برگه 1
استن لی
یادداشت‌های مطبوعاتی

ابرقهرمان خودش بود

به یاد استن لی در ستون هفته‌گی اعتماد: در شهر خبری هست!

 

بچه‌ی یک خانواده‌ی پناهنده از اروپای شرقی، در آمریکای پیش از جنگ دوم جهانی، هرکاری کرد که به عشقش برسد؛ به داستان‌گفتن، آن‌گونه که خودش را خوش‌حال می‌کرد. کنترلچی سینما شد، متن تبلیغاتی نوشت، آگهی ترحیم هم؛ تا به تایملی رسید. به انتشاراتی نخستین سال‌های رونق کامیک‌بوک‌ها. نوزده ساله بود که ویراستار کتاب‌های فانتزی قهرمانانه شد و کاپیتان امریکا پیش چشمش جان گرفت. مظهر قدرت ملی کشورش برابر نازیسم که داشت جهان را می‌گرفت. او هم بود که نخستین‌بار سپر کاپیتان را سمت دشمنانش پرتاب کرد تا سپر فقط یک وسیله‌ی دفاعی نباشد؛ اما این‌ها کافی نبود. او می‌خواست ابرقهرمان‌های خودش را بسازد. مشاهده ادامه مطلب →

یادداشت‌های مطبوعاتی

به‌ایست بر سر اصول

ستون هفته‌گی‌ام در اعتماد: در شهر خبری هست!

 

هزار بار هم که قصه به این‌جا برسد، که مرد زخم‌خورده و خونین خودش را به ته دالان بکشد، که آن زن دیگر که دلیل روز اول رفتن بوده، بخواهد برای بخشیده‌شدن مرد را از بند برهاند، باز برای لحظه‌ی دیدار مُرده و زنده‌ی مرد و زنی که در طول یک قصه باورشان کرده‌ایم و فهمیده‌ایم دلیل هم شده‌اند برای ادامه، من یکی دست‌ودل‌م می‌لرزد. حال‌م عوض می‌شود. داغدار می‌شوم.

نوآرها و نئونوآرها این‌گونه‌اند. داستان مردانی به ته خط رسیده که با شتاب رو به تباهی حرکت می‌کنند. نه این‌که نخواهند زندگی کنند. اتفاقن سر قصه لحظه‌ی رهایی دوباره‌شان از زندان است. لحظه‌ی رسیدن دوباره‌شان به خانه. وقت ماندن و ساکن‌شدن. اما زمانه این را نمی‌خواهد. پیشنهادی از راه می‌رسد، یا دلیل دوباره‌ای برای بازگشت به آن سرنوشت محتوم. به آن زندگی تعریف‌شده‌ای که فرا می‌خواندش. این وسط همیشه زنی هم هست. در کتاب‌های آکادمیک نوشته «پنجره‌ای به سوی مرگ». گاه خودخواسته مرد را به سمت مرگ هل می‌دهد و گاه ناخواسته دلیل حرکت می‌شود؛ و مقصود. عشق بی‌حدِ دریغ‌شده‌ی سالیان. همان آغوش بی‌دغدغه‌ی وعده‌داده‌شده.

آخرین این قصه‌ها «گالوِستون» بود. محصول همین روزها. داستان آدم‌کش رو به مرگی که در یک دام، نجات‌بخش دختر جوانی هم می‌شود و بعد دختر رفته‌رفته می‌شود تمام دلیل مرد برای کش‌دادن روزهای منتهی به پایان‌ش. از خودش و او فرار می‌کند و دائم در این فرار به دختر نزدیک‌تر می‌شود. می‌فهمد می‌تواند به زندگی ازدست‌رفته‌اش معنایی دهد. مأمنی باشد. پناهی. پناهگاهی.

پیش‌تر این را نوشته بودم. از پس سال‌ها به وضوح دریافته‌ام داستانی مرا با خودش می‌برد که شخصیت در آن به قصه ارجح است. «درباره‌ی چه کسی بودن»، برای من همیشه مهم‌تر از «چه اتفاقی در پیش است؟» بوده. شخصیت‌های محبوب من آدم‌هایی هستند که زمانه‌شان آن‌ها را نمی‌فهمد. یا از گذشته می‌آیند و یا در آینده زندگی می‌کنند. هرچه هست، سقف حال برای آن‌ها کوتاه است. یا دیده‌اند چه از زندگی می‌خواهند، یا برای بعد رؤیایی دارند. آدم‌هایی که زمانه سبب می‌شود در خود فرو بریزند اما – فرقی نمی‌کند که مردانه یا زنانه – می‌ایستند و سعی می‌کنند شکل خودشان، روی اصولی که یاد گرفته‌اند، زندگی کنند. طلب‌کار جامعه نیستند. فقط می‌خواهند کسی پا روی دم‌شان نگذارد. آدم‌های «از دست دادن» و «نرسیدن» هستند. آدم‌های «فریاد» نیستند. این در خود فرو ریختن، این ایستادن بر سر اصول، اصلی‌ترین چیزی است که هنوز هم برای من، یک داستان را از خیل نمونه‌‌های مشابه جدا می‌کند. یگانه می‌کند.

این‌ها را نوشتم شاید که در ستایش اصول‌گرایی؛ اگر واژه‌ها را از معنا تهی نکرده بودیم.

 

 

[درباره‌ی خود فیلم گالوِستون در راهنمای فیلم مفصل‌تر نوشته‌ام.]

یادداشت‌های مطبوعاتی

انتظار استارباکس داشتم!

ستون هفته‌گی‌ام در اعتماد: در شهر خبری هست!

 

پیش‌نوشت: این‌جا قرار است داستان بنویسم. داستان‌های خودم را نه؛ داستان‌هایی گفته‌شده را بازگو کنم. از خلال فیلم‌ها بیش‌تر. یا کتاب‌ها و نمایش‌ها. کمی که جلو برویم هم شما دست‌تان می‌آید می‌خواهم چه کنم، هم خودم احتمالن.

***

در سری «انتقام‌جویان/ Avengers» مفهومی هست به نام واکاندا. تمدنی قدیمی که امروز درنهایت فن‌آوری و پیشرفت روزگار می‌گذراند اما این نهایت سعادت را دور از چشم جهان نگه داشته. برای جهانیان، واکاندا کشوری عقب‌افتاده در آفریقا تلقی می‌شود که نیازمند کمک سازمان ملل است و کشورهای جهان اول. بلک‌پنتر وجه ابرقهرمان شاهزاده‌ی واکانداست که نیروش را هم نه از ماوراالطبیعه که از همین ابزارهای فوق پیشرفته‌شان گرفته. مجموعه اتفاقاتی، شاهزاده را که در مرگ پدر صاحب تاج و تخت واکاندا شده به این نتیجه می‌رساند که باید روزی درهای سرزمینش را به روی جهان باز کند و آن‌ها را در پیشرفت‌ها و تمدن غنی‌اش شریک کند و البته که مردم سرزمینش را هم در تعامل با جهان ببیند. در فیلم آخر (جنگ بی‌نهایت) تانوس به سیاره‌ی زمین حمله می‌کند. اصلاح‌گری که معتقد است برای تعادل باید نیمی از جمعیت کهکشان نه به انتخاب بلکه به‌شکل تصادفی کشته شوند چراکه سعادت در برخورداری همه‌گانی از منابع است و این حجم زادوولد در تمام سیارات سبب شده منابع اندک شوند و فقر و بدبختی از همین‌ها سرچشمه می‌گیرد. واکاندا آخرین سنگر مقاومت زمین مقابل تانوس است. سپری مدافع دارد که کسی را یارای گذر از آن نیست و تکنولوژی باقی‌ماندن. جایی بلک‌پنتر باید تصمیم بگیرد؛ که برای کمک به جهان دیوار را بردارد و به مبارزه برخیزند، یا کنار بایستد و نظاره کند. تصمیم مبارزه که گرفته می‌شود همه می‌دانند این می‌تواند پایان واکاندا باشد. مبارزی که همواره کنار شاهزاده بوده به او می‌گوید روزی که گفتی می‌خواهی درهای واکاندا را به روی جهان باز کنی انتظار چیزهای دیگری را داشتم؛ و در توضیح می‌گوید مثلن شعبه‌های استارباکس!

داستان ما که این سمت دنیا ایستاده‌ایم، با جهانی‌شدن، چیزی شبیه این است. سه‌شنبه‌شب در مجمع عمومی سازمان ملل، وقتی ترامپ از موفقیت‌های دولتش برای مردمش گفت و خنده‌ی نمایندگان دیگر کشورها بلند شد و وقت سخنان حسن روحانی که نگاه ناسیونالیستی افراطی رئیس‌جمهور امریکا را با تفکر نازیسم مقایسه کرد تا همان ابتدا برگ برنده‌ی جایی را که در آن ایستاده و ایستاده‌ایم خرج کند، یاد خودمان افتاده بودم. واکاندای ما و جهان اول آن‌ها. تانوسی که صلاح جهان را در قتل عام و رهبری خودش می‌داند؛ و تمدنی قدیمی که نیازی به او ندارد، اما هم‌چنان گفت‌وگو را راه بقای جهان می‌داند. داستان‌های ساده گاهی عجیب شکل جهان پیچیده‌ی امروز ما می‌شوند.

 

پی‌نوشت: از امروز واپسین فیلم «انتقام‌جویان» یعنی همین «جنگ بی‌نهایت» در تهران اکران شده است. با فاصله‌ی چندماهه از اکران جهانی. برای شروع تماشای این قبیل فیلم‌ها نقطه‌ی خوبی نیست چون پیش‌نیازهایی لازم دارد اما به‌هرحال تماشاش روی پرده‌ی بزرگ و با کیفیت مناسب خودش می‌تواند یک تجربه‌ی تازه باشد.

یادداشت‌های مطبوعاتی

خیر… اکران فیلم خارجی، این نیست!

یادداشت اول روزنامه‌ی هفت صبح/ یک‌شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۷

 

چهار‌شنبه ۶ تیر «تمام پول‌های جهان» روی پرده‌ی دو سینمای مگامال و کورش رفت. یکی از فیلم‌های مهم سال گذشته که آوازه‌ی اخلاق‌مداری سازندگاش هم جهان را برداشت و تمام صحنه‌های کوین اسپیسی‌اش دوباره فیلم‌برداری شد و مارک والبرگ هم دستمزد این صحنه‌های بازفیلم‌برداری را به جنبش زنان اهدا کرد. مجموعه‌ی این‌ها یعنی یک انتخاب هوشمندانه برای دست‌اندرکاران «طرح اکران فیلم خارجی در ایران». لابد فکر کرده‌اند یک فیلم بدون دردسرِ سانسور و خوش‌نام و همه‌چیز تمام را شبی دو سانس اکران می‌کنیم و سالنش هم نصفه‌نیمه پر می‌شود و بعد هم می‌گوییم مردم فیلم‌های ایرانی با فرهنگ بومی خودمان را به فیلم‌های غریبه ترجیح می‌دهند و برای چندمین‌بار پرونده‌ی ماجرا را می‌بندیم و خلاص. نه برادران من؛ اشتباه گرفته‌اید.

در تمام این سال‌ها که من و هم‌فکرانم از نمایش فیلم خارجی در ایران حرف زده‌ایم، از همان الگویی حرف زده‌ایم که حداقل در کشورهای منطقه درحال اجراست. نمایش فیلم روز خارجی؛ نه آن‌چه این روزها بیش‌تر از هر وقت دیگری، روی هر هارد کامپیوتر و کنار خیابانی قابل دسترس است و پیش از عنایت مسئولان برای نمایش عمومی، ده‌ها باره دیده شده و شبکه‌های ماهواره‌ای غیرمجاز هم زبان اصلی و دوبله نمایشش داده‌اند. بگذارید حالا که خودتان را به نشنیدن زده‌اید یک‌بار دیگر مرور کنیم اکران فیلم خارجی دقیقن آن‌گونه که ما از آن حرف می‌زنیم چه‌جور چیزی‌ست. مشاهده ادامه مطلب →

یادداشت‌های مطبوعاتی

روزی که تاریخ ورق خورد

هت‌تریک لیگ قهرمانان اروپا برای رئال مادرید، پایان یک دوران است یا آغاز یک مکتب؟

 

در دوران یکی از بهترین بارساهای تاریخ، در زمانه‌ی فوتبال به دو سبک پپ گوآردیولا و ژوزه مورینیو، در روزگاری که گران‌ترین نقل و انتقالات تاریخ رقم خورده تا گستره‌ی تیم‌های ثرونمند از پاریس تا بارسلونا و از منچستر تا میلان را در بر بگیرد، چه‌گونه ممکن است یک تیم بتواند سه بار پیاپی تاج پادشاهی فوتبال اروپا را روی سر بگذارد؟ و چه‌طور ممکن است یک مربی در نخستین تلاش‌ها برای این فتح‌الفتوح، بدون ناکامی هر بار مسیر را تا انتها طی کند؟ از رئال مادریدِ زین‌الدین زیدان حرف می‌زنم. تیمی که زیدان به‌عنوان یک مادریدی قدیمی تحویل گرفت تا همان مسیری را با آن برود که پپ با بارسا چندسالی پیش‌تر رفته بود؛ و چه عجیب که زیدان هم در همان جاده قدم گذاشت؛ جاده‌ی بی‌دست‌انداز موفقیت.

مشاهده ادامه مطلب →

کیسی افلک
یادداشت‌های مطبوعاتی

جایی برای بدنامان نیست

درباره‌ی حواشی منتهی به نودمین دوره‌ی مراسم اسکار

یادداشت یک روزنامه‌ی سینما/ شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۶

 

از همان دقیقه‌ای که ناتالی پورتمن روی سن مراسم گلدن‌گلوب وقت معرفی نامزدهای بهترین کارگردانی گفت «…و این فهرست تمام‌مردانه‌ی نامزدان» باید حدس زده می‌شد که ماجرا به این‌جا ختم شود. به تسویه‌حساب تندوتیز زنان اتفاقن صاحب قدرت در هالیوود، با مردانی که حالا بیش از هر وقت دیگری در مرکز سیبل هستند. اگر تا سال قبل ماجرا سهم‌خواهی گروه‌های اقلیت در هالیوود بود، حالا زیر پرچم «رسوایی‌های اخلاقی» حداقل یک گروه از این اقلیت‌ها، فرصت یافته تا فراتر از فشار، با پافشاری بر اخلاقیات و اصرار بر حقانیت نظر خود، رقیب قدر را از دور خارج کند. از یک‌سو مدعای «جای خالی زنان در رشته‌های اصلی» بیش‌تر از قبل پررنگ شد و از سوی دیگر فهرست‌های نهایی نامزدان جوایز از مردانی که برچسب هم‌راهی با رسواشده‌گان را خورده بودند خالی می‌شد. عمل و عکس‌العملی که باعث شد اندک ستاره‌های خوش‌نام‌تر پاسخ‌های تند و تیزی به این رویه بدهند. تندترینش شاید، صحبت‌های لیام نیسون که موج به‌راه افتاده را شبیه «شکار جادوگران در قرون وسطی» دانست و خواست که تا اتهام‌ها اثبات نشده، آدم‌ها را از دور خارج نکنند. مشاهده ادامه مطلب →

برنامه‌ی ۹۰
یادداشت‌های مطبوعاتی

یک ۲۴ساعت در بهشت

از هاردتاک میلاد دخانچی با حضور محمد قوچانی تا عادل فردوسی‌پور و پخش بدون ممیزی قرعه‌کشی جام جهانی

یادداشت یک روزنامه‌ی سینما/ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۶

 

پنج‌شنبه غروب خبری در کانال‌های تلگرامی چرخید مبنی بر حضور روزنامه‌نگار اصلاح‌طلب سرشناس این سال‌ها محمد قوچانی در تلویزیون. برنامه‌ای با نام غریب «سختانه» روی آنتن بود که در آن آقای قوچانی داشت فروتنانه پاسخ‌های مجری جوانی را می‌داد که در نقش مدعی‌العموم او را مورد عتاب و خطاب قرار داده بود؛ ولی این رویکرد برنامه نبود که اهمیت داشت. صرف حضور چهره‌ای نظیر قوچانی در قاب تلویزیون و اساسن برگزاری یک هاردتاک در تلویزیون دولتی ایران که چهره‌ی مورد مصاحبه به‌صراحت اسم‌نبردن‌های مجری و سه‌نقطه‌های آن را با اسامی احزاب سیاسی و آدم‌های اکثرن ممنوعه‌ی این سال‌های تلویزیون پر کند، نشان از عقب‌رفتن گسترده‌ی خط قرمزهای صداوسیما داشت. البته که صدحیف برای دادن چراغ سبز اجرای چنین برنامه‌ای به چهره‌ای نظیر میلاد دخانچی با آن ادبیات و لهجه‌ی دور از فارسی شکرشکن و تلاشش برای حرکت بر مدار خواسته‌های یک جناح سیاسی معلوم؛ اما همین هم برای مخاطبان تلویزیونی غنیمت بود. ملاقات با یکی از مهم‌ترین روزنامه‌نگاران این سال‌ها روی آنتن و شنیدن حرف‌ها و مواضعش، خود یک «اتفاق» محسوب می‌شود، و باید به فال نیک گرفتش.

کم‌تر از ۲۴ساعت بعد، عادل فردوسی‌پور تحت لوگوی برند خودساخته‌اش ۹۰ ویژه‌برنامه‌ای برای پوشش زنده‌ی قرعه‌کشی جام جهانی ۲۰۱۸ روسیه روی آنتن برد. مشاهده ادامه مطلب →

عکس: خسرو نقیبی | از مجموعه‌ی از نزدیک و شخصی
یادداشت‌های مطبوعاتی

مهران مدیری؛ چنان که هست

پرتره‌ی یک مؤلف… بی‌آن‌که چندان به قلم نیاز داشته باشد

ماهنامه‌ی ۲۴/ شماره‌ی ۹۱/ شهریور ۱۳۹۶

 

جایگاهش را زود به دست نیاورد. از کودکی روی صحنه نمایش بود و عمده‌ی سال‌های نخستین دهه‌ی کار جدی هر آرتیستی را (حدفاصل ۱۶سالگی تا ۲۶سالگی) در استودیوهای رادیو و روی صحنه سپری کرد. خیلی‌ها هنوز خاطره‌ی حضور مشترک او و فرهاد اصلانی را روی صحنه‌ي تئاتر و صداش را در داستان‌های شب رادیو از خاطر نبرده‌اند. بدشانسی‌های اولیه نیز کم نیاورد. نخستین حضور سینمایی‌اش در «دیدار» درست وقتی که می‌توانست جوان اول سینماش کند با توقیف روبه‌رو شد و در مجموعه‌های تلویزیونی درست‌وحسابی آن سال‌ها هم کسی به بازی‌اش نگرفت. چنین شد که وقتی در «پرواز ۵۷» با شکل دیگری از طنز به عرصه آمد و در ادامه با گروهی از بازیگران ناشناس و کم‌تر دیده شده «ساعت خوش» را کلید زد، چهره شدنش را جدی گرفت و سعی کرد در همین مسیر موفقیت باقی بماند. برای یک ربع قرن تمام ستاره ماند، و برای همکاران و گروه ثابتش نیز به «آقای مدیری» بدل شد. جایگاهی که کم‌تر ستاره‌ای در این سال‌ها به آن دست یافته است. مشاهده ادامه مطلب →

من: روزنامه‌نگار, یادداشت‌های مطبوعاتی

شوی عامه‌پسند سینمایی؛ چیزی که هرگز نداشتیم

چرا هفت فریدون جیرانی هرگز تکرار نشد؟

ماهنامه‌ی ۲۴/ شماره‌ی ۹۰/ مرداد ۱۳۹۶

فریدون جیرانی عاشق سینماست و این خصیصه‌اش را به هر کاری که در آن نقش دارد می‌کشاند. چه فیلم بسازد، چه برنامه‌ی ترکیبی تلویزیونی بچیند و چه نشریه دربیاورد. عاشق سینمابودن در مورد جیرانی یعنی درام. یعنی مخاطب‌محوربودن. یعنی رعایت جذابیت‌هایی که می‌تواند مخاطب را پای آن‌چه جیرانی در خلق آن نقش داشته نگه دارد.

هفت جیرانی (که فکر می‌کنم باید آن را هفت ارژینال یا هفت اصلی خواند) با ایده‌ی ساخته‌شدن یک ۹۰ سینمایی جلوی دوربین رفت. همان عناصری که در ۹۰ فردوسی‌پور باعث جذابیت بود (تقابل‌ها، صراحت‌ها و داوری‌ها) شاکله‌ی هفت را شکل داد. مثل هر درام خوب دیگری، هفت یک دانای کل داشت (جیرانی)، یک ضدقهرمان (مسعود فراستی) و یک شخصیت پیش‌برنده (میهمان سینمایی برنامه، یا منتقد مخالف فراستی). مشاهده ادامه مطلب →

یادداشت‌های مطبوعاتی

انتقام غذایی‌ست که بهتر است سرد سرو شود

درباره‌ی «پرویز» ساخته‌ی مجید برزگر
نشریه‌ی هنر و تجربه/ شماره‌ی ۹/ دی‌ماه ۱۳۹۳

نوشتن یادداشتی در ستایش «پرویز» از سوی منی که یکی از تندترین ریویوهای زندگی‌ام را روی «فصل باران‌های موسمی» (فیلم نخست و پیشین مجید برزگر) نوشته‌ام، به‌ظاهر باید عجیب‌وغریب بیاید؛ اما متر من تغییر نکرده… «پرویز» از آنِ یک مجید برزگر دیگر است؛ برزگری که به فاصله‌ی یک فیلم «عنصر غایب» را کشف کرده و در جا و اندازه‌ای که باید، به تکنیک (که در همان فیلم اول هم به وضوح داشت) آن را افزوده. دارم از روح و جان‌مایه حرف می‌زنم. از نزدیکی به نبض شهر خودش. همان چیزی که شماری از بهترین فیلم‌های تاریخ سینمای اجتماعی ایران را، به جایگاهی که اکنون دارند، رسانده. «پرویز» فرزند خلف سینمای اجتماعی نیمه‌ی دهه‌ی ۵۰ است. سینمای «دایره‌ی مینا» و «گزارش». سینمایی که روزگاری، چوب افتاده بر زمین آن را، جعفر پناهی برداشت و در بهترین شکل‌ش «طلای سرخ» را ساخت. سینمایی با فاصله از سینمای اجتماعیِ متمرکز بر درام (از جنس کیمیایی، گُله، بنی‌اعتماد و فرهادی) و متکی بر فضاهای شهری. سینمایی که جای قهرمان، شهر، رُل اول آن را ایفا می‌کند. خبیثِ کلاسیکِ درام، خود شهر است، مردمانی که غرق روزمره‌گی‌اند؛ و آن‌ها هستند که «سقوط» را رقم می‌زنند… شخصیت محوری را به عصیان می‌رسانند. مشاهده ادامه مطلب →

یادداشت‌های مطبوعاتی

این سه زن

روزنامه‌ی هفت صبح/ پنج‌شنبه ۸ آبان‌ماه ۱۳۹۳/ نظرسنجی از منتقدان برای انتخاب شاه‌نقش زنانه‌ی سینمای پس از انقلاب

لیلا، سیما و مینا؛ سه زن به فاصله‌های حدودن پنج‌ساله در خلق، از نیمه‌‌ی دهه‌ی هفتاد تا نیمه‌ی دهه‌ی هشتاد، نمادهایی از طبقه‌ی شهری رو به پیش‌رفت، زنانِ در حرکت از سنت به سمت مدرنیته، زنانی که عاشق مرد ایرانی (با تمام خصوصیات تیپیکال‌ش) می‌شوند و تاوان‌ش را می‌دهند؛ هرکدام به نوعی.
لیلا برای هم‌سرش زن دوم می‌گیرد چون سنت بر او فشار می‌آورد، سیما زن دوم می‌شود چون سنت شکل عاشقی‌اش را برنمی‌تابد؛ و مینا، بال پروازش را خودخواسته می‌شکند و تسلیم می‌شود چون اگر برود محکوم سنت‌ است. آن‌ها سه تصویر درخشان از زن ایرانی زیر تمام باید و نبایدها هستند و اجراهای درونی سه بازیگرشان، لیلا حاتمی، هدیه تهرانی و ترانه علیدوستی ما را به سفری تا درونی‌ترین نقاط وجود آن‌ها وقت تصمیم‌گیری می‌برد. مشاهده ادامه مطلب →

یادداشت‌های مطبوعاتی

یکی از ما

روزنامه‌ی هفت صبح/ پنج‌شنبه ۲۴مهرماه ۱۳۹۳/ نظرسنجی از منتقدان برای انتخاب شاه‌نقش مردانه‌ی سینمای پس از انقلاب

می‌توانست انتخاب‌م فریبرز عرب‌نیا باشد. به نقش «سلطان». تلفیق حیرت‌انگیز مؤلفه‌های یک قهرمان و یک ضدقهرمان در یک شخصیت فقط با شکلی که بازی‌اش می‌کند. خطی که آن وسط نگه می‌دارد. می‌توانست هادی اسلامی باشد در نقش نوریِ «سرب» یا امیرعلیِ «اعتراض» با اجرای خط‌کشی‌شده‌ی داریوش ارجمند. شکل‌های مختلفی از مردان سینمای کیمیایی. می‌توانست اگر فقط بازیگری و جان‌بخشی به یک کاراکتر مهم باشد، این انتخاب پرویز پرستویی باشد در «آژانس شیشه‌ای». حاج‌کاظمی که بخشی از فرهنگ عامه شد. محمدرضا فروتن هم کم نقش به‌یادماندنی ندارد. شخصیت‌هایی کنار خودمان. دو نمونه‌ی درخشان‌ش؛ مرتضای «کنعان» و حامد «شب یلدا». شکیبایی‌ها که… همه‌شان. واقعن همه‌شان. بازیگران محبوب دیگری هم دارم در این سال‌ها. شهاب حسینی. حامد بهداد. اجرای بهرام رادان از یک نقش مکمل به نام «علی رضوان». همه‌ی این‌ها اما شخصیت سینمایی دارند. کاراکترهای با پشتوانه‌اند. پس و پیش دارند. در تعریف قهرمان یا ضدقهرمان می‌گنجند. می‌خواهم از یکی حرف بزنم که بی‌پشتوانه‌ترین کاراکترها را، شبیه مردم عادی بازی کرد؛ و قهرمان‌شان شد. چیزی حدود یک دهه قهرمان‌شان شد. تصویر آدم‌های بی‌ستاره‌ی جعلقی که هیچ‌چیزی برای خودنمایی نداشتند اما او فقط با اجرای بی‌فاصله‌اش دوست‌داشتنی‌شان می‌کرد. انتخاب من برای یک کاراکتر از سینمای پس از انقلاب «بزرگ» است از فیلم «غریبانه»ی احمد امینی. عصاره‌ی همه‌ی آن جوان‌اول‌هایی که ابوالفضل پورعرب در دهه‌ی هفتاد بازی کرد و امینی منتقد، تیپیکال آن‌ها را با خود به ملودرام خط‌کشی‌شده و نمونه‌ای‌اش آورد. در فیلمی که قدر ندید اما یکی از بهترین عاشقانه‌های سینمای ایران است. مشاهده ادامه مطلب →