معجزه… امید دوباره…

نشد؛ اما دلیلی ندارد از آن لحظه‌ی جادویی ننویسم.
در روند یکی یکی امتیاز گرفتن، جایی، روسیه از ما پیش افتاد. ست چهارم بود و امتیاز آخر، برای آن‌ها مچ‌پوینت می‌شد و برای ما ست‌پوینت. مچ‌پوینت یعنی «رستگاری»، ست‌پوینت جلوی مچ‌پوینت یعنی «امید دوباره». روسیه روی امتیاز ۲۳ با سرویسی که ما می‌زدیم و آن‌ها روی روند طبیعی بازی می‌خواباندند، فرصت «مچ‌پوینت»های پیاپی می‌یافت و ما باید فقط دنباله‌رو می‌شدیم. برگشتم و گفتم «تمام شد. فقط معجزه می‌تواند ما را در این بازی نگه دارد.»
فرهاد قائمی رفت که سرویس بزند. زد. جوری زد که دفاع آخر روس‌ها باور نکرد توپ آن‌جا رسیده. دیر جنبید. امید زنده شد. ما به بازی برگشتیم. ما ۱۴ امتیاز بعدتر، با همین دست پیشی که داشتیم، با فرصت‌های پیاپی «ست‌پونت»، ست چهارم را بردیم. «امید دوباره» از همین سرویس جادویی فرهاد قائمی برگشت. از مردی که نترسید و در آن موقعیت، «درست» و «کامل»، ایده و اجرا را منطبق کرد. ته‌ش بازی را نبردیم، اما این دلیل نمی‌شد که از آن لحظه‌ی «معجزه» ننویسم. از لحظه‌ای که مطمئن بودم کارمان تمام است، اما نبود.
چه‌قدر این روزها ما به این لحظه‌ها احتیاج داریم.

پاسخ دهید