برگه 1
روزمره‌ها, وبلاگ

امیر پابرجا

اسم‌ش روی یک کوچه‌ی باریک نقش بسته؛ اول دوراهی قلهک. بعد، همین‌جور کوچه را که می‌روی، هست، تمام نمی‌شود؛ مثل همه‌ی دیگرشان.
گوگل می‌کنم امیر پابرجا. با این ترکیبِ نام و فامیل حسادت‌برانگیزش. ۲۰سال‌ش بوده که شهید شده. در خرم‌شهر. دوسال پس از آزاد شدن شهر. در سالگرد فتح؛ چهارِ خرداد شصت‌وسه.
این اسم و فامیل چند روز است رهام نمی‌کند. زیر لب زمزمه می‌کنم: مث یه کوه بلند…

پرواز عقاب رضا یزدانی
شعرها, وبلاگ

پرواز عقاب

«پرواز عقابِ» رضا یزدانی، یک ترانه‌ی کامل دارد، که برای تیتراژ کوتاه پایانی فیلم «من ناصر حجازی هستم…»، رفیق‌م کیوان هنرمند تشخیص داد صرفن از شروع و ترجیع‌بندش استفاده کند. جهت رفقایی این را نوشتم که می‌پرسند چرا کل ترانه چهار خط است؟ و آیا روی ملودی نوشته شده یا نه؟
اصل ترانه را هم برای آن‌ها که دوست دارند کامل‌ش را بخوانند می‌گذارم:

/پرواز عقاب/ نوشته‌ی خسرو نقیبی

عقاب از شهر کلاغ‌ها پرید
هیچ‌کس آخر این قصه رو نشنید
رفت، تا اوج، بی‌پروا، رسید
درست مثل همون روزهای قدیم

کلاغ‌ها، روبه‌رو، سیاه‌پوش اجباری
پشت سر: بزم‌شون، رقص، شادی
عرصه، جولانگاهِ زاغ‌های تازه‌رسیده
ندونستن، آسمون، بی‌عقاب، آبی نمی‌مونه

عقاب، پرشکسته، خسته از بی‌داد زمونه
چشماشو بست که جشن‌ زاغ‌ها رو نبینه
اونا نمی‌دونستن یه عقاب همیشه یه عقابه
اونا نمی‌دونستن پریدن توی ذات یه عقابه

وبلاگ, ورزش‌نوشت‌ها

رودی فولر ما آبی‌ها

از صبح هی دست‌م به نوشتن می‌رود و نمی‌رود. یعنی این‌قدر زود باید یادگارهای کودکی و نوجوانی را یکی یکی از دست بدهیم؟
رضا احدی برای من پسر خوش‌تیپه‌ی باشگاه است روی جلد آلبوم‌های کودکی‌ام. همان‌ها که توش عکس بازیکن‌های درآمده از آدامس‌های پرستو را جمع می‌کردم. هافبک پرجنب‌وجوشی که پسرک شش‌هفت‌ساله را می‌چسباند به فنس امجدیه و حیران سکوهای نزدیک چمن آزادی، که از نزدیک کاپیتان جذاب‌شان را ببیند. زل بزند به ساق‌هایی که جادوگر بودند، توانا، باغیرت. واژه‌هایی از جنس دهه‌ی شصت. ای لعنت به این دهه‌ی شصت که درد و عشق توأمان است همه‌چیزش.
حالا علاوه بر این‌که باید به بچه‌های جوان‌تری که در خانه یادگارهای قدیم را می‌بینند یادآوری کنم «بله، یک‌زمانی عابدزاده اول دروازه‌بان ما بود» باید زمان معرفی احدی هم یک «خدابیامرز» قبل اسم‌ش بگذارم. فقط همین؟ سهم این نسل از داشته‌هاش همین‌قدر است؟ این‌قدر زود داریم پیر می‌شویم؟
کاش حالا حال‌ت بهتر باشد مرد. رودی فولر ما آبی‌ها.
پی‌نوشت: نوشته شد با بغض. با درد. با اشک.

the affair
فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

رازهای مگوی رابطه

اگر پس از پخش دو سه قسمت نخست فصل اول The Affair نوشتم آن‌چه که به مجموعه‌ی سارا تریم و هاگای لوی تشخص می‌دهد، تصویری‌کردن مفهوم «باورکردن و تثیبت ذهنی دروغ‌هایی که برای محق‌دیدن خودمان در یک ماجرا به خودمان می‌گوییم» است، حالا معتقدم که در فصل دوم آن‌ها تلنگر به یک باور را کنار گذاشته‌اند، و مستقیم سر اصل مطلب رفته‌اند: عادت‌های رابطه، جذب و گریز، فرمول‌هایی مشخص برای چند تایپ خاص (که این‌جا می‌فهمیم چه به دقت هم این چهار کاراکتر اصلی از چهار سر قطب‌های شخصیتی انتخاب شده‌اند)؛ مشاهده ادامه مطلب →

فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

اعاده‌ی حیثیت

حالا که شور و هیجان‌ش خوابیده، شاید راحت‌تر بشود نوشت که امسال چه سال خوبی برای هالیوود و فیلم‌سازان بزرگ بود و چه اندازه اعلام نامزدهای اسکار و گلدن‌گلوب و فهرست‌های منتقدان می‌توانست خراب‌ش کند؛ و چه اندازه فهرست برندگان نهایی، آن آدرس غلط را به مسیر درست برگرداند.
ما یاد گرفته بودیم هالیوود یعنی عظمت؛ یعنی رؤیای آمریکایی؛ و رؤیای آمریکایی نه چیزی منحصر به ینگه‌دنیا؛ که معنی اصلی‌اش خواستن و به دست آوردن بود. فیلم‌سازهای بزرگ، ستاره‌های بزرگ، پروژه‌هایی که در جای دیگری از جهان امکان ساخته‌شدن نمی‌یافتند. اسکار هم همیشه نقطه‌ی تأیید درستی مسیر بود. این‌که راه را درست آمده‌اید. جایی در مرز صنعت و هنر ایستاده‌اید، و این سینمای واقعی‌ست؛ با مخاطبان صف‌کشیده جلوی سالن‌های نمایش و تأیید منتقدان باورمند به رؤیا. نه افراط در صنعت و نه زیاده‌روی در هنر شخصی. مشاهده ادامه مطلب →

عکس‌ها, من در رسانه‌ها

از میان عکس‌های خبرگزاری‌ها و سایت‌های متعددی که نشست خبری امروز فیلم «رخ دیوانه» را در کاخ جشنواره پوشش دادند، این عکس فولوی خودم و فوکوس صابر ابر را که کار محمد فتحی‌ست، خیلی دوست دارم.
همیشه که قرار نیست خود آدم فوکوس باشد…
؛)

خانه دختر
فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

خانه دختر

پیشنهاد می‌کنم در این روزهای فقر قصه‌گویی، «خانه دختر» را از دست ندهید. نه فقط برای متن پرویز شهبازی (که البته از بهترین و مدرن‌ترین فیلم‌نامه‌های اوست)؛ بیش‌تر اتفاقن برای اجرای غافل‌گیرکننده‌ی شهرام شاه‌حسینی از یک داستان پیچیده‌ی شهری، که در پس‌زمینه، نقد تندوتیزی به سنت‌ها هم هست. اجرایی خوب، مدیون چند مُهره‌ی اساسی. کلیدی‌ترین‌هاشان؟ یک مرتضا غفوری شگفت‌انگیز پشت دوربین و یک حامد بهدادِ اندازه و باهوش جلوی دوربین.

فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

همه‌ی آن‌چه یک بازیگر می‌تواند به یک نقش ببخشد: جوهره‌اش را… جان‌ش را… (روایت دوم)

در پیش‌اسکارِ جایزه‌ای که هیث لجر برای خلق ژوکرش گرفت، یادداشتی نوشته بودم با این تیتر: «همه‌ی آن‌چه یک بازیگر می‌تواند به یک نقش ببخشد: جوهره‌اش را… جان‌ش را…» (که می‌توانید آن را در راهنمای فیلم بخوانید)؛ یک‌شنبه‌شبِ یازدهِ ژانویه که روث ویلسون برای آلیسون‌ش و مگی جیلنهال برای نسایی که ساخته بود، دو گلدن‌گلوبِ اصلی بازیگری زن درام‌های تلویزیونی را گرفتند، یاد همان تیتر افتادم. نه آلیسون و نه نسا، هیچ‌کدام، شخصیت‌هایی نیستند که دست از سر بازیگری که ایفاشان کرده، بردارند. هیچ‌کدام سایه‌شان را با خودشان برنخواهند داشت تا از روی سر بازیگرشان بروند. برای یک بازیگر «در زندگی نقش‌هایی هست که…»
مشاهده ادامه مطلب →

اخبار

«سال‌های ابری» از شنبه ۱۳دی‌ماه روی آنتن

آواز عليرضا قربانی، موسیقی فردین خلعتبری، شعر افشین یداللهی

بانی‌فیلم آنلاین: «سال‌های ابری» از شنبه‌ی هفته‌ی آينده روی آنتن شبکه دوم سيما می‌رود.
مجموعه تلويزيوني «سال هاي ابري» به کارگرداني مهدي کرم پور و تهيه کنندگي محمدعلي اسلامي از شنبه هفته آينده در باکس اصلي شبکه دوم سيما، ساعت ۲۱:۳۰ روي آنتن مي رود. مشاهده ادامه مطلب →

یادداشت‌های مطبوعاتی

انتقام غذایی‌ست که بهتر است سرد سرو شود

درباره‌ی «پرویز» ساخته‌ی مجید برزگر
نشریه‌ی هنر و تجربه/ شماره‌ی ۹/ دی‌ماه ۱۳۹۳

نوشتن یادداشتی در ستایش «پرویز» از سوی منی که یکی از تندترین ریویوهای زندگی‌ام را روی «فصل باران‌های موسمی» (فیلم نخست و پیشین مجید برزگر) نوشته‌ام، به‌ظاهر باید عجیب‌وغریب بیاید؛ اما متر من تغییر نکرده… «پرویز» از آنِ یک مجید برزگر دیگر است؛ برزگری که به فاصله‌ی یک فیلم «عنصر غایب» را کشف کرده و در جا و اندازه‌ای که باید، به تکنیک (که در همان فیلم اول هم به وضوح داشت) آن را افزوده. دارم از روح و جان‌مایه حرف می‌زنم. از نزدیکی به نبض شهر خودش. همان چیزی که شماری از بهترین فیلم‌های تاریخ سینمای اجتماعی ایران را، به جایگاهی که اکنون دارند، رسانده. «پرویز» فرزند خلف سینمای اجتماعی نیمه‌ی دهه‌ی ۵۰ است. سینمای «دایره‌ی مینا» و «گزارش». سینمایی که روزگاری، چوب افتاده بر زمین آن را، جعفر پناهی برداشت و در بهترین شکل‌ش «طلای سرخ» را ساخت. سینمایی با فاصله از سینمای اجتماعیِ متمرکز بر درام (از جنس کیمیایی، گُله، بنی‌اعتماد و فرهادی) و متکی بر فضاهای شهری. سینمایی که جای قهرمان، شهر، رُل اول آن را ایفا می‌کند. خبیثِ کلاسیکِ درام، خود شهر است، مردمانی که غرق روزمره‌گی‌اند؛ و آن‌ها هستند که «سقوط» را رقم می‌زنند… شخصیت محوری را به عصیان می‌رسانند. مشاهده ادامه مطلب →

از خلال دیگران, وبلاگ

من یه زن‌م…

,,
کنراد: می‌دونی… تو اصلن هیچ شباهتی به چیزایی که دیلان گفت نداری…
بئاتریس: چرا؟ مگه اون چی گفته؟
کنراد: اون می‌گفت که تو خیلی خود داری و امکان نداره چیزی بنوشی…
بئاتریس: خب یه زن می‌تونه کلاه‌های مختلفی سرش کنه…
کنراد: آره؟ حالا معنی این چیزی که گفتی چی‌یه؟
بئاتریس: معنی‌ش اینه که یه زن می‌تونه با یکی خیلی خوددار و محافظه‌کار باشه… و تقریبن برعکس همه‌ی اون رفتارها رو با یکی دیگه داشته باشه…
کنراد: پسر، حتا رژیم‌های سوسیالیستی صبر می‌کنن تا رؤسای قبلی بمیرن، بعد همچین تغییر بزرگی رو ایجاد می‌کنن…
بئاتریس: من یه رژیم سوسیالیستی نیستم… من یه زن‌م…,,

The Longest Week | Peter Glanz

فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

جادو

حوالی این عکس، یک لحظه‌ی جادویی هست.
اصل ماجرا که دن (مارک روفالو)، جایی خارج از حال عادی، در فکر خودکشی، برای اولین‌بار آواز گرتا (کیرا نایتلی) را و کلمات‌ش را می‌شنود، می‌توانست یکی از هزاران شروع همیشه‌گی رومانسی روتین باشد؛ اگر جان کارنی هوس بازی‌گوشی به سرش نمی‌زد.
جادو درست همین‌جا اتفاق می‌افتد. دن به تصویری نگاه می‌کند که حالا پیش چشم‌تان است، و بعد شروع به «شنیدن» می‌کند. اولین پاسخ کلاویه‌های پیانو به گیتار در دست گرتا را اوست که می‌شنود، و بعد، ما می‌بینیم که سازها خود به رقص درمی‌آیند. ضیافتی در راه است. ضیافتی در ذهن یک نابغه که موسیقی خوب را می‌شناسد، و کارنی با ایده‌ی شگفت‌انگیزش در اجرا، این کشف و شهود را تصویری می‌کند. چنددقیقه بعد، ترانه‌ای را که پیش‌تر یک‌بار با آواز گرتا و نوای گیتارش شنیده بودیم، با تنظیم ذهنی دن، می‌تواند بهترین ترانه‌ی روی زمین باشد. چیزی که ارزش زنده ماندن و جنگیدن را دارد. چیزی که او می‌داند، و ما، و دیگران از آن بی‌خبرند. به همین سادگی قصه شروع شده است. جادو کار خودش را کرده…
«شروع دوباره» برخلاف نمونه‌های مشابه‌ش با محوریت موضوعی موسیقی، بیش از آن‌که در ستایش موسیقی باشد، «سینما» است. «تصویر» است. نه عاشقانه‌اش، و نه حال‌وهواش، پشت اولویت موسیقی گم نمی‌شود؛ و انگار که جناب کارنی بداند وقتی می‌توانی از عشق به چیزی غیر از «سینما» در «سینما» حرف بزنی که حرمت صاحبِ خانه را نگه داری.