر کنم تو به خیلیهاش مثل همیشهی خودت، رک و صریح جواب دادی. چیز دیگهای هست برای تهش؟
(فکر میکند) نه. حرف زدیم راجع به همهشون.
دیدگاهتان را بنویسید