دربارهی ۱۰ فیلم محبوبم در ۳۵سال گذشته
روزنامهی هفت صبح/ نظرسنجی از منتقدان دربارهی بهترین فیلمهای سینمای ایران پس از انقلاب/ ۴ شهریورماه ۱۳۹۳/ صفحهی ۱۲
۱- رد پای گرگ (مسعود کیمیایی)
۲- ليلا (داریوش مهرجويی)
۳- شوکران (بهروز افخمی)
۴- دربارهی الی… (اصغر فرهادی)
۵- بهرنگ ارغوان (ابراهیم حاتمیکيا)
۶ـ کنعان (مانی حقيقی)
۷ـ قارچ سمی (رسول ملاقلیپور)
۸ـ طلای سرخ (جعفر پناهی)
۹- کاغذ بیخط (ناصر تقوايی)
۱۰- پرسه در مه (بهرام توکلی)
حالا پس از این سالها به وضوح دریافتهام فیلمی مرا با خودش میبرد که شخصیت در آن به قصه ارجح است. «دربارهی چه کسی بودن»، برای من همیشه مهمتر از «چه اتفاقی در پیش است؟» بوده. کاراکترهای محبوب من آدمهایی هستند که زمانهشان آنها را نمیفهمد. یا از گذشته میآیند و یا در آینده زندگی میکنند. هرچه هست، سقف حال برای آنها کوتاه است. یا دیدهاند چه از زندگی میخواهند، یا برای بعد رؤیایی دارند. آدمهایی که زمانه سبب میشود در خود فرو بریزند اما – فرقی نمیکند که مردانه یا زنانه – میایستند و سعی میکنند شکل خودشان، روی اصولی که یاد گرفتهاند، زندگی کنند. طلبکار جامعه نیستند. فقط میخواهند کسی پا روی دمشان نگذارد. آدمهای «از دست دادن» و «نرسیدن» هستند. آدمهای «فریاد» نیستند.
چنین است که بین مهرجوییها انتخابم مثلن «هامون» نیست، که فکر میکند زنش حقش است و تا پای کشتنش هم میرود. میان انتخابهام «آژانس شیشهای» نیست؛ که بهنظرم از خوشساختترین فیلمهای همهی این سالهای سینمای ایران است اما در درونش حاجکاظم طلبکاری زندگی میکند که سهم سالهای جنگیدنش را از مردم طلب میکند. مرد جنگ من، دومان قائمیِ «قارچ سمی» است؛ که بیتا بالای سرش میآید و پیکر بیجانش را به دل رود میفرستد و بهش میگوید «خستهی عاصی راحت شدی.» سیما ریاحیِ «شوکران» است که سرانجام بغضش میترکد و سمت مرگ میراند. آدمِ «طلای سرخ» است که میفهمد از اصولش رد شده و خودش را خلاص میکند، یا امینِ «پرسه در مه» است که رفتارش عین خودویرانگریست چون روحش از زمانهای که دارد بزرگتر است.
میان این انتخابها مردان و زنانی ایستادهاند که انگار نه انگار کاراکترهای داستانی هستند. برای من رؤیای «کاغذ بیخط»، مینای «کنعان» و الی، ملموسترین تصویر از زن جوان ایرانی دههی هشتادند؛ زنی که رؤیا دارد اما در چنبرهی مناسبات مردسالار دور خودش، تعریف غلطی که از عشق و تعهد وجود دارد، گیر افتاده. «ارغوان» حاتمیکیا که اصلن انگار از خالقش سهم زنانهی عاشقشدن را طلبکاری میکند. اینکه وقتی معصومانه در بازی قدرت سُر خورده، کسی «باید»، که هوای او را داشته باشد.
با چنین تعریفی است که جایگاه مسعود کیمیایی و فیلمهاش هم در این فهرست مشخص و یگانه میشود. عمدهی مردان سینمای او، همهی این ویژگیها را که باعث میشود من پابند آدمی و فیلمی شوم، در خود جای دادهاند. قهرمانانی که حرکت عدالتخواهانهشان طلبکارانه نیست. آنچه را که از گذشته باقی مانده پاک میکنند و با زمانهی تازه که از جنسشان نیست، اصلن، کاری ندارند. از جوانترهای شکل امروز شده، فقط میشنوند و دم برنمیآورند که چرا شکل ما نیستید؛ حتا جوانهای امروزیاش هم که شکل دیروز زندگی میکنند، فقط میگویند این زمانه را نمیفهمیم و تمام. جایی متعرض مردمان امروز نمیشوند.
این در خود فرو ریختن، این ایستادن بر سر اصول، اصلیترین چیزی است که هنوز هم برای من، یک فیلم را از خیل نمونههای مشابه جدا میکند. یگانه میکند.
پینوشت: در این فهرست میتوانست «دلشدگان»، «هنرپیشه»، «نرگس» و چند فیلم دیگر هم باشد؛ از فیلمسازانی که فیلمهای محبوب دیگرم را ساختهاند، یا فیلمهای متعددی که از یک فیلمساز دوست دارم. این میان، فقط سعی کردم به قاعدهی بازی وفادار بمانم و از انتخاب «۱۰ فیلم» و «از هر فیلمساز، یک فیلم» بیرون نزنم.
دیدگاهتان را بنویسید