فصلی از فیلم‌نامه

۶. روز/ خارجی/ گورستان

ابراهیمی پشت میکروفنی ایستاده و جماعت را از نظر می‌گذراند. گورستان بر دامنه‌ی تپه‌ای‌ست و قبرها در سطوح مختلف قرار گرفته. همه سیاهپوش گرداگرد یک گور تازه ایستاده‌اند. برخی با چترهای بسته. عکس پیرمردی خندان با روبان سیاه بالای گور قرار دارد. سارا هم در میان جمعیت است. ابراهیمی چند لحظه‌ای ساکت است. انگار دارد بغضش را فرو می‌خورد و افکارش را جمع می‌کند.
ابراهیمی: امیرجلال‌الدین شعله دیروز نمرده. سکته قلبی هم باعث مرگش نشده. جلال هم مثل من، مثل همین استاد طاهریان که در جمع ماست (به پیرمردی تکیده و عصا به دست اشاره می‌کند) و مثل خیلی‌های دیگه، خیلی وقته که زنده نیست… مرگش روزی بود که دیگه نتونست بنویسه… روزی که قلمش رو از دستش گرفتن…
حین این سخنان زنی (مینو) با عینک دودی از میان جمع راه باز می‌کند و جلو می‌آید. سارا متوجه او می‌شود. باران دوباره شروع می‌شود. چترها باز می‌شوند. ابراهیمی منقلب شده. قدری مکث می‌کند.
ابراهیمی: ما به جلال مدیونیم. جامعه‌ی ژورنالیست‌های ایران بهش مدیونه. سایه‌ی دستش یه زمانی روی تمام مطالبی که نوشتیم افتاده. (جدی‌تر و تلخ‌تر) امیرجلال‌الدین نمرد… سوخت… آب شد… من نیومدم شعار بدم… اما… (بغض می‌کند و قطره اشکی از گوشه چشمش راه می‌گیرد) اما ظلمه که بشینیم و سوختن و آب شدن امثال جلال رو ببینیم. (رو می‌کند به عکس) روحت شاد…
ابراهیمی از پشت میکروفن کنار می‌رود. مرد دیگری که مجری مراسم است پشت میکروفن می‌رود. ابراهیمی با شتاب از میان جمعیتی که با او دست می‌دهند و روبوسی می‌کنند و بابت حرف‌هایی که زده ستایشش می‌کنند، راه باز می‌کند. آشکارا پریشان است. سارا او را می‌بیند و دنبالش راه می‌افتد. مینو هم سعی می‌کند از میان جمعیت راهی پیدا کند و به او برسد اما موفق نمی‌شود. سارا چندقدمی را به دو می‌رود و به پدرش می‌رسد. چتر را بالاسر پدر می‌گیرد.
سارا: بابا! چی شد یهو؟
ابراهیمی: حالم خوش نیست. بریم خونه.

پاسخ دهید