بازخوانی منوی جشنوارهی سیوششم فجر برای ماهنامهی ۲۴/ نوروز ۱۳۹۷
تیتر نوشتهی پیشجشنوارهایام را زده بودم: بهدنبال «فیلم خوب»؛ فارغ از جناح و ایدئولوژی… و نوشته بودم «در این سالها اینکه از جناحی و ارگانی و نهادی پول نگرفته باشی، ضعفهای فیلمهای بهظاهر مستقل را میپوشاند؛ و در عوض، برای فیلمهای با پروداکشن کامل بهسبب داشتن سرمایه، نوعی ذرهبین عیبیاب بهکار میرود که هر قدمی به خطا – و چه بسا قدمهای درست اما در سلیقهی دوستانم، نزدیک به نگاه رسمی – باعث میشود، به کل، اثر و خالق نادیده گرفته شوند.» الان که این جملات را میخوانید، احتمالن تأیید میکنید که میتوانند پس از جشنواره و با نگاهی به حجم هجمهها و فحاشیها و انگزدنها نوشته شده باشند؛ و خب، البته که طبیعیست پس از این همه سال قبل از جشنواره بدانیم چه چیزی در پایان انتظارمان را میکشد. من اما همچنان پی «فیلم خوب» میگردم. چیزی که بشود «سینما» خطابش کرد. داستانهای بزرگ. اجراهای شکوهمند. و طبعن فیلمهایی را هم که ازشان حرف خواهم زد همین ویژگی را داشتهاند. اول آنها را که مطابق حدسم بودند مرور کنیم تا بعد برویم سراغ انتخابهای اشتباه منوی پیشجشنوارهایام.
انتخابهای درست از منو
لاتاری:
نوشته بودم: «مهدویان و یار این سالهاش ابراهیم امینی داستانی ملی و روی خط قرمز را دستمایهی کارشان قرار دادهاند.» و «فارغ از نگاه منفی همان جماعتی که شرحشان در اول این نوشته رفت و دوست دارند بههرقیمتی این فیلمساز جوان صاحبسبک را زمین بزنند، میتواند فیلم تثبیت او در سینمای امروز ایران باشد.»
حجم بخل و کینه و دشمنی، چه میان دوستان سینماگر و چه بین منتقدان، فراتر از انتظارم بود. تقریبن مخالفان هیچکدام فیلم را ندیدند. آنچه که قضاوت کردند جهانبینی خالقان (کارگردان و تهیهکننده) بود و در مرحلهی بعد تسویهحساب انتخاباتی. عجیب آنکه مهدویان سازندهی فیلم تبلیغاتی حسن روحانی بود اما حضور محمود رضوی باعث شد این را هم نادیده بگیرند و جهان فیلم را نه از آن نویسنده و کارگردان، که متعلق به طیف سیاسی تهیهکننده بدانند. «لاتاری» اما فارغ از این حرفها یک فیلم قهرمانپرداز درستوحسابی است؛ از همان نوعی که سینمای ایران آن را بسیار کم دارد. یکجور وسترن شهری، با قهرمانی بیکله و تندرو، که میخواهد شبیه قهرمانان کیمیایی یکجور درستوحسابی کلکش کنده شود. در گپهای جشنوارهای مقابل دوربین دو سه جا داستان فیلم را به «جویندگان» تشبیه کردم. قصهی جان وینی که میرود پی ناتالی وود دزدیدهشده بهدست سرخپوستها. چهطور آنجا میشود فیلم را فارغ از نگاه نژادپرستانه و گاوچران و سرخپوست دید ولی اینجا حتمن همهچیز باید با امنیت ملی و صلحطلبی ایرانی سنجیده شود؟ «لاتاری» سینماست، داستان آدمی که سالها سرش را مثل کبک توی برف کرده و فکر میکرده رفقاش دارند کار درست را انجام میدهند، اما حالا، به یکباره به میدانی پرتاب شده که جز تا ته خط رفتن گریزی از آن ندارد. خاصه آنکه جوانی کنارش قرار گرفته که بیکلهتر از خودش است و او را یاد روزهای جنگیدنش برای این خاک میاندازد. آنبار ماجرا ناموس وطن بوده، اینبار هم همان است. فیلم محمدحسین مهدویان اثری پیشگویانه است از تبعات حال و روز معیشتی بد مردم، که البته پیش از نخستین نمایش، پیشگوییاش محقق شده. فیلمی برآمده از دل اجتماع و برای همان مردم. قطعن گیشهی موفقی دارد و بازتابهای فراوانی. انتخاب اولم از این جشنواره «لاتاری» است.
به وقت شام:
نوشته بودم: «سومین اکشن بیگپروداکشن متوالی ابراهیم حاتمیکیا، با استانداردهایی در حدواندازههای تولیدات مرسوم هالیوودی در این ژانر.» و «نگاه فیلمساز صاحبسبکی چون حاتمیکیا به پدیدهی داعش، خود به تنهایی میتواند دلیل اصلی لحظهشماری برای تماشای «به وقت شام» باشد.»
«بهوقت شام» فیلم سرپاییست که استانداردهای تولید در سینمای اکشن ایران را نه یک پله، که چند پله جلوتر میبرد. یک فیلم استاندارد بینالمللی که در هر کشور دیگر صاحبسینمایی جز آمریکا ساخته شده بود، پزش را میدادند و ساعتها دربارهی تکنیکهای ساخت و جاهطلبی کارگردانش برنامه میساختند. تنها ایراد «بهوقت شام» دیر تمام شدنش است. فیلم داستان «قربانی» است، نه «قهرمان»؛ و این چیزیست که حاتمیکیای نویسنده نخواسته قبول کند. داستان پدر و پسری ایرانی که با هم هزاران اختلافنظر دارند اما باز وقتی پای وطن وسط است روی یک خط میایستند و قربانی پدیدهی شوم داعش میشوند. اگر فیلم در قربانگاه داعش تمام میشد، «بهوقت شام» یک سند مظلومیت تمامعیار بود. همان لحظهای که چچنی میپرسد «چهطوری ایرانی؟» و مادر در تصور پسر چادر بر سر میکشد تا صحنهی بریدهشدن سر را نبیند. داستان حاتمیکیا همانجا تمام است اما او میخواهد ادامه دهد و پسر متهم، عامل نجات پدر باشد. عکس اتفاق «بادیگارد». با این همه فیلم حاتمیکیا یک اثر پیشرو، جاهطلب و کامل است، که ذرهای در نمایش آنچه میخواهد کم نمیگذارد؛ شاید مانیفست تصویری ایران در بحران منطقه. برای من اینها فرع ماجراست. من در «بهوقت شام» سینما میبینم. داستانی که برای دیدن ادامهاش لحظهشماری میکنم، و تکنیکی که در بسیاری جاها – با دانستن توان فنی ایران در آنها – حیرتزده میشوم.
عرق سرد:
نوشته بودم: «داستان تازهی بیرقی باز از جایی میآید که سینمای ایران تجربهی حضور در آن حوالی را نداشته است.» و «نامزدی سیمرغ کوثری که بهنظرم همین حالا و فیلم را ندیده، قطعی است.»
باران کوثری که نامزد شد و باید جایزه هم میگرفت و نگرفت؛ اینکه هیچ. اما خود «عرق سرد» چنان که نوشته بودم فیلمی بود برآمده از یک رخداد روز اجتماعی، و سبب شد چندینبار بنویسم و بگویم که او در کنار مهدویان امیدهای سینمای اجتماعی امروز ایران برای تصویرکردن معضلات اجتماعی هستند بیآنکه به دام شعار بیفتند. فیلمسازان اجتماعی ما در طول تاریخ همواره تنبل بودهاند. از رخداد تا تصویر آن همیشه چندسالی طول کشیده، و جز معدود مواردی، ترس و محافظهکاری، خروجی نهایی روی پرده را با فاصله از اصل اتفاق موجب شده؛ «عرق سرد» اما چنین نیست. یک فیلم اجتماعی کامل است که نیش و کنایه نمیزند؛ صاف میرود سر اصل مسأله و تا جایی که در توان دارد قصهاش را بیدستانداز و تعارف تعریف میکند. یک تیم بازیگری درجهیک دارد که بهدرستی همهشان در جشنواره نامزد شدند، یک هدی زینالعابدین که وعدهی حضور یک بازیگر جوان تازه را به سینمای ایران میدهد و یک فرشاد محمدی سرحال که پشت دوربین هر فیلمی که هست نعمت است.
مصادره:
نوشته بودم: «شنیدهها حکایت از یک کمدی ژانری زندگیمحور – از جنس نخستین «نهنگ عنبر» که اصلن فیلم بدی نبود – دارد، با این تفاوت که تنوع لوکیشن و بازترکردن قصه از تهران دهههای پنجاه و شصت آن فیلم، به زندگی پناهندگان و مهاجران سالهای اول انقلاب در آمریکا، میتواند کوهی از سوژه و موقعیت طنز در اختیار احمدی قرار دهد.»
«مصادره» آن تصویری از سینمای ایران در پایان چهارمین دههی انقلاب شده، که باید باشد. فیلمی بهروز، در گذر از خطوط قرمز بیهوده و با نزدیکترین شکل به واقعیت تصویری قابل ساختهشدن، با ترفندهایی که تیم ساخت «مصادره» از آنها بهره بردهاند، و بهواسطهاش تماشای فیلم به تجربهای تازه در سینمای امروز ایران بدل شده است. یک کمدی پخته و فکرشده، که فرمول داستانیاش را از دل ادبیات کهن ایران میگیرد، شخصیتش در یکی از معدود بارهای این جشنواره از نقطهی A داستانی به نقطهی B میرسد و ما داستان یک زندگی را با جزئیات و افتوخیزهاش میبینیم. در یکی از نظرسنجیهای جشنوارهای بهترین داستان این جشنواره را برای همین «مصادره» انتخاب کردم؛ چون خودش را موظف میبیند قصه بگوید، و خوب هم قصه بگوید. البته که وقتی هنوز تصور از فیلمنامه در اینجا «کامیون» است، طبیعتن کسی «مصادره» را نمیبیند و جدی نمیگیرد. به آیندهی مهران احمدی فیلمساز، بهشدت امیدوارم.
انتخاب بیرون از منو
دارکوب:
هرسال یک فیلم پیدا میشود که روی آن حساب نکردهای؛ و حتا وقتی ۱۰ فیلم از ۲۳ فیلم را هم درون منوی خودت میگذاری باز این یکی جا میماند. راستش بهروز شعیبی را یک فیلمساز استودیویی تروتمیز میدانستم که هر قصهای را بلد است در اندازهای که به یک استاندارد مشخص برسد خوب اجرا کند. برای همین «دارکوب» را توی منوی پیشجشنوارهای نگذاشته بودم. نکته اینجاست که دربارهی «دارکوب» هم آن باور عوض نشده. همچنان شعیبی بهنظرم جهان مؤلفانهای ندارد و فیلمسازی استودیوییست، اما در همین مرتبه، او ملودرام متوسطنوشتهشدهی «دارکوب» را چنان با صلابت و بهقاعده کارگردانی کرده، که خروجی آن تبدیل شده به یکی از بهترین ملودرامهای این سالهای سینمای ایران. ژانری که برخلاف ادعای فیلمسازانمان بهشدت در نوع خوب آن فقیریم؛ و تصورمان از ملودرام اشکانگیز به چیزی در حد و حدود «آینهی عبرت» تقلیل پیدا میکند. در «دارکوب» شعیبی بسیار جلوتر از «دهلیز» از آن قابهای تلویزیونی و میزانسنهای ساده فاصله گرفته، و یک ملودرام سینمایی تمامعیار ساخته، که طبعن مخاطب را درگیر خودش میکند و تا آخرین پلان او را با خودش میکشاند. سه ضلع مثلث بازیگری فیلم – مهناز افشار، امین حیایی و سارا بهرامی – هرکدام با یک شیوهی بازیگری مختص به خود، گلیم نقش خودشان را از آب بیرون میکشند و هر سه در یک اندازه موفقاند. «دارکوب» غافلگیری اصلی امسال من بود.
انتخابهای اشتباه از منو
نوشته بودم: «تنها ترسم در مورد «چهارراه استانبول» تجربهی جدی پیشین کیایی یعنی «عصر یخبندان» است که در دقایقی بهدام مانیفست صادرکردن و شعاردادن میافتاد. او اساسن فیلمنامهنویسِ کنایههای تندوتیز بهزبان طنز است…» ترسم درست بود و کیایی هرچهقدر در اجرای داستانش موفق است، از متنی که نوشته و نیمهی دومی که باید داستانهای متعددش را بهسرانجام برساند ضربه میخورد.
نوشته بودم: «باید خروجی «تنگهی ابوقریب» فیلم جنگی عظیم بهرام توکلی، شکست باشد، اما حسی دارم که میگوید آن تجربههای ژانری پیشین، امکانهای اتصال با جهان ذهنی موردعلاقهی توکلی را در خود داشتند و بههمین دلیل هم چیزی در میانه میماندند. اینجا توکلی قرار بوده یک فیلم جنگی کامل بسازد؛ در مقام یک تکنسین صرف؛ و چه کسی است که بتواند کتمان کند بهرام توکلی چه تکنسین درجهیکی روی صندلی کارگردانی است؟» حسم غلط بود. اینجا هم توکلی به همان دام پیشین میافتد. میخواهد فیلم جنگی خودش را بسازد و آن جهانبینی موجب شده دوربینش به آدمها بچسبد تا تجربهای نهیلیستی از جنگ بسازد؛ اما همین رویکرد سبب شده داستان در شکل کلی وجود نداشته باشد، و صرف تصویرکردن «موقعیت» آن حس همذاتپنداری لازم را از مخاطب بگیرد. در نیمهی پایانی فیلم که توکلی فقط وقتش را صرف اجرا میکند همان چیزی که نوشته بودم رخ داده: عظیم و غافلگیرکننده؛ اما کلیت، راضیکننده نیست.
نوشته بودم: «هومن سیدی در این یک سال، در بازیگری که یک پرش ناگهانی عجیب کرده؛ اگر این اتفاق – یا بهتر بگویم بلوغ – در کارگردانیاش هم رخ داده باشد، باید انتظار یکی از بهترین فیلمهای جشنواره را داشته باشیم.» تا پیش از بیست دقیقهی پایانی همهی اینها رخ داده؛ اما درست جایی که باید، آنجایی که باید «مغزهای کوچک زنگزده» یکجور «پیامبر» ژاک اودیار یا حتا «پدرخواندهی ۲» از کار دربیاید، همهچیز از دست میرود. سیدی –لابد- برای گرفتن پروانهی ساخت، مجبور میشود از همهی آنچه که رشته کرده، صرفنظر کند و آدمش را به راه راست برگرداند و سبعیت مستتر در بطن داستانش را قربانی نگاهی مصلحتجویانه کند. از بزرگترین افسوسهای جشنواره.
نوشته بودم: «حاصل کار زوج باشهآهنگر و علیرضا زریندست، هم در «فرزند خاک» و هم در «ملکه»، دستآوردهای درخشانی برای سینمای ایران داشت؛ که این یعنی با فیلم چشمنوازی طرف خواهیم بود.» «سرو زیر آب» متاسفانه فقط همین را دارد؛ و فضاسازیهای خاص باشهآهنگر را. داستان کند و الکن است و فیلم بیجهت طولانی. حیف این همه وقت و انرژی برای چنین داستانی از کارگردانی که «ملکه»اش غافلگیرمان کرده بود.
… و نوشته بودم: «تغییر تیم ثابتش از فیلمهای نخست، به گروه «مرگ ماهی»، نشان داد حجازی صاحب سینمای شخصی خودش شده است، و میتوان روی یک کیفیت مشخص از او، حساب باز کرد.» موقعیت داستانی فیلم تازهی حجازی متاسفانه خیلی کمتر از آن است که بتواند یک فیلم ۹۰دقیقهای را سر پا نگه دارد؛ هرچهقدر هم که او کارگردان خوبی باشد.
دیدگاهتان را بنویسید