برگه 1
یادداشت‌های مطبوعاتی

انتقام غذایی‌ست که بهتر است سرد سرو شود

درباره‌ی «پرویز» ساخته‌ی مجید برزگر
نشریه‌ی هنر و تجربه/ شماره‌ی ۹/ دی‌ماه ۱۳۹۳

نوشتن یادداشتی در ستایش «پرویز» از سوی منی که یکی از تندترین ریویوهای زندگی‌ام را روی «فصل باران‌های موسمی» (فیلم نخست و پیشین مجید برزگر) نوشته‌ام، به‌ظاهر باید عجیب‌وغریب بیاید؛ اما متر من تغییر نکرده… «پرویز» از آنِ یک مجید برزگر دیگر است؛ برزگری که به فاصله‌ی یک فیلم «عنصر غایب» را کشف کرده و در جا و اندازه‌ای که باید، به تکنیک (که در همان فیلم اول هم به وضوح داشت) آن را افزوده. دارم از روح و جان‌مایه حرف می‌زنم. از نزدیکی به نبض شهر خودش. همان چیزی که شماری از بهترین فیلم‌های تاریخ سینمای اجتماعی ایران را، به جایگاهی که اکنون دارند، رسانده. «پرویز» فرزند خلف سینمای اجتماعی نیمه‌ی دهه‌ی ۵۰ است. سینمای «دایره‌ی مینا» و «گزارش». سینمایی که روزگاری، چوب افتاده بر زمین آن را، جعفر پناهی برداشت و در بهترین شکل‌ش «طلای سرخ» را ساخت. سینمایی با فاصله از سینمای اجتماعیِ متمرکز بر درام (از جنس کیمیایی، گُله، بنی‌اعتماد و فرهادی) و متکی بر فضاهای شهری. سینمایی که جای قهرمان، شهر، رُل اول آن را ایفا می‌کند. خبیثِ کلاسیکِ درام، خود شهر است، مردمانی که غرق روزمره‌گی‌اند؛ و آن‌ها هستند که «سقوط» را رقم می‌زنند… شخصیت محوری را به عصیان می‌رسانند. مشاهده ادامه مطلب →

یادداشت‌های مطبوعاتی

این سه زن

روزنامه‌ی هفت صبح/ پنج‌شنبه ۸ آبان‌ماه ۱۳۹۳/ نظرسنجی از منتقدان برای انتخاب شاه‌نقش زنانه‌ی سینمای پس از انقلاب

لیلا، سیما و مینا؛ سه زن به فاصله‌های حدودن پنج‌ساله در خلق، از نیمه‌‌ی دهه‌ی هفتاد تا نیمه‌ی دهه‌ی هشتاد، نمادهایی از طبقه‌ی شهری رو به پیش‌رفت، زنانِ در حرکت از سنت به سمت مدرنیته، زنانی که عاشق مرد ایرانی (با تمام خصوصیات تیپیکال‌ش) می‌شوند و تاوان‌ش را می‌دهند؛ هرکدام به نوعی.
لیلا برای هم‌سرش زن دوم می‌گیرد چون سنت بر او فشار می‌آورد، سیما زن دوم می‌شود چون سنت شکل عاشقی‌اش را برنمی‌تابد؛ و مینا، بال پروازش را خودخواسته می‌شکند و تسلیم می‌شود چون اگر برود محکوم سنت‌ است. آن‌ها سه تصویر درخشان از زن ایرانی زیر تمام باید و نبایدها هستند و اجراهای درونی سه بازیگرشان، لیلا حاتمی، هدیه تهرانی و ترانه علیدوستی ما را به سفری تا درونی‌ترین نقاط وجود آن‌ها وقت تصمیم‌گیری می‌برد. مشاهده ادامه مطلب →

یادداشت‌های مطبوعاتی

یکی از ما

روزنامه‌ی هفت صبح/ پنج‌شنبه ۲۴مهرماه ۱۳۹۳/ نظرسنجی از منتقدان برای انتخاب شاه‌نقش مردانه‌ی سینمای پس از انقلاب

می‌توانست انتخاب‌م فریبرز عرب‌نیا باشد. به نقش «سلطان». تلفیق حیرت‌انگیز مؤلفه‌های یک قهرمان و یک ضدقهرمان در یک شخصیت فقط با شکلی که بازی‌اش می‌کند. خطی که آن وسط نگه می‌دارد. می‌توانست هادی اسلامی باشد در نقش نوریِ «سرب» یا امیرعلیِ «اعتراض» با اجرای خط‌کشی‌شده‌ی داریوش ارجمند. شکل‌های مختلفی از مردان سینمای کیمیایی. می‌توانست اگر فقط بازیگری و جان‌بخشی به یک کاراکتر مهم باشد، این انتخاب پرویز پرستویی باشد در «آژانس شیشه‌ای». حاج‌کاظمی که بخشی از فرهنگ عامه شد. محمدرضا فروتن هم کم نقش به‌یادماندنی ندارد. شخصیت‌هایی کنار خودمان. دو نمونه‌ی درخشان‌ش؛ مرتضای «کنعان» و حامد «شب یلدا». شکیبایی‌ها که… همه‌شان. واقعن همه‌شان. بازیگران محبوب دیگری هم دارم در این سال‌ها. شهاب حسینی. حامد بهداد. اجرای بهرام رادان از یک نقش مکمل به نام «علی رضوان». همه‌ی این‌ها اما شخصیت سینمایی دارند. کاراکترهای با پشتوانه‌اند. پس و پیش دارند. در تعریف قهرمان یا ضدقهرمان می‌گنجند. می‌خواهم از یکی حرف بزنم که بی‌پشتوانه‌ترین کاراکترها را، شبیه مردم عادی بازی کرد؛ و قهرمان‌شان شد. چیزی حدود یک دهه قهرمان‌شان شد. تصویر آدم‌های بی‌ستاره‌ی جعلقی که هیچ‌چیزی برای خودنمایی نداشتند اما او فقط با اجرای بی‌فاصله‌اش دوست‌داشتنی‌شان می‌کرد. انتخاب من برای یک کاراکتر از سینمای پس از انقلاب «بزرگ» است از فیلم «غریبانه»ی احمد امینی. عصاره‌ی همه‌ی آن جوان‌اول‌هایی که ابوالفضل پورعرب در دهه‌ی هفتاد بازی کرد و امینی منتقد، تیپیکال آن‌ها را با خود به ملودرام خط‌کشی‌شده و نمونه‌ای‌اش آورد. در فیلمی که قدر ندید اما یکی از بهترین عاشقانه‌های سینمای ایران است. مشاهده ادامه مطلب →

یادداشت‌های مطبوعاتی

سمت روایت‌نشده‌ی Lost

درباره‌ی Leftovers؛ مجموعه‌ی تابستانی شبکه‌ی HBO
روزنامه‌ی هفت صبح/ صفحه‌ی یک/ ۱۶ مهرماه ۱۳۹۳ خورشیدی

قابل درک است که دیمون لیندِلُف (یکی از سه خالق «گم‌شده/ Lost» و گویا مغز متفکر گروه منتهی به ج. ج. آبرامز) چرا جذب کتاب «بازمانده/ Leftovers» تیم پروتا شده و هم‌راه خود نویسنده، دوباره یک جهان داستانی از نوع «گم‌شده» را بنا گذاشته؛ چیزی که لیندلف این مدت از آن گریخته بود و ترجیح داد در فضاهای کم‌تر مشابه مهم‌ترین سریال یک دهه‌ی اخیر کار کند: «بازمانده» دقیقن سمت روایت‌نشده‌ی «گم‌شده» است. اگر آن‌جا با کاراکترهایی سروکار داشتیم که می‌فهمیدند اعمال گذشته‌شان، دلیل گم‌شدن (و بعدها فهمیدیم که «انتخاب»شان) است، این‌جا با بازمانده‌گانی روبه‌رو هستیم که همان چرایی براشان مطرح است. این‌ها هم سؤال‌شان همان است: «چرا ما ناپدید نشده‌ایم؟» و پاسخ، به تدریج همانی است که بار قبل بود؛ آن‌چه در گذشته کرده‌ایم… آن‌چه زیر خاک مدفون است… مشاهده ادامه مطلب →

یادداشت‌های مطبوعاتی

ما ناظرانِ خاموشِ جنون

درباره‌ی «زیباتر» نوشته‌ی سینا دادخواه
روزنامه‌ی هفت صبح/ صفحه‌ی یک/ ۱۹ شهریورماه ۱۳۹۳ خورشیدی
Photos: khosrowNAGHIBI

فیلم‌ها، رمان‌ها، یک‌جایی تو را با خودشان هم‌راه می‌کنند. آن‌هایی که برای تو می‌شوند، این ویژگی را در نخستین دقایق، اولین صفحات خود دارند. آدم‌شان یک چیزی می‌گوید، یک کاری می‌کند که فکر می‌کنی می‌شناسی‌اش. آشناست. بلد است شبیه تو زندگی کند. قصه‌ی مواجهه با این کارهای شخصی، تازه از این‌جا شروع می‌شود. دل‌نگرانی‌ها برای این‌که تا ته‌ش همین‌جور پیش برود و یک‌باره خراب نشود، تلاش‌ت برای این‌که تا کجاها می‌شود به نفع آن چیزی که دل‌ت را برده، چشم روی ضعف‌ها بست؛ و  البته، بیم و امیدهای هم‌راهی با آدمی که از فضای تخیل داستانی، خودش را به واقعیت کشانده و حالا کنارت زندگی می‌کند.
برای من سُر خوردن در دام «زیباتر» از توصیفی شروع شد که سینای دادخواه وقت نخستین مواجهه‌ی هومن و گل‌سا، از حال هومن نوشته بود. از ولوله‌ی در دل‌ش: «انگار قفسه‌ی سینه‌اش استخر روباز بود. یک‌عالم پسربچه که ترس‌شان از آب نریخته بود، توی کم‌عمق پادوچرخه می‌زدند و یکی‌شان دودل بود دل به دریای قسمت عمیق بزند. فقط همین یک لحظه فرصت داشت. یک لحظه برای حفظ حال خوبی که داشت. حتا اگر گل‌سا زیر گوش‌ش سیلی می‌خواباند، از تصمیم ناگهانی‌اش برنمی‌گشت. امشب بعد از مدت‌ها حاضرجواب شده بود. تپق نمی‌زد. به تته‌پته نمی‌افتاد. کلماتی که هیچ‌وقت راحت بر زبان‌ش نمی‌چرخیدند مثل آب خوردن ردیف می‌شدند. بالاخره دل به دریای قسمت عمیق زد.» خیلی آشنا بود. این حال را می‌شناختم. نه در شروع رابطه با یک غریبه فقط؛ در زمان گرفتن خیلی از تصمیم‌های مهم زندگی‌ام. فارغ از این‌که هنوز بیست‌صفحه نرفته، هم‌راه داستان شدم، همین‌جا، دو چیز مهم توجه‌ام را به خودش جلب کرد. مشاهده ادامه مطلب →

یادداشت‌های مطبوعاتی

ما فقط کودک بودیم

درباره‌ی مدرسه‌ی موش‌ها و تأثیری که روی شکل‌گیری یک نسل گذاشت
روزنامه‌ی هفت صبح/ صفحه‌ی یک/ ۹ شهریورماه ۱۳۹۳ خورشیدی

۱
یک وقت‌هایی با رفقای هم‌سنم دعوام می‌شود. برای چیزی از دهه‌ی شصت چنان آه می‌کشند یا خاطره‌بازی شروع می‌کنند که من ناباور فقط می‌توانم نگاه‌شان کنم. ویرجینیا وولف زمانی گفته بود: «هنر،‌ نسخه‌ی دوم جهانِ واقعی نیست. از آن نکبت، همان یک نسخه کافی است.» حالا حکایت ماست و منی که باید گاهی فریاد بزنم همان یک‌بار زیستن در آن دهه‌ی لعنتی برای ما کافی‌ست؛ مکررش نکنید. مشاهده ادامه مطلب →

یادداشت‌های مطبوعاتی

آن‌ها فریاد نزدند… فرو ریختند

درباره‌ی ۱۰ فیلم محبوب‌م در ۳۵سال گذشته
روزنامه‌ی هفت صبح/ نظرسنجی از منتقدان درباره‌ی بهترین فیلم‌های سینمای ایران پس از انقلاب/ ۴ شهریورماه ۱۳۹۳/ صفحه‌ی ۱۲

۱- رد پای گرگ (مسعود کیمیایی)
۲- ليلا (داریوش مهرجويی)
۳- شوکران (بهروز افخمی)
۴- درباره‌ی الی… (اصغر فرهادی)
۵- به‌رنگ ارغوان (ابراهیم حاتمی‌کيا)
۶ـ کنعان (مانی حقيقی)
۷ـ قارچ سمی (رسول ملاقلی‌پور)
۸ـ طلای سرخ (جعفر پناهی)
۹- کاغذ بی‌خط (ناصر تقوايی)
۱۰- پرسه در مه (بهرام توکلی)
حالا پس از این سال‌ها به وضوح دریافته‌ام فیلمی مرا با خودش می‌برد که شخصیت در آن به قصه ارجح است. «درباره‌ی چه کسی بودن»، برای من همیشه مهم‌تر از «چه اتفاقی در پیش است؟» بوده. کاراکترهای محبوب من آدم‌هایی هستند که زمانه‌شان آن‌ها را نمی‌فهمد. یا از گذشته می‌آیند و یا در آینده زندگی می‌کنند. هرچه هست، سقف حال برای آن‌ها کوتاه است. یا دیده‌اند چه از زندگی می‌خواهند، یا برای بعد رؤیایی دارند. آدم‌هایی که زمانه سبب می‌شود در خود فرو بریزند اما – فرقی نمی‌کند که مردانه یا زنانه – می‌ایستند و سعی می‌کنند شکل خودشان، روی اصولی که یاد گرفته‌اند، زندگی کنند. طلب‌کار جامعه نیستند. فقط می‌خواهند کسی پا روی دم‌شان نگذارد. آدم‌های «از دست دادن» و «نرسیدن» هستند. آدم‌های «فریاد» نیستند. مشاهده ادامه مطلب →

یادداشت‌های مطبوعاتی

ما پرواز خواهیم کرد

بعد از آن شب باورنکردنی مقابل آرژانتین، قبل از جنگ برای بقا مقابل بوسنی
روزنامه‌ی هفت صبح/ تیتر یک/ ۴ تیر ۱۳۹۳ خورشیدی/ صفحه‌ی یک

یک
آن روز که نوشتم در این جام جهانی جاها عوض شده و اکنون ما آن ۳۰۰ اسپارتان‌یم که می‌خواهیم زنده بمانیم، باور نمی‌کردم مثال‌م این‌چنین با واقعیت پیش رو، هم‌خوان شود. مقابل آرژانتین، بچه‌های ایران نه‌تنها آمده بودند که زنده بمانند، که می‌خواستند نام‌شان در تاریخ بماند؛ چیزی شبیه «طوفان زردِ» کره‌ی شمالی در جام ۶۶، یا «شیرهای رام‌نشدنیِ» کامرون در جام ۹۰. تیم‌هایی که از دل ناامیدی گذشته بودند تا مثال‌های تاریخ شوند. حالا «یوزهای پارسی» هم چنین فرصتی به‌دست آورده بودند. بعد از مساوی با نیجریه‌، در مقابل آرژانتین، وقتی بود که همه ما را می‌دیدند و چنین بود که وقتی در نیمه‌ی دوم باورشان شد که حتا می‌توانند هم‌قد آرژانتین باشند، کمی هم جانب احتیاط توصیه‌شده از سوی کی‌روش را ترک کردند. این وقتی بود برای ماندن در تاریخ، که نشد. در این جام یکی از بازی‌های دراماتیک به نام ایران و آرژانتین کلید خورد، اما تاریخ؟ فراموش‌کارتر از این‌هاست که یادش بماند ۹۰ دقیقه جنگ جانانه را. تاریخ به نام فاتحان نوشته می‌شود؛ و به نام ما می‌شد، اگر آن ضربه‌ی سر اشکان دژآگه به نوک انگشتان سرخیو رومرو نمی‌سایید. اگر آن توپ گوچی توی گل می‌رفت. اگر داور آن پنالتی کذایی را می‌گرفت.

دو
در آستانه‌ی بازی با بوسنی، در شرایطی که ما برای اولین‌بار در تاریخ، شانس بالایی برای صعود از گروه‌مان در جام جهانی داریم، به قول پژمان راهبر، «چیزی برای حسرت نیست. ما از دیوار گذشته‌ایم.» دیوار ترس. دیوار بی‌اعتمادی. دیوار باورنکردنِ در تراز جهانی قرارگرفتن. این همان جایی است که روزی در والیبال هم از آن گذشتیم‌، تا به امروز برسیم. هرچند عمر تیمی که کی‌روش ساخته، برخلاف ساخته‌ی ولاسکو، طولانی نیست، و با آدم‌های دیگر در رأس کار، شکل دیگری خواهد شد. با این همه، آن تیم‌های ثبت‌شده در تاریخ هم گاهی تنها یک بار از دیوار گذشتند و بعد از آن اگر بیست سال یک بار هم بدرخشند، دیگر کسی از آن‌ها به‌عنوان «شگفتی» یاد نمی‌کند، چون روزی روزگاری دیگر، خودشان را به ذهن‌ها تحمیل کرده‌اند و جایگاه دارند. این جام و امشب، همان وقتی است که ایران می‌تواند در فوتبال نوین جهان جایگاه پیدا کند. کاری که در این دو سه دهه، کرواسی و کامرون و ترکیه و کره انجام دادند. آن‌ها از دیوار گذشتند تا اگر پس‌رفت هم کنند، باز در شمار تیم‌های سطح اول فوتبال به حساب آیند، و نه یک زنگ تفریح در جام جهانی برای هر دهه یک بار.

سه
آن «رولر کاستر»ی که درباره‌اش حرف زده بودم، امشب بار دیگر روشن خواهد شد؛ و این بار، ما هیجان‌زده‌تر از قبل، فریاد خواهیم زد. دفعات قبل ترس‌مان از نیفتادن بود. این بار ابایی از پرواز و بلندشدن کابین از روی ریل هم نداریم. حس‌م به بازی امشب، حس برندون استارک در آخرین قسمت فصل چهارم «بازی تاج و تخت» است؛ وقتی از پس سفر اودیسه‌وارش، زمانی که منتظر بود تا بشنود دوباره می‌تواند روی پاهای خودش بایستد، شنید «تو دیگر هیچ‌وقت نمی‌توانی روی پا بایستی» و در هجوم ناامیدی از این خراب‌شدن واقعیت روی سرش، آن‌چه را که برایش زنده مانده بود شنید: «ولی پرواز خواهی کرد.»
ما امشب می‌خواهیم پرواز کنیم.

یادداشت‌های مطبوعاتی

خانم‌ها، آقایان… از ور منطقی‌تان متنفرم

روزنامه‌ی هفت صبح/ ستون چهارشنبه/ ۲۸ خرداد ۱۳۹۳ خورشیدی/ صفحه‌ی یک

بازی دوشنبه‌شب تیم ملی با نیجریه، برای من شبیه نشستن در دستگاه «رولر کاستر» شهربازی بود. هیجان ممتد با نقاط اوج و فرود برای این هیجان، که تپش قلب را به بالاترین حد خود می‌رساند و باز کمی، فقط کمی، به قلب طفلک استراحت می‌داد، تا دوباره لحظه‌ی فوران هیجان از راه برسد. با یک جمع، درون دستگاهی نشسته بودیم که حتا مطمئن هم نبودیم پایان‌ش امن و نتیجه‌اش قرارگرفتن پاها روی زمین باشد. با هر توپی که روی دروازه‌مان می‌آمد زیر لب دعا می‌کردیم و لحظه‌ی رفع خطر سبک می‌شدیم، و وقت پیش‌روی فریاد می‌زدیم. یک‌جور طرفداری «فن‌»گونه، که برای هیچ باشگاهی تجربه‌اش نکرده‌ایم، این چنین که برای تیم ملی از سر گذراندیم.

ماجرا از وقتی شروع شد که این بار خودمان هم در بزرگ‌ترین تورنمنت ورزشی جهان حضور داشتیم. که نشد طرفدار کشور دیگری باشیم، وقتی خودمان تیمی درون زمین داریم. مهم نبود که این تیم را چه کسی هدایت می‌کند، یا چه بازیکنانی دارد. زیر نام ایران بودن، کافی بود تا دل‌مان برای هر حرکت و هر انتخابی بتپد. تمام عصبانیت دیدن علیرضا حقیقی توی دروازه‌ی ایران تا زمان دمیده‌شدن سوت شروع بازی بود. همه‌ی حسی که بابت ۱-۳-۶ چیدن ترکیب ایران نسبت به کی‌روش پیدا کردم. بازی که شروع شد، ایران بود و مقابل‌ش، کسانی که نباید ما را می‌بردند. وقتی که همه‌ی آن سرود جاودانه درباره‌مان محقق شد: همه‌ی جان و تن‌م، وطن‌م وطن‌م وطن‌م وطن‌م…

حالا این وسط هم‌وطنانی هم هستند که می‌خواهند منطقی باشند. دنبال فوتبال زیبا هستند. دنبال این‌که ما بدترین بازی جام را برگزار کرده‌ایم. دنبال این‌که اصلن چرا ما در جام جهانی هستیم و ۱۰ تیم خوب دیگر، نه. که می‌گویند ما «وطن فوتبالی» داریم. نمی‌فهمم‌شان. نمی‌فهمم‌تان. قبلن هم نوشته بودم. فوتبال جنگ است، و استراتژی درست جنگی چیدن، یک هنر. به ما اجازه داده شده که این بار، گیرم با توانایی کم‌تر نسبت به لشکر قدرت‌مند مقابل، در جنگ حاضر باشیم، و مگر نه این‌که ما همیشه‌ی تاریخ، عاشق قهرمان‌هایی بوده‌ایم با ایده‌ها و توانایی‌های پیروزی در جنگ نابرابر؟ حالا همان‌جا هستیم. جاها عوض شده. ما آن ۳۰۰ اسپارتان‌یم که یک لشکر بزرگ آن روبه‌رو صف‌آرایی کرده. هم به مرگ ما مطمئن‌ند… و ما؟ ما می‌خواهیم زنده بمانیم.

خانم‌ها… آقایان… لطف کنید این ور منطقی‌تان را نسبت به ایران کنار بزنید. این دل‌سوزی‌تان را نسبت به ذات فوتبال. این حرف‌های عجیب درباره‌ی دنیای مدرن و این‌که شایسته‌گی بر وطن ارجح است. راست‌ش این است که این روزها از ور منطقی همه‌تان متنفرم. همه‌ی شمایی که می‌خواهید با منطق ریاضی ثابت کنید جای ما آن‌جا نیست، و آماده بودید بامداد سه‌شنبه پس از باخت ایران با یک لبخند پت‌وپهن روی صورت بگویید و بنویسید «ما که گفته بودیم». البته هنوز هم وقت دارید. باخت به آرژانتین محتمل‌ترین اتفاق جهان در این لحظه است؛ اما ما به امید زنده‌ایم. ما می‌خواهیم زنده بمانیم. ما هنوز رؤیا داریم.

یادداشت‌های مطبوعاتی

مردی که سیاست نداشت

درباره‌ی دیه‌گو سیمئونه و شبی که می‌توانست از آن او باشد
روزنامه‌ی هفت صبح/ ستون چهارشنبه/ ۷ خرداد ۱۳۹۳ خورشیدی/ صفحه‌ی یک

دقیقه‌ی ۷۰ بازی شنبه‌شب بود. فینال لیگ قهرمانان اروپا در لیسبون. به دوستی که بازی را با هم می‌دیدیم گفتم «این رئال مادرید پر استرس با کابوس نرسیدن دوباره به «دسیما» پس از دوازده سال انتظار، گل‌بزن نیست، مگر این‌که سیمئونه خودزنی کند.»
نشانه‌هاش را بروز داده بود. با بی‌تجربه‌گی غریبی که بر سر فرستادن دیه‌گو کوستا به زمین، خودش را به رخ کشید. به سوزاندن یک تعویض در دیداری که می‌دانست ممکن است چه‌قدر همان یک تغییر در تیم، بتواند همه‌چیز را عوض کند. فقط تا این‌جا را دیده بود که شوک حضور کوستا در زمین، در شرایطی که توقع‌ش نمی‌رفت، دستگاه فکری رئالی‌ها را می‌تواند تا مدتی از کار بیندازد. این هیجان به زمین فرستادن کوستا، نگذاشته بود حتا به پلن‌های B و C فکر کند. به این‌که می‌تواند کوستا را به‌عنوان یار جایگزین، در دقایق سخت پایانی نیمه‌ی دوم به زمین بفرستد تا بار روحی به حریف‌ش تحمیل کند؛ یا این‌که حتا با نگه‌داشتن او روی نیمکت، آنجلوتی را وادار کند که یک تعویض‌ش را تا روشن‌شدن تکلیف حضور کوستا دست‌نخورده نگه دارد. سیمئونه انگار به هیچ‌کدام این‌ها فکر هم نکرده بود.
آرژانتینی‌ها هیچ‌وقت هدایت‌گران خوبی نبوده‌اند. نوعی میل به جنگ درون‌شان دارند که نمی‌تواند بگذارد منطقی تصمیم بگیرند. نه درون زمین، نه بیرون زمین. وقتی زور جنگیدن دارند، مبارزه را پیروز می‌شوند؛ وقتی نیاز به چیدن استراتژی باشد گیر می‌افتند. اگر روزگاری کارلوس بیلاردو موفق بود، دلیل‌ش این بود که درون این فلسفه‌ی «آرژانتینی» یک مارادونا داشت، که می‌توانست همه‌چیز را عوض کند. زندگی مارادونا اصلن قربانی همین «فلسفه»ی زندگی شد. این بی‌حوصله‌گی در چینش، این میل به هجوم و تخریب را، سیمئونه سال‌های زیادی برای آرژانتینی‌ها درون زمین نمایندگی می‌کرد، و حالا کار به بیرون زمین هم رسیده. او از اتلتیکو تیم جنگ‌جویی ساخته، که همه‌چیزش روحیه‌اش است. هنر تخریب‌ش. برای همین بود که وقتی پشت سر هم در بیرون زمین اشتباه کرد (بعد از آن تعویضی که سوزاند، در تعویض دوم یک مهاجم را جای هافبک‌ش به زمین فرستاد و تعویض سوم‌ش را همان دقیقه‌ی ۸۰ انجام داد، بی‌آن‌که احتمال دهد کمر وقت اضافه طولانی را می‌تواند با یک تعویض بر پایه اتلاف وقت بشکند) تیم‌ش را با دستان خود به سمت خوردن گل مساوی سوق داد.
گل سرخیو راموس در دقیقه ۹۳ فقط گل مساوی نبود. برای سیمئونه، نقطه‌ی پایان بود. همه می‌دانستند که اتلتیکو به بازی برنمی‌گردد، چون پشت خطِ سفید کنار زمین، یک‌سو کارلو آنجلوتیِ آرام ایستاده بود و سمت دیگر دیه‌گو سیمئونه‌ی بی‌قرار. اتلتیکو درست جایی که لازم بود سیاست‌مدار باشد، نبود. آن‌ها بازی را نه به همشهری سلطنتی‌شان، که به همان مردی باختند که آن‌ها را تا این‌جا، تا آستانه‌ی بزرگ‌ترین افتخار تاریخ‌شان، پیش آورده بود. روز قبل از بازی در جواب دوستی که نوشت سیمئونه نمی‌گذارد رؤیای «دسیما»ی رئالی‌ها محقق شود، که رئال امسال هم به جام دهم نخواهد رسید، نوشتم «سقف سیمئونه تا همین‌جاست. انگیزه همه‌چیز نیست. بزرگی‌کردن، شخصیت بزرگ هم می‌خواهد، که آن فرد سیمئونه نیست. فعلن نیست.»

یادداشت‌های مطبوعاتی

چه چیزی انتظارمان را می‌کشد؟

درباره‌ی روزگاری که تصویرمان از آینده به زمان حال رسیده است
روزنامه‌ی هفت صبح/ ستون چهارشنبه/ ۲۴ اردی‌بهشت ۱۳۹۳ خورشیدی/ صفحه‌ی یک

جایی در فصل سوم سریال «اپیزودها»، مدیر جوان تازه‌آمده به شبکه‌ی در سراشیبی، از جهان تازه‌ی «رسانه» حرف می‌زند. از این که همه باید «زامبی» شوند؛ و توضیحش از «زامبی»شدن، غیرقابل پیش‌بینی‌بودن است. وحشی بودن. بی‌رحم بودن.
طرح کاستور سوتو برای یک تلویزیون در جهان پیش رو چنین چیزی است: «کِی؟» را باید دور ریخت. بیننده نباید بداند فلان سریال یا فلان بخش خبری چه زمانی پخش خواهد شد، چون با رسانه‌های آن‌لاین دیگر «کِی؟» معنا ندارد. همه‌چیز همیشه در دسترس است. می‌توان ستاره محبوب یک مجموعه را اسلحه‌به‌دست فرستاد توی استودیوی برنامه آشپزی و آشپز را گروگان گرفت و پلیس یک مجموعه دیگر شبکه را فرستاد که گروگان را نجات دهد (این‌جا یکی می‌پرسد یعنی واقعا به بازیگرمان شلیک کنیم و کاستر می‌گوید بازیگرانی هستند که حاضرند پول بیش‌تر بگیرند و تیر بخورند) و این‌ها قطع شود به بخش خبری شبکه خودمان، که جزئیات این گروگان‌گیری در یک شبکه تلویزیونی را پوشش می‌دهد. خودمان خبر می‌سازیم و خودمان اختصاصی پخشش می‌کنیم و هیچ‌کس هم به گردپای‌مان نمی‌رسد، چون این چیزی است که اختصاصی برای خودمان است. مشاهده ادامه مطلب →

یادداشت‌های مطبوعاتی

بازی تاج‌وتخت

در پاسخ به یک سؤال: آیا فوتبال دفاعی ضدفوتبال است؟
روزنامه‌ی هفت صبح/ ستون چهارشنبه/ ۱۰ اردی‌بهشت ۱۳۹۳ خورشیدی/ صفحه‌ی یک

یک: می‌گویند «فوتبال اتوبوسی». می‌گویند «ضد فوتبال». این استراتژی آدم‌ها و تیم‌ها در زمان شکست، تا کِی بهترین توجیه خواهد ماند؟ چه کسی بود که اولین‌بار «فوتبال فانتزی» را ارجح بر نتیجه‌ی مبارزه دانست و اساس یک مسابقه‌ی مبتنی بر برد و باخت را زیر سؤال برد؟
دو: همه‌مان حداقل دو سه فیلم محبوب ورزشی در زندگی‌مان داریم. درباره‌ی کاراکتری که هیچ‌کس باور نمی‌کند از پس رقیب قدر نهایی برآید اما سرانجام او چنین می‌کند و ما، ته دل یا بلند، برایش هورا می‌کشیم و تحسین‌ش می‌کنیم. آدم‌هایی که در ما حس مبارزه و تلاش برای دست‌یافتن به آرزوها را زنده نگه می‌دارند. ویژگی اصلی آن‌ها چیست؟ بیش‌تر از قدرت، آن‌ها باهوش‌ند. هوش، حتا نه به معنای رایج‌ش؛ همان‌چیزی که در عرفان شرق از آن به «خرد» تعبیر می‌شود؛ همان wisdom. در همین قسمت اخیر مجموعه‌ی تلویزیونی «بازی تاج‌وتخت» «خرد» چیزی‌ست که  تایوین لنیستر، فقدان آن را در پادشاه جوان دلیل مرگش می‌شمارد و به پادشاه بعدی توصیه می‌کند که نه «قدرت» صرف به کارش خواهد آمد و نه «ثروت» خانواده به تنهایی؛ «خرد» است که او را پیش خواهد برد.
چند قصه‌ی حماسی از جنگ‌های تاریخی را به یاد دارید که در نبرد نابرابر، فرمانده‌ای با خرد و چیدن استراتژی مناسب جنگ توانسته فائق مبارزه‌ای باشد که بعدها از آن با عنوان «حماسه‌»ی مردان آن فرمانده یا آن خاک یاد شده؟
ما همیشه ستایش‌کننده‌ی فاتحانی بوده‌ایم که «خرد»شان بر «قدرت» مسلط مقابل غلبه کرده؛ پس چرا این را در فوتبال، فوتبال حرفه‌ای امروز، که کم از همان بازی‌های تاج‌وتخت اساطیری ندارد و همان‌قدر بر زندگی جهان هم‌عصرش تأثیر دارد، برنمی‌تابیم؟
سه: چند تیم فانتزی شکست‌خورده در حافظه‌ی تاریخ با جزئیات یک قهرمان به یاد مانده‌اند؟ هلند دهه‌ی هفتاد؟ فرانسه‌ی دهه‌ی هشتاد؟ هنوز هم که از فوتبال فانتزی، فوتبال فردمحور پر از دریبل و نبوغ فردی حرف می‌زنیم، این نام برزیل پله و گارینشا و جرزینیو است که اول می‌آید، نه نام تیم‌های کرایف و پلاتینی؛ و اولین عکس از جام‌های جهانی دهه‌ی هفتاد آرژانتین و آلمانی هستند که هلند را پشت خط نگه داشتند و نه خود هلند؛ تصویر دهه‌ی هشتاد، مارادونا با جام قهرمانی‌ست، نه فرانسه‌ی رؤیایی آن سال‌ها. یونان اتو ره‌هاگل در شروع هزاره‌ی جدید را با همان فوتبال تدافعی و قهرمانی‌اش، دقیق‌تر به یاد داریم تا مدعیان فوتبال زیبای آن جام ملت‌ها را.
فوتبال جنگ است و آن‌چه درون مستطیل سبز رخ می‌دهد، نه مبارزه‌ی مرگ و زندگی، که چیزی ورای آن است. مبارزه‌ای که استراتژیست‌های آن هم‌پای ستارگان درون زمین‌ش تشخص و اهمیت پیدا کرده‌اند. هرکدام هم برای پیروزشدن، سربازان و ژنرال‌هاشان را طوری می چینند که ته ماجرا پیروز باشند. یکی روی پاتک‌هایی که بلد است حساب باز می‌کند، دیگری روی قدرت حمله‌وری و توانایی‌های هجومی‌اش. اگر یکی می‌تواند خوب اتوبوس بچیند، فرمانده‌ی توانای مقابل، لابد باید بلد باشد مردان‌ش را از این توده‌ی گوشتی عبور دهد و نقشه‌ی دوم هجوم با دورزدن این خط مستحکم دفاعی را اجرا کند. اگر نمی‌تواند، پس استراتژیست خوبی نیست. نقشه‌های جنگی‌اش شکست خورده و باید باخت را قبول کند. باقی‌اش بهانه‌جویی‌ست؛ چه ژوره مورینیو مقابل وستهم باشی و چه دیه‌گو سیمئونه و برندان راجرز مقابل مورینیو.
این بازی تاج‌وتخت است. فقط بازنده‌ها هستند که مجبورند شکست‌شان را توجیه کنند. همان‌زمان فاتحان سرمست از پیروزی به چیدن استراتژی برای نبرد بعدی فکر می‌کنند.