فصلی از فیلم‌نامه

روز/ داخلی/ بیمارستان
التفاط از در بیمارستان وارد می‌شود. حرکات‌َش بی‌قید و راحت است. شبیه کسی که می‌داند کجا می‌خواد برود با خون‌سردی سمت یکی از آسانسورها می‌رود و می‌ایستد. نگهبانی نگاه‌َش می‌کند. با سر به او اشاره می‌کند که «مشکلی هست؟». نگهبان نگاه‌َش را می‌دزدد. التفاط لبخندی می‌زند و وارد آسانسور می‌شود.

روز/ داخلی/ طبقه‌ای دیگر در بیمارستان
در آسانسور باز می‌شود و التفاط بیرون می‌آید. نگاهی به اطراف می‌کند و سمتی را پیش می‌گیرد. از یکی دو راهرو می‌گذرد و سرانجام به بخش مراقبت‌های ویژه می‌رسد. جایی که مژگان تنها مقابل شیشه نشسته است. یکی دو پرستار رد می‌شوند. التفاط با خون‌سردی و بی‌آن‌که به کسی جواب بدهد سمت شیشه می‌رود و نگاهی به حامد بی‌هوش می‌اندازد، بعد سمت مژگان می‌رود و با یک صندلی فاصله، کنارش می‌نشیند. مژگان حواس‌َش جای دیگری‌ست.
التفاط: هنوز بی‌هوشه؟ (مژگان انگار که با صدای التفاط به این‌جا و اکنون پرت شده باشد و برمی‌گردد و او را نگاه می‌کند) می‌گم… هنوز بی‌هوشه؟
مژگان: شوهر من؟
التفاط: آره… حامدو می‌گم…
مژگان: دوست‌شید؟
التفاط: یه دوست قدیمی… (مکث) هزاربار به‌ش گفتم نرو تو این ماجرا… به‌ش گفتم بلندپریدن عواقب داره… حرف تو گوش‌ِش نرفت…
مژگان: کسی نمی‌دونه حامد این‌جا بستری‌یه… از کی آدرس گرفتید؟
التفاط: خبر خوب ممکنه تو راه به هزارتا پستی و بلندی بخوره و گم‌وگور شه… خبر بد، صاف راه‌ِش رو پیدا می‌کنه و می‌رسه به کسایی که باید… (مژگان به التفاط نگاه می‌کند. نمی‌داند باید چه بگوید) یه روزی اومد گفت می‌خوام جنس بخرم و بفروشم و بپرم یه جایی که آقام و زن‌َم به‌م افتخار کنن… گفتم حامد بپا… خیلی‌ها نشستن که بال پریدن آدمو ببرن… رفت و برگشت، که یکی اومده خواستگاری آبجی‌م وسط هزارتا گیروگرفتی که دارم و قراره حلال مشکلات شه… رفتم ته‌وتوی پسره رو درآوردم و به‌ش گفتم اینی که دور خونواده‌تون داره می‌پلکه خطرناکه… یه جایی یه قصه‌ای داره باهاتون… مگه می‌شه آدم این همه خوب… برو پی‌ش رو بگیر ببین کجاش باد می‌ده… نرفت… نکرد… بعد شنیدم پسره بو برده که حامد بو کشیده و این بلا رو سرش آورده… بد روزگاری‌یه مژگان‌خانوم… بد روزگاری‌یه…
و بلند می‌شود. سمت شیشه می‌رود و دوباره حامد را نگاه می‌کند. مژگان هم بلند می‌شود. با کمی فاصله پشت التفاط می‌ایستد.
مژگان: این همه چیزو شما از کجا می‌دونید؟ اگه این همه نزدیک بودید به حامد باید اسم‌تون می‌اومد تو خونه‌ی من…
التفاط: (برمی‌گردد و به مژگان نگاه می‌کند) یه دوستایی برا تنهایی‌های آدم‌َن… واسه وقت درددل… وقت تصمیم…
مژگان: تا قبل این اتفاقا فک می‌کردم همه‌چی رو درباره‌ی حامد می‌دونم… هیچ‌چی از من پنهون نمی‌مونه… حالا هر روز یه چیز تازه به‌م ثابت می‌کنه اون‌قدرا هم کنارش نبودم…
التفاط: الان کنارش باشید… اون پسر ریشه رو هدف گرفته… می‌خواد همه‌چیزو خراب کنه… خواهر حامد هم، مسخ‌شده، داره کمک‌ِش می‌کنه… فکر می‌کنه اسم این عشقه… اما داره تیشه به ریشه می‌زنه… حامد این‌جا خوابیده… شما که سرپایید… جلوی این پسره رو بگیرید… خواهر حامدو از اشتباه دربیارید… یکی باید یه کاری بکنه… حالا که حامد رو تخت افتاده، شما همه رو از این مهلکه نجات بدید… (مژگان به فکر رفته است؛ التفاط نگاهی به او می‌کند و مطمئن می‌شود میخ‌َش را کوبیده؛ مکث) نگران‌ِش بودم… نگید اومدم و تو این وضع دیدم‌ِش… نمی‌خوام بدونه… خدافظ…
مژگان: (زیر لب) خدافظ…
التفاط در انتهای راهرو گم می‌شود.

پاسخ دهید