برگه 1
زرد
فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

زرد

دیشب زرد را دیدم. از جوانی به نام مصطفا تقی‌زاده. هیچ پیشینه‌ای از او نداشتم. فیلم‌ش به‌شکل غیرقابل‌باوری یک‌دست و شکل‌گرفته و درست‌نوشته‌شده بود. نسخه‌ی کامل فیلم حاضر بوده و جشنواره فیلم‌هایی را که مثلن نیم‌ساعت‌شان حاضر بوده، به این فیلم ترجیح داده. خیلی دوست دارم بدانم در ذهن آن هیأت انتخاب چه می‌گذشته که آن آشغال‌های غیردوست‌داشتنی را در بخش مسابقه در چشم‌مان فرو کردند و این فیلم‌ها را کنار گذاشته‌اند؟ تصمیمات سلیقه‌ای بدون بازگشتی که‌ می‌تواند جوانی مثل تقی‌زاده را به کلی از فیلم‌سازی در این دیار ناامید کند.
پی‌نوشت: همه‌ی این‌ها را درباره‌ی فیلم خودمان خانه‌ی کاغذی هم می‌توانم بنویسم ولی خب، هم من دنده‌ام نرم شده، هم آدم باتجربه‌ای مثل صباغ‌زاده نیازی به فستیوالِ این‌ها ندارد. دیشب اما واقعن بعد از تماشای زرد حیرت‌زده شدم از این حجمِ بی‌سلیقه‌گی. از این خواستِ به قهقرابردن مهم‌ترین فستیوال سینمایی سالانه‌ی کشور.

LA LA LAND
فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

کوتاه درباره‌ی فاتح گلدن‌گلوب ۲۰۱۷

اجرای سهل و ممتنع لالالند فریبنده است. دیمین شیزل یادآور وودی آلن در سال‌های اوج‌ش است؛ و البته یک عاشق سینما که واهمه‌ای از ارجاع ندارد. ‏یادم نمی‌آید زوجی این اندازه که شیمی رابطه‌ی رایان گاسلینگ و اما استون در لالالند کار می‌کند، در این سال‌ها روی پرده مسحورم کرده باشند؛ و البته که لالالند فقط ارجاع و زوج جذاب و اجرای سهل و ممتنع نیست. دیمین شیزل عاشقانه‌ای با یک پایان غافلگیرکننده ساخته که با خودش می‌بردت.

 

نوشته‌ی مفصل‌م درباره‌ی لالالند را می‌توانید در راهنمای فیلم بخوانید.

خانه کاغذی
فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

وقتی سینمای قصه‌گو در حاشیه است

من شرمنده‌ی امیرعلی ابراهیمی و دخترش سارا هستم. پدر و دخترِ «خانه‌ی کاغذیِ» ما. «خانه‌ی کاغذیِ» مهدی صباغ‌زاده. همان فیلمی که هیأت انتخاب جشنواره‌ی فجر، شماری فیلمِ «سینمای خارج از جریان اصلی» را به آن ترجیح داده است.
حرف این نیست که فستیوال‌ها حق انتخاب فیلم‌های متفاوت را ندارند. مسأله این است که فجر قرار نبوده و نیست جشنواره‌ی سینمای متفاوت باشد. تعریف فجر، بازنمایی تولید سینمای جریان اصلی ایران، سینمای ملی، در طول سال بوده و «خانه‌ی کاغذی» نمونه‌ی عینی سینمای داستان‌گوی ایران، که به مهم‌ترین مسأله‌ی امروز یعنی مفاسد اقتصادی و خطرات روشن‌گری در این حوزه پرداخته؛ چیزی که ترجیح طرفداران سینمای انتزاعی و اخته‌گیِ داستانی نیست.
من شرمنده‌ی امیرعلی ابراهیمی و سارا و ایفاگران نقش‌شان پرویز پرستوییِ دوست‌داشتنی و تینا پاکروانِ نازنین هستم که هنوز فکر می‌کنند زمانه‌ی روایت‌کردن «قصه‌های از دلِ اجتماع برآمده» است و دیدم که برای آن از جان مایه گذاشتند.
پی‌نوشت: عکس را در نخستین روزهای فیلم‌برداری گرفته‌ام؛ در خانه‌ی امیرعلی ابراهیمی و دخترش.

لانتوری
فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

لانتوری

تقلاهای رفقای اولتراروشن‌فکرم برای اثبات نظر زمان جشنواره‌‌شان درباره‌ی لانتوری که این فیلمِ مردم نیست و تند‌ترش این‌که از اساس این اصلن فیلم نیست، پای پست‌های تعریف از فیلمِ آدم‌های معمولی (که فیلم‌ها در ذهن‌شان بی‌واسطه نقش می‌بندند و فراتر از «فیلم خوب» و «فیلم بد» با پیش‌فرض‌ها تعریف نمی‌شوند)، بیش‌تر از آن‌که متعجب‌م کند، غم‌گین‌م می‌کند. غم‌گین، از این قیم‌مآبی مُسری سال‌های اخیر که انگار بلای مبتلابه هر قشر کوچکی‌ست که نظر خودش را ارجح بر اکثریت خیابان می‌بیند و واگیرش از آن سر طیف به این سر طیف هم رسیده است. آدم‌هایی که در یک جمع کوچک تصمیم می‌گیرند «مردم این‌گونه‌اند»؛ و بعد، از رفتار خلاف انتظار آن‌ها جا می‌خورند و شاکی می‌شوند و تزهای جدیدشان را بر مبنای غلط تازه‌ای صادر می‌کنند.

پی‌نوشت: فیلمی را که به نظرتان آزار محض بود و ضدسینما، امشب و پس از سه روز نمایش افتتاحیه با ارقام حیرت‌انگیزش، در سینما آفریقای تهران دیدم و هنگام بلندشدنِ صدای تشویق روی تیتراژ پایانِ یک سینمای مرکز شهر، به احترام رضا کلاه از سر برداشتم، که این‌گونه بی باج به تماشاگر و بی دلقک‌بازی به اسم فیلم اجتماعی ساختن، صدای نسل خودش شده. دست‌مریزاد.

the affair
فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

رازهای مگوی رابطه

اگر پس از پخش دو سه قسمت نخست فصل اول The Affair نوشتم آن‌چه که به مجموعه‌ی سارا تریم و هاگای لوی تشخص می‌دهد، تصویری‌کردن مفهوم «باورکردن و تثیبت ذهنی دروغ‌هایی که برای محق‌دیدن خودمان در یک ماجرا به خودمان می‌گوییم» است، حالا معتقدم که در فصل دوم آن‌ها تلنگر به یک باور را کنار گذاشته‌اند، و مستقیم سر اصل مطلب رفته‌اند: عادت‌های رابطه، جذب و گریز، فرمول‌هایی مشخص برای چند تایپ خاص (که این‌جا می‌فهمیم چه به دقت هم این چهار کاراکتر اصلی از چهار سر قطب‌های شخصیتی انتخاب شده‌اند)؛ مشاهده ادامه مطلب →

فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

اعاده‌ی حیثیت

حالا که شور و هیجان‌ش خوابیده، شاید راحت‌تر بشود نوشت که امسال چه سال خوبی برای هالیوود و فیلم‌سازان بزرگ بود و چه اندازه اعلام نامزدهای اسکار و گلدن‌گلوب و فهرست‌های منتقدان می‌توانست خراب‌ش کند؛ و چه اندازه فهرست برندگان نهایی، آن آدرس غلط را به مسیر درست برگرداند.
ما یاد گرفته بودیم هالیوود یعنی عظمت؛ یعنی رؤیای آمریکایی؛ و رؤیای آمریکایی نه چیزی منحصر به ینگه‌دنیا؛ که معنی اصلی‌اش خواستن و به دست آوردن بود. فیلم‌سازهای بزرگ، ستاره‌های بزرگ، پروژه‌هایی که در جای دیگری از جهان امکان ساخته‌شدن نمی‌یافتند. اسکار هم همیشه نقطه‌ی تأیید درستی مسیر بود. این‌که راه را درست آمده‌اید. جایی در مرز صنعت و هنر ایستاده‌اید، و این سینمای واقعی‌ست؛ با مخاطبان صف‌کشیده جلوی سالن‌های نمایش و تأیید منتقدان باورمند به رؤیا. نه افراط در صنعت و نه زیاده‌روی در هنر شخصی. مشاهده ادامه مطلب →

خانه دختر
فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

خانه دختر

پیشنهاد می‌کنم در این روزهای فقر قصه‌گویی، «خانه دختر» را از دست ندهید. نه فقط برای متن پرویز شهبازی (که البته از بهترین و مدرن‌ترین فیلم‌نامه‌های اوست)؛ بیش‌تر اتفاقن برای اجرای غافل‌گیرکننده‌ی شهرام شاه‌حسینی از یک داستان پیچیده‌ی شهری، که در پس‌زمینه، نقد تندوتیزی به سنت‌ها هم هست. اجرایی خوب، مدیون چند مُهره‌ی اساسی. کلیدی‌ترین‌هاشان؟ یک مرتضا غفوری شگفت‌انگیز پشت دوربین و یک حامد بهدادِ اندازه و باهوش جلوی دوربین.

فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

همه‌ی آن‌چه یک بازیگر می‌تواند به یک نقش ببخشد: جوهره‌اش را… جان‌ش را… (روایت دوم)

در پیش‌اسکارِ جایزه‌ای که هیث لجر برای خلق ژوکرش گرفت، یادداشتی نوشته بودم با این تیتر: «همه‌ی آن‌چه یک بازیگر می‌تواند به یک نقش ببخشد: جوهره‌اش را… جان‌ش را…» (که می‌توانید آن را در راهنمای فیلم بخوانید)؛ یک‌شنبه‌شبِ یازدهِ ژانویه که روث ویلسون برای آلیسون‌ش و مگی جیلنهال برای نسایی که ساخته بود، دو گلدن‌گلوبِ اصلی بازیگری زن درام‌های تلویزیونی را گرفتند، یاد همان تیتر افتادم. نه آلیسون و نه نسا، هیچ‌کدام، شخصیت‌هایی نیستند که دست از سر بازیگری که ایفاشان کرده، بردارند. هیچ‌کدام سایه‌شان را با خودشان برنخواهند داشت تا از روی سر بازیگرشان بروند. برای یک بازیگر «در زندگی نقش‌هایی هست که…»
مشاهده ادامه مطلب →

فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

جادو

حوالی این عکس، یک لحظه‌ی جادویی هست.
اصل ماجرا که دن (مارک روفالو)، جایی خارج از حال عادی، در فکر خودکشی، برای اولین‌بار آواز گرتا (کیرا نایتلی) را و کلمات‌ش را می‌شنود، می‌توانست یکی از هزاران شروع همیشه‌گی رومانسی روتین باشد؛ اگر جان کارنی هوس بازی‌گوشی به سرش نمی‌زد.
جادو درست همین‌جا اتفاق می‌افتد. دن به تصویری نگاه می‌کند که حالا پیش چشم‌تان است، و بعد شروع به «شنیدن» می‌کند. اولین پاسخ کلاویه‌های پیانو به گیتار در دست گرتا را اوست که می‌شنود، و بعد، ما می‌بینیم که سازها خود به رقص درمی‌آیند. ضیافتی در راه است. ضیافتی در ذهن یک نابغه که موسیقی خوب را می‌شناسد، و کارنی با ایده‌ی شگفت‌انگیزش در اجرا، این کشف و شهود را تصویری می‌کند. چنددقیقه بعد، ترانه‌ای را که پیش‌تر یک‌بار با آواز گرتا و نوای گیتارش شنیده بودیم، با تنظیم ذهنی دن، می‌تواند بهترین ترانه‌ی روی زمین باشد. چیزی که ارزش زنده ماندن و جنگیدن را دارد. چیزی که او می‌داند، و ما، و دیگران از آن بی‌خبرند. به همین سادگی قصه شروع شده است. جادو کار خودش را کرده…
«شروع دوباره» برخلاف نمونه‌های مشابه‌ش با محوریت موضوعی موسیقی، بیش از آن‌که در ستایش موسیقی باشد، «سینما» است. «تصویر» است. نه عاشقانه‌اش، و نه حال‌وهواش، پشت اولویت موسیقی گم نمی‌شود؛ و انگار که جناب کارنی بداند وقتی می‌توانی از عشق به چیزی غیر از «سینما» در «سینما» حرف بزنی که حرمت صاحبِ خانه را نگه داری.

فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

هِی مرد… تو کار سختی کرده‌ای که آن‌جایی

درباره‌ی پیمان معادی و اجرای شگفت‌انگیزش در «کمپ ایکس‌ری»

روزگاری درباره‌اش نوشته بودم خدا بغل‌ش کرده؛ اما کم نبودند آدم‌های دیگری هم که در مقطعی خدا دوست‌ترشان داشته بود، و حالا پایین‌نشین‌ند. این‌که بلد باشی آن بالا بمانی مهم است. پیمان معادی ثابت کرده که بلد است. با انتخاب‌های هوش‌مندانه‌اش. با همین شکلی که روی خط قرمزها راه می‌رود اما بهانه دست کسی نمی‌دهد. با ماندن و جدانشدن از آغوشی که ذکرش رفت.

معادی در «کمپ ایکس‌ری» فوق‌العاده است. مشاهده ادامه مطلب →

فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

روز تشییع فروغ

روایت دوم

درباره‌ی موج به مسلخ‌بردن مسعود کیمیایی در این روزها و روایت مکمل اسماعیل نوری‌علاء از همان روز

«فروغ فرخ‌زاد در حادثه رانندگی سرش به جدول می‌خورد و کشته می‌شود. باید فردا برویم از پزشکی‌قانونی جنازه‌اش را تحویل بگیریم و تشییع کنیم. اتومبیل خواهرم را می‌گیرم. 19ساله‌ام. تصدیق رانندگی ندارم. همه سوار می‌شوند. محمدعلی سپانلو، مهرداد صمدی، اسماعیل نوری‌علا و احمدرضا احمدی. راه می‌افتیم به سمت پزشکی‌قانونی. جنازه را با آمبولانس حمل می‌کنند. تند می‌رود. همه جا می‌مانند. جا مانده‌ها می‌روند ظهیرالدوله. ما به‌دنبال آمبولانس می‌پیچیم زرگنده، آنجا یک غسالخانه هست. مردی از غسالخانه بیرون می‌آید. می‌گوید: غسال ‌زن نداریم. باید به مرحوم محرم شوید. خطبه‌ای خوانده می‌شود. دونفر از ما به فروغ محرم می‌شویم. می‌شویم برادران او. روی او آب می‌ریزیم.»
روزنامه‌ی شرق در گفت‌وگو با مسعود کیمیایی این روایت را از آخرین روزهای بهمن ۱۳۴۵ منتشر کرده؛ کمی دیگر زمان رخداد اصل این خاطره به ۵۰ سال می‌رسد. رسانه‌های اصول‌گرا افتاده‌اند به وا اسلاما! ناگهان «تابناک»، نگران حرمت جسد فروغ شده و – به قول خودشان – پی این افتاده که حقیقت را آشکار کند. پس، رفته سراغ خواهر بی‌هنر فروغ، که در این سال‌ها جز خسارت چیزی برای آبروی خانواده‌ی فرخ‌زاد نداشته. پوران‌خانم هم گفته ماجرا از اساس کذب است. «ما بودیم و هیچ‌کس نبود.» دیگرانی هم بلافاصله و سینه‌زنان به میدان آمده‌اند. از یک روحانی بی‌لباس که هنوز می‌خواهد اعتبارش را از مفسر شرع بودن بگیرد، تا پیرمردان روشن‌فکر به‌هیچ نرسیده‌ای که قدمت حسادت‌شان به اندازه‌ی تمام سال‌های ثبت‌کردن و بالاآمدن کیمیایی است. گیرم که به قول دسته‌ای، این ده پانزده سال آخر کم‌تر، سی سال قبل‌ترش پربارتر. بیرون این خاک، برای بسیار اندک‌ترش، برای حتا یک فیلم یا یک کتاب مهم، آدم‌ها تا ابد، به افتخار، «ثبت» می‌شوند.
مسعود کیمیایی در این خاطره از چهار نفر اسم برده. چهار در قید حیات. راحت‌ترین کار برای تکذیب این «بودن» یا «نبودن»، که اصل ماجرا چه بوده، رفتن به سراغ یکی از این آدم‌هاست. مشاهده ادامه مطلب →

فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

در مسلخ

صفحه‌ی فیلم heat در فیس‌بوک، این عکس را گذاشته سردرش. عکس یکی از غریب‌ترین «رابطه»های تاریخ سینما را. از آن فلاش‌بک‌های یک‌باره، که پرت‌ت می‌کند وسط فیلم‌هایی که جور دیگری دوست‌شان داری.
یک‌بار درباره‌ی سینمای مایکل مان متن مفصلی نوشته بودم با تیتر «از دست دادن‌ها… نرسیدن‌ها…» و توضیح داده بودم، که آدم‌های بی‌کله‌ی جهان آقای مان، بی‌رحمانه خود را در مسیر «از دست دادن» و «نرسیدن» قرار می‌دهند. مهم‌ترین‌شان؟ همین جناب نیل مک‌کالی «مخمصه»، که بیش از همه‌ی دیگران فیلم‌های مان، هم برای تک‌روی‌ها و دیوانه‌سری‌هاش برهان و منطق دارد، و هم بیش‌تر و باشتاب‌تر از همه‌ی آن‌ها، رو به دره می‌راند و تاوان شیدایی‌اش را پس می‌دهد.
رابطه‌ی نیل و ایدیِ «مخمصه» چیزی ورای سینماست. خود زندگی‌ست. با آن کلیدجمله‌ی نیل که شکل زندگی‌اش را برای ایدی توضیح می‌دهد: «من تنهام اما بی‌کس نیستم» که قرار است به او بفهماند اگر این‌جاست اجازه‌ی نیل را پیدا کرده که درون حریم‌ش باشد، نه این‌که هر زنی را به‌دلیل تنهایی مرد، اجازه‌ی ورود به این خلوت باشد؛ و آن خلوت‌های دونفره‌ی میان التهاب جاری در همه‌ی فیلم، که انگار آدم‌های آن ازدحام در جهانی دیگر هستند، و این‌ها، جایی دیگر.
گمان‌م این را هم قبلن نوشته بودم که در یکی از بارهای چندم تماشا، شاه‌سکانس این رابطه را در شکل تصویرسازی آقای مان و فیلم‌بردار جادوگرش دانته اسپینوتی کشف کردم. جایی که ایدی فهمیده نیل نه یک تاجر، که دزدی حرفه‌ای‌ست، دعواهاش را کرده، نیل را ترک گفته اما بی‌طاقت داشتن‌ش شده و برگشته. یک نمایی هست دم ساحل، که ایدی جلو ایستاده و نیل پشت سرش؛ با هم، کم‌تر از یک‌چهارم راست قاب را پر کرده‌اند و باقی‌ش سکوت است و شب. نیل می‌خواهد ایدی را متقاعد کند که شبیه این را هیچ‌وقت تجربه نکرده و به فرمول همیشه‌گی زندگی‌اش، این‌که «به هرچیزی توی زندگی‌ت که نتونستی در کم‌تر از ۳۰ثانیه ول‌ش کنی، دل نبند» پشت پا زده و می‌خواهد دل ببندد و رها نکند. اصلن بدون آن‌که به فرمول و قاعده فکر کند دل بسته، که این‌جاست، و حالا از ایدی هم همین را می‌خواهد؛ از دخترکی که زندگی معمولی‌اش را یک‌باره برزخ مطلق یافته و باید تصمیم بگیرد معشوق مردی باشد در فرار و شتاب زندگی. ایدی هیچ نمی‌گوید. در تمام مدت نگاه‌ش به ماست، نه به نیل که پشت سرش ایستاده… و بعد، برمی‌گردد، نگاه‌ش می‌کند و چند ضربه‌ی از سر استیصال روی سینه و شانه‌ی نیل می‌زند، که چرا اهلی‌اش کرده، بی‌آن‌که بگوید چه با زندگی‌اش خواهد کرد. همه‌اش همین است. سکوت و شب و ایدی که با حرف‌نزدن‌ش، کل این‌ها را می‌گوید. گفتم که… این یکی از غریب‌ترین رابطه‌هایی‌ست که سینما تا امروز تصویرش کرده. شاید برای همین هم باشد که تقدیر بر این بوده تا خانم امی برنمان دیگر فیلم مهمی بازی نکند؛ تا برای ما، در ذهن ما، همان ایدی‌ِ نیل باقی بماند. تصویر زنی معمولی که می‌تواند با سکوت و آرامش‌ش، باهوش‌ترین و قاعده‌مندترین مرد جهان را به مسلخ ببرد بی‌که خود بداند… بی‌که خود بخواهد.