برگه 1
فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

جادو

حوالی این عکس، یک لحظه‌ی جادویی هست.
اصل ماجرا که دن (مارک روفالو)، جایی خارج از حال عادی، در فکر خودکشی، برای اولین‌بار آواز گرتا (کیرا نایتلی) را و کلمات‌ش را می‌شنود، می‌توانست یکی از هزاران شروع همیشه‌گی رومانسی روتین باشد؛ اگر جان کارنی هوس بازی‌گوشی به سرش نمی‌زد.
جادو درست همین‌جا اتفاق می‌افتد. دن به تصویری نگاه می‌کند که حالا پیش چشم‌تان است، و بعد شروع به «شنیدن» می‌کند. اولین پاسخ کلاویه‌های پیانو به گیتار در دست گرتا را اوست که می‌شنود، و بعد، ما می‌بینیم که سازها خود به رقص درمی‌آیند. ضیافتی در راه است. ضیافتی در ذهن یک نابغه که موسیقی خوب را می‌شناسد، و کارنی با ایده‌ی شگفت‌انگیزش در اجرا، این کشف و شهود را تصویری می‌کند. چنددقیقه بعد، ترانه‌ای را که پیش‌تر یک‌بار با آواز گرتا و نوای گیتارش شنیده بودیم، با تنظیم ذهنی دن، می‌تواند بهترین ترانه‌ی روی زمین باشد. چیزی که ارزش زنده ماندن و جنگیدن را دارد. چیزی که او می‌داند، و ما، و دیگران از آن بی‌خبرند. به همین سادگی قصه شروع شده است. جادو کار خودش را کرده…
«شروع دوباره» برخلاف نمونه‌های مشابه‌ش با محوریت موضوعی موسیقی، بیش از آن‌که در ستایش موسیقی باشد، «سینما» است. «تصویر» است. نه عاشقانه‌اش، و نه حال‌وهواش، پشت اولویت موسیقی گم نمی‌شود؛ و انگار که جناب کارنی بداند وقتی می‌توانی از عشق به چیزی غیر از «سینما» در «سینما» حرف بزنی که حرمت صاحبِ خانه را نگه داری.

یادداشت‌های مطبوعاتی

این سه زن

روزنامه‌ی هفت صبح/ پنج‌شنبه ۸ آبان‌ماه ۱۳۹۳/ نظرسنجی از منتقدان برای انتخاب شاه‌نقش زنانه‌ی سینمای پس از انقلاب

لیلا، سیما و مینا؛ سه زن به فاصله‌های حدودن پنج‌ساله در خلق، از نیمه‌‌ی دهه‌ی هفتاد تا نیمه‌ی دهه‌ی هشتاد، نمادهایی از طبقه‌ی شهری رو به پیش‌رفت، زنانِ در حرکت از سنت به سمت مدرنیته، زنانی که عاشق مرد ایرانی (با تمام خصوصیات تیپیکال‌ش) می‌شوند و تاوان‌ش را می‌دهند؛ هرکدام به نوعی.
لیلا برای هم‌سرش زن دوم می‌گیرد چون سنت بر او فشار می‌آورد، سیما زن دوم می‌شود چون سنت شکل عاشقی‌اش را برنمی‌تابد؛ و مینا، بال پروازش را خودخواسته می‌شکند و تسلیم می‌شود چون اگر برود محکوم سنت‌ است. آن‌ها سه تصویر درخشان از زن ایرانی زیر تمام باید و نبایدها هستند و اجراهای درونی سه بازیگرشان، لیلا حاتمی، هدیه تهرانی و ترانه علیدوستی ما را به سفری تا درونی‌ترین نقاط وجود آن‌ها وقت تصمیم‌گیری می‌برد. مشاهده ادامه مطلب →

فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

هِی مرد… تو کار سختی کرده‌ای که آن‌جایی

درباره‌ی پیمان معادی و اجرای شگفت‌انگیزش در «کمپ ایکس‌ری»

روزگاری درباره‌اش نوشته بودم خدا بغل‌ش کرده؛ اما کم نبودند آدم‌های دیگری هم که در مقطعی خدا دوست‌ترشان داشته بود، و حالا پایین‌نشین‌ند. این‌که بلد باشی آن بالا بمانی مهم است. پیمان معادی ثابت کرده که بلد است. با انتخاب‌های هوش‌مندانه‌اش. با همین شکلی که روی خط قرمزها راه می‌رود اما بهانه دست کسی نمی‌دهد. با ماندن و جدانشدن از آغوشی که ذکرش رفت.

معادی در «کمپ ایکس‌ری» فوق‌العاده است. مشاهده ادامه مطلب →

اتاق گوشواره
روزمره‌ها, وبلاگ

ما دنگ شدیم…

بهار ۹۰ بود. «دنگ‌شو»، بخش ثابتی از روزمره‌گی آن روزهای نفس‌تنگی. خبر آمد که برگشته‌اند ایران و اجازه‌ی اجرای یک کنسرت پژوهشی را در شیراز گرفته‌اند. شیراز… شیراز چهل‌ساله… آلبوم جاری در زندگی آن سال‌ها. با رفقا قرار گذاشتیم که این اولین اجرای بعد از بازگشت را از دست ندهیم. بلیت‌ها به لطف پی‌گیری شیرازی‌زاده‌ی جمع‌مان، ستوده‌مان، مهیا شد و خودمان را به شیراز رساندیم. برای صبح بلیت رفت گرفتم و برای شب، برگشت. پرواز شیراز که نشست، قرار، مزار سعدی بزرگ بود و بعد به دانشگاهی رفتیم که آمفی‌تئاترش میزبان کنسرت شده بود. بی‌هیجان کنسرت. بی‌اجازه‌ی هم‌خوانی با شماری از بهترین ترانه‌های عمرمان. مردان یک سمت و زنان یک سمت. جمع مقنعه و لباس مناسب و حراست خشم‌گین. همه‌ی این‌ها وقتی طاها و شایا و امید روی صحنه آمدند، فراموش شد. دنگ‌شو داشت دوباره در خانه می‌خواند. «شیراز چهل‌ساله» را در شیراز. اولین‌بار «شب‌های با تو بودن» را آن عصر بهاری شنیدم. یکی از بهترین‌های دنگ‌شو را.
پاییز ۹۳ است. آن مرد رفته. «اتاق گوش‌واره» امروز با مجوز وزارت‌خانه‌ی فرهنگ منتشر شده. هستی دنگ‌شو به قول فروغ به یک شماره مشخص شده؛ سال‌ها قبل گفته بود «در سرزمین شعر و گل و بلبل موهبتی‌ست زیستن، آن هم وقتی که واقعیت موجود بودن تو پس از سال‌های سال پذیرفته می‌شود.» حالا رفقام می‌توانند در این شهر آزادانه زیر آواز بزنند. روی صحنه‌ی بهترین سالن‌های شهر. فراموش می‌کنیم که حال‌مان چه بوده. که چرا «دل‌تنگ شو» برای‌مان چیز دیگری‌ست. فکر می‌کنیم که حال‌مان دیگر کاش «آن» نباشد. حال نوشتن و خواندن و شنیدن و زمزمه‌ی «نسل ابر». نسلی‌ترین ترانه‌ی تاریخ موسیقی ایران برای ما. شرح ما.
«اتاق گوش‌واره» سرخوش است. غم‌ش هم که رنگ صدای سعید آتانی دارد، غم تلخی نیست. یک حال بدِ خوب دارد. برای «ماهی‌ها»ش می‌میرم… برای آن لحظه که اولین‌بار می‌خواند «گتمه گتمه گل گوزل یار»… برای حالی که رفقا را به بازی با خود «دنگ‌شو» رسانده. برای آن «درو نبند»ِ ریتمیک قطعه‌ی اول. برای شوخی با له‌شدن دل‌مان لای در. برای این‌که یادمان مانده هنوز هم می‌توان شیطنت کرد و بازی‌گوش ماند. چه‌قدر، امروز، حال‌مان بهتر است.

یادداشت‌های مطبوعاتی

یکی از ما

روزنامه‌ی هفت صبح/ پنج‌شنبه ۲۴مهرماه ۱۳۹۳/ نظرسنجی از منتقدان برای انتخاب شاه‌نقش مردانه‌ی سینمای پس از انقلاب

می‌توانست انتخاب‌م فریبرز عرب‌نیا باشد. به نقش «سلطان». تلفیق حیرت‌انگیز مؤلفه‌های یک قهرمان و یک ضدقهرمان در یک شخصیت فقط با شکلی که بازی‌اش می‌کند. خطی که آن وسط نگه می‌دارد. می‌توانست هادی اسلامی باشد در نقش نوریِ «سرب» یا امیرعلیِ «اعتراض» با اجرای خط‌کشی‌شده‌ی داریوش ارجمند. شکل‌های مختلفی از مردان سینمای کیمیایی. می‌توانست اگر فقط بازیگری و جان‌بخشی به یک کاراکتر مهم باشد، این انتخاب پرویز پرستویی باشد در «آژانس شیشه‌ای». حاج‌کاظمی که بخشی از فرهنگ عامه شد. محمدرضا فروتن هم کم نقش به‌یادماندنی ندارد. شخصیت‌هایی کنار خودمان. دو نمونه‌ی درخشان‌ش؛ مرتضای «کنعان» و حامد «شب یلدا». شکیبایی‌ها که… همه‌شان. واقعن همه‌شان. بازیگران محبوب دیگری هم دارم در این سال‌ها. شهاب حسینی. حامد بهداد. اجرای بهرام رادان از یک نقش مکمل به نام «علی رضوان». همه‌ی این‌ها اما شخصیت سینمایی دارند. کاراکترهای با پشتوانه‌اند. پس و پیش دارند. در تعریف قهرمان یا ضدقهرمان می‌گنجند. می‌خواهم از یکی حرف بزنم که بی‌پشتوانه‌ترین کاراکترها را، شبیه مردم عادی بازی کرد؛ و قهرمان‌شان شد. چیزی حدود یک دهه قهرمان‌شان شد. تصویر آدم‌های بی‌ستاره‌ی جعلقی که هیچ‌چیزی برای خودنمایی نداشتند اما او فقط با اجرای بی‌فاصله‌اش دوست‌داشتنی‌شان می‌کرد. انتخاب من برای یک کاراکتر از سینمای پس از انقلاب «بزرگ» است از فیلم «غریبانه»ی احمد امینی. عصاره‌ی همه‌ی آن جوان‌اول‌هایی که ابوالفضل پورعرب در دهه‌ی هفتاد بازی کرد و امینی منتقد، تیپیکال آن‌ها را با خود به ملودرام خط‌کشی‌شده و نمونه‌ای‌اش آورد. در فیلمی که قدر ندید اما یکی از بهترین عاشقانه‌های سینمای ایران است. مشاهده ادامه مطلب →

یادداشت‌های مطبوعاتی

سمت روایت‌نشده‌ی Lost

درباره‌ی Leftovers؛ مجموعه‌ی تابستانی شبکه‌ی HBO
روزنامه‌ی هفت صبح/ صفحه‌ی یک/ ۱۶ مهرماه ۱۳۹۳ خورشیدی

قابل درک است که دیمون لیندِلُف (یکی از سه خالق «گم‌شده/ Lost» و گویا مغز متفکر گروه منتهی به ج. ج. آبرامز) چرا جذب کتاب «بازمانده/ Leftovers» تیم پروتا شده و هم‌راه خود نویسنده، دوباره یک جهان داستانی از نوع «گم‌شده» را بنا گذاشته؛ چیزی که لیندلف این مدت از آن گریخته بود و ترجیح داد در فضاهای کم‌تر مشابه مهم‌ترین سریال یک دهه‌ی اخیر کار کند: «بازمانده» دقیقن سمت روایت‌نشده‌ی «گم‌شده» است. اگر آن‌جا با کاراکترهایی سروکار داشتیم که می‌فهمیدند اعمال گذشته‌شان، دلیل گم‌شدن (و بعدها فهمیدیم که «انتخاب»شان) است، این‌جا با بازمانده‌گانی روبه‌رو هستیم که همان چرایی براشان مطرح است. این‌ها هم سؤال‌شان همان است: «چرا ما ناپدید نشده‌ایم؟» و پاسخ، به تدریج همانی است که بار قبل بود؛ آن‌چه در گذشته کرده‌ایم… آن‌چه زیر خاک مدفون است… مشاهده ادامه مطلب →

یادداشت‌های مطبوعاتی

ما ناظرانِ خاموشِ جنون

درباره‌ی «زیباتر» نوشته‌ی سینا دادخواه
روزنامه‌ی هفت صبح/ صفحه‌ی یک/ ۱۹ شهریورماه ۱۳۹۳ خورشیدی
Photos: khosrowNAGHIBI

فیلم‌ها، رمان‌ها، یک‌جایی تو را با خودشان هم‌راه می‌کنند. آن‌هایی که برای تو می‌شوند، این ویژگی را در نخستین دقایق، اولین صفحات خود دارند. آدم‌شان یک چیزی می‌گوید، یک کاری می‌کند که فکر می‌کنی می‌شناسی‌اش. آشناست. بلد است شبیه تو زندگی کند. قصه‌ی مواجهه با این کارهای شخصی، تازه از این‌جا شروع می‌شود. دل‌نگرانی‌ها برای این‌که تا ته‌ش همین‌جور پیش برود و یک‌باره خراب نشود، تلاش‌ت برای این‌که تا کجاها می‌شود به نفع آن چیزی که دل‌ت را برده، چشم روی ضعف‌ها بست؛ و  البته، بیم و امیدهای هم‌راهی با آدمی که از فضای تخیل داستانی، خودش را به واقعیت کشانده و حالا کنارت زندگی می‌کند.
برای من سُر خوردن در دام «زیباتر» از توصیفی شروع شد که سینای دادخواه وقت نخستین مواجهه‌ی هومن و گل‌سا، از حال هومن نوشته بود. از ولوله‌ی در دل‌ش: «انگار قفسه‌ی سینه‌اش استخر روباز بود. یک‌عالم پسربچه که ترس‌شان از آب نریخته بود، توی کم‌عمق پادوچرخه می‌زدند و یکی‌شان دودل بود دل به دریای قسمت عمیق بزند. فقط همین یک لحظه فرصت داشت. یک لحظه برای حفظ حال خوبی که داشت. حتا اگر گل‌سا زیر گوش‌ش سیلی می‌خواباند، از تصمیم ناگهانی‌اش برنمی‌گشت. امشب بعد از مدت‌ها حاضرجواب شده بود. تپق نمی‌زد. به تته‌پته نمی‌افتاد. کلماتی که هیچ‌وقت راحت بر زبان‌ش نمی‌چرخیدند مثل آب خوردن ردیف می‌شدند. بالاخره دل به دریای قسمت عمیق زد.» خیلی آشنا بود. این حال را می‌شناختم. نه در شروع رابطه با یک غریبه فقط؛ در زمان گرفتن خیلی از تصمیم‌های مهم زندگی‌ام. فارغ از این‌که هنوز بیست‌صفحه نرفته، هم‌راه داستان شدم، همین‌جا، دو چیز مهم توجه‌ام را به خودش جلب کرد. مشاهده ادامه مطلب →

یادداشت‌های مطبوعاتی

ما فقط کودک بودیم

درباره‌ی مدرسه‌ی موش‌ها و تأثیری که روی شکل‌گیری یک نسل گذاشت
روزنامه‌ی هفت صبح/ صفحه‌ی یک/ ۹ شهریورماه ۱۳۹۳ خورشیدی

۱
یک وقت‌هایی با رفقای هم‌سنم دعوام می‌شود. برای چیزی از دهه‌ی شصت چنان آه می‌کشند یا خاطره‌بازی شروع می‌کنند که من ناباور فقط می‌توانم نگاه‌شان کنم. ویرجینیا وولف زمانی گفته بود: «هنر،‌ نسخه‌ی دوم جهانِ واقعی نیست. از آن نکبت، همان یک نسخه کافی است.» حالا حکایت ماست و منی که باید گاهی فریاد بزنم همان یک‌بار زیستن در آن دهه‌ی لعنتی برای ما کافی‌ست؛ مکررش نکنید. مشاهده ادامه مطلب →

روزمره‌ها, وبلاگ

چشم‌هاش

تلخ‌م.
قرار، این نبود. قرار نبود رؤیاهای ما، آن‌چه روی کاغذ نوشته می‌شد و به تصویر درمی‌آمد تا بشود محدوده‌ی بی‌مرز تخیل ما، این چنین راه به واقعیت باز کند. همه‌ی این‌ها قرار بود ادبیات باشد و سینما؛ که از آن یاد بگیریم رستگاری نهایی در صلح است. در دوست‌داشتن. در «آدم»بودن.
همه‌ی امروز تصویر پسرک جلوی چشمان‌م بود. تصویر عزیز. تصویر چشم‌هاش.
قبلن دیده بودم‌ش. در همین فصل متأخر «بازی تاج و تخت». در آخرین پلان یکی از قسمت‌های میانی که نوزادی را به قربان‌گاه وایت‌واکرها (دسته‌ای وحشی که انگار روح زندگی را می‌مکند و چشم‌ها را بی‌روح می‌کنند و انسان می‌خورند) بُردند و نوزاد، تنها، در آغوش سردسته‌‌ی آن‌ها به هوای امنیت از آن جنگل دهشتناک آرام گرفت و بعد، چشم‌هاش، …؛ چشم‌هاش بی‌روح شدند و سرد. انگار سرما به‌شان تزریق شده باشد. درست شکل همین «عزیز» ما که گرما زندگی را از چشم‌هاش در تنهایی کوهستان گرفت. درست شکل همین عکس، که از صبح، تکرار می‌شود و تکرار.
تا همین چندماه پیش، این تصویر، سینما بود. تخیل بود. رؤیا بود… حالا زندگی‌ست. کابوس محقق است. خود واقعیت لعنتی‌ست.

یادداشت‌های مطبوعاتی

آن‌ها فریاد نزدند… فرو ریختند

درباره‌ی ۱۰ فیلم محبوب‌م در ۳۵سال گذشته
روزنامه‌ی هفت صبح/ نظرسنجی از منتقدان درباره‌ی بهترین فیلم‌های سینمای ایران پس از انقلاب/ ۴ شهریورماه ۱۳۹۳/ صفحه‌ی ۱۲

۱- رد پای گرگ (مسعود کیمیایی)
۲- ليلا (داریوش مهرجويی)
۳- شوکران (بهروز افخمی)
۴- درباره‌ی الی… (اصغر فرهادی)
۵- به‌رنگ ارغوان (ابراهیم حاتمی‌کيا)
۶ـ کنعان (مانی حقيقی)
۷ـ قارچ سمی (رسول ملاقلی‌پور)
۸ـ طلای سرخ (جعفر پناهی)
۹- کاغذ بی‌خط (ناصر تقوايی)
۱۰- پرسه در مه (بهرام توکلی)
حالا پس از این سال‌ها به وضوح دریافته‌ام فیلمی مرا با خودش می‌برد که شخصیت در آن به قصه ارجح است. «درباره‌ی چه کسی بودن»، برای من همیشه مهم‌تر از «چه اتفاقی در پیش است؟» بوده. کاراکترهای محبوب من آدم‌هایی هستند که زمانه‌شان آن‌ها را نمی‌فهمد. یا از گذشته می‌آیند و یا در آینده زندگی می‌کنند. هرچه هست، سقف حال برای آن‌ها کوتاه است. یا دیده‌اند چه از زندگی می‌خواهند، یا برای بعد رؤیایی دارند. آدم‌هایی که زمانه سبب می‌شود در خود فرو بریزند اما – فرقی نمی‌کند که مردانه یا زنانه – می‌ایستند و سعی می‌کنند شکل خودشان، روی اصولی که یاد گرفته‌اند، زندگی کنند. طلب‌کار جامعه نیستند. فقط می‌خواهند کسی پا روی دم‌شان نگذارد. آدم‌های «از دست دادن» و «نرسیدن» هستند. آدم‌های «فریاد» نیستند. مشاهده ادامه مطلب →

اخبار

مهدی کرم‌پور سريال «سال‌های ابری» را کليد زد

بانی‌فیلم: تصويربرداري سريال «سال‌های ابری» آغاز شد.
تصويربرداري مجموعه تلويزيوني «سال‌هاي ابري» به کارگرداني مهدي کرم‌پور و تهيه‌کنندگي محمدعلي اسلامي به تازگي در تهران و خانه‌اي حوالي شرق تهران آغاز شده است و طبق برنامه‌ريزي‌ها تا اواسط پاييز و حتي تا روزهاي آغازين پخش نيز ادامه خواهد داشت. اين خانه يکي از لوکيشن‌هاي اصلي پروژه خواهد بود که گروه صحنه به مدت يک ماه مشغول بازسازي و طراحي آن بوده‌اند. مجموعه جديد کرم‌پور از نيمه دوم آبان روي آنتن شبکه دوم سيما خواهد رفت. مشاهده ادامه مطلب →

وبلاگ, ورزش‌نوشت‌ها

معجزه… امید دوباره…

نشد؛ اما دلیلی ندارد از آن لحظه‌ی جادویی ننویسم.
در روند یکی یکی امتیاز گرفتن، جایی، روسیه از ما پیش افتاد. ست چهارم بود و امتیاز آخر، برای آن‌ها مچ‌پوینت می‌شد و برای ما ست‌پوینت. مچ‌پوینت یعنی «رستگاری»، ست‌پوینت جلوی مچ‌پوینت یعنی «امید دوباره». روسیه روی امتیاز ۲۳ با سرویسی که ما می‌زدیم و آن‌ها روی روند طبیعی بازی می‌خواباندند، فرصت «مچ‌پوینت»های پیاپی می‌یافت و ما باید فقط دنباله‌رو می‌شدیم. برگشتم و گفتم «تمام شد. فقط معجزه می‌تواند ما را در این بازی نگه دارد.»
فرهاد قائمی رفت که سرویس بزند. زد. جوری زد که دفاع آخر روس‌ها باور نکرد توپ آن‌جا رسیده. دیر جنبید. امید زنده شد. ما به بازی برگشتیم. ما ۱۴ امتیاز بعدتر، با همین دست پیشی که داشتیم، با فرصت‌های پیاپی «ست‌پونت»، ست چهارم را بردیم. «امید دوباره» از همین سرویس جادویی فرهاد قائمی برگشت. از مردی که نترسید و در آن موقعیت، «درست» و «کامل»، ایده و اجرا را منطبق کرد. ته‌ش بازی را نبردیم، اما این دلیل نمی‌شد که از آن لحظه‌ی «معجزه» ننویسم. از لحظه‌ای که مطمئن بودم کارمان تمام است، اما نبود.
چه‌قدر این روزها ما به این لحظه‌ها احتیاج داریم.