برگه 1
فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

اعاده‌ی حیثیت

حالا که شور و هیجان‌ش خوابیده، شاید راحت‌تر بشود نوشت که امسال چه سال خوبی برای هالیوود و فیلم‌سازان بزرگ بود و چه اندازه اعلام نامزدهای اسکار و گلدن‌گلوب و فهرست‌های منتقدان می‌توانست خراب‌ش کند؛ و چه اندازه فهرست برندگان نهایی، آن آدرس غلط را به مسیر درست برگرداند.
ما یاد گرفته بودیم هالیوود یعنی عظمت؛ یعنی رؤیای آمریکایی؛ و رؤیای آمریکایی نه چیزی منحصر به ینگه‌دنیا؛ که معنی اصلی‌اش خواستن و به دست آوردن بود. فیلم‌سازهای بزرگ، ستاره‌های بزرگ، پروژه‌هایی که در جای دیگری از جهان امکان ساخته‌شدن نمی‌یافتند. اسکار هم همیشه نقطه‌ی تأیید درستی مسیر بود. این‌که راه را درست آمده‌اید. جایی در مرز صنعت و هنر ایستاده‌اید، و این سینمای واقعی‌ست؛ با مخاطبان صف‌کشیده جلوی سالن‌های نمایش و تأیید منتقدان باورمند به رؤیا. نه افراط در صنعت و نه زیاده‌روی در هنر شخصی. مشاهده ادامه مطلب →

خانه دختر
فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

خانه دختر

پیشنهاد می‌کنم در این روزهای فقر قصه‌گویی، «خانه دختر» را از دست ندهید. نه فقط برای متن پرویز شهبازی (که البته از بهترین و مدرن‌ترین فیلم‌نامه‌های اوست)؛ بیش‌تر اتفاقن برای اجرای غافل‌گیرکننده‌ی شهرام شاه‌حسینی از یک داستان پیچیده‌ی شهری، که در پس‌زمینه، نقد تندوتیزی به سنت‌ها هم هست. اجرایی خوب، مدیون چند مُهره‌ی اساسی. کلیدی‌ترین‌هاشان؟ یک مرتضا غفوری شگفت‌انگیز پشت دوربین و یک حامد بهدادِ اندازه و باهوش جلوی دوربین.

فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

همه‌ی آن‌چه یک بازیگر می‌تواند به یک نقش ببخشد: جوهره‌اش را… جان‌ش را… (روایت دوم)

در پیش‌اسکارِ جایزه‌ای که هیث لجر برای خلق ژوکرش گرفت، یادداشتی نوشته بودم با این تیتر: «همه‌ی آن‌چه یک بازیگر می‌تواند به یک نقش ببخشد: جوهره‌اش را… جان‌ش را…» (که می‌توانید آن را در راهنمای فیلم بخوانید)؛ یک‌شنبه‌شبِ یازدهِ ژانویه که روث ویلسون برای آلیسون‌ش و مگی جیلنهال برای نسایی که ساخته بود، دو گلدن‌گلوبِ اصلی بازیگری زن درام‌های تلویزیونی را گرفتند، یاد همان تیتر افتادم. نه آلیسون و نه نسا، هیچ‌کدام، شخصیت‌هایی نیستند که دست از سر بازیگری که ایفاشان کرده، بردارند. هیچ‌کدام سایه‌شان را با خودشان برنخواهند داشت تا از روی سر بازیگرشان بروند. برای یک بازیگر «در زندگی نقش‌هایی هست که…»
مشاهده ادامه مطلب →

فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

جادو

حوالی این عکس، یک لحظه‌ی جادویی هست.
اصل ماجرا که دن (مارک روفالو)، جایی خارج از حال عادی، در فکر خودکشی، برای اولین‌بار آواز گرتا (کیرا نایتلی) را و کلمات‌ش را می‌شنود، می‌توانست یکی از هزاران شروع همیشه‌گی رومانسی روتین باشد؛ اگر جان کارنی هوس بازی‌گوشی به سرش نمی‌زد.
جادو درست همین‌جا اتفاق می‌افتد. دن به تصویری نگاه می‌کند که حالا پیش چشم‌تان است، و بعد شروع به «شنیدن» می‌کند. اولین پاسخ کلاویه‌های پیانو به گیتار در دست گرتا را اوست که می‌شنود، و بعد، ما می‌بینیم که سازها خود به رقص درمی‌آیند. ضیافتی در راه است. ضیافتی در ذهن یک نابغه که موسیقی خوب را می‌شناسد، و کارنی با ایده‌ی شگفت‌انگیزش در اجرا، این کشف و شهود را تصویری می‌کند. چنددقیقه بعد، ترانه‌ای را که پیش‌تر یک‌بار با آواز گرتا و نوای گیتارش شنیده بودیم، با تنظیم ذهنی دن، می‌تواند بهترین ترانه‌ی روی زمین باشد. چیزی که ارزش زنده ماندن و جنگیدن را دارد. چیزی که او می‌داند، و ما، و دیگران از آن بی‌خبرند. به همین سادگی قصه شروع شده است. جادو کار خودش را کرده…
«شروع دوباره» برخلاف نمونه‌های مشابه‌ش با محوریت موضوعی موسیقی، بیش از آن‌که در ستایش موسیقی باشد، «سینما» است. «تصویر» است. نه عاشقانه‌اش، و نه حال‌وهواش، پشت اولویت موسیقی گم نمی‌شود؛ و انگار که جناب کارنی بداند وقتی می‌توانی از عشق به چیزی غیر از «سینما» در «سینما» حرف بزنی که حرمت صاحبِ خانه را نگه داری.

فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

هِی مرد… تو کار سختی کرده‌ای که آن‌جایی

درباره‌ی پیمان معادی و اجرای شگفت‌انگیزش در «کمپ ایکس‌ری»

روزگاری درباره‌اش نوشته بودم خدا بغل‌ش کرده؛ اما کم نبودند آدم‌های دیگری هم که در مقطعی خدا دوست‌ترشان داشته بود، و حالا پایین‌نشین‌ند. این‌که بلد باشی آن بالا بمانی مهم است. پیمان معادی ثابت کرده که بلد است. با انتخاب‌های هوش‌مندانه‌اش. با همین شکلی که روی خط قرمزها راه می‌رود اما بهانه دست کسی نمی‌دهد. با ماندن و جدانشدن از آغوشی که ذکرش رفت.

معادی در «کمپ ایکس‌ری» فوق‌العاده است. مشاهده ادامه مطلب →

فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

روز تشییع فروغ

روایت دوم

درباره‌ی موج به مسلخ‌بردن مسعود کیمیایی در این روزها و روایت مکمل اسماعیل نوری‌علاء از همان روز

«فروغ فرخ‌زاد در حادثه رانندگی سرش به جدول می‌خورد و کشته می‌شود. باید فردا برویم از پزشکی‌قانونی جنازه‌اش را تحویل بگیریم و تشییع کنیم. اتومبیل خواهرم را می‌گیرم. 19ساله‌ام. تصدیق رانندگی ندارم. همه سوار می‌شوند. محمدعلی سپانلو، مهرداد صمدی، اسماعیل نوری‌علا و احمدرضا احمدی. راه می‌افتیم به سمت پزشکی‌قانونی. جنازه را با آمبولانس حمل می‌کنند. تند می‌رود. همه جا می‌مانند. جا مانده‌ها می‌روند ظهیرالدوله. ما به‌دنبال آمبولانس می‌پیچیم زرگنده، آنجا یک غسالخانه هست. مردی از غسالخانه بیرون می‌آید. می‌گوید: غسال ‌زن نداریم. باید به مرحوم محرم شوید. خطبه‌ای خوانده می‌شود. دونفر از ما به فروغ محرم می‌شویم. می‌شویم برادران او. روی او آب می‌ریزیم.»
روزنامه‌ی شرق در گفت‌وگو با مسعود کیمیایی این روایت را از آخرین روزهای بهمن ۱۳۴۵ منتشر کرده؛ کمی دیگر زمان رخداد اصل این خاطره به ۵۰ سال می‌رسد. رسانه‌های اصول‌گرا افتاده‌اند به وا اسلاما! ناگهان «تابناک»، نگران حرمت جسد فروغ شده و – به قول خودشان – پی این افتاده که حقیقت را آشکار کند. پس، رفته سراغ خواهر بی‌هنر فروغ، که در این سال‌ها جز خسارت چیزی برای آبروی خانواده‌ی فرخ‌زاد نداشته. پوران‌خانم هم گفته ماجرا از اساس کذب است. «ما بودیم و هیچ‌کس نبود.» دیگرانی هم بلافاصله و سینه‌زنان به میدان آمده‌اند. از یک روحانی بی‌لباس که هنوز می‌خواهد اعتبارش را از مفسر شرع بودن بگیرد، تا پیرمردان روشن‌فکر به‌هیچ نرسیده‌ای که قدمت حسادت‌شان به اندازه‌ی تمام سال‌های ثبت‌کردن و بالاآمدن کیمیایی است. گیرم که به قول دسته‌ای، این ده پانزده سال آخر کم‌تر، سی سال قبل‌ترش پربارتر. بیرون این خاک، برای بسیار اندک‌ترش، برای حتا یک فیلم یا یک کتاب مهم، آدم‌ها تا ابد، به افتخار، «ثبت» می‌شوند.
مسعود کیمیایی در این خاطره از چهار نفر اسم برده. چهار در قید حیات. راحت‌ترین کار برای تکذیب این «بودن» یا «نبودن»، که اصل ماجرا چه بوده، رفتن به سراغ یکی از این آدم‌هاست. مشاهده ادامه مطلب →

فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

در مسلخ

صفحه‌ی فیلم heat در فیس‌بوک، این عکس را گذاشته سردرش. عکس یکی از غریب‌ترین «رابطه»های تاریخ سینما را. از آن فلاش‌بک‌های یک‌باره، که پرت‌ت می‌کند وسط فیلم‌هایی که جور دیگری دوست‌شان داری.
یک‌بار درباره‌ی سینمای مایکل مان متن مفصلی نوشته بودم با تیتر «از دست دادن‌ها… نرسیدن‌ها…» و توضیح داده بودم، که آدم‌های بی‌کله‌ی جهان آقای مان، بی‌رحمانه خود را در مسیر «از دست دادن» و «نرسیدن» قرار می‌دهند. مهم‌ترین‌شان؟ همین جناب نیل مک‌کالی «مخمصه»، که بیش از همه‌ی دیگران فیلم‌های مان، هم برای تک‌روی‌ها و دیوانه‌سری‌هاش برهان و منطق دارد، و هم بیش‌تر و باشتاب‌تر از همه‌ی آن‌ها، رو به دره می‌راند و تاوان شیدایی‌اش را پس می‌دهد.
رابطه‌ی نیل و ایدیِ «مخمصه» چیزی ورای سینماست. خود زندگی‌ست. با آن کلیدجمله‌ی نیل که شکل زندگی‌اش را برای ایدی توضیح می‌دهد: «من تنهام اما بی‌کس نیستم» که قرار است به او بفهماند اگر این‌جاست اجازه‌ی نیل را پیدا کرده که درون حریم‌ش باشد، نه این‌که هر زنی را به‌دلیل تنهایی مرد، اجازه‌ی ورود به این خلوت باشد؛ و آن خلوت‌های دونفره‌ی میان التهاب جاری در همه‌ی فیلم، که انگار آدم‌های آن ازدحام در جهانی دیگر هستند، و این‌ها، جایی دیگر.
گمان‌م این را هم قبلن نوشته بودم که در یکی از بارهای چندم تماشا، شاه‌سکانس این رابطه را در شکل تصویرسازی آقای مان و فیلم‌بردار جادوگرش دانته اسپینوتی کشف کردم. جایی که ایدی فهمیده نیل نه یک تاجر، که دزدی حرفه‌ای‌ست، دعواهاش را کرده، نیل را ترک گفته اما بی‌طاقت داشتن‌ش شده و برگشته. یک نمایی هست دم ساحل، که ایدی جلو ایستاده و نیل پشت سرش؛ با هم، کم‌تر از یک‌چهارم راست قاب را پر کرده‌اند و باقی‌ش سکوت است و شب. نیل می‌خواهد ایدی را متقاعد کند که شبیه این را هیچ‌وقت تجربه نکرده و به فرمول همیشه‌گی زندگی‌اش، این‌که «به هرچیزی توی زندگی‌ت که نتونستی در کم‌تر از ۳۰ثانیه ول‌ش کنی، دل نبند» پشت پا زده و می‌خواهد دل ببندد و رها نکند. اصلن بدون آن‌که به فرمول و قاعده فکر کند دل بسته، که این‌جاست، و حالا از ایدی هم همین را می‌خواهد؛ از دخترکی که زندگی معمولی‌اش را یک‌باره برزخ مطلق یافته و باید تصمیم بگیرد معشوق مردی باشد در فرار و شتاب زندگی. ایدی هیچ نمی‌گوید. در تمام مدت نگاه‌ش به ماست، نه به نیل که پشت سرش ایستاده… و بعد، برمی‌گردد، نگاه‌ش می‌کند و چند ضربه‌ی از سر استیصال روی سینه و شانه‌ی نیل می‌زند، که چرا اهلی‌اش کرده، بی‌آن‌که بگوید چه با زندگی‌اش خواهد کرد. همه‌اش همین است. سکوت و شب و ایدی که با حرف‌نزدن‌ش، کل این‌ها را می‌گوید. گفتم که… این یکی از غریب‌ترین رابطه‌هایی‌ست که سینما تا امروز تصویرش کرده. شاید برای همین هم باشد که تقدیر بر این بوده تا خانم امی برنمان دیگر فیلم مهمی بازی نکند؛ تا برای ما، در ذهن ما، همان ایدی‌ِ نیل باقی بماند. تصویر زنی معمولی که می‌تواند با سکوت و آرامش‌ش، باهوش‌ترین و قاعده‌مندترین مرد جهان را به مسلخ ببرد بی‌که خود بداند… بی‌که خود بخواهد.

فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

از همان عاشقانه‏ های رها

یک پلان پایانی دارد این «میراث ترون» که هیچ ربطی به بلاک‏باستربودن و فیلم عظیم‏بودنَ‏ش ندارد. جایی که همه‏ی آن بازی نور و جهان درون کامپیوتر و این‏ها تمام شده، و دختر، ترک موتور پسر نشسته و وارد اتوبان‏های شهر می‏شوند. دوربین چیزی حدود یک‏دقیقه – شاید هم بیش‏تر – روی پسر و دختر سوار بر موتور در نمای نزدیک می‏ماند. دختر، محو دنیای تازه است و سرش رو به عقب، کشف می‏کند و پسر، بیرون از دنیای غریبی که تجربه کرده، جلو را نگاه می‏کند. مقدمه‏ای برای قسمت بعد؟ ممکن است. حس این صحنه ولی چیز دیگری‏ست. یک جور عاشقانه‏ی رها، در واقعیت محض. از همان‏ها که شبیهَ‏ش را می‏شد در اولین «گرگ‏ومیش» سراغ گرفت. دوربین بی‏قرار و نماهای نزدیک و تب‏دار از عاشق و معشوق فیلم…

روزمره‌ها, فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

ساعتِ ۹، فقط يه خبر بد نيست، يه شوخي وحشتناک هم هست…

رفتم تالار مولوي ـ که در خيابان ۱۶ آذر است از قديم، از همان وقت‌ها که حتا اسم‌ش ۲۱ آذر بوده ـ و يک نمايش ديدم به نام «خواب‌هاي خاموشي»؛ که الان‌که اين چندخط را مي‌نويسم هنوز دردش مانده و آزاري که لحظه‌لحظه‌اش داد و من يادم افتاد چه‌قدر اين کودکي نکبتي‌مان سخت گذشت و چه‌قدر آنها که تجربه‌ي مشابه‌ش کرده‌اند، شکل خودمان شده‌اند در سال‌هاي بعد؛ و اصلن براي همين نمي‌توانيم نه قبلي‌ها را تحمل کنيم که اندازه‌ي کودکي ما از جنگ نترسيده‌اند و نه بعدي‌ها را که وقتي زوزه‌ي آژير را جايي در اين ملک به يادگار تکرار مي‌کنند، نمي‌لرزند و نمي‌روند يک گوشه قايم شوند يا حداقل دست دوست‌دختر يا دوست‌پسرشان يا آدم نرديک زندگي‌شان را براي لحظه‌اي توي دست بگيرند و بفشارند. «خواب‌هاي خاموشي» درباره‌ي آن روزهاست. يک مونولوگ آن اواخرش دارد که از عروسک‌هاي موطلايي بدبو حرف مي‌زند و از اين‌که وقتي از جعبه بيرون مي‌کشيديم‌شان پشت سرشان تورفته بود و کچل؛ و از نقاشي‌هاي مداد آبي و از دورهم جمع‌شدن‌هاي خانواده‌گي‌مان براي فرار و نديدن و نبودن. بعد هنوز که دارم مي‌نويسم اين‌ها را، درد دارم و حال‌م خوش نيست از اين نمايش ۵۵ دقيقه‌اي و باز دل‌م مي‌خواهد توي همين يکي دو روز بروم و دوباره ببينم‌ش و خيلي مازوخيستي خودم را آزار دهم و يادم بيفتد باز که فرق ما با همه‌ي اين قبلي‌ها و بعدي‌ها چيست که وقتي توي يک ميهماني پر از مستي هم يکديگر را مي‌بينيم انگار رادارمان کار مي‌کند و کشف مي‌کنيم همديگر را. ما بچه‌هاي کودکي را زير بمباران ۶۶ گذرانده.‏
نمايش تا دوشنبه‌ي ديگر روي صحنه است و خيلي هم شلوغ نيست و رأس شش‌ونيم شروع مي‌شود.‏

‏تيتر، از متن مونولوگ شنيدني نمايش است

فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

کسی «رویا» نداشت…

شاید سی چهل سال بعد، امشب و این «شوی تفاوت» که در مراسم اسکار اجرا شد، فقط سوال‏برانگیز و احمقانه به‏نظر برسد ولی امشب، حال ما را خوب گرفت.‏
متنفرم از این ژشت‏های مزخرف «اولین‏بار» و «اهمیت به مسائل روز» و …‏؛ با این حجم شوخی‏های مسخره‏ای که درباره‏ی «آواتار» و کامرون شد و بالدوین و استیو مارتین آن آخر کار تکمیل‏ش هم کردند و البته میزان حسادتی که در حرف‏های همه‏ی دیگر حاضران روی استیج موج می‏زد.‏
امشب در اسکار کسی «رویا» نداشت. کسی «آینده» را ندید. به همین سادگی…‏

فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

۱۰ فيلم عُمر (+ يک پي‌نوشت ۱۰تايي ديگر)

شماره‌ي ۴۰۰ ماهنامه‌ي فيلم به سردبيري بهزاد رحيميان يک عنوان ويژه دارد: بهترين فيلم‌هاي زندگي ما

قصه، انتخاب ۱۰فيلم عمر ايراني و فرنگي منتقدان اين ديار است. من يکي از ۹۲ بازيکن اين بازي بودم و البته سعي زيادي کردم تا قاعده‌ي بازي را براساس آن‌چه خواسته شده بود ـ‌انتخاب ده فيلم با اولويت‌بندي‌ـ و آن‌چه لازم مي‌ديدم ـ‌انتخاب يک فيلم از هر فيلم‌ساز‌ـ رعايت کنم. حالا نتايج اعلام شده است که مي‌توانيد منهاي خود مجله در اين‌جا آن را بخوانيد ـ‌هرچند توصيه مي‌کنم خود مجله را از دست ندهيد که حسابي خواندني شده‌ـ و من ريز نظر و توضيح خودم را در وبلاگ هم مي‌گذارم تا نظرات شما را هم بدانم. با يک توضيح که چون رفقا قاعده‌ي بازي را رعايت نکردند و گاه تا ۲۰۰ فيلم هم اسم برده‌اند، من يک ده‌تاي ديگر هم به‌ترتيب در پي‌نوشت اين پست مي‌گذارم تا دليل غيبت برخي نام‌ها را در فهرست اصلي‌ام بدانيد. خب، اگر مي‌دانستم قرار است آنجا اين همه نام رديف شود، بالطبع من هم حداقل اين فهرست از يازده تا بيست را در ادامه‌ي همان توضيحات مي‌نوشتم اما به‌هرحال حالا همين‌جا بهترين مکان براي کامل‌کردن بازي‌ست. اول فهرست را بخوانيد و بعد توضيحات‌َش را و در ادامه، پي‌نوشت ده فيلم دوم ايراني و فرنگي…

بهترين فيلم‌هاي زندگي من

ايراني‌ها:

۱- گوزن‌ها (کيميايي) ۲- ليلا (مهرجويي) ۳- کاغذ بي‌خط (تقوايي) ۴- شوکران (افخمي) ۵- درباره‌ي الي… (فرهادي) ۶- بي‌تا (داريوش) ۷- به‌رنگ ارغوان (حاتمي‌کيا) ۸- گزارش (کيارستمي) ۹- دل‌شدگان (حاتمي) ۱۰- کلاغ (بيضايي)
فرنگي‌ها:
۱- چشمان مبهوت (کوبريک) ۲- پدرخوانده: قسمت دوم (کوپولا) ۳- کازابلانکا (کورتيز) ۴- مخمصه (مان) ۵- لوليتا (لاين) ۶- ويکي کريستينا بارسلونا (آلن) ۷- ترميناتور ۲: روز داوري (کامرون) ۸- سکوت بره‌ها (دمي) ۹- همشهري کين (ولز) ۱۰- بدنام (هيچکاک)

يک: سينما نفس مي‌کشد، زنده است و پرقدرت‌تر از هر زمان ديگري به راه‌اش ادامه مي‌دهد. حجم بالاي فيلم‌هاي نزديک به زمان حال اين فهرست، مي‌گويد مرثيه‌خواني‌هاي برخي، هيچ تاثيري بر کيفيت سينماي اين سال‌ها نداشته، ندارد و نخواهد داشت.
دو: نمي‌دانم انتخاب اين تعداد فيلم‌هاي دهه‌ي نود ميلادي و دهه‌ي هفتاد خورشيدي به‌دليل رخدادش در سال‌هايي‌ست که تازه سينما را براي خودم کشف کرده بودم و نوشتن را، يا نه؛ اما به‌هرحال فيلم‌هاي ديگر مقدم بر اين انتخاب‌ها نبودند و هنوز اين‌ها فيلم‌هاي محبوب‌ام هستند. در مورد غيبت اروپايي‌ها هم داستان همين است. کارخانه‌ي روياسازي براي‌ام معناي سينماست و اين از همان تربيت دهه‌ي نودي مي‌آيد. براي هرکس سينما يک تعريف دارد و من اين فيلم‌هاي خوش‌ساخت و خوش‌آب‌ورنگ را به عنوان انتخاب‌هاي همه‌ي عمر، به تصاوير مغشوش و افسارگسيخته‌ي خارج از چارچوب ترجيح مي‌دهم.
سه: بازي «يک فيلم از يک فيلمساز» را اينجا هم مثل همه‌ي فهرست‌هاي ده‌تايي ديگر اين سال‌ها که نوشته‌ام رعايت کرده‌ام چون در آن شکل، انتخاب، ميان بهترين فيلمسازهاي زندگي مي‌شود و نه فيلم‌ها. بنابراين هم در ايراني‌ها و هم در فرنگي‌ها، آن فيلم از فيلمساز را انتخاب کرده‌ام که براي‌ام محبوب‌ترين بوده است اگرنه – حداقل – ميان خارجي‌ها عدد فيلم‌هاي کوبريک و در داخلي‌ها فيلم‌هاي کيميايي خيلي بيش از اين‌ها مي‌شد.
چهار: اما حسرت‌ها… بسيار زياد است ولي نمي‌توانم از دو فيلم ايراني و دو فيلم فرنگي که قطعا بايد در دو فهرست بالا باشند اما فيلم‌هاي عزيزتري جاي‌شان نشسته‌اند نام نبرم. «جويندگان» از فورد بزرگ و «هوش مصنوعي» که تلاقي نگاه کوبريک با اسپيلبرگ است و عاشقانه دوست‌اش دارم. در ايراني‌ها هم دو فيلم «سرايدار» (خسرو هريتاش) و «پنجره» (جلال مقدم) به‌دلايل متعدد براي‌ام بي‌نهايت عزيزند و جاي‌شان اينجا خالي‌ست. براي يک فيلمساز هم چنين حسرتي را دارم. رسول ملاقلي‌پور که دنياي شخصي‌اش را دوست داشتم و يک فيلم در اين فهرست، نمي‌توانست نشان علاقه‌اي باشد که به او و سينماش داشتم.
و پنج: بايد زمان بگذرد تا مطمئن شوم حس‌ام به «تاوان» (جو رايت) و «شواليه‌ي سياه» (کريس نولان) درست است يا نه. در فهرست بعدي شايد اين دو فيلم جاي دو فيلم از فهرست بالا را بگيرند. در مورد ايراني‌ها هم هنوز از حس‌ام به فيلم خودمان «چه کسي امير را کشت؟» (مهدي کرم‌پور) فاصله نگرفته‌ام اما مطمئن‌ام، زمان، ارزش‌هاي اين يکي را هم بيشتر مشخص خواهد کرد.

پي‌نوشت:
اين هم اضافه بر آن‌چه در مجله چاپ شده است…
ايراني‌ها:
۱۱ـ پنجره (مقدم) ۱۲ـ سرايدار (هريتاش) ۱۳ـ کندو (گله) ۱۴ـ کنعان (حقيقي) ۱۵ـ قارچ سمي (ملاقلي‌پور) ۱۶ـ بن‌بست (صياد) ۱۷ـ طلاي سرخ (پناهي) ۱۸ـ نرگس (بني‌اعتماد) ۱۹ـ شب‌هاي روشن (موتمن) ۲۰ـ هنرپيشه (مخملباف)
فرنگي‌ها:
۱۱ـ هوش مصنوعي (اسپيلبرگ) ۱۲ـ جويندگان (فورد) ۱۳ـ بيليارد باز (راسن) ۱۴ـ مگر آنها به اسب‌ها شليک مي‌کنند؟ (پولاک) ۱۵ـ پاريس تگزاس (وندرس) ۱۶ـ باني و کلايد (پن) ۱۷ـ بچه‌ي رزمري (پولانسکي) ۱۸ـ از دل (راتنام) ۱۹ـ بيل را بکش: جلد دوم (تارانتينو) ۲۰ـ ماهي بزرگ (برتون)

روزمره‌ها, فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

خداحافظ جنتلمن بزرگ

ناصرخان خب قبول کن که حالا وقت‌َش نبود؛ حالا که همه‌ي دنيا سرمان هوار شده و اغمايي که از آن مي‌گفتي، شده همه‌ي زندگي‌مان. الان وقت‌َش نبود جنتلمن بزرگ.
چندهفته پيش خبر دادند که پدربزرگ‌َم درگذشته. بيشتر از ده سال بود که او را نديده بودم. گريه نکردم. شايد خيلي ناراحت هم نشدم. فکر مي‌کردم آن‌قدر نمي‌شناختم‌َش که بخواهم براي او گريه کنم. شما را اما به شهادت آن يک شبي که دونفره پاي بسترت گذراندم و چندساعت آخرش را حرف زديم، دوست داشتم و مي‌شناختم. عاشقانه ستايش‌تان مي‌کردم. حالا نشسته‌ام و به پهناي صورت اشک مي‌ريزم و اين چندخط را مي‌نويسم. فهميدم دل‌َم سنگ نشده و هنوز به خيلي چيزها باور دارد. به عشق بيشتر از هرچيز. به معصوميت ثريا بيشتر از همه.
مي‌دانم که پراکنده است. مي‌دانم که اين‌ها هيچ‌کدام آني نيست که بايد. نوشتن باشد براي وقت‌َش. الان فقط دل‌َم تنگ است. الان فقط مي‌خواهم اين اشک‌ها بند بيايد. الان فقط نمي‌دانم که اگر دوباره بخواهم وارد کوچه‌ي بيمارستان شرکت نفت شوم، چه‌طور بايد بگذرم. که يادت نکنم. که بي‌وفايي رسم‌َش نيست مرد؛ در اين روزها که خودت اغما را ديدي.
آقا، چشم‌هات را که آن‌طرف باز کردي بدان که بخشي از نوجواني و جواني نسلي را هم با خودت برده‌اي. در کوله‌بارت به امانت نگه‌ش دار. سهم ماست از زندگي‌ات. تو از مهم‌ترين آدم‌هاي زندگي من ـ و نسلي ـ هستي و از دلايل نويسنده‌شدنِ‌ من و بهترين دوستان‌َم.
دوست‌َت داشتم. دوست‌َت خواهم داشت جنتلمن بزرگ.

مرتبط:
اسماعيل فصيح درگذشت/ خبرگزاري کتاب ايران
درباره‌ي آن شب/ فروردين ۱۳۸۶
يادداشتي کوتاه درباره‌ي فصيح و جلال آريان براي همشهري جوان/ اردي‌بهشت ۸۶
(ته صفحه‌ي لينک‌شده با تيتر «اين جلال آريان است» يادداشت من را پيدا مي‌کنيد)