برگه 1
نیما طباطبایی
روزمره‌ها, وبلاگ

رد خون تو بر برف | برای برادرم نیما طباطبایی

خبرنگارا که رفتن، به‌ش این عکسو نشون دادم و گفتم «دیگه بچه‌معروف شدی.» هیچ‌وقت تو زندگی‌ش اندازه‌ی اون شب خوش‌حال ندیده بودم‌ش. جایی بود که می‌خواست. خیز برداشته بود که فیلم بلند سینمایی‌ش رو بسازه. براش یه متن از مارکز رو برگردونده بودم که الان تلخ‌تر از هروقت دیگه‌ای خودشو تو چشم‌م فرو می‌کنه. قصه‌ی «رد خون تو بر برف». داستان تیغ گل سرخی که تو دست می‌ره و رفته‌رفته همه‌ی جون قهرمان داستان رو می‌گیره، بدون این‌که کسی متوجه‌ش بشه. آرزوی ساختن‌ش به دل‌ش موند. مثل آرزوی دیدن ته گیم آو ترونز، دیدن قسمت تازه‌ای از استاروارز، دیدن قهرمانی‌های دوباره‌ی آلمان و رئال، مث خیلی چیزای دیگه که دل‌بسته‌گی‌های مشترک بود و این آخری‌ها از توی بیمارستان هم پی‌گیرشون بود و برام درباره‌شون می‌نوشت.
از نیما سه‌تا فیلم بلند باقی موند. دو مستند و یه فیلم ویدیویی، و افتخار می‌کنم در هر سه به‌عنوان نویسنده کنارش بودم. نویسنده هم نه، رفیقی که می‌خواست نیما بهترین کارهای دنیا رو بسازه.
مبهوت نبودن‌شم. شوکه از اتفاق.
پی‌نوشت: کاش اونا که آرزوی ساختن فیلم سینمایی بلندش رو به دل‌ش گذاشتن، شروع نکنن به مرثیه‌نوشتن. کاش فقط خفه شن. نیما چیزی از این دنیا نمی‌خواست و همونو هم ازش دریغ کردن. کاش الان آروم و رها باشه. کاش.

کیمیا علیزاده
روزمره‌ها, وبلاگ

کیمیای ما

اولینِ ما. اولین تاریخِ ما. به‌ت افتخار می‌کنیم دختر. به نسلی که ما هیچ‌وقت جدی‌اش نگرفتیم اما حالا داریم برای کاری که کرده، اشک شوق می‌ریزیم. به احترام‌ت می‌ایستیم و کلاه از سر برمی‌داریم.

#کیمیاعلیزاده

#IRI

لانتوری
فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

لانتوری

تقلاهای رفقای اولتراروشن‌فکرم برای اثبات نظر زمان جشنواره‌‌شان درباره‌ی لانتوری که این فیلمِ مردم نیست و تند‌ترش این‌که از اساس این اصلن فیلم نیست، پای پست‌های تعریف از فیلمِ آدم‌های معمولی (که فیلم‌ها در ذهن‌شان بی‌واسطه نقش می‌بندند و فراتر از «فیلم خوب» و «فیلم بد» با پیش‌فرض‌ها تعریف نمی‌شوند)، بیش‌تر از آن‌که متعجب‌م کند، غم‌گین‌م می‌کند. غم‌گین، از این قیم‌مآبی مُسری سال‌های اخیر که انگار بلای مبتلابه هر قشر کوچکی‌ست که نظر خودش را ارجح بر اکثریت خیابان می‌بیند و واگیرش از آن سر طیف به این سر طیف هم رسیده است. آدم‌هایی که در یک جمع کوچک تصمیم می‌گیرند «مردم این‌گونه‌اند»؛ و بعد، از رفتار خلاف انتظار آن‌ها جا می‌خورند و شاکی می‌شوند و تزهای جدیدشان را بر مبنای غلط تازه‌ای صادر می‌کنند.

پی‌نوشت: فیلمی را که به نظرتان آزار محض بود و ضدسینما، امشب و پس از سه روز نمایش افتتاحیه با ارقام حیرت‌انگیزش، در سینما آفریقای تهران دیدم و هنگام بلندشدنِ صدای تشویق روی تیتراژ پایانِ یک سینمای مرکز شهر، به احترام رضا کلاه از سر برداشتم، که این‌گونه بی باج به تماشاگر و بی دلقک‌بازی به اسم فیلم اجتماعی ساختن، صدای نسل خودش شده. دست‌مریزاد.

فرودگاه آتاتورک استانبول
روزمره‌ها, وبلاگ

Pray for Istanbul

از خواب بیدار شدم و قلب‌م مچاله شد. تصویرهای آمده از #استانبول ترسناک‌ند. از حجم آشنابودن ترسناک‌ند.
کنار تب Safe، فیس‌بوک یک تب Not marked هم گذاشته. با ترس سراغ‌ش می‌روم. خالی‌ست. حدود پانزده نفر در تب کناری‌اند. در محدوده‌ی انفجار. و سالم‌ند. در شهر دوم این سال‌هامان.
مثل دیوانه‌ها دارم فیلم‌ها را می‌بینم و اشک می‌ریزم. لحظه‌ای که دارد جان می‌کند اما هنوز می‌خواهد خودش را منفجر کند. برای چه کسی؟ برای چه چیزی؟
یک وحشتی در فیلم‌های ویدیویی حاضران در انفجارهای فرودگاه #استانبول هست که مستقیم می‌نشیند در روح و تن. شاید به‌خاطر ساعت‌های زیادی که توش گذرانده‌ایم. همان شهر دوم بودن.
آخ.
#prayforistanbul

روزمره‌ها, وبلاگ

امیر پابرجا

اسم‌ش روی یک کوچه‌ی باریک نقش بسته؛ اول دوراهی قلهک. بعد، همین‌جور کوچه را که می‌روی، هست، تمام نمی‌شود؛ مثل همه‌ی دیگرشان.
گوگل می‌کنم امیر پابرجا. با این ترکیبِ نام و فامیل حسادت‌برانگیزش. ۲۰سال‌ش بوده که شهید شده. در خرم‌شهر. دوسال پس از آزاد شدن شهر. در سالگرد فتح؛ چهارِ خرداد شصت‌وسه.
این اسم و فامیل چند روز است رهام نمی‌کند. زیر لب زمزمه می‌کنم: مث یه کوه بلند…

پرواز عقاب رضا یزدانی
شعرها, وبلاگ

پرواز عقاب

«پرواز عقابِ» رضا یزدانی، یک ترانه‌ی کامل دارد، که برای تیتراژ کوتاه پایانی فیلم «من ناصر حجازی هستم…»، رفیق‌م کیوان هنرمند تشخیص داد صرفن از شروع و ترجیع‌بندش استفاده کند. جهت رفقایی این را نوشتم که می‌پرسند چرا کل ترانه چهار خط است؟ و آیا روی ملودی نوشته شده یا نه؟
اصل ترانه را هم برای آن‌ها که دوست دارند کامل‌ش را بخوانند می‌گذارم:

/پرواز عقاب/ نوشته‌ی خسرو نقیبی

عقاب از شهر کلاغ‌ها پرید
هیچ‌کس آخر این قصه رو نشنید
رفت، تا اوج، بی‌پروا، رسید
درست مثل همون روزهای قدیم

کلاغ‌ها، روبه‌رو، سیاه‌پوش اجباری
پشت سر: بزم‌شون، رقص، شادی
عرصه، جولانگاهِ زاغ‌های تازه‌رسیده
ندونستن، آسمون، بی‌عقاب، آبی نمی‌مونه

عقاب، پرشکسته، خسته از بی‌داد زمونه
چشماشو بست که جشن‌ زاغ‌ها رو نبینه
اونا نمی‌دونستن یه عقاب همیشه یه عقابه
اونا نمی‌دونستن پریدن توی ذات یه عقابه

وبلاگ, ورزش‌نوشت‌ها

رودی فولر ما آبی‌ها

از صبح هی دست‌م به نوشتن می‌رود و نمی‌رود. یعنی این‌قدر زود باید یادگارهای کودکی و نوجوانی را یکی یکی از دست بدهیم؟
رضا احدی برای من پسر خوش‌تیپه‌ی باشگاه است روی جلد آلبوم‌های کودکی‌ام. همان‌ها که توش عکس بازیکن‌های درآمده از آدامس‌های پرستو را جمع می‌کردم. هافبک پرجنب‌وجوشی که پسرک شش‌هفت‌ساله را می‌چسباند به فنس امجدیه و حیران سکوهای نزدیک چمن آزادی، که از نزدیک کاپیتان جذاب‌شان را ببیند. زل بزند به ساق‌هایی که جادوگر بودند، توانا، باغیرت. واژه‌هایی از جنس دهه‌ی شصت. ای لعنت به این دهه‌ی شصت که درد و عشق توأمان است همه‌چیزش.
حالا علاوه بر این‌که باید به بچه‌های جوان‌تری که در خانه یادگارهای قدیم را می‌بینند یادآوری کنم «بله، یک‌زمانی عابدزاده اول دروازه‌بان ما بود» باید زمان معرفی احدی هم یک «خدابیامرز» قبل اسم‌ش بگذارم. فقط همین؟ سهم این نسل از داشته‌هاش همین‌قدر است؟ این‌قدر زود داریم پیر می‌شویم؟
کاش حالا حال‌ت بهتر باشد مرد. رودی فولر ما آبی‌ها.
پی‌نوشت: نوشته شد با بغض. با درد. با اشک.

the affair
فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

رازهای مگوی رابطه

اگر پس از پخش دو سه قسمت نخست فصل اول The Affair نوشتم آن‌چه که به مجموعه‌ی سارا تریم و هاگای لوی تشخص می‌دهد، تصویری‌کردن مفهوم «باورکردن و تثیبت ذهنی دروغ‌هایی که برای محق‌دیدن خودمان در یک ماجرا به خودمان می‌گوییم» است، حالا معتقدم که در فصل دوم آن‌ها تلنگر به یک باور را کنار گذاشته‌اند، و مستقیم سر اصل مطلب رفته‌اند: عادت‌های رابطه، جذب و گریز، فرمول‌هایی مشخص برای چند تایپ خاص (که این‌جا می‌فهمیم چه به دقت هم این چهار کاراکتر اصلی از چهار سر قطب‌های شخصیتی انتخاب شده‌اند)؛ مشاهده ادامه مطلب →

فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

اعاده‌ی حیثیت

حالا که شور و هیجان‌ش خوابیده، شاید راحت‌تر بشود نوشت که امسال چه سال خوبی برای هالیوود و فیلم‌سازان بزرگ بود و چه اندازه اعلام نامزدهای اسکار و گلدن‌گلوب و فهرست‌های منتقدان می‌توانست خراب‌ش کند؛ و چه اندازه فهرست برندگان نهایی، آن آدرس غلط را به مسیر درست برگرداند.
ما یاد گرفته بودیم هالیوود یعنی عظمت؛ یعنی رؤیای آمریکایی؛ و رؤیای آمریکایی نه چیزی منحصر به ینگه‌دنیا؛ که معنی اصلی‌اش خواستن و به دست آوردن بود. فیلم‌سازهای بزرگ، ستاره‌های بزرگ، پروژه‌هایی که در جای دیگری از جهان امکان ساخته‌شدن نمی‌یافتند. اسکار هم همیشه نقطه‌ی تأیید درستی مسیر بود. این‌که راه را درست آمده‌اید. جایی در مرز صنعت و هنر ایستاده‌اید، و این سینمای واقعی‌ست؛ با مخاطبان صف‌کشیده جلوی سالن‌های نمایش و تأیید منتقدان باورمند به رؤیا. نه افراط در صنعت و نه زیاده‌روی در هنر شخصی. مشاهده ادامه مطلب →

عکس‌ها, من در رسانه‌ها

از میان عکس‌های خبرگزاری‌ها و سایت‌های متعددی که نشست خبری امروز فیلم «رخ دیوانه» را در کاخ جشنواره پوشش دادند، این عکس فولوی خودم و فوکوس صابر ابر را که کار محمد فتحی‌ست، خیلی دوست دارم.
همیشه که قرار نیست خود آدم فوکوس باشد…
؛)

خانه دختر
فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

خانه دختر

پیشنهاد می‌کنم در این روزهای فقر قصه‌گویی، «خانه دختر» را از دست ندهید. نه فقط برای متن پرویز شهبازی (که البته از بهترین و مدرن‌ترین فیلم‌نامه‌های اوست)؛ بیش‌تر اتفاقن برای اجرای غافل‌گیرکننده‌ی شهرام شاه‌حسینی از یک داستان پیچیده‌ی شهری، که در پس‌زمینه، نقد تندوتیزی به سنت‌ها هم هست. اجرایی خوب، مدیون چند مُهره‌ی اساسی. کلیدی‌ترین‌هاشان؟ یک مرتضا غفوری شگفت‌انگیز پشت دوربین و یک حامد بهدادِ اندازه و باهوش جلوی دوربین.

فرهنگ‌نوشت‌ها, وبلاگ

همه‌ی آن‌چه یک بازیگر می‌تواند به یک نقش ببخشد: جوهره‌اش را… جان‌ش را… (روایت دوم)

در پیش‌اسکارِ جایزه‌ای که هیث لجر برای خلق ژوکرش گرفت، یادداشتی نوشته بودم با این تیتر: «همه‌ی آن‌چه یک بازیگر می‌تواند به یک نقش ببخشد: جوهره‌اش را… جان‌ش را…» (که می‌توانید آن را در راهنمای فیلم بخوانید)؛ یک‌شنبه‌شبِ یازدهِ ژانویه که روث ویلسون برای آلیسون‌ش و مگی جیلنهال برای نسایی که ساخته بود، دو گلدن‌گلوبِ اصلی بازیگری زن درام‌های تلویزیونی را گرفتند، یاد همان تیتر افتادم. نه آلیسون و نه نسا، هیچ‌کدام، شخصیت‌هایی نیستند که دست از سر بازیگری که ایفاشان کرده، بردارند. هیچ‌کدام سایه‌شان را با خودشان برنخواهند داشت تا از روی سر بازیگرشان بروند. برای یک بازیگر «در زندگی نقش‌هایی هست که…»
مشاهده ادامه مطلب →