۲۵. شب/ داخلي/ سالن انتظار فرودگاه
شيرين از پشت سر ميآيد و امير جلوتر چمدان او را تا دم گيت ميکشد. صداي امير روي تصاوير شنيده ميشود.
صداي امير: دو ماه بعد شيرين رفت… دنبال يه راهحل که هيچکدوم تهشو نميدونستيم…
حرفي نميزنند. ميرسند دم گيت. امير چمدان را ميگذارد جلوي پاي شيرين. ميرود تا دم گيت که مأموري جلوي آن نشسته و به او چيزي ميگويد. برميگردد.
امير: نميذاره بيام تو.
شيرين سرش پايين است. حالا روبهروي هم هستند. امير دست ميبرد سمت صورت شيرين که چانهاش را بياورد بالا، شيرين خودش اين کار را ميکند. صورتَش و چشمهاش پر بغض است.
شيرين: نرم امير…
امير: (با لبخند) بچه نشو خانومَم. جفتمون ميدونيم بايد بري. حرف زديم. عين آدمبزرگها. (مکث) تمام پرواز به روزايي فک کن که ميياد…
بغض شيرين ميترکد. با دست صورتَش را ميپوشاند. سرش را پايين ميگيرد که امير نبيند.
امير: شيرينَم… اينجوري که دلَم نميياد بذارم بري…
شيرين: (نفسی عمیق میکشد) خب… باشه. (مکث) امير… دوسِت دارم…
امير چشمهاش را جوري روي هم ميبندد که يعني ميداند. که يعني او هم. خودش هم بغض دارد. صداي اطلاعات فرودگاه براي آخرينبار از مسافران پرواز دبي ميخواهد که به گيت مراجعه کنند. شيرين براي آخرينبار امير را نگاه ميکند و بعد، انگار که تصميم گرفته باشد، چمدان را بلند ميکند و سمت گيت ميرود. دم گيت بليتَش را که نشان ميدهد، يکبار ديگر برميگردد و به امير نگاه ميکند. بعد، از ديد امير خارج ميشود.
۲۵ ب. دقیقهای بعد/ داخلي/ همانجا
امیر تنها از روی پلهبرقی پایین میآید. بالا و پایین پر هیاهوست اما پلهها خالیست. امیر تنهاست…
۲۶. دقایقی بعد/ داخلی/ کافهای در طبقهی اول
نمای باز از کافه که امیر تنها نشسته است. هیچکس در میزهای اطرافَش به چشم نمیخورد. در پسزمینه، تلویزیون دیواری روی ستون، اخبار پخش میکند. تنها صدای دور تلویزیون، همهمهی مردم و بلندگوی فرودگاه است که هرچندلحظه یکبار، رفتن و آمدن پروازی را اعلام میکند.
تصویر دیزالو میشود به:
۲۶ ب. دقایقی بعد/ داخلی/ همانجا
نمایی بستهتر. تعداد کمتری از میزهای اطراف امیر در کادر؛ که حالا پر شدهاند. امیر نشسته. لیوان چای مقابلَش. در پسزمینه چندنفری از مسافران و همراهان نزدیک تلویزیون میآیند. امیر بیتوجه به آنها در خودش است.
یکی از مردان: (بلند، رو به متصدی کافه) صداشو زیاد میکنی؟ الان مناظره شروع میشه…
تصویر دیزالو میشود به:
۲۶ج- دقایقی بعد/ داخلی/ همانجا
نمایی بستهتر از امیر و میزش؛ و پسزمینهای که پرجمعیت است. امیر لحظهای برمیگردد و جماعت را میبیند اما بعد بیتفاوت به لیوان مقابلَش زل میزند. صدای دستزدن و شلوغی مردمی که پای تلویزیون هستند محو به گوش میرسد. امیر دو قند را به نوبت درون لیوان میاندازد. صدای برخورد قندها با سطح مایع، به شکل اغراقشدهای روی صدای مردم میآید؛ و این صدا هم زیر صدای هواپیمایی که اوج میگیرد، میرود.
دیدگاهتان را بنویسید