برگه 1
خانه‌ی کاغذی

خانه‌ی کاغذی

فیلم سینمایی
تولید: ۱۳۹۵
نخستین نمایش: سی‌وپنجمین جشنواره‌ی جهانی فیلم فجر – اردی‌بهشت ۱۳۹۶ (بخش جلوه‌گاه شرق)
نمایش عمومی: پاییز ۱۳۹۶
کارگردان: مهدی صباغ‌زاده. نویسندگان: خسرو نقیبی و علی مسعودی‌نیا، مدیر فیلم‌برداری: علیرضا زرین دست، صدابردار: نظام‌الدین کیانی،‌ طراح گریم: ایمان امیدواری،‌ طراح صحنه‌ و لباس: منصوره یزدان‌جو، مهدی چراغی، جلوه‌های ویژه: ایمان کرمیان، عکاس:‌ احمدرضا شجاعی، برنامه‌ریز و دستیار اول: کاوه صباغ‌زاده، دستیار دوم: سمیه میرشمسی، منشی صحنه: دنیا راد، مدیر تدارکات: حامد آزادی، دستیار اول فیلمبردار: مهرداد لشگری، مشاور رسانه‌ای: آیدا اورنگ. تهیه‌کننده: تینا پاکروان.
بازیگران: پرویز پرستویی، تینا پاکروان، ثریا قاسمی، ستاره اسکندری، مهدی پاکدل، علیرضا کمالی، حسین پاکدل، محسن قاضی‌مرادی، ارد زند و شقایق فراهانی
امیرعلی ابراهیمی (پرستویی) روزنامه‌نگار کنارکشیده در خانه‌ی قدیمی‌اش همراه دخترش سارا (پاکروان) که او هم روزنامه‌نگار است زندگی می‌کند. بازگشت مینو (اسکندری) که روزگاری عاشق هم بوده‌اند و شنیدن حقایق درباره‌ی دلایل رفتن او، امیرعلی را مجاب به بازگشت دوباره و افشای اسراری می‌کند که بابت آن‌ها خود را بازنشسته کرده. از سوی دیگر سارا که دل در گروی عشق سردبیرش (مهدی پاکدل) دارد، راه و رسمی متفاوت از پدر برای زندگی‌اش انتخاب کرده…

عین شین قاف
عین شین قاف

عین شین قاف

فیلم سینمایی
تولید: ۹۳-۱۳۹۲
نخستین نمایش: چهاردهمین جشنواره بین المللی فیلم مقاومت  – مهرماه ۱۳۹۵ (بخش مسابقه‌ی سینمای ایران)
نمایش عمومی:  –

کارگردان: قاسم جعفری، نویسندگان: قاسم جعفری، خسرو نقیبی، مدیر فیلمبرداری: تورج منصوری، تدوین: هایده صفی یاری، مدیر هنری: ملک جهان خزائی، موسیقی متن: آریا عظیمی نژاد، مشاور کارگردان: قاسم قلی پور، طراح چهره پردازی: مهین نویدی، صدابردار: احمد صالحی طراح جلوه های بصری: امیررضا معتمدی، طراحی و ترکیب صدا: ایرج شهزادی، مدیربرنامه ریزی: سیامک مردانه، دستیار اول کارگردان: مسعود صحت، سید مجتبی حسینی، برنامه ریز: بهارک فرامرزی، منشی صحنه: لادن رحمتی، دنیا راد، روابط عمومی: لیلا همتی، جانشین مدیرتولید: هاشم علی اکبری، تهیه کننده و مجری طرح: صدیقه صحت، محصول موسسه فرهنگی هنری شهرزاد.

بازیگران: بهاره کیان افشار، شهرزاد جعفری، نوید لایقی مقدم، نیما رئیسی، امید روحانی، سید جواد یحیوی، اصغر نقی زاده، محمد فیلی، ملک جهان خزا ئی، فرخنده فرمانی زاده، بابک قادری، حدیثه السادات مدنی، سینا محمدی فر، ایران جعفری، سارا بهارلو، ارمیا قاسمی و سیما تیرانداز.

کتاب واله سرمد (کیان‌افشار) استاد ادبیات دانشگاه تهران با چاپ‌ها و جوایز متعدد او را به چهره‌ای شناخته شده بدل کرده، اما کسی نمی‌داند این داستان واقعی عشق و انتظار ۲۵ساله‌ی او برای مردی به نام پاشاست که به جنگ رفته و باز نگشته است. حالا پس از این همه سال انتظار و در شرایطی که واله داستان جدیدش را درباره‌ی نسل تازه و این موضوع که آیا این نسل هم می‌توانند مثل عاشقان کلاسیک پای عشق‌شان بایستند می‌نویسد، نشانه‌ها از پاشا یک به یک از راه می‌رسند تا واله مطمئن شود مردی که از او خواسته منتظرش بماند، سر قولش که بازخواهد گشت، ایستاده…

یه تیکه زمین

یه تیکه زمین

مجموعه‌ی تلویزیونی
تولید و پخش: پاییز ۱۳۹۱

کارگردان: مهدی کرم‌پور، نويسندگان: علي‌اكبر محلوجيان و خسرو نقيبي، مدير تصويربرداري: ابراهيم غفوري، مدير توليد: مسعود عسگري، صدابردار: بابك اخوان، طراح صحنه و لباس: مهران يوسف‌زاده، طراح گريم: كيان اولادوطن، تدوين: ميثم مولايي، صداگذار: مهرداد جلوخاني، موسيقي: عليرضا كهن‌ديري، ترانه‌ی «یه تیکه زمین»: روزبه بمانی، خواننده: محمد اصفهانی، دستيار اول كارگردان و برنامه‌ريز: شكوفا كريمي، عكاس: دنيا راد. تهیه‌کننده: محمدعلی اسلامی. محصول شبکه‌ی دوم صداوسیما.
بازیگران: داريوش ارجمند، رويا تيموريان، كوروش تهامي، حمید ابراهیمی، نفيسه روشن، حديث ميراميني، عارف لرستانی، شراره دولت‌آبادي، سپيده علايي، پوراندخت مهيمن، سیامک ادیب و آتیلا پسیانی
با حضور امیرحسین رستمی و عنايت بخشي، با معرفی مصطفا پروین.

حاج حیدر (داریوش ارجمند) از آن نانواهای قدیمی تهران است که هنوز نانش را روی ترازو می‌کشد و دست مشتری می‌دهد. نزد مردم احترام دارد و بزرگ محل است. نظم این زندگی از روزی به هم می‌خورد که او نانوایی التفاط (آتیلا پسیانی) را به دلیل تخلف می‌بندد…

پل چوبی

پل چوبی

فیلم سینمایی
تولید: ۱۳۹۰
نخستین نمایش: سی‌امین جشنواره‌ی بین‌المللی فیلم فجر – بهمن ۱۳۹۰ (نامزد سیمرغ بلورین بهترین فیلم، بهترین فیلم‌برداری، بهترین طراحی هنری و بهترین بازیگر نقش اول زن/ مهناز افشار)
نمایش عمومی: پاییز ۱۳۹۲ (پس از دو سال توقیف)
کارگردان: مهدی کرم‌پور. نویسندگان: مهدي كرم‌پور، خسرو نقيبي. مدیر فيلم‌برداري: تورج منصوري. صدابردار: بابك اخوان. طراح گریم: کیان اولادوطن. طراح صحنه و لباس: پروين صفري. دستیار اول و برنامه‌ریز: شكوفا كريمي. تدوین: بهرام دهقاني. مدیر تولید: پيمان جعفري. موسیقی: كارن همايون‌فر. منشی صحنه: شكوفه فرازمند. تهیه‌کنندگان: علي سرتيپي و مهدي داوري.
بازیگران: بهرام رادان، مهناز افشار، هديه تهراني، آتيلا پسياني، فرهاد اصلاني، برزو ارجمند، خسرو پسياني ، صدف نورمحمد، اميد روحاني و مهران مديري.
سال ۱۳۸۸. امیر (بهرام رادان) و شیرین (مهناز افشار) در آستانه‌ی دهمین سالگرد ازدواج‌شان قصد مهاجرت از ایران را دارند. در تب‌وتاب پیش از انتخابات ریاست‌جمهوری کارهای سفرشان به مشکل برمی‌خورد و تنها راه پیش رو پیشنهاد استاد قدیمی‌شان کامران صبوحی (مهران مدیری) است که مدتی قبل به آن‌ها گفته شیرین برای گرفتن ویزا و فراهم‌کردن مقدمات مهاجرت نزد او در دبی برود و امیر در آن مقطع به دلیل علاقه‌ی قدیمی صبوحی به شیرین مخالفت کرده است. یک ماه مانده به انتخابات شیرین می‌رود و کارها به‌دلیل حوادث پس از انتخابات برای امیر بیشتر گره می‌خورد. دستگیری آیدا خواهر امیر در این اثنا و بازگشت نازلی (هدیه تهرانی) عشق قدیمی امیر که ده سال قبل او را رها کرده و رفته، بحران را تکمیل می‌کند.

طهران تهران

طهران تهران

فیلم سینمایی
تولید:
۱۳۸۷
نخستین نمایش: بیست‌وهشتمین جشنواره‌ی بین‌المللی فیلم فجر – بهمن ۱۳۸۸
نمایش عمومی: نوروز ۱۳۸۹

اپیزود دوم/ تهران: سیم آخر
کارگردان: مهدی کرم‌پور. نویسندگان: مهدی کرم‌پور و خسرو نقیبی. مدیر فیلم‌برداری: محمد آلادپوش. تدوین: نازنین مفخم. طراح صحنه و لباس: نیلوفر سجادی. صدابردار: بابک اخوان. طراح گریم: کیان اولادوطن. استوری‌بُرد: مانا نیستانی. مدیر تولید: رضا نجفی. دستیار و برنامه‌ریز: نیما طباطبایی. تهیه‌کننده: محمدعلی حسین‌نژاد.
بازیگران: رضا یزدانی، ‌ رعنا آزادی‌ور، برزو ارجمند، طناز طباطبایی، سروش صحت، فرهاد قائمیان، مجید جوزانی، محمد باغبانی.

یک گروه موسیقی به سرپرستی کاوه (رضا یزدانی)، موفق می‌شوند پس از مدت‌ها تلاش برای کنسرت‌شان مجوز اجرا دریافت کنند اما درست ساعتی پیش از کنسرت، این مجوز لغو می‌شود. حالا آن‌ها باید در جست‌وجوی جایی تازه در تهران برای اجرا باشند. «سیم آخر» قصه‌ی همین تلاش چندساعته‌ی اعضای گروه برای اثبات خود و نسل‌شان است.

چه کسی امیر را کشت؟

چه‌ کسی امير را کشت؟

فیلم سینمایی
تولید:
۱۳۸۴
نمایش عمومی: آبان ۱۳۸۵
نامزد تندیس بهترین فیلم‌نامه از سوی انجمن منتقدان سینمای ایران
نامزد تندیس‌های بهترین بازیگر نقش مکمل مرد و زن (خسرو شکیبایی و الناز شاکردوست) و بهترین طراحی صحنه‌ولباس (مهدی کرم‌پور) از جشن خانه‌ی سینما

کارگردان: مهدی کرم‌پور. نويسندگان: مهدی کرم‌پور، مهدی کيا و خسرو نقيبی، براساس طرحی از مهدی کرم‌پور. مدير فيلم‌برداری: مهرداد فخيمی. صدابردار: محمود سماک‌باشی. تدوين: نازنين مفخم. انتخاب بازيگران: محمدرضا شريفی‌نيا. موسيقی: فردين خلعتبری. طراح چهره‌پردازی: مهری شيرازی. مدير توليد: پيمان جعفری. دستيار اول کارگردان و برنامه‌ريز: محمد علی سعيدی. صداگذاری و ميکس: محمود موسوی‌نژاد. مجری طرح: محمد سعيد وزيری. تهيه‌کننده: مرتضی رزاق‌کريمی. محصول: دگا فيلم.
بازيگران: نيکی کريمی، محمدرضا شريفی‌نيا، امين حيايی، مهناز افشار، آتيلا پسيانی، الناز شاکردوست و خسرو شکيبايی با حضور علی مصفا.

امير کشته شده و تمامی بستگان و دوستان‌ش از ابتدا به نيکی از او ياد می‌کنند، کمی بعدتر از صفات بدش می‌گويند و کمی بعدتر از تنفرشان به او. دست آخر هم همه‌گی به قتل‌ش اعتراف می‌کنند. دوربين ناظر این واگویه‌های درونی و اعترافات است. در پايان امير زنده است و در اثر يک اتفاق از مرگ نجات يافته. نزديکان‌ش حتا جسد او را نيز نتوانسته‌اند درست شناسايی کنند.

خانه‌ی کاغذی
خانه‌ی کاغذی

فصلی از فیلم‌نامه

۶. روز/ خارجی/ گورستان

ابراهیمی پشت میکروفنی ایستاده و جماعت را از نظر می‌گذراند. گورستان بر دامنه‌ی تپه‌ای‌ست و قبرها در سطوح مختلف قرار گرفته. همه سیاهپوش گرداگرد یک گور تازه ایستاده‌اند. برخی با چترهای بسته. عکس پیرمردی خندان با روبان سیاه بالای گور قرار دارد. سارا هم در میان جمعیت است. ابراهیمی چند لحظه‌ای ساکت است. انگار دارد بغضش را فرو می‌خورد و افکارش را جمع می‌کند.
ابراهیمی: امیرجلال‌الدین شعله دیروز نمرده. سکته قلبی هم باعث مرگش نشده. جلال هم مثل من، مثل همین استاد طاهریان که در جمع ماست (به پیرمردی تکیده و عصا به دست اشاره می‌کند) و مثل خیلی‌های دیگه، خیلی وقته که زنده نیست… مرگش روزی بود که دیگه نتونست بنویسه… روزی که قلمش رو از دستش گرفتن…
حین این سخنان زنی (مینو) با عینک دودی از میان جمع راه باز می‌کند و جلو می‌آید. سارا متوجه او می‌شود. باران دوباره شروع می‌شود. چترها باز می‌شوند. ابراهیمی منقلب شده. قدری مکث می‌کند.
ابراهیمی: ما به جلال مدیونیم. جامعه‌ی ژورنالیست‌های ایران بهش مدیونه. سایه‌ی دستش یه زمانی روی تمام مطالبی که نوشتیم افتاده. (جدی‌تر و تلخ‌تر) امیرجلال‌الدین نمرد… سوخت… آب شد… من نیومدم شعار بدم… اما… (بغض می‌کند و قطره اشکی از گوشه چشمش راه می‌گیرد) اما ظلمه که بشینیم و سوختن و آب شدن امثال جلال رو ببینیم. (رو می‌کند به عکس) روحت شاد…
ابراهیمی از پشت میکروفن کنار می‌رود. مرد دیگری که مجری مراسم است پشت میکروفن می‌رود. ابراهیمی با شتاب از میان جمعیتی که با او دست می‌دهند و روبوسی می‌کنند و بابت حرف‌هایی که زده ستایشش می‌کنند، راه باز می‌کند. آشکارا پریشان است. سارا او را می‌بیند و دنبالش راه می‌افتد. مینو هم سعی می‌کند از میان جمعیت راهی پیدا کند و به او برسد اما موفق نمی‌شود. سارا چندقدمی را به دو می‌رود و به پدرش می‌رسد. چتر را بالاسر پدر می‌گیرد.
سارا: بابا! چی شد یهو؟
ابراهیمی: حالم خوش نیست. بریم خونه.

عین شین قاف
عین شین قاف

فصلی از فیلم‌نامه

۱۳. روز/ داخلی/ دانشگاه. کلاس درس واله‌

کلاس درس تمام شده. بچه‌ها در حال رفتن هستند. واله پشت میزش می‌رود و می‌نشیند. برگه‌هایی پراکنده روی میزش قرار دارد. شروع به نوشتن چیزی می‌کند. لحظه‌ای سر بلند می‌کند و به شهرزاد‌ (همان عروسی که پیش‌تر او را دیده‌ایم) نگاه می‌کند که همراه چندنفر دیگر هنوز سر کلاس نشسته. شهرزاد از پنجره سرک می‌کشد. منتظر است. دو سه نفری به تدریج وارد کلاس می‌شوند و به واله سلام می‌دهند. واله روی کاغذ می‌نویسد:
شهرزاد منتظر است. با خودش فکر می‌کند یعنی حرف‌هایی که زدم، این‌قدر اهمیت نداشته که به‌خاطرم، خودش را سروقت برساند.
چرا. اهمیت داشته. آرش در راه است. فقط کمی دیر خواهد رسید.
واله سر از روی کاغذ برداشته و به در نگاه می‌کند که باز است. بعد به ساعت‌َش.
واله: (به یکی از بچه‌های نزدیک در) درو می‌بندی؟
در بسته می‌شود. واله به شهرزاد نگاه می‌کند که ناامید رو به او برمی‌گرداند. واله‌ بخشی از تخته را پاک می‌کند. روی تخته می‌نویسد:
آیا نویسنده حق دارد یک جهان سیاه مطلق خلق کند؟
بعد، از میان مجموعه‌نوشته‌هایی که گوشه‌ای از کلاس روی میز کوچکی قرار دارد یکی را جدا کرده و شروع به صحبت می‌کند.
واله‌: خب… من نوشته‌هاتونو خوندم… موضوعی که انتخاب کرده بودم قرار بود به‌تون یه بال بزرگ برای پرواز بده… حدس‌م درست بود… کارهاتون تنوع قابل قبولی داشت… اما یه چیز توی اکثر نوشته‌ها ذهن‌م رو به خودش مشغول کرد…
واله سمت تخته برمی‌گردد. هم‌زمان درمی‌زنند.
واله: بفرمایید…
در باز می‌شود و آرش داخل می‌آید.
آرش: ببخشید… مث‌ این‌که دیر کردم…
واله: (لبخند می‌زند) مشکلی نیست… می‌تونی بشینی… (رو به جمع) سؤالی که برام پیش اومده اینه که جهان داستانی‌تون چرا این‌قدر سیاهه؟ یعنی اون بیرون هیچ تصویری نیست که لبخند به لب‌تون بیاره؟ که حال‌تون باهاش خوب باشه؟
درحین حرف‌های واله، آرش روی صندلی می‌نشیند. شهرزاد پرسش‌گر و طلب‌کار با حرکت چشم و دست از او می‌پرسد که کجا بوده. آرش با حرکت دست نشان می‌دهد که پیاده آمده و برای همین دیر کرده. شهرزاد قانع نشده است. آرش وقت شنیدن آخرین جمله‌ی واله با دست شکل قلب برای شهرزاد رسم می‌کند و لب می‌زند: سانتی‌مانتال. شهرزاد دل‌خور رو می‌گرداند. آرش هم به واله نگاه می‌کند و نشان می‌دهد که توجه‌ش به حرف‌های او جلب شده. واله هم‌چنان صحبت می‌کند.
واله: من حس می‌کنم نسل شماها داره تو تصویرکردن زشتی و پلیدی زیاده‌روی می‌کنه… من این‌جا یه قصه دارم که آخرش مرد بعد از فهمیدن خیانت همسرش خودکُشی می‌کنه و زن بعد این قضیه، خیلی راحت می‌ره و با مرد رؤیاهاش ازدواج می‌کنه. علت و معلول درست چیده شده، همه‌چیز منطقی‌ به نظر می‌رسه ولی… (آرش دست بلند کرده. واله نگاه‌َش می‌کند) بگو مولوی…
آرش: خانوم سرمد… چرا فکر می‌کنید قصه‌های ما به قدر کافی لطیف نیست؟ واقعیت رو نباید گفت؟ ته دل‌‌ها خالی می‌شه؟
واله: (با لبخند) شما هنوز تشریف نیاورده بودید… داشتم چرایی‌ش رو از بچه‌ها سؤال می‌کردم… خب خودت به‌م بگو حالا که پا پیش گذاشتی… صورت مسأله رو روی تخته نوشتم…
آرش: (نگاهی به تخته می‌اندازد؛ شهرزاد با نگرانی نگاه‌َش می‌کند) چون از نظر ماها، همه‌ی این امید، دروغه… دروغه چون بوی گند، کل شهرو برداشته اما ادعای دین و اخلاق‌مون تا اون‌ور دنیا رفته…
واله‌: (با طمأنینه) آقای مولوی (درحالی‌که دست‌َش را برای نزدیک‌شدن به آرش روی صندلی ردیف اول گذاشته است) من فرض می‌گیرم اینی که می‌گی درست و عمومی باشه… (با تأکید) فرض می‌گیرم… اما اگه نتونی روی مخاطب‌ِت اثر بذاری، چه فایده؟… حرف‌َم اینه که می تونید یه کم تو ساختار و بیان همین قصه‌ها هم لطافت داشته باشید… باید کاری کنی که اول مخاطب، باهات همراه شه، بعد باهاش حرف جدی‌تو بزنی… بعد روش تأثیرت رو هم بذاری… استادم همیشه به‌م می‌گفت ما حق نداریم مخاطب‌مون رو خلع سلاح کنیم… امروزی‌ش می‌شه این‌که حق نداریم هرگز امید رو ازش…
آرش این‌بار بدون اجازه در حرف واله‌ می‌پرد.
آرش: یعنی باید به‌ش دروغ بگیم؟… اصلن کدوم تئوری می‌گه وقتی ته یه قصه تلخ باشه، اون قصه امید رو از مخاطب‌ِش می‌گیره؟ می‌خواید همین الان ۱۰تا داستان کوتاه و رمان اسم ببرم که با وجود تلخی قصه‌هاشون، منشاءِ کلی حرکت بودن تو جامعه؟
واله‌: می‌تونم لیست‌ِت رو خودم از بر به‌ت بگم ولی به بازتاب‌هاشون دقت کردی؟ که چه دل‌سردی عجیبی رو به جامعه‌ی زمان خودشون تزریق کردن؟ تو به عنوان یه مخاطب خاص، ممکنه بتونی با قدرت تحلیل حاصل از روان‌شناسی خوندن‌ت از اون داستان چیزی رو که نیاز داری برداری، ولی آرش مولوی که این‌جا نشسته عامه‌ی مردم نیست…
آرش: (با تمسخر) شما عامه‌پسند بنویسید استاد… اتفاقن این‌طور کتاب‌هاس که تو ایران سی چهل بارم تجدید چاپ می‌شه! رُمان‌های عشقیِ آبکی…
صدای هم‌همه‌ی اعتراض‌آمیز بعضی دانشجویان نسبت به بی‌ادبی آرش بلند می‌شود. البته حرف‌های او تأییداتی هم از بخش دیگر کلاس دریافت می‌کند.

یکی از دانشجوها: جدیدن به رمان‌های عشقی آبکی جایزه‌ی انجمن نویسندگان می‌دن؟ برا به کرسی نشوندن حرف خودت…
واله‌: (قطع می‌کند) بچه‌ها… بچه‌ها… بذارید بحث منطقی پیش بره… (رو به آرش) ببین… حرف من اینه: هر چی می‌خوای بگو، هر نقدی داری بنویس، داستان‌ِش کن، هیچ‌کس هم جلوت رو نمی‌گیره… اما زبانِ گفتن‌ِت رو…
آرش: دیگه اما نداره خانوم دکتر… (از جا بلند می‌شود) آدمی که تیشه رو برداشت باید جرأت زدن هم داشته باشه… یا این‌که بره یه گوشه بازی‌ش رو بکنه. راه سومی وجود نداره. من این سیستم کج دار و مریز شما و امثال شما رو نمی‌فهمم… دارید تو یه مسیر غلط می‌رونید… با یه امیدِ بی‌خود که جلوی دیدتونو گرفته و نمی‌تونید واقعیت رو حتا تو داستان‌هاتون ببینید… ما رو هم با خودتون می‌خواید بکشونید ته دره… (برخی از دانشجوها برای آرش شروع به کف‌زدن می‌کنند. واله‌ لبخند تلخی می‌زند. آرش داستان‌َش را از روی میز برمی‌دارد) اجازه هست؟
و بی‌آن‌که منتظر جواب واله‌ باشد سمت در خروجی می‌رود. واله‌ به رفتن او نگاه می‌کند؛ و بعد انگار که فکر می‌کند حتمن باید پاسخ او را بدهد، با تحکم صدایش می‌کند.
واله‌: مولوی… (آرش برجا می‌ماند و سمت واله‌ و کلاس برمی‌گردد) تو هنوز به اون حد از ناامیدی نرسیدی که بفهمی تنها چیزی که نجات‌ِت می‌ده امیده… کم زندگی کردی…
آرش: (پوزخندی می‌زند) چشم…
و از در بیرون می‌رود. شهرزاد‌ از جا بلند می‌شود.
شهرزاد‌: استاد من هم می‌تونم برم بیرون؟
واله‌: هنوز کارگاه ادامه داره…
شهرزاد‌: می‌دونم… کلی هم منتظر امروز بودم ولی…
واله‌: (انگار نمی‌خواسته بگذارد شهرزاد‌ دنبال آرش برود اما حالا نظرش تغییر کرده) اگه فکر می‌کنی باید بری دنبال‌ِش برو… مانعی نیست…
شهرزاد‌ حین بیرون رفتن از کلاس، ناخودآگاه زمین خورده و توجه کلاس برای یک لحظه به این صحنه جلب می‌شود. واله‌ سمت شهرزاد‌ می‌رود اما شهرزاد‌ خودش را سریع جمع‌وجور می‌کند و از در بیرون می‌رود. واله‌ نگاهی به کلاس می‌کند.
واله‌: می‌خوام بدونم چندنفرتون با حرف‌های مولوی موافقن… تعارف رو بگذارید کنار… من دوست دارم بدونم چند درصد این نسل این‌جوری داره جهان اطراف‌ش رو می‌بینه…

یه تیکه زمین

فصلی از فیلم‌نامه

روز/ داخلی/ بیمارستان
التفاط از در بیمارستان وارد می‌شود. حرکات‌َش بی‌قید و راحت است. شبیه کسی که می‌داند کجا می‌خواد برود با خون‌سردی سمت یکی از آسانسورها می‌رود و می‌ایستد. نگهبانی نگاه‌َش می‌کند. با سر به او اشاره می‌کند که «مشکلی هست؟». نگهبان نگاه‌َش را می‌دزدد. التفاط لبخندی می‌زند و وارد آسانسور می‌شود.

روز/ داخلی/ طبقه‌ای دیگر در بیمارستان
در آسانسور باز می‌شود و التفاط بیرون می‌آید. نگاهی به اطراف می‌کند و سمتی را پیش می‌گیرد. از یکی دو راهرو می‌گذرد و سرانجام به بخش مراقبت‌های ویژه می‌رسد. جایی که مژگان تنها مقابل شیشه نشسته است. یکی دو پرستار رد می‌شوند. التفاط با خون‌سردی و بی‌آن‌که به کسی جواب بدهد سمت شیشه می‌رود و نگاهی به حامد بی‌هوش می‌اندازد، بعد سمت مژگان می‌رود و با یک صندلی فاصله، کنارش می‌نشیند. مژگان حواس‌َش جای دیگری‌ست.
التفاط: هنوز بی‌هوشه؟ (مژگان انگار که با صدای التفاط به این‌جا و اکنون پرت شده باشد و برمی‌گردد و او را نگاه می‌کند) می‌گم… هنوز بی‌هوشه؟
مژگان: شوهر من؟
التفاط: آره… حامدو می‌گم…
مژگان: دوست‌شید؟
التفاط: یه دوست قدیمی… (مکث) هزاربار به‌ش گفتم نرو تو این ماجرا… به‌ش گفتم بلندپریدن عواقب داره… حرف تو گوش‌ِش نرفت…
مژگان: کسی نمی‌دونه حامد این‌جا بستری‌یه… از کی آدرس گرفتید؟
التفاط: خبر خوب ممکنه تو راه به هزارتا پستی و بلندی بخوره و گم‌وگور شه… خبر بد، صاف راه‌ِش رو پیدا می‌کنه و می‌رسه به کسایی که باید… (مژگان به التفاط نگاه می‌کند. نمی‌داند باید چه بگوید) یه روزی اومد گفت می‌خوام جنس بخرم و بفروشم و بپرم یه جایی که آقام و زن‌َم به‌م افتخار کنن… گفتم حامد بپا… خیلی‌ها نشستن که بال پریدن آدمو ببرن… رفت و برگشت، که یکی اومده خواستگاری آبجی‌م وسط هزارتا گیروگرفتی که دارم و قراره حلال مشکلات شه… رفتم ته‌وتوی پسره رو درآوردم و به‌ش گفتم اینی که دور خونواده‌تون داره می‌پلکه خطرناکه… یه جایی یه قصه‌ای داره باهاتون… مگه می‌شه آدم این همه خوب… برو پی‌ش رو بگیر ببین کجاش باد می‌ده… نرفت… نکرد… بعد شنیدم پسره بو برده که حامد بو کشیده و این بلا رو سرش آورده… بد روزگاری‌یه مژگان‌خانوم… بد روزگاری‌یه…
و بلند می‌شود. سمت شیشه می‌رود و دوباره حامد را نگاه می‌کند. مژگان هم بلند می‌شود. با کمی فاصله پشت التفاط می‌ایستد.
مژگان: این همه چیزو شما از کجا می‌دونید؟ اگه این همه نزدیک بودید به حامد باید اسم‌تون می‌اومد تو خونه‌ی من…
التفاط: (برمی‌گردد و به مژگان نگاه می‌کند) یه دوستایی برا تنهایی‌های آدم‌َن… واسه وقت درددل… وقت تصمیم…
مژگان: تا قبل این اتفاقا فک می‌کردم همه‌چی رو درباره‌ی حامد می‌دونم… هیچ‌چی از من پنهون نمی‌مونه… حالا هر روز یه چیز تازه به‌م ثابت می‌کنه اون‌قدرا هم کنارش نبودم…
التفاط: الان کنارش باشید… اون پسر ریشه رو هدف گرفته… می‌خواد همه‌چیزو خراب کنه… خواهر حامد هم، مسخ‌شده، داره کمک‌ِش می‌کنه… فکر می‌کنه اسم این عشقه… اما داره تیشه به ریشه می‌زنه… حامد این‌جا خوابیده… شما که سرپایید… جلوی این پسره رو بگیرید… خواهر حامدو از اشتباه دربیارید… یکی باید یه کاری بکنه… حالا که حامد رو تخت افتاده، شما همه رو از این مهلکه نجات بدید… (مژگان به فکر رفته است؛ التفاط نگاهی به او می‌کند و مطمئن می‌شود میخ‌َش را کوبیده؛ مکث) نگران‌ِش بودم… نگید اومدم و تو این وضع دیدم‌ِش… نمی‌خوام بدونه… خدافظ…
مژگان: (زیر لب) خدافظ…
التفاط در انتهای راهرو گم می‌شود.

پل چوبی

فصلی از فیلم‌نامه

۲۵. شب/ داخلي/ سالن انتظار فرودگاه
شيرين از پشت سر مي‌آيد و امير جلوتر چمدان او را تا دم گيت مي‌کشد. صداي امير روي تصاوير شنيده مي‌شود.
صداي امير: دو ماه بعد شيرين رفت… دنبال يه راه‌حل که هيچ‌کدوم ته‌شو نمي‌دونستيم…
حرفي نمي‌زنند. مي‌رسند دم گيت. امير چمدان را مي‌گذارد جلوي پاي شيرين. مي‌رود تا دم گيت که مأموري جلوي آن نشسته و به او چيزي مي‌گويد. برمي‌گردد.
امير: نمي‌ذاره بيام تو.
شيرين سرش پايين است. حالا روبه‌روي هم هستند. امير دست مي‌برد سمت صورت شيرين که چانه‌اش را بياورد بالا، شيرين خودش اين کار را مي‌کند. صورت‌َش و چشم‌هاش پر بغض است.
شيرين: نرم امير…
امير: (با لبخند) بچه نشو خانوم‌َم. جفت‌مون مي‌دونيم بايد بري. حرف زديم. عين آدم‌بزرگ‌ها. (مکث) تمام پرواز به روزايي فک کن که مي‌ياد…
بغض شيرين مي‌ترکد. با دست صورت‌َش را مي‌پوشاند. سرش را پايين مي‌گيرد که امير نبيند.
امير: شيرين‌َم… اين‌جوري که دل‌َم نمي‌ياد بذارم بري…
شيرين: (نفسی عمیق می‌کشد) خب… باشه. (مکث) امير… دوس‌ِت دارم…
امير چشم‌هاش را جوري روي هم مي‌بندد که يعني مي‌داند. که يعني او هم. خودش هم بغض دارد. صداي اطلاعات فرودگاه براي آخرين‌بار از مسافران پرواز دبي مي‌خواهد که به گيت مراجعه کنند. شيرين براي آخرين‌بار امير را نگاه مي‌کند و بعد، انگار که تصميم گرفته باشد، چمدان را بلند مي‌کند و سمت گيت مي‌رود. دم گيت بليت‌َش را که نشان مي‌دهد، يک‌بار ديگر برمي‌گردد و به امير نگاه مي‌کند. بعد، از ديد امير خارج مي‌شود.

۲۵ ب. دقیقه‌ای بعد/ داخلي/ همان‌جا
امیر تنها از روی پله‌برقی پایین می‌آید. بالا و پایین پر هیاهوست اما پله‌ها خالی‌ست. امیر تنهاست…

۲۶. دقایقی بعد/ داخلی/ کافه‌ای در طبقه‌ی اول
نمای باز از کافه که امیر تنها نشسته است. هیچ‌کس در میزهای اطرافَ‌ش به چشم نمی‌خورد. در پس‌زمینه، تلویزیون دیواری روی ستون، اخبار پخش می‌کند. تنها صدای دور تلویزیون، همهمه‌ی مردم و بلندگوی فرودگاه است که هرچندلحظه یک‌بار، رفتن و آمدن پروازی را اعلام می‌کند.
تصویر دیزالو می‌شود به:

 ۲۶ ب. دقایقی بعد/ داخلی/ همان‌جا
نمایی بسته‌تر. تعداد کمتری از میزهای اطراف امیر در کادر؛ که حالا پر شده‌اند. امیر نشسته. لیوان چای مقابل‌َش. در پس‌زمینه چندنفری از مسافران و همراهان نزدیک تلویزیون می‌آیند. امیر بی‌توجه به آن‌ها در خودش است.
یکی از مردان: (بلند، رو به متصدی کافه) صداشو زیاد می‌کنی؟ الان مناظره شروع می‌شه…
تصویر دیزالو می‌شود به:

 ۲۶ج- دقایقی بعد/ داخلی/ همان‌جا
نمایی بسته‌تر از امیر و میزش؛ و پس‌زمینه‌ای که پرجمعیت است. امیر لحظه‌ای برمی‌گردد و جماعت را می‌بیند اما بعد بی‌تفاوت به لیوان مقابل‌َش زل می‌زند. صدای دست‌زدن و شلوغی مردمی که پای تلویزیون‌ هستند محو به گوش می‌رسد. امیر دو قند را به نوبت درون لیوان می‌اندازد. صدای برخورد قندها با سطح مایع، به شکل اغراق‌شده‌ای روی صدای مردم می‌آید؛ و این صدا هم زیر صدای هواپیمایی که اوج می‌گیرد، می‌رود.

طهران تهران

فصلی از فیلم‌نامه‌

۲. روز/ داخلي/ اتاق تمرين
سامان با سروصدا از در وارد مي‌شود. بچه‌ها يک‌باره همه ساززدن را متوقف مي‌کنند. امير منتظر توضيح است.
سامان: اگه بدوني اون بيرون چه خبره امير… (رو به بقيه‌ی بچه‌ها) عزيزي دم در گفت ششصدتا بليت فروخته. (دوباره رو به امير) بيرون ماشينا… کيپ… (با دستان‌َش نشان مي‌دهد) نمي‌دوني که چه خبر بود… (امير کوتاه نيامده) خب باشه. ببخشيد. هنوز وقت هست تمرين کنيم ديگه… (سمت امير مي‌آيد) بداخلاق نباش قربون‌ت برم…
سامان هم‌سن‌وسال دیگر بچه‌هاست و کاور گيتارش را هم پشت‌َش انداخته.
امير: بجنب. وقت نداريم. نيم ساعت ديگه بايد رو استيج باشيم. (رو به بچه‌ها) شنيديد که… قضيه بيست‌سي نفر نيست. شيش‌صدنفر تو اون سالن بغل، منتظرن.
سامان به امير نزديک مي‌شود و صورت‌َش را مي‌بوسد.
سامان: من فداي اين استرس‌ِت بشم. (جدي‌تر) کجاي کاريد؟
امير: منتظر جنابعالي. نمي‌تونم ده‌تا کارو با هم انجام بدم…
سامان سازش را درمي‌آورد و هنوز نصفه‌ونيمه درنياورده، سعي مي‌کند شروع ملودي را بزند. نيلوفر همراهي‌اش مي‌کند. چندثانيه‌ي اول تک‌نوازي سامان است و بعد ساز نيلوفر روي ملودي او مي‌آيد. امير ميکروفون را جلو مي‌آورد و شروع به خواندن مي‌کند. جمله‌ی اول را خوانده، نخوانده، با هياهوي بيرون تمرين متوقف مي‌شود. سه مرد جلوي در ظاهر مي‌شوند. اين را از ديد بچه‌ها مي‌بينيم که بلافاصله نگاه‌شان به صورت هم مي‌دود.
مرد اول: (رو به مرد ديگر) شما حتا آهنگ‌هاي اين بچه‌ها را هم گوش نکرديد آقاي شريفي.
شريفي: لازم نيست گوش کنم. مي‌دونم چه مزخرفي قراره تحويل بدن.
امير: (رو به مرد اول) چي شده آقاي عزيزي؟ (وقتي از عزيزي جواب نمي‌گيرد از مرد سوم مي‌پرسد) آقاي مرداني. قضيه چي‌يه؟
عزيزي: (رو به شريفي) آقا اين چه حرفي‌يه؟ تو اين بيست‌ساله هرکي يه‌جور گفته و خونده، اين بچه‌ها هم نگاه خودشونو به جنگ دارن…
شريفي: نگاه چي‌يه عزيرم. اينا همه‌ش بهونه‌س. مي‌خواين مجوز بگيرين. منو که نمي‌تونين سياه کنين. اگه من جنگيدم… (رو به جمع) نمي‌خوام شما راجع به ما بخونين. جمع‌ش کنين…
شريفي برگه‌اي دست امير مي‌دهد. از ديد بچه‌ها امير را مي‌بينيم که سعي مي‌کند به خودش مسلط باشد اما مي‌شود تشخيص داد درهم‌شکسته.
امير: اما يه ساعت ديگه اجرا داریم… کلي بليت فروختيم…
شريفي: اجرا داشتيد. الان ديگه نداريد. (رو به بقيه) اين که به رفيق‌تون دادم نامه‌ي لغو کنسرته. مجوز ارشاد رو گرفتيد… فکر نکرديد از گندکاري‌هاي اين سه‌چهارسال‌تون جاهاي ديگه‌اي هم باخبرن؟ اين سالن از اين لحظه دراختيار شما نيست…
کاوه خودش را جمع‌وجور مي‌کند. نيلوفر از جايش بلند مي‌شود.
نيلوفر: مي‌شه بفرماييد کدوم گندکاري؟
شريفي: چرا از اوني که بغل‌دست‌تون نشسته سوال نمي‌کنيد خانوم؟ (رو به کاوه) من اگه جاي تو بودم بچه، قبلِ بقيه دم‌َم رو گذاشته بودم رو کول‌َم و رفته بودم. (رو به نيلوفر) مي‌تونيد از ايشون بپرسيد کدوم کارا و البته اين‌که من کي هستم. (رو به امير) مي‌توني هم تو توضيح بدي واسه رفقات…
سارا پيش مي‌آيد.
سارا: امير چي رو بايد توضيح بده آقا؟ مجوز اين سالن رو لغو کرديد. شهر رو که نخريديد. ما هم اينجا واي‌نمي‌ستيم به سخنراني‌تون گوش بديم. همين‌جا هم فعلن تا يه ساعت ديگه تو اجاره‌ي ماست.
شريفي: خانوم شمس، اگه فکر مي‌کنيد پشت‌تون به جايي گرمه، با چيزايي که من مي‌دونم، بعيد مي‌‌دونم پدرتون مثِ من اين‌قدر مودبانه باهاتون برخورد کنه.
سارا جا مي‌خورد. عصبي سمت ديگر بچه‌ها مي‌رود. امير سمت شريفي حرکت مي‌کند تا جواب اهانت‌َش به سارا را بدهد. شريفي با دست روي شانه‌اش مي‌زند.
شريفي: غيرتي نشو بچه. بذار جايي که لازمه رگ غيرت‌ِت قلمبه شه. (از جيب‌َش آدرسي درمي‌آورد و به امير مي‌دهد؛ بعد، آرام‌تر) اينا رو که رد کردي رفتن، به‌م زنگ بزن. (به چشم‌هاي امير خيره مي‌شود؛ در موضع قدرت است) مي‌دوني که مي‌تونم از همين‌جا با دستبند ببرم‌ِت. مي‌خوام ببينم‌ِت…
امير‌ به‌هم‌ريخته به سمتي نگاه مي‌کند که سارا رفته. بعد به شريفي نگاه مي‌کند که در حال رفتن است. امير رو به مرداني مي‌کند. او منتطر است.
امير: من تا نيم‌ساعت ديگه همه رو راهي مي‌کنم…
امير مکث مي‌کند و مي‌خواهد حرف‌َش را ادامه دهد که با صداي برخورد چندصندلي به‌هم برجا مي‌ماند. برمي‌گردد. ساراست که به‌جان وسايل افتاده و مي‌خواهد خشم‌َش را خالي کند. امير سمت سارا مي‌دود. نيلوفر هم. نيلوفر سارا را نگه مي‌دارد. امير حالا بالاسرشان است.
امير: (داد مي‌زند) بس کن ديگه سارا… مي‌خواي همه‌چي رو خراب‌تر کني؟
سارا: (بغض دارد) مگه چيزي هم سالم مونده؟ (آرام‌تر) از بس آروم رفتيم هرچي مي‌خوان بارمون مي‌کنن.
امير برجا مي‌ماند. سارا سمتي مي‌رود که وسايلَ‌ش را گذاشته. گيتارش را در کاور مي‌گذارد، کيف‌َش را هم روي دوش ديگرش مي‌اندازد و سمت در مي‌رود.
سارا: (بلند طوري که همه بشنوند) هواي اينجا داره خفه‌م مي‌کنه…
و از در بيرون مي‌زند.

چه کسی امیر را کشت؟

فصلی از فیلم‌نامه‌

۶۳. روز/ داخلی/ گالری نقاشی
زیبا حالا سیم و کابل‌ها را از هم باز کرده. از میانه‌های بحث، سعی می‌کند به شکل تازه‌ای برای طرح‌ش برسد.
زيبا: امير هميشه بیزی بود. خوبه اون آفيس رو هم از من داشت. حالا ديگه همه‌چی اون شوهر بخت‌برگشته‌م رو بالا كشيده بود. مطلق می‌گه تنفر يه حس اوليه‌س كه زود برطرف می‌شه و هيچ تاثيری در رفلكس‌های بعدی آدم نداره. واسه همين هميشه توصيه می‌كنه كه احساسات‌م رو تخليه كنم و نذارم چيزی رو نِروم بره. نمی‌شه ويژگی‌های اون رو تو چندتا جمله گفت. كارش خيلی پرفكته. با توصيه‌ی مطلق از امير هم متنفر شدم. اين نسخه رو درباره‌ی اصغر هم پيچيده بود. می‌گفت اين‌جوری بهتره. می‌گفت اصلن می‌تونی به امير بگی I Hate You! اين توصيه رو ديگه نتونستم عملی كنم. یعنی وقت نشد.