یکی از ما

روزنامه‌ی هفت صبح/ پنج‌شنبه ۲۴مهرماه ۱۳۹۳/ نظرسنجی از منتقدان برای انتخاب شاه‌نقش مردانه‌ی سینمای پس از انقلاب

می‌توانست انتخاب‌م فریبرز عرب‌نیا باشد. به نقش «سلطان». تلفیق حیرت‌انگیز مؤلفه‌های یک قهرمان و یک ضدقهرمان در یک شخصیت فقط با شکلی که بازی‌اش می‌کند. خطی که آن وسط نگه می‌دارد. می‌توانست هادی اسلامی باشد در نقش نوریِ «سرب» یا امیرعلیِ «اعتراض» با اجرای خط‌کشی‌شده‌ی داریوش ارجمند. شکل‌های مختلفی از مردان سینمای کیمیایی. می‌توانست اگر فقط بازیگری و جان‌بخشی به یک کاراکتر مهم باشد، این انتخاب پرویز پرستویی باشد در «آژانس شیشه‌ای». حاج‌کاظمی که بخشی از فرهنگ عامه شد. محمدرضا فروتن هم کم نقش به‌یادماندنی ندارد. شخصیت‌هایی کنار خودمان. دو نمونه‌ی درخشان‌ش؛ مرتضای «کنعان» و حامد «شب یلدا». شکیبایی‌ها که… همه‌شان. واقعن همه‌شان. بازیگران محبوب دیگری هم دارم در این سال‌ها. شهاب حسینی. حامد بهداد. اجرای بهرام رادان از یک نقش مکمل به نام «علی رضوان». همه‌ی این‌ها اما شخصیت سینمایی دارند. کاراکترهای با پشتوانه‌اند. پس و پیش دارند. در تعریف قهرمان یا ضدقهرمان می‌گنجند. می‌خواهم از یکی حرف بزنم که بی‌پشتوانه‌ترین کاراکترها را، شبیه مردم عادی بازی کرد؛ و قهرمان‌شان شد. چیزی حدود یک دهه قهرمان‌شان شد. تصویر آدم‌های بی‌ستاره‌ی جعلقی که هیچ‌چیزی برای خودنمایی نداشتند اما او فقط با اجرای بی‌فاصله‌اش دوست‌داشتنی‌شان می‌کرد. انتخاب من برای یک کاراکتر از سینمای پس از انقلاب «بزرگ» است از فیلم «غریبانه»ی احمد امینی. عصاره‌ی همه‌ی آن جوان‌اول‌هایی که ابوالفضل پورعرب در دهه‌ی هفتاد بازی کرد و امینی منتقد، تیپیکال آن‌ها را با خود به ملودرام خط‌کشی‌شده و نمونه‌ای‌اش آورد. در فیلمی که قدر ندید اما یکی از بهترین عاشقانه‌های سینمای ایران است.
ابوالفضل پورعرب در بازی چیزی را بلد بود که پیش‌ترها فردین نمایندگی‌اش می‌کرد. وقتی حرف می‌زد، انگار یکی از آدم‌های عادی کنارت، اصلن رفیق‌ت است که دارد حرف می‌زند. درددل می‌کند. توی دردسر افتاده. بلد بود قلب تماشاگر را در اختیار خودش بگیرد. چه وقتی جلوی دوربین رخشان بنی‌اعتماد و بهروز افخمی بود و چه وقتی با مجید قاری‌زاده کار می‌کرد، یکی بود، چون خودش بود. «بزرگ»، ورسیون غدتر و جاافتاده‌تر همان نقشی بود که روزگاری سعید کنگرانی در مهم‌ترین عاشقانه‌ی سینمای ایران بازی کرده بود. هنوز می‌توانم اشک دخترکانی را که وقت دیدن اولین خون‌دماغ‌ش روی پرده از ته دل آه کشیدند به یاد بیاورم. چه ارتباط غریبی دارد این سرطان‌ها در سینما با عاشقانه‌های سوزناک. پورعرب در نقش «بزرگ» او را درست و به اندازه بازی کرد. چیزی که شاید در حین اجرا خودش هم متوجه آن نبود، اما روتین‌ترین ری‌اکشن‌هاش هم جایی در ذهن می‌ماند. آن‌جا که گلرخ ناغافل و بی‌خبر به اتاق حقیرانه‌اش در مسافرخانه آمده و می‌خواهد جلوی زنی که همه‌چیز را از او می‌داند، باز هم کم نیاورد. می‌گوید می‌رود تا برای ناهار کباب بخرد و لحظه‌ی بلندشدن دستی به جیب‌ش می‌کشد و زیر لب می‌گوید «پول‌م که دارم…». آن‌جا که چرخ‌وفلک روبه‌روی خانه‌شان را نگاه می‌کند و از مردن حرف می‌زند. از تمام‌شدن. بی‌ترس. از صدایش؛ روی آخرین پلان. به گلرخ می‌گوید «می‌دونستم که عاشق‌م می‌شی»، هرچند، مدتی‌ست که مُرده است.
انتخاب من برای یک اجرای درخشان از یک کاراکتر در سینمای پس از انقلاب، جوان‌اول‌های ابوالفضل پورعرب در دهه‌ی هفتاد است، و مورد نمونه‌ای‌اش، بزرگ در «غریبانه». او، نماد رسیدن به رؤیا بود. یکی از درون خود ما، که روی پرده‌ی سینما پی رؤیا می‌گشت؛ و اغلب، می‌رسید.

پاسخ دهید