برگه 1
خانه‌ی کاغذی

خانه‌ی کاغذی

فیلم سینمایی
تولید: ۱۳۹۵
نخستین نمایش: سی‌وپنجمین جشنواره‌ی جهانی فیلم فجر – اردی‌بهشت ۱۳۹۶ (بخش جلوه‌گاه شرق)
نمایش عمومی: پاییز ۱۳۹۶
کارگردان: مهدی صباغ‌زاده. نویسندگان: خسرو نقیبی و علی مسعودی‌نیا، مدیر فیلم‌برداری: علیرضا زرین دست، صدابردار: نظام‌الدین کیانی،‌ طراح گریم: ایمان امیدواری،‌ طراح صحنه‌ و لباس: منصوره یزدان‌جو، مهدی چراغی، جلوه‌های ویژه: ایمان کرمیان، عکاس:‌ احمدرضا شجاعی، برنامه‌ریز و دستیار اول: کاوه صباغ‌زاده، دستیار دوم: سمیه میرشمسی، منشی صحنه: دنیا راد، مدیر تدارکات: حامد آزادی، دستیار اول فیلمبردار: مهرداد لشگری، مشاور رسانه‌ای: آیدا اورنگ. تهیه‌کننده: تینا پاکروان.
بازیگران: پرویز پرستویی، تینا پاکروان، ثریا قاسمی، ستاره اسکندری، مهدی پاکدل، علیرضا کمالی، حسین پاکدل، محسن قاضی‌مرادی، ارد زند و شقایق فراهانی
امیرعلی ابراهیمی (پرستویی) روزنامه‌نگار کنارکشیده در خانه‌ی قدیمی‌اش همراه دخترش سارا (پاکروان) که او هم روزنامه‌نگار است زندگی می‌کند. بازگشت مینو (اسکندری) که روزگاری عاشق هم بوده‌اند و شنیدن حقایق درباره‌ی دلایل رفتن او، امیرعلی را مجاب به بازگشت دوباره و افشای اسراری می‌کند که بابت آن‌ها خود را بازنشسته کرده. از سوی دیگر سارا که دل در گروی عشق سردبیرش (مهدی پاکدل) دارد، راه و رسمی متفاوت از پدر برای زندگی‌اش انتخاب کرده…

خانه‌ی کاغذی
خانه‌ی کاغذی

فصلی از فیلم‌نامه

۶. روز/ خارجی/ گورستان

ابراهیمی پشت میکروفنی ایستاده و جماعت را از نظر می‌گذراند. گورستان بر دامنه‌ی تپه‌ای‌ست و قبرها در سطوح مختلف قرار گرفته. همه سیاهپوش گرداگرد یک گور تازه ایستاده‌اند. برخی با چترهای بسته. عکس پیرمردی خندان با روبان سیاه بالای گور قرار دارد. سارا هم در میان جمعیت است. ابراهیمی چند لحظه‌ای ساکت است. انگار دارد بغضش را فرو می‌خورد و افکارش را جمع می‌کند.
ابراهیمی: امیرجلال‌الدین شعله دیروز نمرده. سکته قلبی هم باعث مرگش نشده. جلال هم مثل من، مثل همین استاد طاهریان که در جمع ماست (به پیرمردی تکیده و عصا به دست اشاره می‌کند) و مثل خیلی‌های دیگه، خیلی وقته که زنده نیست… مرگش روزی بود که دیگه نتونست بنویسه… روزی که قلمش رو از دستش گرفتن…
حین این سخنان زنی (مینو) با عینک دودی از میان جمع راه باز می‌کند و جلو می‌آید. سارا متوجه او می‌شود. باران دوباره شروع می‌شود. چترها باز می‌شوند. ابراهیمی منقلب شده. قدری مکث می‌کند.
ابراهیمی: ما به جلال مدیونیم. جامعه‌ی ژورنالیست‌های ایران بهش مدیونه. سایه‌ی دستش یه زمانی روی تمام مطالبی که نوشتیم افتاده. (جدی‌تر و تلخ‌تر) امیرجلال‌الدین نمرد… سوخت… آب شد… من نیومدم شعار بدم… اما… (بغض می‌کند و قطره اشکی از گوشه چشمش راه می‌گیرد) اما ظلمه که بشینیم و سوختن و آب شدن امثال جلال رو ببینیم. (رو می‌کند به عکس) روحت شاد…
ابراهیمی از پشت میکروفن کنار می‌رود. مرد دیگری که مجری مراسم است پشت میکروفن می‌رود. ابراهیمی با شتاب از میان جمعیتی که با او دست می‌دهند و روبوسی می‌کنند و بابت حرف‌هایی که زده ستایشش می‌کنند، راه باز می‌کند. آشکارا پریشان است. سارا او را می‌بیند و دنبالش راه می‌افتد. مینو هم سعی می‌کند از میان جمعیت راهی پیدا کند و به او برسد اما موفق نمی‌شود. سارا چندقدمی را به دو می‌رود و به پدرش می‌رسد. چتر را بالاسر پدر می‌گیرد.
سارا: بابا! چی شد یهو؟
ابراهیمی: حالم خوش نیست. بریم خونه.